یک مُشت حرفهای "خُب. که‌چی؟" گونه!!!

هشتاد سالگی. روز. فضای سبز پارک سر کوچه.

من رو به پسرم: اون چیه؟

پسرم با بی حوصلگی: گنجشک



Link


میرزا مهدی
۱۷ اسفند ۹۷ ، ۱۸:۵۷ موافقین ۶ ۲۹ نظر

مردم غارتگر شدن بخدا.

مردم یعنی من. تو . همه. 


یه وقتایی وقتی نزاعی صورت میگرفت یه عده میرفتن وسط و جدا میکردن و میانجی‌گری میکردن و ته تهش دوتا مشت هم میخوردن . ولی نتیجه‌ش مطلوب بود. حالا درسته یه زمانی اومد که وقتی نزاعی صورت میگرفت مردم فقط می‌ایستادن و نگاه میکردن، و اینکه یه زمانی شد که مردم با گوشی هاشون فیلم میگرفتن، ولی الان دیگه اینطور نیست. وقتی نزاعی صورت میگیره، مردم همه میریزن وسط و شروع میکنن به زدن هم دیگه. حالا سر پیازن یا ته پیاز، نه خودشون میدونن و نه خُداشون.

الان وضعیت مملکت ما شده همین. (خسته شدیم از بس غُر زدیم ولی چه کاری جز غُر زدن از دستمون بر میاد)  


یادمه یه سریالی پخش میشد به اسم دکتر قریب. قسمت اول یا دومش نشون میداد تهران قدیم قحطی شد و مردم ریخته بودن تو مغازه و حجره ها و تا میتونستن دزدی میکردن و صاحب مغازه و حجره هم نه میتونست کاری بکنه و نه کاری از دستش بر میومد. پس خودش هم یه کیسه میذاشت رو دوشش و دِ برو که دَرّی.

یا مثلا نمیدونم کیا سنشون میخوره به جنگ و زمان جنگ. اون روزایی که تهرانو موشک بارون میکردن، مخصوصا اون آخرا، که دیگه نمی‌ترسیدیم و فرار نمیکردیم بریم تو پناهگاه ها، دوتا محل اونور تر که موشک اصابت میکرد، همونطور بازی رو رها میکردیم و پابرهنه میرفتیم ببینیم کجا رو زدن و اتفاق امروزمون چه شکلیه. تو این رصد های کودکانه از موشک بارون با چشممون میدیدم که مردم میریختن تو مغازه ها و غارت میکردن. یعنی اصلا براشون مهم نبود که اون بابای خواربار فروشی که مال و اموالش به فنا رفته، چه حالی داره وقتی میبینه دارن مغازشو خالی میکنن. ما هم بیکار نمی‌ایستادیم می‌دویدیم تو بقالی ها آدامس و آبنبات و لواشک می‌دزدیدیم. 

کی به کی بود؟

ولی حالا امروز اونطوری نیست. مردم مُدرن شدن. میشینن تو مغازه هاشونو از این وضعیت خیلی متشخص و جِنتلمَن سوء استفاده میکنن و دیگه هم لازم نیست بریزن تو خیابونا و مغازه ها رو غارت کنن. مردم خودشون دست به سینه میان تو مغازه و غارت میشن و با خوشحالی و خرسندی و رشایت، از مغازه ای که غارتش کرده، خارج میشن.

این مردم یعنی من.تو. همه.


طرف کارت ملی میگیره گوشت دولتی بده کیلویی 47000 تومن. تهش در میاد گوشت سگ توزیع میکرده. (تو مشهد)

میری آب‌معدنی بگیری میگه دو و پونصد. میگی روش نوشته دو هزار  تومن میگه نمیخری نخر. یکی دیگه میاد میخره.


رحم و مروت از میان رفته. یعنی مثلا همه اینا رو میشه انداخت گردن آمریکا؟ ترامپ؟ روحانی؟ احمدی نژاد؟ میشه دیگه. میشه . میشه.

میرزا مهدی
۱۵ اسفند ۹۷ ، ۱۱:۴۵ موافقین ۷ ۱۲ نظر

یعنی مردم خلّاقی داریم. در اوج ناباوری شغل اختراع میکنن.

«صَف»

به این صورت که یکی را استخدام میکنید با قیمتی به توافق میرسید و او را در صفی می‌گمارید و میروید به کار زندگیتان میرسید و یکی دو نفر مانده به نوبتتان با شما تماس میگیرند و سپس خود را به آنجا میرسانید.  میگن دقیقه ای هم حساب میکنن.

لینک



میرزا مهدی
۱۴ اسفند ۹۷ ، ۱۰:۳۶ موافقین ۷ ۱۵ نظر

فرهاد مجیدیِ عزیز! تو از نظر ما قهرمانی.

قهرمانی که تونستی لااقل برای 24 ساعت فکر و ذکر رسانه‌ها و دولت و مردم و نماینده و وزیر و وکیل و قاضی و مدیر و همه و همه رو از گرونی و بدبختی و فقرِ مردم دور کنی. بابا دست‌مریزاد. بابا دَمت گرم. بابا اینکاره. 

کاش بقیه هم مثل تو باشن. کاش قَدرتو بدونن. کاش.


میرزا مهدی
۱۳ اسفند ۹۷ ، ۱۸:۳۷ موافقین ۷ ۴ نظر

سَرَم سنگین. روی تَنَم وصل نیست انگار. میخواهد بیافتد. نمی‌افتد. خلسه ی عجیبی‌ست. دوست داشتنی اما آزار دهنده. همه چیزدر حال گردش به دور خودش است. خیره میشوم به رو به رویم. دقیقه ها میگذرند و من خیره به یک نقطه مانده ام.  سَرَم میخارد. 



خاراندمش.

گوشم.

خاراندمش.

اینورتر.


 پیرمرد دوچرخه سواری از جلوی چشمانم عبور میکند و زنبیل نارنجی رنگی که دو اردک زنده در آن قرار داشت رابه فرمان دوچرخه آویزان کرده بود. است. شد.

اردک. مرغابی. غاز. قو.... درنای منقرض شده ی غربی.

پراید سفیدی با تابلوی آموزشگاه رانندگی درست مقابل چشم من میایستد تا اینکه چشم از جایی که به آن زل زده بودم بر دارم. 


برمیدارم. 

برداشتم الان. 

خانم جوان چادری که باد، تمام اندامهای زنانه  اش را برملا کرده بود، در حال ایجاد ایجاد فاصله ای  بین خود و چادر ، از جلوی چشمانم عبور کرد و رفت.



صدای تراکتوری که نمیدانم به چه کاری مشغول است و در جمجمه ام لرزشی خفیف ایجاد میکند. 


صدای سوت حمل آب شهری که برای آبیاری بلوار روبرویی آمده. 

موتور ها و صدای گاز دادنشان.

 نیسان. وانت سفید. موتور. پیکان.  پژو 206. دوچرخه و دختر جوانی که اصلا حجاب نداشت. 

عابر پیاده. عابر پیاده . عابر پیاده. 

اوه...

 عابر پیاده.

 موتور

 کلاه کاسکت. 

 پسری میدود با کاپیشن آبی.

 نوجوانی یواشکی سیگار میکشد پشت تیر برق. 

مغازه روبرویی غذا حاضر است. شامی. مغز قلم چای. 

آنتی بیتویک. اسپکتورانت کودئینه. 

دلم سیگار خواست. دود. دخانیات. مواد مخدر. هروئین. کراک. شیشه. گل. بلبل. سنبل. بوی سنبل. حاج آقا سلام. صدای مردی که رد شد. پفک نمکی. نان لواش. یخچال حمل گوشت.  جیر جیر جیر جیرِ تسمه ی یک پراید دیگر با تابلوی آموزشگاه رانندگی.  سلام. دختر خوشگل همسایه. با سر جوابش را دادم. 

سرم سنگین‌تر. سرگیجه...سرگیجــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...........................


میرزا مهدی
۰۹ اسفند ۹۷ ، ۱۰:۵۹ موافقین ۲ ۸ نظر

میگه: علت قاچاق ارزانی است، وقتی جنسی در داخل ارزان است و در خارج گران، خود به خود قاچاق آن به خارج صورت می‌گیرد. به‌عنوان مثال چون الان گوشت در عراق گران‌تر از ایران است، از کشورمان به آنجا قاچاق می‌‌شود. درباره قاچاق بنزین نیز همین موضوع مصداق دارد. link

میرزا مهدی
۰۱ اسفند ۹۷ ، ۱۰:۲۵ موافقین ۱۰ ۶ نظر

میرزا مهدی
۳۰ بهمن ۹۷ ، ۱۳:۰۹ موافقین ۷ ۴ نظر

اینطوریه که تا از خواب بیدار میشه تلویزیونو روشن میکنه و میزنه شبکه یک تا اخبار ساعت 9 صبحو گوش بده. بعد به ترتیب -در حالیکه روی دکمه های کنترل نمیدونم چی کار کرده که با لمسشون میفهمه کدوم دکمه میره رو شبکه خبر و کدوم دو و کدوم سه و کدوم چهاره- ، شبکه ها رو عوض میکنه و اخبار گوش میده و اخبار میشنوه و اخبار میجوره تا ساعت نُه شب و دوباره اخبار شبکه یک و ..... قشنگ دوازده ساعت اخبار گوش میده.

وقتی میام پیشش میشینم و میگم چه خبر؟

میگه من چِچی خبر دارمه؟ صبح تا شو سِره درِمه کا. (یعنی صبح تا شب خونه‌م )


عکس تزئینی است و هرگونه شباهت کلامی و چشم و ابروی کمانی، اتفاقی است.




این

میرزا مهدی
۲۹ بهمن ۹۷ ، ۱۱:۳۳ موافقین ۳ ۱۰ نظر

اولش این کلیک 


 دیروز رفتم خونه‌ی پدری و دیدم مادرم علیرغم درد پا و کمر و دست و اینور و اونورش، افتاده به جون خونه و روسریشو یه جوری به سرش بسته که شده عین کلاه شنا و یه جفت دستکش زرد ظرفشویی  تو دستشه و یکی از زیرپوشای قدیمیِ بابا رو پیچیده دور دهنش که دیگه ایزوله ی ایزوله باشه. بهش میگم چی کار میکنی؟ میگه: خونه تکونی ننه. 

دستشو میگیرم میارمش تو اتاق میگم بشین میخوام باهات حرف بزنم. میگه ندارم. میگم پول نخواستم که. میگه ندارم پول هم نخوای حتما یه چیز دیگه میخوای دیگه. ندارم. میگم مامان بیا بشین یه مسئله ی مهمی میخوام برات تعریف کنم. خلاصه با هر ترفندی بود کشوندمش و نشوندمش کنار بخاری و شروع کردم به ماساژ دادن پاهاش. سعی کرد پاهاشو جمع کنه و یه دستشو تکیه گاه کرد رو زمین که از جاش بلند بشه و گفت: من تو رو بزرگت کردم زود بگو چی میخوای؟ گفتم دیروز پریروز تو یه جایی از اینترنت خوندم نوشته بود پاهای مادراتونو ببوسین و بعد گریه کنین و بعد مادرتون گریه میکنه و بعد همه چی میفته رو غلطک. گفت خوب که چی؟ گفتم بذار کف پاتو ببوسم.... 
پرید وسط حرفو گفت به وَلای علی اگه دستتو به کف پام زدی نزدی. خنده م گرفت گفتم قلقلکت نمیدم. جیغی همراه با خنده کشید و گفت گمشــــــو.... 
گفتم: نذار به زور متوسل بشم. باید بذاری ببوسم و بعد گریه کنی. 
اما فقط میخندید و جیغ میکشید. بابام هم اومده بود نگاه میکرد و منتظر بود ببینه آخرش کی میبَره. مسعود داداشم هم یه سیب گرفته بود دستشو می‌جوید و با هندزفری ای که تو گوشش بود قِر میداد و لبخندی مزخرف رو لباش بود. 
پاهای مامانو  بین ساعد و بازوم محکم ثابت نگه داشتم و کف پاشو بوسیدم. از شدت قلقلک، انگار که خدا زور دویست تا مردو بهش داده باشه، اونقدر محکم  با پاشنه ی پاشو کوبید تو فَکم که مطمئنم دل همتون خنک شد.
سست شدم. پاهاشو رها کرد و دید از دهنم داره خون میاد گریه ش گرفت. تو دلم گفتم آخ جون الان دعام میکنه . با کف دستش محکم کوبید تو فرق سرمو گفت: خاک بر سرت. خدا لعنتت کنه. 
میرزا مهدی
۲۷ بهمن ۹۷ ، ۰۹:۰۰ موافقین ۸ ۲۱ نظر

داشتم فکر میکردم منی که نه جزو خانواده‌ی شهدام ، نه جانبازان، نه مستضعفان، نه مستمندان، نه تحت پوشش بهزیستی هستم و نه کمیته امداد و نه تأمین اجتماعی و نه خدمات درمانی و نه از نیروهای مسلح هستم و نه فرهنگیان و نه جزو کارمندان ، نه کارگران و نه هیچ کوفت و زهرمارِ دیگه ای،............ پس چیَم؟ چی‌اَم. چی استم. هستم. اصلا هستم یا خیال میکنم که هستم. منی که نیستم چه انتظاری دارم که جزوِ هست ها باشم؟ آه سبد کالا! از کدامیک از این روزنه ها میتوان تو را تصاحب کرد؟ 









اینجا هم مینویسم

میرزا مهدی
۲۵ بهمن ۹۷ ، ۱۶:۴۲ موافقین ۲ ۳ نظر

یه عالمه آدم، یه عالمه کاراکتر، یه عالمه شخصیتِ معلق و نامیزان، با یه عالمه موقعیت و داستان و حادثه و کِشمَکِش و جریان و نقطه تعلیق و نقطه اوج و فرود و سقوط و خنده و گریه و لبخند و پیروزی و شکست و پایان های باز و بسته و بی‌خودی و باخودی و هردنبیل و آبگوشتی و غیره و غیره تو مغزم جمع شدن و اصلا هم یادم نمیاد این خانم دکتره با کدوم یکی از این آقایونِ "یه لنگ در هوا" قرار بوده وصلت کنه و یا سرنوشت اون قاچاقچیِ و دلالِ خرید و فروش پوست سمور تو کدوم یکی از این نقطه اوج ها به سقوط منجر میشه. 

اصلا یادم نمیاد این پسربچه ای که یه ترازو دادم دستش و بهش گفتم سر این چهار راه بایست و کاسبی کن و فقط مواظب باش مأمورای شهرداری ترازوتو نبرن، از کجا پیداش شده بود. نَنَه‌ش کی بود و باباش کجا بود؟

یه عالمه آدم نشستن و بِرّ و بِرّ منو نگاه میکنن و دستاشونو گذاشتن زیر چونه هاشونو منتظرن که من براشون یه تصمیمی بگیرم و از این بلاتکلیفی در بیان. 

حتی اون بابایی که خبر نداره دو سه شبه دخترش چرا خونه نیومده هم دیگه سیگاراش ته کشیده و منتظره من یه جوری و به یه بهونه ای لااقل یه نخ سیگار بچپونم تو دستش تا بتونه به قول خودش خیلی استاندارد حرص بخوره. طوری که بار دراماتیکش بالا باشه.

نمیدونم شاید این حاج کاظمی که نشسته تو حُجره ش و داره به حساب و کتابش میپردازه هم نباید اونجا میبوده. 

یادم نمیاد مشکلاتش چی بوده و حل شدن یا نه. قصه‌ش به سرانجام رسیده یا نه؟ دختر شاگردشو شوهر داد یا نه؟ از شرِّ اون وامی که ضامنش بود، خلاص شده یا نه؟

واقعا نمیدونم یه مشت حیوونی که اون سمت نشستن و با آسمون نگاه میکنن و انگار که حتی نفس هم نمیکشن، برای چی اینجان. 

یه مشت آدم و یه چندتا حیونِ بی تکلیف نشستن و دارن به این بالا نگاه میکنن که بلکه من یه فکری به حالشون بکنم. اما نمیدونن که من خودم الان بی تکلیف‌ترین آدم توی قصه هام. نمیدونن که من خودم چشمم الان به آسمونه که بلکه خدا یه کاری بکنه و ما رو از این بلاتکلیفی در بیاره. کسی چه میدونه شاید این ازدیاد جمعیت باعث شده "نعوذوابالله" خدا هم یادش رفته که من داستانم چی بوده و از کجا شروع شده و قرار بوده به کجا ختم بشه.

میرزا مهدی
۲۴ بهمن ۹۷ ، ۱۸:۳۰ موافقین ۳ ۲ نظر

چین؟ آمریکا؟ سوییس؟ ژاپن؟ آم‌!ریکای جنوبی؟ آف‌!ریقای جنوبی؟ استرالیا؟

نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اونجایی وضعت بهتره که به خدا وصل باشی. توبه کن. استغفار کن. بگو غلط کردم. گُه خوردم. بیشعور!

میرزا مهدی
۲۴ بهمن ۹۷ ، ۱۲:۱۲ موافقین ۲ ۲ نظر

یه سری شغلها هم هستند که وقتی از صاحبانشون میپرسی بازار چطوره؟، نمیدونن چه پاسخی بدن.

مثلا پزشکا. داروخونه چیا. جونم براتون بگه مثلا غسال ها.

اصلا نمیخواستم با این دو جمله شروع کنم راستش تو فکر این بودم که نون تو چه شغلی الان فراوونه. 

با توجه به رشد 43 درصدیِ طلاق، نون تو طلاق فراوونه، نم‌دونن کجا بریزن.

یعنی الان طلاق رو بورسه اگه عرضه داشته باشی و بتونی به هر طریقی شده یه دفتر طلاق باز کنی، نونت تو روغنه. 

***

زنه تو تاکسی به بغل‌دستیش میگفت: مِهرت حلال جونت آزاد. برو طلاقتو بگیر خلاص بشی. اون یکی گفت: والله تو خونواده ی ما رسم نیست زرتی بریم طلاق بگیریم. اون یکی در جواب گفت: از بس که اُمُلین1


***

همین


اُمُل: 

1کهنه پرست، کسی که با تمدن و تجدد سازگار نباشد.


میرزا مهدی
۲۳ بهمن ۹۷ ، ۰۹:۴۶ موافقین ۵ ۸ نظر
مملکت مملکتِ مزخرفی شده . اینکه صبح تا شب سگ دو بزنی و نتونی یه روزنه ی امید پیدا کنی و خسته و کوفته بری خونه و کنترلو بگیری دستت و بزنی سریال بچه مهندسو نگاه کنی، آخر مصیبته برات.
به نظرم این جنایتی که نویسنده، کارگردان، تهیه کننده ، صادر کننده ی پروانه ی ساخت، کارشناس پخش و تمام عوامل ذیربط مرتکب شدن، حُکمش فقط و فقط اعدامه اون هم با اشد مکافات.... یعنی اول زخم و زیلیشون کنن و بعد قسمتهایی از بدنشونو تکه تکه کنن و بعد از خـــ....ــــه آویزونشون کنن.
آخه احمقهای عزیز! شما واقعا نمیدونین که سیل عظیمی از مخاطبینتون کودکان زیر ده سال هستند. بچه هایی که از نوزادیِ کاراکتر جواد همزاد پنداری کردن تا رشد کرد و به سن شش هفت سالگی رسید. یعنی نفهمیدین که وقتی تو سری دوم شانزده سال به جلو رفتید، اون مخاطبینتون همون سن و سال موندن و با شتاب شما رشد نکردن؟ 
این مصیبت نامه قراره چه بازی ای با روح و روان یه بچه بکنه. بچه ای که در تمام طول سریال یه چشمش اشک بود و یه چشمش مشک. 
آخه خدا لعنتتون که که دل این بچه ها رو به درد آوردید. مثلا الان موفق بودین؟ بعد از حدود 40 قسمت که هاچ در به در دنبال ننه ش میگشت باید میزدین درست لحظه ی آخر ننه رو میکُشتین؟  چقدر بچگانه؟ چقدر ابلهانه ؟ چقدر نابخردانه؟

{این حرفهام اصلا کارشناسی نبود، و فقط و فقط از زاویه دید یک پدر، یک دایی و یک عمو و یک بزرگترِ مخاطبِ کوچولویِ سریال درِ پیت بچه مهندس نوشته شده است.}


میرزا مهدی
۱۶ بهمن ۹۷ ، ۰۹:۱۸ موافقین ۶ ۷ نظر

داستان جماعتی که صف طولانی بسته بودند برای دیدن  آن سوی سوراخِ دیوار را شنیده‌اید؟  

الان شنیدید.

نفرات جلویی از سر و کول هم بالا میرفتند بلکه بتوانند سریعتر از دیگری آن سوی سوراخِ دیوار را ببینند. فردی از راه میرسد و میگوید، آنطرف چیست؟ یکی از جماعت میگوید: ما خودمان سالهاست که نفهمیده‌ایم . تو نیامده میخواهی بفهمی؟

فکرم را مغشوش کرده است.

عنایت داشته باشیم قیمت گوشت قبل از برجام 35 هزار تومان بود و با برجام و FATF سه برابر شد. گوشت مخلوط با INSTEX  و دمبه و سیرابی و شیردان چند؟!


مطلب مرتبط: دستش به خیک شیر بنده



میرزا مهدی
۱۵ بهمن ۹۷ ، ۱۲:۱۵ موافقین ۴ ۴ نظر

الف:نرخ تورم گوشت قرمز در بهمن 97، نسبت به بهمن 96   حدود 76/5 درصد افزایش داشته. {منبع:مرکز آمار} 


فکر کنم همینطور پیش بره تا چشم انداز 1400 گوسفندا ما رو بخورن برامون به صرفه تر باشه؟ والله



ب: پاکستان به چین الاغ صادر میکنه. یعنی پاکستانیا با الاغاشون هم تجارت میکنن 

اونوقت اینا سرشونو میبُریم میدن به خورد ملت 

ملت هم میخورن و حالشو میبرن و هضمش میکنند و بدون هیچ فائده ای دفعش میکنن.

از الاغ هم شانس نیاوردیم.

میرزا مهدی
۱۴ بهمن ۹۷ ، ۱۰:۴۱ موافقین ۵ ۷ نظر

زنی شغلش شیره فروشی بود. جانش به لب میرسید تا  شیره‌ی انگور به عمل بیاورد. روزی دو خیک بزرگ شیره روی الاغ محترم انداخت و از دِه به طرف شهر حرکت کرد تا به بازار ببرد و بفروشد و حوائج خود را خریده ، بازگردد.

همین که از دِه دور شد و به بیابان رسید، مردی به او رسید و گفت: "شیره هایت را میفروشی؟" گفت: "آری" مرد یک خیک را از روی الاغ برداشت و سرش را بگشود و انگشتی از آن به رسم امتحان چشید  و خیک را همچنان سرگشوده به دست زن داد. سپس خیک دیگر را پایین آورد و سرش را باز نمود و شیره اش را چشید و آن را نیز سرگشوده به دست زن داد. و چون دو دست زن را بندِ دو خیک سر گشوده ساخت، در او در آویخت و زن نیز بر اثر سوق طبیعت و یا برای حفظ شیره ها، ممانعتی نکرد و تسلیم شد تا وی کام دل برآورد.


حالا نمیدونم وضع این مملکت روز به روز داره بدتر میشه برای چیه؟ برای همینه که دست آقایون به خیکِ شیره بنده و میخوان چیزی که عمل آوردن یا میخوان به عمل بیارن، به فنا نره که حواسشون به باقیِ موارد نیست، یا اینکه بر اثر سوق طبیعت دارن حالشو میبرن و تو فضان....


خیک این شکلیه

میرزا مهدی
۱۳ بهمن ۹۷ ، ۰۸:۳۸ موافقین ۵ ۸ نظر

افلاطون گفته‌است: 

باید افرادی از طبقه ای برگزینیم و از میان افرادِ آن، دولت‌مردان حرفه ای تربیت کنیم. بنا براین طرح، افراد طبقه‌ی حاکم در هر جامعه‌ی عدالت خواه باید مردانی باشند از بین فرزانگان و خردمندان که در فن حُکم‌‌رانی "کارآموزی" کرده‌اند. باید ایشان را از طریق "اصلاح‌ نژاد" بار آورد و پَروَرد.

حکومت، هنر ویژه‌ایست که صلاحیت در آن، مانند هر پیشه‌ی دیگری فقط با آموزش به دست می‌آید و جز این راهی ندارد.

در شهرهای ما فلاسفه باید پادشاه باشند و افرادی که اینک پادشاهَند باید همچون فیلسوف‌های راستین در جستجوی حکمت برآیند تا بدین‌گونه قدرت سیاسی و حکمت عقلانی به هم پیوند بخوردند.

تا چنین روزی فرا نرسد، شهرها، و به گمان من تمامی نژاد بشر، از دردسر نخواهد رست.

میرزا مهدی
۰۹ بهمن ۹۷ ، ۱۸:۱۳ موافقین ۴ ۱ نظر

سید محمود طالقانی در مصاحبه با روزنامه اطلاعات در مورخ ۱۷ بهمن ۱۳۵۷ گفته‌است: خصوصیت انقلاب اسلامی اینست که ما رهبران مذهبی هیچ داعیه حکومت برای خودمان نداریم و نمی‌خواهیم حاکم باشیم. انقلابی است که از همه مردم شروع شده و برای همه است و هیچ حزب و جمعیت و فردی حق این را ندارد که در این انقلاب سهم بیشتری را برای خود قائل باشد و از این جهت حکومت را در انحصار خودش دربیاورد.

میرزا مهدی
۰۹ بهمن ۹۷ ، ۱۰:۰۰ موافقین ۳ ۱ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم



و من بازآمدم

میرزا مهدی
۰۸ بهمن ۹۷ ، ۱۴:۱۵ موافقین ۱ ۳ نظر
میرزا مهدی
۰۸ بهمن ۹۷ ، ۱۳:۵۰ موافقین ۷ ۴ نظر

این متن اولین مطلب آزمایشی من است که به زودی آن را حذف خواهم کرد.

مرد خردمند هنر پیشه را، عمر دو بایست در این روزگار، تا به یکی تجربه اندوختن، با دگری تجربه بردن به کار!

اگر همه ما تجربیات مفید خود را در اختیار دیگران قرار دهیم همه خواهند توانست با انتخاب ها و تصمیم های درست تر، استفاده بهتری از وقت و عمر خود داشته باشند.

همچنین گاهی هدف از نوشتن ترویج نظرات و دیدگاه های شخصی نویسنده یا ابراز احساسات و عواطف اوست. برخی هم انتشار نظرات خود را فرصتی برای نقد و ارزیابی آن می دانند. البته بدیهی است کسانی که دیدگاه های خود را در قالب هنر بیان می کنند، تاثیر بیشتری بر محیط پیرامون خود می گذارند.




میرزا مهدی
۰۸ بهمن ۹۷ ، ۱۳:۵۰ موافقین ۱ ۰ نظر