یک مُشت حرفهای "خُب. که‌چی؟" گونه!!!

۱۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «جهل» ثبت شده است


دوستم دخترش رو آورده میگه هرچی بلدی بهش یاد بدی چند؟

خندم میگیره میگم با نون اضافه یا تک نون؟

میگه: ببخشید خواستم یه جور وانمود کنم هنوز با هم صمیمی هستیم.ناراحت شدی؟

گفتم: پول نمیگیرم ولی باید در ازاش برام کار کنه

میگه: حقوقم میدی؟

میگم: الان هنوز داری وانمود میکنی که با هم صمیمی هستیم یا پُر رو تشریف داری؟

گفت: نه واقعا حقوق میدی؟

گفتم: نه.

رفت.

دخترش اما، نرفت.

هنوز داشتیم با هم صحبت میکردیم که یه کم آشنا بشیم، دوستم به موبایلم زنگ زد.

گفت: میگم که...(مکث کرد)

گفتم: بگو که....

گفت: یه کاری کن و یه چیزی بگو از فکر عکاسی بیاد بیرون... دلم راضی نیست.

بدون خداحافظی قطع کردم. به دخترش گفتم: بابات تو مغازشه. میگه بیا کارِت دارم.

داشت میرفت. گفتم کیفت هم ببر.

برد.

رفت.

دیگه نیومد.

میرزا مهدی
۳۱ تیر ۹۹ ، ۱۹:۵۹ موافقین ۱۶ ۲۵ نظر
بالاخره مسابقه به اوج خودش رسیده و هیجان بالا زده و آدرنالین‌هاست که فوران میزنند.
مسابقه هیجان‌انگیزِ بی سابقه  بین شرکت کنندگانِ عزیز:  ارز و طلا و اقلام خوراکی و لوازم خانگی و اجاره های خانه.
هرکی زودتر رسید بالا و دست نیافتنی تر شد برنده ست.
البته این هیجان فقط برای منه. برای تو. شما.
وقتی که برای اجاره مسکن تمام روزت رو پشت شیشه ی بنگاه ها سپری میکنی و مدام عینکت رو جا بجا میکنی که ببینی اونی که توجهت رو جلب کرده صِفره یا پی‌پیِ مگس، 
وقتی برای رضایت نسبیِ خاطرِ خانواده نامزدت پشت شیشه ی زرگری ها  سعی میکنی ضربان قلبت رو کنترل کنی، 
وقتی مدام استرس داری که با قطع برقِ بی موردِ اداره محترم برق، چه بلایی سر یخچال و فریزر  خونت میاد و چگونه قراره بیچاره بشی تا یکی جایگزینش کنی، 
وقتی نمیدونی تخم مرغ هزار تومنی رو بخری یا به جاش کوفت بخوری، 
حضرات والا مقام ،  در حال بشکن و وارو اندازن که چی؟ جیرینگی 231 میلیون تومن به حسابشون اومده که 11 میلیون تومنش حقوقه و 200 میلیونش حق مسکن و 20 میلیونش هم معلوم نیست چیه. 
حیف نیست حال خوبشون رو با بدبختی های ما خراب کنن و  کَکشون بگزه که ملت دچار چه مصائبی هستن؟
الان دیگه مقصر فقط اون مردکِ پریزیدنت نیست که...
قشنگ دیگه اصولی دارن مردم رو به خــاک میدن.


با این شرایط وقتی مردم به خرتلاق برسن، دیگه کُرونا سیخی چند؟ مادره بچه ش رو بدون ماسک میفرسته بیرون که یه نون خور کمتر. بابائه به امید بیمه عمرش، رعایت بهداشت رو گذاشته لب کوزه و آبش هم خورده و با این فرض که بمیرم بهتره، راهیِ محل کارش میشه. دیگه اسمش هم خودکشی نیست و گناهی  هم گردنش رو نمیگیره....


وا اسفا............



وا اسفا............

بعد منِ قشر ضعیف جامعه میفتم به پاچه گیریِ یه هم خط و سطح خودم و خون و خونریزی راه میندازم که چرا 500 تا تک تومنی کرایه بیشتر از من گرفتی. و حضرات اون بالا نشستن و نمایش این پایینی ها رو نگاه میکنن و زرت و زرت میخندن.


پاشم برم یه نوشابه بخورم خنک شَم. کوکا خوبه یا کانادا؟
کانادا
کانادا 
کانادا


میرزا مهدی
۱۸ تیر ۹۹ ، ۱۳:۲۲ موافقین ۸ ۱۱ نظر

و اینجاست که خلاقیت ها گل میکنه

من رو تو خیابون دیده و میگه این چه ماسکیه زدی به صورتت؟( آخه از اون جهت که عینکی هستم، مجبورم طوری سفارش بدم به همسر تا برام طراحی و بعد دوختش رو انجام بده که هم نصف عینکم بیاد روش چون بخار نزنه و مقدار زیادی هم بره زیر چونه‌م که قشنگ چفت صورتم بشه)

میگم چشه مگه؟

میگه نشناختمت. چه وضعشه؟(بعد میخنده)

(یه قدم میرم عقب که ترشحات حاصل از خنده‌ی‌ بدون مرزش نکُشه ما رو) میگم این که چیزی نیست. پیشنهاد کردم برا خودش یه دونه درست کنه پایینش رو بذاه تو مانتوش. یه دونه نقاب دار هم برا خودم درست کنه که به جا این کلاه بذارم سرم...

(بزاقش رو دوباره پخش هوا میکنه و خنده‌ش که تموم میشه، خداحافظی میکنه و از هم دور میشیم)

پیش خودم فکر میکردم این چرت و پرتی که بهش گفتم همچین هم چرت و پرت نبودا.

الان دیگه ملّت با ماسک‌هاشون فخر هم میفروشن. مدل دار بدون مدل. طرح دار و بدون طرح. 

داشتم فکر میکردم مثلا ماسک تنگ و چسبان. ماسک چونه افتاده یا چونه تونیک. ماسک پرنسسی. ماسک چین دار.  ماسک کلوش. ماسک تک لا. ماسک دهقانی.  ماسک عروسکی. (این یکی خیلی مهم تره) ماسک مهمانی.  ماسک کلاسیک. ماسک کِش کلفت. ماسک کش نازک. ماسک مادربزرگ. ماسک گشاد. ماسک پری دریایی. ماسک ماکسی. ماکس ماسکی؟ ماسک ماکسی. ماسک پیشبندی. ماسک تابستانی که (کم کم دیگه لازم میشه). ماسک پُفی. ماسک پوش دار. ماسک حاشیه دستمالی. ماسک جمع شده .ماسک گشاد و بلند زنانه. ماسک خانگی. زیرماسکی.ماسک شب. ماسک مجلسی.  پیلی دار. فانوسی. مثلثی. گلبرگی . پروانه ای . کیسه ای. و ...... یه عالمه دیگه. بعد یه کم که زمان بگذره مُد وارد بازار میشه. ماسک استریج. ماسک پاره پوره. ماسک سوراخ سوراخ. ماسک سنگ شور شده. ماسک هیپی. لاتی. لوطی. رپ. چپ. کج. ماسک سال و.... بعد نسبت میدن به سلبریتی ها. ماسک الناز شاکردوست. ماسک ساعد سهیلی و زنش. ماسک بهاره افشاری وقتی در سن پترزبورگ.....

تو همین فکرها بودم که دیدم یکی از دور داره بهم نزدیک میشه و نیشش تا بنا گوش بازه. یه کم چشمامو ریز کردم تا بهتر ببینمش و اگر آشناست خودمو بزنم به کوچه علی چپ و برم اونور خیابون که دیدم  ماسکه. طرف ماسک زده و طرحش یه لبخندِ زشته با نمایش تمامیِ دندونا. 

همین دیگه.

رسیدم به مغازه و میخواستم در رو باز کنم که دیدم یه پیرمرده اومد و گفت عکس 3در 4 هم میگیرین؟ بیشتر از اینکه سوالش و کاری که با من داشت، شگفت زده‌م کنه و خدا رو شکر کنم که بالاخره اولین مشتریِ سالِ 99 من هم رسید، توجهم به ماسکش -که فکر کنم با ملحفه‌ی کهنه‌ی نوزادیِ نوه‌ش ساخته شده بود- جلب شد. یه ماسک یاسی رنگ با یه عالمه باب اسفنجیِ ریز و زرد.

این دیگه نوبرش بود/.




تیتر :برداشت آزاد از مصرع دوم این شعر

صورتک غصه دگر رنج شده

دل یکرنگ، دو صد رنگ شده

هیچکـــــس بر سر پیمانش نیست

روح مردانگی در جانش نیست

از: میلاد معینی آزاد


میرزا مهدی
۲۶ فروردين ۹۹ ، ۱۱:۴۳ موافقین ۱۴ ۱۷ نظر

امروز جمعه بیست و سوم اسفند سال نود و هشت شمسی بالاجبار مجبور شدم از خونه بزنم بیرون و برم به سمت بازار.

فصل، فصلِ ماهیگیری و فراوونیِ نعمتِ دریاست. همه ساله در چنین روزهایی بازار پر از مسافره و هیچ ماهی‌ای روی زمین نمیمونه.

به بازار که رسیدم بدون اینکه تعجب کنم با مغازه‌های بسته مواجه شدم. تنها ماهی‌فروشان باز بودند و تک و توک مسافرانی که بدون توجه به هشدارهای بهداشتی، از مرز استان خودشون خارج شده بودند و به بابلسر اومده بودند.

دور یه ک خانم ماهی‌فروش شلوغ بود و سرِ قیمت چونه میزدند. به یه پیرمردی که پشت همه ایستاده بود گفتم: «چند میگه؟» یکی دوثانیه نگام کرد و سکوت کرد و هیچی نگفت.

پیش خودم گفتم »حتما گرون میگه که ملت نمیخرن ازش،» راهمو گرفتم و دور میشدم که شنیدم یکی پشت سرم داره آروم میگه: «مرتیکه خودش قیمت نمیپرسه، به من میگه چند میگه؟» فهمیدم داره درمورد من حرف میزنه. برگشتم دیدم همون پیرمرده‌ست. ایستادم نزدیک شد و گفتم«پدرجان ناراحت شدی؟» محکم با کف دست کوبید به سینه م و گفت «گمشو» شوکه شدم یهو. گفتم «چه طرز رفتاره؟» با زبان مازندرانی گفت: «برو تا نزدم یه بلایی سرت نیاوردم» یه نگاهی به کارگرانی که مشغول ساخت فاز جدید بازار روز هستند و متوجه گفتگوی من و پیرمرد شدند انداختم و جلوتر رفتم و گفتم« بیا بابا جان اگه آروم میشی بزن یه بلایی سرم بیار» یهو هجوم آورد سمتم و با جفت کف دستش ضربه زد به قفسه سینم‌م دو قدم به عقب رفتم و تعادلم رو از دست دادم و با پشت خوردم زمین. فکر نمیکردم وقتی بهش بگم بزن، بزنه.  کف دستم روی زمین ساییده شد و دستکشم از بین رفت. یه آن دلم برای خودم سوخت. چرا من باید درمقابل ریش سفیدش سکوت کنم؟ بلند شدم و ایستادم و دستکشم رو درآوردم و نگاش کردم گفتم «الان راحت شدی» گفت «برو نذار بیام جــ.ــرت بدم برو» همونطوری ایستادم و نگاش کردم و دوست داشتم صورتم رو از پشت ماسک ببینه بلکه دلش به حالم بسوزه. چیزی نگفتم. از کنارم عبور کرد و یه فحش بد داد و رفت.

جلوتر که رفتم دیدم رفت پای بساط ماهی‌های خودش. چرا متوجه نشدم از کسبه‌ی بازاره؟ به ماهی‌فروشایی که کنارش بودن سلام کردم و به اسم خطابشون کردم و اونایی که میشناختم اسم بچه هاشونو به زبان آوردم و حالشونو پرسیدم و یه کم بگو بخند کردم تا ببنه که من غریبه نیستم و اغلب ماهی‌فروشا منو میشناسن. پس یه کم خودش رو جمع و جور کرد و لبخندی زد و گفت« فکر کردم مسافری»

***

این روزها دوستانم بازی وبلاگی ای راه انداختن که باید نامه ای بنویسیم به یه فرد.

بارها سعی کردم در این بازی شرکت کنم و هر بار تصمیم گرفتم به گذشته‌ی خودم نامه بنویسم و بعنوان یه پیشگو، خودِ گذشته‌ام رو از خطاهایی که کردم، آگاه کنم و اخطار بدم و بهش یه جوری حالی کنم که مرتکب‌شون نشه. خطاهایی که باعث دلشکستگیِ مادر و پدرم شدند. انقدر این دل شکستن‌ها و خطاها زیاد بود که نامه‌هام طوماری بلند و داستانی به درازای قصه های هزار و یک شب میشدند.

امروز به این فکر افتادم که نامه ای بنویسم به این آقا. پیرمرد ماهی فروش.

پس:

***

سلام آقا! خوبید؟ بازار رواج. تنتون سلامت. دلتون شاد. لبتون خندان و چشمتون پر نور. جیبتون پر پول. سفرتون پر نون و یه عالمه دعا های خوب براتون.

منو نمیشناسید ولی بذارید یه نشونه بدم . یادتونه جمعه ای که گذشت، با یه جوون حرفتون شد؟ هولش دادید و زمین خورد. یادتون چقدر عصبانی بودید و اجازه ندادید حرف بزنه؟ اون منم.

خواستم ازتون تشکر کنم. بابت لطفی که به من داشتید. اون روز به خودم بالیدم. به خودم غَره شدم. در پوست خودم نمیگنجیدم. اولین بار بود که کسی همچین رفتاری با من میکرد و آسیبی نمیدید. نه اینکه خدایی نکرده فکر کنید من دعوایی هستم ها . نه. خوشبختانه از آخرین دعوایی که کردم و به خاطرش مثل جمعه ای که گذشت، کلی کتک خوردم چون اونا هفت هشت نفر بودن و من تنها، این اولین باری بود که سکوت کردم و دستم رو روی طرف مقابلم دراز نکردم. چرا از شما ممنونم؟ چون تا این لحظه که این نامه رو برای شما مینویسم، حس خوبی دارم. شادم. مدتها با خودم کلنجار رفتم که در حین خشم، چگونه حضور خدا رو فراموش نکنم.

آقای عزیز. اون روز روزی بود که همه ی مردم شهر عصبانی بودن. من . شما. راننده ی تاکسی ای که به خاطر صدای نخراشیده ی یکی از مسافر ها همه رو وسط راه پیاده کرد. و یه عالمه آدم دیگه که به خاطر وضعیتِ به وجود آمده ی اقتصادی به جهت وجود بیماری کرونا، به هم ریخته اند. آقای عزیز این روزها همه تو کسادیِ بازار به سر میبرند. 

داشتم با خودم مرور میکردم اگر من هم به خشمم غلبه نمیکردم چه میشد؟ نصف آدمهایی که مرا میشناختند با نصف آدمهایی که با شما دوست بودند به خاطر ضعف اعصابشان، حتما به هم میریختند .

پدر عزیز! جای دستانِ مبارک شما روی قفسه ی سینه م همچنان درد میکند. کف  دست راستم به علت خراشیدگی و سنگ ریزها زخمی عمیق برداشته. اما همه را فدای یک لبخند آخرتون میکنم که به من تحویل دادید و گفتید «فکر کردم مسافری»

اما سوالم از شما اینه. اگر هم مسافر بودم حقش بود چنین رفتاری بکنی؟ شاید اینکه ما میگوییم این روزها حق ندارند به شهر ما بیایند، درست باشد اما واقعا در مقابل حقی که ندارند ما حق داریم چنین رفتاری بکنیم؟ اگر میزدید و میخوردید و دعوا بالا میگرفت چه؟ اگر میزدید و میافتاد و سرش به آجرهایی که آنجا خالی کرده بودند میخورد چه؟ اصلا چه کاری بود؟ چرا فحش دادید؟ خوب از شما سوالی پرسیده شد. نتونستید و دوست نداشتید جواب بدید؟ خوب ندادید. فحش بعدیِ آن برای چه بود؟

خدا شاهده اصلا قصد ندارم در جایگاه یکی همسن و سال فرزند شما، جنابعالی رو نصیحت کنم. نه. به والله چنین نیتی ندارم. یه دوستی دارم که بازی ای راه انداخته که برای یک نفر نامه بنویسید. من هم دیدم چه کسی بهتر از شما. راستش دو نفر هم لطف کردند و این وسط اصرار کردند نامه را هرچه زودتر بنویسم.دیگه مجالی نداشتم و همان گزینه که شما باشید را انتخاب و شروع به نوشتنِ نامه برای شما کردم. الان ناراحت شدین؟ عصبانی؟ یه لبخند بزن! بگذریم. 

خلاصه اینکه اگر از احوالات ما خواستاری ملالی نیست جز سوزش کف دست و درد در ناحیه قفسه سینه. 

یک عکس هم از کف دستم برایتان ارسال میکنم تا باور بفرمایید




پستچیِ عزیز!لطفا تا نشود نامه حمل عکس است/.

مثلا نتیجه اخلاقی هم داشت




میرزا مهدی
۲۳ اسفند ۹۸ ، ۱۶:۱۰ موافقین ۱۰ ۲۰ نظر

..............................امر ظهور واقع نخواهد شد مگر پس از آزمایشهای شدید و بزرگی که برای مومنین رخ خواهد داد. 

این امتحانات احتمالاً در صورتی انجام میگیرد که:  

بسیاری از مومنین که ادعای محبت و انتظار نسبت به اهل بیت (ع) و به خصوص مهدی موعود (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را دارند و احیانا از اوضاع بد زمانه و فساد و ظلم موجود هم ناراضی هستند، و به درگاه خداوند هم دعا میکنند و از او میخواهند که در فرج حضرت تعجیل نماید و احتمالاً ادعا هم میکنند که خود را برای ظهور و جانفشانی  در راه حضرت آماده ساخته اند؛ خداوند نیز برای اینکه راستگویان را در صدق خود تثبیت و قوی گرداند و دروغگویان را به خودشان و نیز به دیگران بشناساند، آنها را به آزمایشهای مختلفی دچار میکند.

آنچه مسلم است ، فتنه ها و آزمایشهای آخر الزمان به قدری است که بسیاری از مدعیان دینداری و ولایت اهل بیت (علیهم السلام) دست از دینداری هرچند ظاهری و ضعیفِ خود بر میدارند. این امتحانات قطعاً دارای ابعاد مختلف سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و اخلاقی است.

چه بسا یک فرد در طول زمان، در معرض همه‌ی این  امتحانات قرار گیرد. درک کیفیت این امتحانات و شعاع آنها کار سختی نیست.

أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَلَمَّا یَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِینَ جَاهَدُوا مِنْکُمْ وَیَعْلَمَ الصَّابِرِینَ (آل عمران -142)

«آیا گمان می‌کنید به بهشت داخل خواهید شد حال آنکه هنوز خدا از شما آنان را که (در راه دین) جهاد کرده و (در سختی‌ها) مقاومت کنند معلوم نگردانیده است؟!»

امام صادق فرمودند: «به خدا قسم شما امتحان میشوید و غربال خواهید شد. چنان که دانه تلخ از گندم جدا میشود».(بحار الانوار،ج52.ص 101)

کسانی که صرفا به ظواهر دین میپردازند و در تطبیق اعمال و عباداتشان با حکم شرع و دستورهای خداوند بی توجهی و بی مبالاتی میکنند و به میل و سلیقه خود دینداری میکنند، به جای کمک به امام زمان(ع)، آن حضرت را رنج میدهند و دل مبارک حضرت را خون میکنند.

«بدون شک شیعیان جاهل و کم خردان آنها و کسانی که بال پشه از دین آنها محکمتر است، ما را آزار میدهند.» (بحار الانوارج25ص266) 

متأسفانه امروزه بعضی ++ از روحانیون و تحصیل کرده‌های مدارس فقه شیعه را میبینیم که به راحتی اصول و ضروریات دین و فقه را زیر سوال میبرند و خود از بسیاری از ارزش‌های الهی و دینی دور و تهی هستند. کسانی که یک سره به درس چسبیدند و شهوت علمی و مستی علم آنها را غافل کرد. بیشتر آنها حتی در هشت سال دفاع مقدس، با وجودی که کشور شیعه امام زمان(ع) مورد تهاجم جهان کفر قرار داشت و دفاع از کشور شیعه و اسلام و جمهوری اسلامی به حکم عقل و شرع بالاترین واجبات الهی بود، خود و خانواده خود را از وظیفه قطعی و مسلم دفاع دور نگه داشتند.

ای کاش شکست این  عده در امتحانات الهی فقط به خودشان مربوط میشد، این عده با دنیازدگی و انحراف خود در دین‌گریزیِ دیگران و بریدنِ آنها از ارزشهای دینی، تأثیر زیادی گذاشتند و میگذارند، زیرا خیلی ها در دینداری چشم به این افراد دارند نه تکیه بر بصیرت دینی و شناخت حقیقی دین.....................................................



+تیتر: فیض کاشانی-شوق مهدی

+کتاب "آشتی با امام زمان" نوشته "محمد شجاعی" 

++ این کتاب اولین بار سال 1380 به چاپ رسیده است و قطعا منظور از بعضی از روحانیون و تحصیل کرده..... در این کتاب، مربوط به همان زمان میشود.



+ نظرات پس از تأیید نمایش داده میشود


میرزا مهدی
۱۹ اسفند ۹۸ ، ۰۹:۴۷ موافقین ۱۱ ۲۳ نظر

صدای زنگ تلفنم بلند شد و همسر گوشی رو داد دستم و از اونطرفِ خط  یکی خودش رو حاجی فلانی معرفی کرد و گفت آقای غلامی شماره شما رو دادن و برای کار مستندی درمورد شهدا نیاز به فیلمبردار داریم.

ما که کارمون اینه میفهمیم وقتی طرف به تصویربردار میگه فیلمبردار، یعنی یا اینکاره نیست و یا  از بیخ یه جای کارش میلنگه. گفتم چطوری میتونم کمکتون کنم؟

گفت فردا یه جلسه داریم و چندین نفر از جانبازان و سرداران جنگ(؟) قراره بیان اینجا و ما میخوایم شما تشریف بیارید.  بعد هم نهار در خدمتتونیم.(فکر کرد نهار رو نگه من نمیرم)

به شوخی اما با لحن خیلی جدی گفتم: یعنی شما فردا فیلمبردار میخواین که بهش نهار بدید؟

خیلی جدی گفت : نه یعنی ما میخوایم شما تو مصاحبه کمکمون کنید. 

باز به شوخی و با لحن جدی گفتم: نهار چی میشه پس؟

گفت: میدیم بهتون نگران نباشید.

گفتم: نهار چیه؟

کمی مکث کرد و بعد پُقّی زد زیر خنده و گفت: چیز خوبیه. تشریف بیارید.

گفتم آدرس و زمانش رو پیامک بفرمایید خدمت برسم. 

خداحافظی کردم و گوشی رو دادم دست همسر و درِ حموم رو بستم و رفتم زیر دوش و آواز خوندنم رو ادامه دادم. «امشب شب مهتابه،حبیبم رو میخـ...»

فرداش. چهارشنبه 30 بهمن 98

وارد مسجد شدم . دیدم چند نفری مشغول تزئیناتِ استیجی(سِنْ-صحنه) هستن که با داربست به صورت آریه درست کردن.

با خودم گفتم با سر و صدای این همه کامیون و تریلی که کنار مسجد برای شهرک جدید مصالح میارن چطوری میخوان مصاحبه بگیرن؟ 

زنگ زدم به اون آقای حاجی فلانی و اومد و رفتیم تو یه اتاقی و هی چای بستن به تنگ ما و منتظر شدیم تا آقایون از راه برسن.

حدودا دو سه ساعتی گذشت و منم با چراغ قوه گوشیم و اون کِرْمی که تو لیست بازی هاش هست سر خودم رو گرم کردم و یه چُرتی هم زدم که یکی صِدام زد و گفت شما فیلمبرداری؟ گفتم بله. گفت حاجی میگه بیا آماده شو مراسم داره شروع میشه.

تو دلم گفتم: مراسم؟(گیج خواب بودم. ) دوربین و سه پایه رو برداشتم رفتم تو محوطه مسجد که دیدم جا سوزن انداختن نیست. 

ببین این نهار چه میکنه

قاری شروع کرد به خوندن و یکی اومد درمورد شهدا حرف زد و جایگاه جانبازان رو برامون مرور کرد و همینطوری گرم حرف زدن بود که حاجیشون اومد گفت: آقا تشریف آوردن بیاید از ورودشون فیلم بگیرید

تو ذهنم گفتم خوب این آقا، قطعا «آقا» که نیست. امام جمعه ست؟ آره دیگه حتما. پس دیگه به غیر از «آقا» که اینجا نیستن  و امام جمعه و من، کی تو این شهر آقاست؟

به ضرب و زور کفشم رو از زیر انبوهی از کفش ها درآوردم و نصفه نیمه پام کردم و هفتاد هشتاد تا از  کفش ها هم شوت کردم و یه چندتایی هم زیر پام لگد مال شدن تا رسیدم تو حیاط مسجد.

یهو چشمام چهار تا شد. آقا ایشونن؟

یه بچه هم سن و سال خودم که شاید اطلاعاتش از جنگ و شهید و جانبازان بیشتر از من نباشه، از یه ماشین از این گُنده ها که سفیدَن و خیلی شاخن، پیاده شد و سه چهار نفر از آدمایی که تا دیروز شرخر بودن، بعنوان بادیگاردش پیاده شدن و مثل پسر پیغمبرْ سر به زیر و گوش به فرمان و مطیع، دورش میگشتن.

نگاش کردم و یه لبخندی که هزار تا متلک و پوزخند و از این قبیل موارد توش بود تحویلش دادم و یه سری برام تکون داد و اومد که رد بشه ، حاجیشون گفت: فیلم بگیر. فیلم بگیر. و هی میزد به شونه م.

گفتم: شما گفتی چهار تا جانباز و رزمنده و سردار میان برا مصاحبه که.. این بابا اینجا چی کار میکنه؟

گفت: بگیر فعلا.... بگیر. فیلم بگیر.

دستش رو پس زدم و گفتم : این مسخره بازیا چیه؟ سیصد نفر نشستن تو مسجد که این یارو بیاد براشون وراجی کنه؟

یه عده بادمجون دور قاب‌چین هم که اونجا ایستاده بودن اومدن وسط و یکی گفت: درست حرف بزن وراجی یعنی چی؟

دیدم هوا پسه:)))

رفتم تو مسجد و بار بندیلمو جمع کردمو زدم بیرون.

حاجیشون اومد گفت : استاد چرا میری؟

گفتم من برای کاندیدایی که میخواد با نهار مردم رو برای خودش بخره، کاری انجام نمیدم.

گفت شما پولتو میگیری.

گفتم مسئله همینه برادر. مشکل همینه. معضل  همینه. ما پولمونو میگیریم و نهارمون هم میخوریم و ....

یهو یکی صداش زد و رفت.

منم  برگشتم مغازه.

***


تیتر مطلب: دسته گُل شورای نگهبان

میرزا مهدی
۳۰ بهمن ۹۸ ، ۱۲:۴۲ موافقین ۱۲ ۱۹ نظر

مطلب میذاری مینویسی: «گربه رو دَمِ حجله کُشتم»

میگه: «مگه دَمِ حجلتون گربه هم میاد؟ در باز بوده؟ مواظب باشین ها حساسیت میاره. من که خیلی بدم میاد از گربه. موهاش میریزه. بی حیاست.نمک نشناسه»

میگم: «این فقط یه ضرب المثل بود»

میگه: «اوه اوه از بچگی از جدول ضرب هم بدم میومده. چه حوصله ای داریا. دو دوتا چهار تا.. سه دوتا....»

میگم: «متوجه نمیشی چی میگم؟»

میگه: « من نفهمم؟ خودت نفهمی. بابات نفهمه. تیرْطایفه‌ت نفهمن»


میرزا مهدی
۲۱ بهمن ۹۸ ، ۱۶:۰۸ موافقین ۱۹ ۲۱ نظر

«من از ابتدای ریاست‌جمهوری خود، در کنار شما ایستاده‌ام و دولت من به حمایت از شما ادامه می‌دهد. ما اعتراضات شما را به دقت زیر نظر داریم و از شجاعت شما الهام می‌گیریم».


وای بر آنهایی که با این پیام دلگرم شدند. و وای به حال کسانی که باعث شدند این مردکِ نارنجی به خودش اجازه بده این حرفا رو بزنه. وای به حال شمایی که دل دشمن رو شاد میکنی. وای به حال تو که گیج شدی و دشمنت رو نمیشناسی. وای به حال اونی که زمین بازی رو گُم کرده. 



چقدر خوبه که لابلای گفت و گوهای خاله زنکی و گفت و شنودهای بچگونه،  گهگاهی هم به اعتقادات هم گوش میدادیم ومیفهمیدید کسی که تا به امروز دلشاد ترین و مضحک ترین و خنده آور ترین دوستِ بلاگر شما بود، میتونست همینقدر عبوث و به درد نخور و دور انداختنی باشه. خوشحالم که دیگه اینجا رو نمیخونید. امروز سه نفر لغو دنبال زدند و دوستی ها رو به اتمام رسوندند. خدا به شما عمر طولانی بده و به من یه ذره عزت،عقل و درایت...


مشت نمونه خرواره. این تنش ها و جدایی ها از همین وبلاگها و دوستی های مجازی شروع شده و به جامعه ی بزرگ شهری و بعد کشوری کشیده میشه. تن به خواسته ی دشمن دادیم. خدا از سر تقصیراتمون بگذره. آمین.


یه لینک دیگه

میرزا مهدی
۲۲ دی ۹۸ ، ۱۳:۲۱ موافقین ۲۱ ۳۱ نظر

سلام!

تو تاکسی نشسته بودیم که برویم نمازجمعه. راننده با خانم کناردستی‌اش حرف میزد و آقای کنار دستیِ من هم با موبایل. من و همسر هم ساکت به بیرون نگاه میکردیم که یک جمله‌ی«سه روز عزای عمومی اعلام...» را از سخنانِ گوینده ی رادیو شنیدم. سکوتم را شکستم و به آقای راننده گفتم:«چی شده؟»، «حاج قاسم رو ترور کردند دیشب ساعـــ»...

دیگه چیزی نشنیدم. نفسم کُند شد. ضربانِ قلبم را زیر گلویم احساس میکردم. آقای کنار دستی حرفش را قطع کرد و موبایلش را روی پایش گذاشت. سکوت بود و سکوت...

داشتم به دیشب و دورهمیِ دعای کمیلِ آقایانِ سبزپوشِ شهرمان فکر میکردم که بعد از دعا چه‌ها از سپاه قدس و رشادتهای سردار سلیمانی میگفتند.

داشتم به نوری که همین دیشب در قلبم ایجاد شده بود و مهری که از ایشون به دلم نشست بود فکر میکردم.

داشتم به حسرتی که در من ایجاد شده بود و غبطه ای که -به شهدای حرم و افرادی که ایشان را دیده بودند و همرزمش بودند-میخوردم، فکر میکردم.

داشتم به صحبتهای چند شب پیشِ یکی از نمایندگانِ مجلس درمورد FATF  و وصله‌ی ناجورِ تروریست بودنی که به ایشان زده‌اند فکر میکردم.

داشتم به کوهی که دیگر پشتمان نیست فکر میکردم.

داشتم به نگاهِ نافذی که دشمن‌ترسان بود و دیگر نیست فکر میکردم.

داشتم به خاطراتِ همرزمانش که این روزها در کتابها میخوانم، فکر میکردم.

داشتم به جهادش در داخل کشور و کمک‌رسانی هایش در اتفاقاتِ طبیعیِ اخیرِ، فکر میکردم.

دیگر هیچ چیزی نمیدیدم. فقط هر آنچه که درمورد ایشان میدانستم، مثل برق از جلوی چشمانم عبور میکرد. شاید حیا، شرم، خجالت و یا هرچیز دیگری وجود داشت که اشکم در نیامد. نمیدانم.

داشتم به سوالی که دیشب از یکی از فرماندهانِ سبز پوش پرسیدم و گفتم«چطور میشود وارد سپاه قدس شد؟» و به خنده هایش فکر میکردم که همسر صدایم زد«مهدی!»

به خودم آمدم و گفتم«ها»

«رسیدیم. پیاده شو» نفس حبس شده ام را به بیرون پرت کردم و پیاده شدم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و چه خودجوش بعد از نماز به خیابان آمدیم و تکبیر گفتیم و مشت بر دهان استکبار و استکبار پرست و استکبار دوست زدیم. روحت شاد. با امام حسین علیه السلام محشور باشید. که هستید انشالله. 

                                       ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بنشینیم ببینیم اینهایی که میگن آمریکا جون! آمریکا جون! قرار است چه تصمیمی بگیردند این روزها. مینشینیم و نظاره‌تان میکنیم که رفتار و برخوردتان را آمریکا جونتان ببینیم. منتظریم. ملت ایران منتظرند تا رفتارِ بعد از اینِ شما را با آمریکا جونتان ببینند. خدا کند که مراقب رفتارشان باشند و بدانند با اینکه سردار خوابید، اما ملتِ ایران، بیدارتر از همیشه، فقط منتظر نشسته‌اند... منتظرِ رفتار شما.




                                                                الهم عجل لولیک الفرج


میرزا مهدی
۱۴ دی ۹۸ ، ۰۹:۲۴ موافقین ۲۵ ۱۵ نظر


می گویند پدری همیشه با دستان خالی وارد خانه می‌شد و برای خوشحالی خانواده‌اش در بدو ورود آروغی از پس و پیش می‌زد تا آنها را بخنداند! بعد هم، با دستانی به حالت دو کفه دعا؛ از خدا می‌خواست تا این خوشی را از اعضای خانواده‌اش نگیرد! 

خب؛ جای هیچ بحثی نیست در زمانه شیوع خطرناک شعار«امید و نشاط»؛  بالا  فرستادن یک «اسباب بازی‌ نامه‌بر» خیلی راحت‌تر و در عین حال خنده‌دارتر از پایین کشاندن «قیمت‌های شرم‌آور» است! 

من که سردرنمی‌آورم  چرا مسئولین دلسوز، این ضرب المثل «خنده بر هر درد بی درمانی دواست» را تا این حد جدی گرفته‌اند؟! 

آنقدر که کار اصلی‌شان یعنی خدمت‌گزاری را فراموش کرده‌اند و تمام هم و غم‌شان شده کاشتن گل لبخند بر روی لبان  مردم به هر قیمتی و در هر شرائطی !

 بله؛ آنقدر که مسئولین اصرار دارند انسان باید از درون خوشحال باشد و نه به بهانه‌های مادی بیرونی، روانشناسان بر سر این موضوع پافشاری نمی‌کنند!

 حتی مسئولین بیش از هر معلم اخلاقی مایلند ثابت کنند «پول؛ کار ؛ زن و منزل» خوشبختی نمی‌آورند و به همین خاطر دستور ساخت مستندهایی  را داده‌اند که نشان می‌دهند مردمی که در روستاهای دورافتاده هیچ چیز ندارند خیلی بهشان خوش می‌گذرد و خوشبختی در سادگی است!

 در همین راستا؛ گاه مسئولین مردم را با یک بالگردی که در میان بهت همگان به هوا می‌پرد(!) سورپرایز می‌کنند و گاه خودشان را با قیمت بنزینی که «همین حالا یکهویی» توسط خودشان بالا برده شده غافلگیر می‌کنند!

 یک روز بر تن ما  لنگ‌ می‌پوشانند و روز دیگر خودشان کفن پوش می‌شوند!  یک روز فرزندان‌شان را در آمریکا سفیر نظام می‌کنند و ما را  به خوردن اشکنه حواله می‌کنند!  یک روز با قاطعیت می‌گویند: اگر بنزین گران شود عمرا چیز دیگری گران ‌شود اما روز بعدش؛ مثل آب خوردن؛ آب هم گران می‌شود! 


اما قشنگ ترین شوخی آنها این بود که کلی احمدی نژاد و طرح هایش را مسخره کردند اما بعد از مدت کوتاهی همه آنها را یکی یکی اجرا کردند! از یارانه و مسکن مهر گرفته تا سهمیه بندی بنزین! فقط اسم این طرح را با اندکی تغییر و تخلص عوض کردند! ما هم همچنان خودمان می‌مالیم و به خود می بالیم که از این سربه سر گذاشتن‌ها در حالی که چیزی سردر نمی‌آوریم با هم غزل خنده و شاید هم خداحافظی را می‌خوانیم!



+عنوان مطلب صرفا به جهت مصادف شدنِ بازنشر این مطلب از اینجا، در شب یلدا بود. و عنوان هم از اینجا گرفته شد. کلا از اینجا و اونجا یه مطلبی اینجا ارسال کردیم. علی برکت الله/.


میرزا مهدی
۳۰ آذر ۹۸ ، ۱۹:۰۸ موافقین ۱۲ ۱۱ نظر

دیروز زنگ زدن به ضامنای وامی که گرفتم و گفتن که سه ماه قسط فلانی(من) پرداخت نشده و اول ماه از حساب شما کسر میشه. تنها ضامنی هم که فیش حقوقی گذاشته، پدرم هستند.

منم رفتم بانک و شروع کردم به سر و صدا و زدم شیشه های بانکو آوردم پایین و بعد اموال دولتی و غیر دولتی منقول و غیر منقول رو آتش زدم و گُریختم.

همینطوری که در حالِ گُریخت بودم منو گرفتن و گفتن ای اغتشاشگر! ای آشوبگر! ای غربزده ی بدبخت! ای انگل جامعه! ای وِی! ای مزدورِ آمریکا! ای مفسد فی الارض! هولَلَه....(برای اولین بار از سِمَتهای سازمانیِ خودم با خبر میشدم)

گفتم من اغتشاشگر نیستما. من فقط یک معترضم.

گفتن: ای معترضِ اغتشاشگر.ای غربزده! ای عاشقِ پهلوی! ای دوستدارِ بی‌صفتان! ای تف تو ....

بعد گفتن الان میبریمت یه جایی که عرب نی انداخت.

گفتم کجا دقیقا.

یکیشون گفت همونجا که عرب نی انداخت.

گفتم آهان

موبایلم رو درآوردم که زنگ بزتم به همسر بگم دارم میرم به جایی که عرب نی انداخت که یهو همه خوابیدن رو زمین ودستهاشونو گذاشتن رو سرشون.

منم سریع خوابیدم و دستمو گذاشتم رو سرم و به یکشیون گفتم چی شد؟ 

گفت میخوای ما رو انتحاری کنی؟ انتحاری بزنی؟ منفجر کنی؟(هول شده بود بدبخت)

گفتم من؟ با چی؟

با چشمش به موبایلم اشاره زد.

گفتم نه بابا این زنمه. موبایلمه یعنی. توش زنمه. اونور خط یعنی. 

گفت یعنی تو تروریسم نیستی؟

گفتم نه بابا پاشو بریم.

همه پا شدن.  

منو بردن کلانتری و دوتا آبدار چِسبوندن بیخِ گوشم و گفتن: میبریمت جایی که عرب نی انداخت.

گفتم میدونم. (باز خوابوندن زیر گوشم.)

گفتم هووووش کُره خر! واسْ چی میزنی؟

گفت: به من میگی کُره خر؟ یَک کُره خری نشونت بدم.... بعد چشامو بستن

هی میزد و میگفت یَک کُره خری نشونت بدم.

بعد رفت و سه چهار نفر اومدن هی میزدن.

هی میزدنا

هی میزدن.

و هی میزدن و میگفتن یَک کُره خری نشونت بدیم

دیگه صورتم سِرّ شده بود که در باز شد و یکی اومد تو و اون سه تا پا کوبیدن و احترام گذاشتن و رفتن

بوی عطرش حالمو خوب کرد.

چشمامو باز کرد و متعجب نگاش کردم

گفت: تعریف کن

گفتم والا من رفتم بانک آتیش زدم. منو گرفتن گفتن اغتشاشگر . بعد منو زدن آوردن اینجا چشمامو بستن و هی گفتن میخوایم کُره خر نشونت بدیم. هی گفتن و هی گفتن. اولش قرار بود بببرن جایی که عرب نی انداخت ولی بعدش گفتن کره خر نشونت میدیم. الانم که چشمامو باز کردین ، شما رو دیدم. 

داد زد بیاین اینو بازش کنین بزارین بره.

گفتم من فکر کردم میخوان کره خر واقعی نشونم بدن.

گفت خفه شو تا پشیمون نشدم.

تو دلم گفتم: مرتیکه کره خر.

بعد بیدار شدم/.

میرزا مهدی
۲۵ آذر ۹۸ ، ۰۹:۱۰ موافقین ۱۴ ۲۳ نظر

آرم پخشِ زنده، زیرِ لوگوی شبکه یکِ سیما.

روز- خارجی- راهپیماییِ معترضانِ آشوب‌نَگَر به راهپیماییِ معترضانِ آشوب‌،گر

توضیح : مدیوم کلوزآپ (M.CU) (یعنی یه چیزی شبیه قابِ بالا) از مردی که فرزندش را در آغوش گرفته؛ فرزند در خوابْ هفت پادشاه را میبینید و خروپف میکند و هر از گاهی از بینی‌اَش یک حُباب بیرون می‌آید و میترکد. میکروفن رو به پدرِ آن فرزندی که در خوابْ، طاغوتیان را میبیند، و حبابهایشان را میترکاند، از سمتِ چپِ کادر وارد میشود.

صدای گزارشگرِ با انرژی، طوری که انگار دویده و تازه متوقف شده و ایستاده: سلام آقا برای چی آمدید اینجا؟

پدرِ آن بچه که در خواب...(با لهجه ی خوشمزه ی یکی از اقوامِ خوشمزه ترِ ایرانی،: اومدم قدم بزنم. خرید هم دارم.

صدا: نه . منظورم اینه که الان امروز چه روزیه؟

پدرِ آن بچه که....(با لهجه ی....کمی فکر کرد) : فکر کنم شنبـــ....

صدا: اومدید برای راهپیمایی، درسته؟

پدرِ بچهه: آره آره آهان. بله آره. (اشاره به طفلی که بازوی پدرش را با حباب ها خیس کرده بود میکند) آوردمش اولین راهپیماییِ زندگیش تا شعار بده بگه مرگ‌بر‌آمریکا.

صدا: پس این نسل قراره بزرگ بشن و مشتی بشن تو دهن آمریکا . درسته؟

پدر: (با تعجب) اینا؟ بله بله...

جامپ کات ، برش پرشی ( Jump Cut )

روز- داخلی- استودیو خبر

آقای حیاتی رو به دوربین: سخنگوی دولت.......

تمام/.


+صفر: میدونم مطلبِ بی روحی بود. خودم میدونم. بلدم. :)

+یک: اول اینکه این یه مزاح بود با اون بابایی که بچه ی خوابش رو نشون داد و گفت اولین باره که آوردمش راهپیمایی و داره میگه اللهُ‌اکبر. و میگه مرگ‌بر‌آمریکا.

+دو: گزارشهای اخبار پخش زنده نیستن خودم میدونم ایراد نگیرید.

+سه: خواستم ارزش مطلب رو با حضور آقای حیاتی، حیاتی‌تر کنم

+چهار: این مطلب هیچگونه بی احترامی و توهین به هیچیک از سرانِ سه قوه، رییس مصلحت نظام، سخنگوی دولت، پادشاهان طاغوتی، آمریکا و غیره و ذلک نیست. پس لطفا دیگه به خارمادر ما اهانت نکنید(نظر به این پست)

+پنج: طراحیم اصلا خوب نیست و کلا طراحی نمیکنم. یه چیز مزخرف کشیدم و بعد دیدم بد شده مچاله کردم و بعد که پشیمون شدم و سعی کردم اتوش کنم، جر  خورد و اصلا یه وضعی، به بزرگواریتون ببخشید. ایراد از دستِ منه به گیرنده هاتون دست نزنید.

+شش: به تعدادِ انگشتانِ دستِ راستم آقا، و انگشتانِ دستِ چپم خانم، در این بلاگ، دوستانی پیدا کردم که ارزششون از هرچیز باارزشِ دیگری، باارزش‌تره. تو فکر بودم اگر واقعا نت قطع بشه و به جز دو نفرِ انگشتانِ دست چپم و سه نفرِ انگشتانِ دستِ راستم که شماره هاشونو دارم، در فراقِ بقیه چه کنم که وصل شد. الان که خوب فکر کردم دیدم به تعداد انگشتانِ دستِ چپم آقا و دستِ راستم خانم. نه

همون دستِ راستم آقا. 

یا چپم. نمیدونم.  حالا چه فرقی داره؟ 

 

 داداش! تو مالِ اون دستی، تو اون دست چی کار میکنی؟ عه


میرزا مهدی
۰۳ آذر ۹۸ ، ۰۹:۳۳ موافقین ۱۶ ۲۷ نظر

سلام 

بیشتر از یه ساعته دارم فکر میکنم این یادداشت رو ارسالش کنم یا نه....به نتیجه نرسیدم. بی نتیجه، ارسال میکنم.

***

سالِ 91 یا 92 شبِ جمعه‌ی آخرِ آذر ماه، خیابان جیحون، به دستِ یه عده جوجه بسیجیِ بی‌کله اونقدر کتک خوردم که کف از دهانم بیرون می‌ریخت. انقدر سیلی به صورتم و لگد به ساق پاهام کوبیدن که منِ 3-32 ساله، مثل بچه ها گریه میکردم و قسم میدادم ولم کنید. ول نمیکردن.

{به گمانم چند ماه پیش در این مورد نوشته باشم}

رد میشدم دیدم شلوغه و کنار یه مسجد همه رو میگردن. ماشین ها، آدمها و کیف و جیب و ساک و همه چیو.

پرسیدم مگه خامنه ای اومده. که همه ریختن رو سرم و شروع کردن به کتک زدن

و مدام میگفتن بگو «آقا» تا دهنت عادت کنه.

منم کبود و سیاه با گریه میگفتم باشه آقا میگم«آقا»

(فقط همین)

خواستم بگم:

متنفرم از آدمهایی که تعصبِ متحجرانه و غلط و بیش از حدِ مجاز دارن به«آقا».

آدمهایی که تا اسمِ «آقا» رو به زبون میاری اول با پشت دست میزنن تو دهنت بعد گوش به حرفت میدن.

بله درسته دهنم عادت کرده میگم «آقا»

متأسفانه بعضیا فکر میکنن«آقا» خداست.

همین آدمها وقتی تو تاکسی یا هرجای دیگه ای بشنوَن که یکی داره حرف از امام زمان(عج) میزنه و میگه اینا جزو تخیلاتِ مذهبی هاست و امام زمانی وجود نداره، ساکت عبور میکنن و میرن چون جرأت ندارن حرفی بزنن. (دیدم که میگم)(دیدم که میگم) (دیدم که میگم) (دیدم که میگم) بخدا دیدم که میگم. 

جانم فدای اسم و رسم و وجودِ آقا امام زمان(عج)

اینا هنوز نفهمیدن همین «آقا» خودش مرید و مخلصِ اون «آقا(عج)»ست

...

من تو مطالبم نه اهانتی به «آقا» کردم و نه حرفی از «آقا» زدم. روا نبود اینطور بنده، همسرم و مادر بنده  رو مورد خطاب قرار بدید. با تواَم! و با شما!

شما باعث میشی که منِ نفهم فکر کنم مریدانِ "رهبرِ عزیز" همه همینطورن. بی کله و بلانسبتِ دیگران، نفهم.

شما که جرأت نداری علنی و نمایان نظر بدی. با شما هستم. دوست عزیز و نسبتاً سلیبریتیِ من.

به خاطرِ شأن «آقا» دیدگاهِ شما رو "عدم نمایش" زدم واِلا با خوندن دیدگاهت ، دوستانت، پی به شخصیتت میبُردن.....

اونوقت نه آبرو و حیثیت برات میموند و نه هیچ چیز دیگه ای...

بگذریم.

میگذریم.

میذاریم خوشحالی این حق الناسِ یکصد و سه هزار تومنی ای که دیشب به حسابم ریخته شده، چند دقیقه بیشتر بمونه

پیش‌بینی رهبر انقلاب از نقشه براندازی ۹۸ چه بود؟ (کلیک کنید) / ایران ۲۰۲۰ + فیلم  و عکس

میرزا مهدی
۲۸ آبان ۹۸ ، ۱۰:۵۵ موافقین ۱۸ ۲۵ نظر

مومیایی از چپِ شناسنامه، فراخوانده میشویم.

بوی تندوتیز و اعتیادآورِ مُقَطرِ طلای سیاه، خوی ما را به جنگلیانیِ دَدمنِش همانند کرده و در صف طویلِ سواداگریِ مایعِ اشتعالِ مرکب‌های خویش، خشمگین، عبوث؛ ناامید؛ در انتظارِ آینده‌ای نه چندان روشن؛ بویِ گاز و اگزوزِ همجواران را مینوشیم و دَم نمیزنیم که خدا را مَباد، اسفبارتر از این پیش آید/.

رَشک میورزیم و گاه‌گداری به منظورِ رفعِ تکلیف، میاندیشیم که چه بود؟ که چه باد؟ که چه شد؟ که که کرد؟ که که چی؟ که چرا؟ که جا؟ از کجا؟ و چرا؟ و چرا؟ ... و چرا؟

جَهْلْ.

++++

دوستِ محسن میگفت صبح پاشدیم دیدیم بنزین گرون شده.:)) خود محسن در جوابش بیشتر خندید و گفت زخمه ها. این زخمه. :))))

گفتم مشکل اینجاست که هم به گرونیه بنزین میخندین هم به زخمتون :|

خندیدن و گفتن: آره :))) عجب چیزی گفتیا.

پاشدم رفتم یه جا دیگه نِشَستم.

ابله ها:|

{ممنون از مسلمانِ عزیز"بنیانگذار این چالش" و سید جوادِ عزیزم}

عبارات:

چپ شناسنامه= صفحه ثبتِ فوتِ افراد

مقطر طلای سیاه= بنزینِ عزیز

سواداگریِ مایعِ اشتعالِ مرکب‌= خرید و فروشِ بنزینِ ماشین D:     :|

جهل= همه چی. من . تو. ما . دولت. کابینه. حمایت از حقوق مصرف کنندگان. بشریت. 

جهل یعنی استقلال. آزادی. خیره سری. پدرسوختگی. بی غیرتی. بی ناموسی.

جهل یعنی گناه. یعنی حق الناس. یعنی اشراف گری. یعنی سرمایه داری.

جهل یعنی سکوت. سکوتِ بیجا. 

جهل یعنی سکون. 

جهل یعنی رکود. 

جهل یعنی همه چی جز خدا.

پینوشتِ بی‌ربط: کامنت، نظر، دیدگاه، زیرنویس، پانویس و یا هرعنوانی که درسته، و از جانبِ شما عزیزانم، زیر مطالبم نوشته میشه، مستحقِ لااقل یه تشکرِ درست و درمون هستند و قدردانی از اینکه محبت میکنید و وقت میذارید و میخوانید. این عقیده ی منه و قلباً و عقلاً و عرفاً اینطور فکر میکنم. پس اگر دیدگاه های شما بی‌جواب میمونه، حملِ بر بی‌نزاکتی و بی ادبیِ من نذارید. حتی شما دوست عزیز!

واقعا اغلب مواقع نمیدونم زیرِ دیدگاه‌های شما، چی باید بنویسم. بذارید رو حسابِ عدمِ تمرکزم. پاینده باشید و سالم و ماندگار. با دلی شاد و روحی آرام و لبی خندان. چاکریم.

الهم عجل لولیک الفرج«آمین»

میرزا مهدی
۲۵ آبان ۹۸ ، ۱۰:۳۰ موافقین ۱۲ ۱۲ نظر

با اینکه آدمیها از روی غرور و خود خواهی همیشه و در همه جا خران را سمبل بی هوشی و خریت میدانند ولی خران در بسیاری از موارد تیز هوش و دور اندیشی خود را بدون تظاهر و خودنمائی  به ثبوت رسانیده اند و از جمله در راه پیمائی بدون وسائل علمی همیشه کوتاه ترین و راست ترین راه را انتخاب می کنند و در علم هندسه (که برهان حمار ) معروف است، خر از هر راهی که یکبار برود بخوبی یاد میگیرد و بار دوم در همانجا ترمز میکند .

در تیز هوشی و دور اندیشی و واقع بینی همین قدر بس که تا کنون شنیده نشده و تاریخ نشان نداده که خری یا کره خری در آتش یا در آب افتاده باشد یا از پشت بام یا پل هوایی سقوط کند یا در چاه بیفتد یا خری یا کره خری طویله خود را گم کند یا دو خر با هم تصادف کنند و در تصادف آنها کسی کشته شود یا خری یا کره خری به خاطر فوتبال خودکشی و خود سوزی و انتحار کرده باشد یا خری با خر دیگری دوئل کند  یا خری به امید دیگری بنشیند و از طویله بیرون نیاید و از کار و کوشش و فعالیت دست بکشد، یا خری اعتصاب کاه و جو کند. و یا خری یا ماده خری قاچاق دارو کند و سپس با ظاهری متظاهر وارد دادگاه شود.جایی به ثبت نرسیده است که خرانی دهک بندی شوند و روز به روز بر استرس دهک بالایی هایشان افزوده شود؛ 

در صورتی که آدمیها میلیونها سند حماقت و جهالت و رسوائی در این امر دارند و هر روز در جرائد و مجلات و رادیو و تلویزیون، آگهی میدهند که امروز چندین بچه آدمی در حوض خفه شد . چند دختر بچه ربوده شدند و چند نفر از بام سقوط کردند؟،  چه کسی آبی شد . کدام زن زیر آبی با حجاب شد. در فلان تصادف چندین نفر کشته و مجروح شدند چندین نفر دختر و پسر خود کشی کردند چندین نفر فرار کردند در اثر ترس و وحشت و پیش آمدهای ناگوار چندین نفر دق کش و دیوانه شدند . آدمیها، این همه رسوائی ها را هر روز و در هر جا و هر زمان داشته و دارند و ده ها تیمارستان و دارالمجانین و صدها جلد کتاب و هزاران پرونده و سند و نشانی بی عقلی و حماقت و خریت دارند و باز خران را خر مینامند. 

اصولا تاریخ نشان نداده است که خر یا کره خر دیوانه ای در جهان دیده شده باشد یا خری مغزش گرد باشد یا پنج کار کند یا دوبار پایش در چاله ای فرو رود و پند نگیرد و باز از همان راه عبور کند یا نره خری عاشق ماده خری گردد و چون دسترسی به او پیدا نکند خودکشی نماید یا داستان لیلی مجنون و ویس و رامین و صدها نمونه دیگر را در میان خران پدید آورند ...

و اگر خرها آدم بودند و آدمها خر، هرگز و هرگز و هرگز دست به چنین اقدامی نمیزدند. ببینید/. اگر توانِ دیدن فیلمهای دلخراش و خون و خونریزی ندارید نبینید/.

 

 


منبع: +
 

 

میرزا مهدی
۳۰ شهریور ۹۸ ، ۰۹:۲۴ موافقین ۴ ۳۸ نظر

یه دوستی میگفت:

پدر زنم حدودا 95 سالشه و سالهاست یک سری اخلاق‌های خاصی پیدا کرده و نمی‌دونیم بگذاریم رو حساب پیری و پختگی، یا بگذاریم رو حسابِ پیری و بچگیش.

خسیس نیست ولی اعتقادی نداره که مثلا اگر نصفِ درختِ پرتقالش رفته تو حیاط همسایه و برگریزون و گل ریزون و آفت و گند و کثافت کاریش هم افتاده به عهده ی همسایه، سهمی از اون پرتقال‌ها داشته باشه.(نکته ها بسی داشت) معتقده کثافت کاریِ درختش برای همسایه، ولی بار و میوه ش مالِ خودم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یا مثلا وقتی بهش میگن میوه ی درخت ها رسیده و باید چیده بشن میگه نه عید باید بچینیم. در حالی که تا عید بیشتر از دو ماه مونده . به وقت عید هم میبینی سه چهار تا میوه بیشتر رو درخت نمونده و بقیه ش هم به فنا رفته. کسی هم جرأت نداره بخوره. راستش  رغبت نمیکنیم بخوریم چون ممکنه یه چیزی بگه که یه پرتقالِ  ناقابل، زهر بشه تو خون و گوشت و پوستت. اونوقت مجبوری به ازای هر پرتقال که ریختی تو خندق بلا، بری یک کیلو بخری. چون ایشون فکر میکنه درختو لُخت کردی و باید با سود بهش برگردونی. اون هم چه سودی. بیشتر از 18 درصد بانکها . و میخنده به این حرف خودش.

                                                                                 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یا مثلا وقتی بهش میگن حاجی! مشتی! کبلعی! بیا حالا که مهمونا هم یه اتفاقی براشون افتاده و نیومدن و این همه غذا رو دستمون مونده بدیم به در و همسایه و یه فاتحه برا خانمت بفرستن، شده بترکه، میشینه همشو تا آخرین دونه ی برنج میخوره ولی نمیذاره به کسی برسه. خسیس نیستا. ولی اعتقادی نداره به این که میشه یه چیزایی رو انفاق کرد. میگه همسایه که نباید بفهمه ما چی میخواستیم بخوریم. چی داریم بخوریم. چه مزه ای میخوریم.

                                                                                 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یا مثلا اگر بگیم بدیم به مستحقی که امشب سفرش خالیه، میگه مگه میشه کسی سفره ش خالی باشه؟ کلا اعتقاد داره همه ی دنیا مثل خودش دارن حقوق یک میلیون و خورده ای تومنیه خدمات درمانی رو میگیرن و چیزی به اسم حقوق نجومی و اختلاس و .... به گوشش نخورده. نخواسته که بخوره.(نکته ها بسی داشت) اصلا نمیفهمه گرونی یعنی چی؟ چون نه خرید میکنه و نه تو بازار میره. 

                                                                                  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوستم میگه چند روزه به پدر زنم میگم حاجی بیا این پرتقال‌ها رو سم پاشی کنیم. داره از بین میره ها. برگاش جمع شده میوه هاش ریخته. رو تموم برگاش کنه زده.

 میگه نه سم پاشی مالِ آخرِ مرداده.

 میگه بهش گفتم چه ربطی داره؟ درختت امروز مریض شده. اونی که میگن آخر مرداد برای اینه که از شهریور به اونور مریض نشه. ولی درختت مریضه. نارنگی هات هم به فنا رفتن. 

ولی چون نابینا شده و خودش این فاجعه رو نمیبینه، میگه نه.

میگه دیشب دیگه داشتم حُرمت شکنی میکردم و یه کم صدامو بردم بالا که

: خوب وقتی نمیذاری من کسی رو بیارم، همین میشه دیگه..... شما اجازه بده سم پاش بیاد، خودم هزینه ش رو پرداخت میکنم. 

میگه نچ؛ از اولش همیشه آخر مرداد سم پاشی کردمشون.

 میگم شرایط فرق میکنه بعضی وقتها.

 میگه. نچ. 

(دوستم میگه پدر زنم هم داشت صداش میرفت بالا که کم مونده بود بگه برو از خونَم بیرون و دیگه حق نداری بیای اینجا که همسرم دخالت میکنه و قاطی بحث دوماد و پدرزن میشه، 

پیرمرد هم عصبانی میشه و میگه:

مگه مامانتون مُرد با خودش چی برد که من ببرم. بذار خشک بشه.(نکته داشت بسی)

راستش چشمام گرد شد اینو شنیدم. دوستمم میگفت با بُهت نگاش میکردم. این همه مالْ دوستی تهش شده بود این؟


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

داشتم فکر میکردم چی بنویسم در این مورد.

 که با مطلبِ دوست عزیزم {لینک} مواجه شدم و دیدم که چقدر شبیه این آدمایی شده که {حمید} درموردشون حرف زده. 

آدمهایی که درختی رو کاشتند. هَرَس کردند. مراقبت کردند. میوه ش رو خوردند. طعمش رو چشیدند. لذتش رو بردند و الان که به کهولت سن رسیدند، حاضر نیستند درختو به دست کسِ دیگری بسپرند و تهش هم میگن: دیگی که برای من نجوشه، سرِ سگ توش بجوشه. ما که رفتنی هستیم. گور بابای آیندگان.

البته شاید هم ربطی به حرفای حمید نداشته باشه. ولی با خوندن مطلب ایشون یاد صحبتهای دوستم افتادم

میرزا مهدی
۳۱ تیر ۹۸ ، ۰۹:۴۴ موافقین ۱۲ ۱۷ نظر

رفته بودیم نمایشگاه کتاب. دسته من بودم و جمعی، باجناقم. ازاونجایی که من کتابهامو یا میپیچونم ازدیگران و یا هدیه میگیرم، در نمایشگاه پارسال نقشِ حمالِ محترمی را برای باجناق فرهیخته، ایفا میکردم که از بدِ روزگارش اون سال باجناقش تصمیم داشت یه تُن تاب بخره.

واقعا هم کتابها این روزا دیگه کیلویی شدن. 

"آقا دو کیلو کتاب بدید- برای چه سنی؟- مهم نیست میخوام بپیچم دور سبزی"

چندی پیش که نوروز شد و باجناق هم عادت داره به همه کتاب هدیه بده، به من هم یه کتابی از میان اون یه تُن کتابی که براش حمل کرده بودم، هدیه داد که حاضرم دست روی قرآن بذارم که خودش لای اون کتابو هرگز باز نکرده.

کتاب "یونگ شناسی کاربردی" 

فلسفه خونها میشناسنش.

نشستیم به خوندن کتاب. پیشگفتار. مقدمه. درباره یونگ. درباره نویسنده. درباره کتاب. یه عالمه درباره خوندیم و بعد رسیدیم به وسط کتاب و اصل ماجرا. آقا مگه ما میفهمیدیم چی میگه؟ یعنی اگه من معنی یه جمله ی کتابو فهمیدم، شما اسمتونو عوض کنین.

خلاصه کتاب تموم شد. 

همسر هم طبق عادت  خلاصه ای از کتابایی که میخونمو میپرسه و تصمیم میگیره که بخونه یا نه، منم اون قسمتی که درباره یونگ بود رو براش تعریف کردمو گفتم رمان قشنگیه بخونش. بنده خدا شروع کرده به خوندنش. 

همین دیگه. خواستم بگم معلم های بیان سالگرد شهادت جناب مطهری بر شما مبارک.


دیروز رفته بودم تو یه مدرسه برای عکاسی. یعنی چی که دیگه الان همه شِنِل فارغ‌التحصیلی میندازن رو دوششون. فارغ التحصیلیِ  پیش دبستانی. اول دبستان. ششم دبستان. نُهُم دبستان و... خوب دیگه طرف وقتی لیسانسشو میگیره که دیگه براش جذابیتی نداره پرت کردن اون کلاه فارغ التحصیلی...
آره رفته بودم مدرسه و دیدم اون گوشه، تهِ تهِ حیاط تو یه باغچه ی کوچولو یه بچه داره با یه خاک انداز آلومینیومیه کثیفِ بی دسته، باغچه رو شخم میزنه. رفتم کنارش میگم تو آفتاب چی کار میکنی؟ مگه کلاس نداری؟ گفت: معلم تنبیهم کرده گفته باید باغچه رو بیل بزنم.
معلم عزیز! شما هم روزت مبارک.

از صف پمپ بنزین ها هم بگم؟
میرزا مهدی
۱۲ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۰:۰۳ موافقین ۸ ۲۷ نظر


به خاطر اینکه موهاش بخوابه روسری سرش کردن.... مدیونید اگه فکر دیگه ای بکنید

میرزا مهدی
۰۹ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۳:۰۹ موافقین ۹ ۲۱ نظر

از تالار مستقیم اومدیم تو این خونه و الان 6 ساله که تو همین خونه مستأجریم. صاحبخونه منصف و مهربانی داریم که خیلی خیلی خیلی زیاد بخواد به ما فشار بیاره سالی 20-30 هزار تومن به اجاره اضافه کنه.

تنها مشکل ما تو این خونه، آبه.

پمپ آب ایراد داره. سیستم لوله کشی استاندارد نیست. نقطه ی قرار گرفتن پمپ و فاصله ش با کنتور هم سرشار از ایراداته. کلا وقتی که همه آب دارن ما نداریم. هرچی هم بهش میگیم، میگه نه هیچکس آب نداره. کلا آدمیه که نمیتونه و نمیخواد بپذیره که سیستم لوله کشی ایراد داره.

دیروز رسما احساس کردم دارم به یکی از نمایش های پت و مت نگاه میکنم. تقاضا کرده بود از شهرداری که یه تانکر آب بیارن. شهرداری هم آورد. گفت آقا چرا تانکرت اونور دنیاست؟ شلنگ ما نمیرسه. صاحبخونه هم از تانکر هزار لیتری ای که تازه خریده بود و پشت درِ حیاط بود پرده برداری کرد و گفت بریزید تو این. حالا تانکر هنوز نه شیر ورود داره و نه راه خروجی برای آب.

اون بنده خدا هم درِ تانکرو باز کردو هزار لیترو ریخت توش. داستان تازه شروع شد.

خودش و پسرش که امسال با رتبه ی دو رقمی، شیمی محض قبول شد و تو شهر خودمون دانشگاه دولتی درس میخونه،  افتادن به جون آب. یه شیلنگ کردن تو تانکر و شروع کردن به مکیدن. آب در شیلنگ جریان پیدا کرد و تا اومد بریزه رو زمین، شیلنگو تا کردن تا جلوی هدر رفتِ آبو بگیره. بعد بابائه لوله ی پشت کنتور آبو باز کردو شیلنگو فرو کرد تو لوله و رفت پمپ آبو روشن کرد تا آب از این تانکر کشیده بشه به اون تانکر. شاید هرکی جای من بود شکمشو میگرفت و میخندید ولی من داشتم حرص میخوردم بعد از سیزده روز بی آبی تازه به سرش زده که این کارو بکنه و بعدش هم که اینطوری عمل کردن. رفتم تو حیاط میگم چی کار میکنی حاجی؟ میگه نمیبینی؟ میگم مشکل از جای دیگه ست باید اونو حل کنی. میگه نه مشکلی نیست حله. نگران نباش. یه نگاه کردم دیدم شیلنگو از پشت کنتور کرده تو لوله. میگم چرا اینطوری؟ میگه چیه مگه؟ میگم خوب الان عین هزار لیترو داره برات کنتور میندازه که. یه کم سرشو خاروندو گفت. عیب نداره عوضش داریم به آب میرسیم. گفتم واقعا نظرتون همینه؟ گفت درمورد چی؟ گفتم هیچی. و رفتم تو.

شیلنگ به خاطر قطر کمش جواب نداد و مجبور شدن مثل قدیم، با سطل آب بکشن و ببرن اونور حیاط بریزن تو اون یکی تانکر.

همسر میگه برو دوتا داد سرش بزن بگو خسته شدیم از این بی آبی. میگه برو یه خودی نشون بده. برو بگو فلان و برو بگو بهمان و ....

میگم من زود جوش میارم برم یه چی میگه دعوامون میشهها . میگه خوب بشه. میگم اگه تو دعوامون قاطی کنه و یهو بگه پاشید از خونم برید چی کار کنیم؟

میگه خوب میریم. میگم تو نمیدونی که با این پول پیش و این اجاره، تو یه روستا هم نمیتونیم خونه بگیریم؟ بذار سکوت کنیم تا یه وقت از دستمون شاکی نشه. یه جوری با این آبا سر کن. بلکه هم درست شد.

(این شبیه همه چی بود. شبیه غر زدنهای یه بچه جلوی ننه باباش. شبیه شکایت. شبیه گله کردن. شبیه درد و دل. شبیه یه چیزِ نسبتا خنده دار. شبیه یه چیزِ نسبتا گریه دار. شبیه اراجیف. شبیه خزعبلات. شبیه همه چی بود. واسه همین انقدر مزخرف شد ببخشید. ولی واقعیت داشت)

میرزا مهدی
۱۲ فروردين ۹۸ ، ۱۱:۵۲ موافقین ۱۲ ۲۱ نظر