یک مُشت حرفهای "خُب. که‌چی؟" گونه!!!

۲۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اجتماعی» ثبت شده است


انقدر شغل شریف زباله‌گردی زیاد شده که تا چند وقت دیگه باید براش مجوز بگیری. یه کارت بذاری جیبت و هروقت یکی سر راهت سبز شد و گفت چه غلطی داری میکنی و با اجازه کی سرت رو کردی تو سطل آشغال مردم، از جیبت درِش بیاری و بگی: داداش مجوز دارم اینم کارتش.

یه بابایی امروز اومد مغازه عکس پرسنلی بگیره برای پروانه کسب ضایعاتی.

تُف!!!!!!!!



میرزا مهدی
۰۸ اسفند ۰۰ ، ۱۵:۲۴ موافقین ۹ ۱۳ نظر

دی‌شب حسابی خون‌ام به جوش آمده بود. 

یعنی زیرِ خون‌ام را صبحِ اولِ وقت، یک نفرِ دیگر روشن کرده بود و زمانی به قُل رسید، که آخر شب، بالای سرِ یک نفرِ دیگر ایستاده بودم.

 اینکه زیرش رو با  فندک گرانی یا کبریت چپاول روشن کرده بودند مهم نیست؛ مهم این‌ست که روشن شده بود و خیلی نرم و آهسته، تا وسط‌های ظهر، بخارش داشت چشم همکارانم را کور میکرد و، آخر شب هم یک عالمه تاول و سوختگی چسباند به دلِ یک میوه فروش بی‌گناه.

میوه فروشِ بی‌گناهِ  سبیل چخماقیِ لاغر اندامی که سبیل‌هایش را همچون چوب‌دستیِ بندبازان، برای حفظ تعادل سر بزرگش بر  خلال‌دندانی که گویی گردنش است، بلند کرده بود.  

میوه فروشِ بی‌گناهِ  سبیل چخماقیِ لاغر اندامی که وقتی چهارعدد سیب‌زمینی و شش عدد پیاز را، با ترازوی عقربه‌ایِ کوچکی که به دماسنج بیشتر می‌مانست،  کشید و گفت : «چهل و نُه هزار تومن»،....

 خون‌ام را به جوش آورده بود.

دیگر حالا وقتش رسیده بود که قُل‌قُل‌های خون‌ام از مغزم بپاشد روی سر و صورت و سبیل‌های  چخماقی‌ِ او. سبیل‌های چخماقی‌ای که برای حفظِ تعادلِ سرِ بزرگش، بر گردن لاغر و بدن ترکه‌ایِ او، بسیار واجب بود.

دیگر هرچه که از اول طلوع آفتاب به سرم آمده بود تا به همان لحظه‌ی آخر شبِ دی‌شب را در یک لحظه، به خاطر آوردم.

 و به خاطر آوردم و جوشیدم. 

حالا نجوش، کِی بجوش.

چشمانم را می‌بندم و دهانم را به غایت باز می‌کنم. 

از آن دهان‌های بازی که  بوی سیرِ نخورده‌اش، هوای اطرافت را متعفن می‌کند و زن و مرد و پیر و جوان با چهره‌های درهم کشیده و منزجر، گوشهای خود و فرزندانشان را می‌گیرند که مبادا مغزشان آشفته و کودکانشان بالغ شوند.

دیگر خدا و پیغمبر هم کاری از دستشان بر نمی‌آمد.

 یا لااقل،

 اگر هم کاری از دستشان بر می‌آمد، دست به سینه نشسته بودند و زل زده بودند به من و متحیر از اینکه چگونه از صبح تا به همین الان، دوام آورده‌ام و حالا که تا الان دوام آورده‌ام، چرا کمی دیگر صبر نکرده‌ام تا برسم به خانه و منتظر بمانم که آب‌ها از آسیباب‌ها بی‌افتند روی ملاجم و جوشش داغ مغزم را خنک کنند و آرام بگیرم.


یعنی اگر جوشش مغزم هم نمی‌خوابید، لااقل سردیِ آب، باعث می‌شد رسوباتِ حاصل از جوشیدگیِ خون‌ام، از خون‌ام جدا شده، کف‌نشین شود و احتمالاً با گذاشتن یک کَپه‌ی مرگِ کوچک و گوگوری، با صدای موذن بیدار شوم و یک آبی به ترتیب الفبا به دست و بالم بکشم و یک ادایی رو به قبله دربیاورم و بروم سرِ کار لعنتی‌ام و انگار نه انگار که دی‌شب چه بلایی سرِ این مغز پرخروشم آمده، 

اما خوب من همانجا مغزم را چلاندم و آن کاری که نباید میکردم، کردم.

 دلِ یک پیرمردِ سبیل چخماقیِ بی‌گناه را بی‌گناه شکستم و خروشان به سمت خانه رهسپار گشتم. در حالیکه نه سیب‌زمینی از گرانیِ خودش پرزهایش ریخت و نه پیاز برای دل آن پیرمرد، اشکی.

 نه پیاز می‌دانست چه بر سرِ کی آمده است و نه سیب‌زمینی رَگ‌اش جُنبید. 

در کیسه‌های نایلونی در حالیکه گونه‌هایشان را به هم چسبانده و احتمالاً با دیدن جنسِ دیگر، دچار گُسستگیِ احوالات شده بودند، به هیچ‌جایشان هم نبود که دعوا سرِ کیست. 

موضوع چیست؟

و یا کی به کیست!

اصلاً مگر می‌شود پیازِ با آن همه احساسات را، با سیب‌زمینیِ بی‌احساس، بدون در نظر گرفتن فاصله‌ها و حریم‌ها، در یک جای تنگ و تونگ، جا داد؟

نتیجه‌اش چه خواهد شد؟ اصلاً چرا "نتیجه‌اش" را میپرسم وقتی نه از "فرزندی" خبر است و نه  "نوه‌ای"؟ اصلاً مگر از تعاملِ سیب زمینی و پیاز، فرزندی حاصل خواهد شد؟ که بعد نوه‌ای حاصل شود و بعد نتیجه‌ای؟

مگر جور در می‌آید؟

 نه؛ اصلاً مگر جور در می‌آید؟

 احساساتت برانگیخته شود اما کَکَت هم نگزد.

 یا در حالیکه کَکَت نمی‌گزد، کَکِ نگزیده‌ات لایه به لایه در اعماق وجودت رسوخ کند، احساساتت را جریحه‌دار کند و....

یا مثلا مثل ابر بهار اشک بریزی در حالیکه نمیدانی چرا اشک می‌ریزی.

یا اصلا خیالت هم نباشد که اشک بریزی ولی کَکَت هم نگز....{دارم چه می‌گویم؟}

به گمانم که نشود. همین که نمی‌شود، دل مردم شکسته می‌شود. دل مردم که شکسته شود، دیگر چیزی بر چیزی بند نمی‌شود. و وقتی چیزی بر چیزی بند نشود...سیب‌زمینی و پیاز گران می‌شود. سیب‌زمینی و پیاز هم که گران شود، دیگر نه سبیل چخماقی میتواند جلوی عربده‌های مرا بگیرد و نه من دیگر به سبیل چخماقی‌ بهایی می‌دهم. و این می‌شود که شاید من روزی نوشتم: دیگر از چیزی نمیترسم....(به روایت خودم)



میرزا مهدی
۱۷ بهمن ۰۰ ، ۱۵:۵۳ موافقین ۵ ۵ نظر

1-وارد مغازه که میشه با لبخند و اکراه از روی صندلی زهوار در رفته که دیگه تار و پودِ روکشش دارن با هم طرح شیطانی برای شلوار زهوار در رفته ترم میکشن، بلند میشم و تا خرتناق مهربونی چاشنیِ نگاهم میکنم و با دست اشاره میزنم بفرمایید و اون هم همونطور که داره کالری میسوزونه که لبخندش رو حفظ کنه دعوتم رو پذیرا میشه و میگه: «کپی رنگی هم داری؟ »

از اینکه بعد از حدود پنج ساعت، اولین مشتریِ مغازه از من چیزی رو میخواد که ندارم و سعی دارم از غشای پلاسمای سلولیِ خودم خارج بشم و با مشت برم تو پَک و پوزش، تقوا پیشه میکنم و لبهام رو مثل پروانه ای که بالهاش رو باز کرده کش میدم و وانمود میکنم دارم لبخند میزنم و میگم: «نه متأسفانه»

و میره.

2- چند دقیقه بعد یکی دیگه: «داداش کپی رنگی داری؟» لبهام رو پروانه ای میکنم و میگم «نه»

3- «سلام پسرم کپی رنگی داری؟» از پروانه دیگه خبری نیست و میگم «نه» 

4- «سلام آقا کپی رنگی کجا میزنن؟» من: « من چه میدونم؟» یه چیزی ترکی گفت و رفت.

5- دختر خانم جوانی که چادرش رو به سختی نگه داشته وارد میشه و میگه: «سلام آقا وقت داری؟» میگم «امرتون؟» کوله پشتی مشکی ای که انگار تمام جهزیه ش  توش قرار داره رو با تلاشی باورنکردنی از لابلای چین های چادرش جدا میکنه و میگه: «میخوام با محصولاتمون آشناتون کنم» میگم «راستش الان شرایط خرید ندارم ولی میتونید بمونید گرم بشید» میگه «نه آخه صبر کنید... »و داره لابلای لحاف تشک و سرویس آشپزخونه ش دنبال یه چیزی میگرده که یهو لبخندی میزنه و میگه «ایناهاش» و شروع میکنه طوطی وار اون چیزی که درموردش حفظ کرده رو برام ادا میکنه. درست مثل اون خانمی که سه روز پیش اومده بود و بیست و هفت هشت دقیقه‌ی تمام درمورد بیمه پاسارگاد حرف زد و اصلا یادم نبود بهش بگم تحت پوششم.

میگم «خانم من ماشین ندارم» میگه «برای روکش مبل هم جواب میده» میگم «ما تو خونمون پشتی داریم رو مبل نمیشینیم» میگه «پس بذارید....» حرفش رو قطع میکنه و تا کمر خم میشه تو انباری ای که با خودش اینور و اونور خِر کش میکنه و اینبار یه چی دیگه در میاره و دوباره دکلمه آغاز میشه.  از اونجایی که از صبح یه قرون هم کاسبی نکردم و اعصاب درستی ندارم، حرفش رو قطع میکنم و میگم «خانم من کلا کتونی پام میکنم واکس به کارم نمیاد آخه» توجهی نمیکنه و تمام سعیش رو میکنه تمرکزش رو به هم نزنم تا توضیحاتش رو کامل کنه. پس منم مینشینم مشغول کارم میشم که یکی میاد جلوی در میایسته و به طوطی نگاه میکنه. همینطوری هی نگاه میکنه. میگم: «خانم به دوستتون بگید بیاد داخل. گناه داره. بگو ایشون هم گرم کنن»

نگاهی به بیرون میندازه و میگه «من تنهام دوستِ من نیست» پس منم با دست اشاره میزنم و دعوتشون میکنم داخل.

مشرف میشن به گرمای مغازه و سلامی میکنن و میگن: «از انتشارات فانوس مزاحم میشم وقت دارید؟....»

مینشینم روی صندلی و رو به مانیتور میگم: «اجازه بدید  کار خانم تموم بشه بعد در خدمتتونم.» رو میکنم به طوطی و میگم «میفرمودید».

الان که تمرکزش به هم ریخته و یادش نمیاد تا کجا رو توضیح داده بوده کمی مکث میکنه و میگه: «دستمال جادویی هم داریم» توجهم بهش جلب میشه. چیزی که در ذهنم ایجاد میشه یه تکه پارچه س که عکس هری پاتری چیزی روش چاپ کردن و اسمش رو گذاشتن دستمال جادویی. یا مثلا الان از مشتش یه پارچه ی سفید میکشه بیرون یا حالا که دولا شده تو قفسه های چیدمان جهیزیه ش تو کوله پشتی، یه خرگوش میاره بیرون که بعد معلوم میشه پارچه ست. اما در اشتباه بودم یه تیکه نمد داد دستم و گفت «بدون هیچ مواد شوینده ای شیشه رو تمیز میکنه» "مِیْد این چین"

گفتم «چند؟» گفت «صد و پنجاه هزار تومن» خنده م گرفت گفتم «خانم اینکه جادوییه؛ اگر معجزه ی الهی هم بود صد و پنجاه نمی ارزیدا» بعد شبیه اونایی که استندآپ میکنن و فکر میکنن یه لقمه (گوله) نمکن و الان همه ریسه میرن از خنده و مجبور میشی با یه سطل آب به هوششون بیاری،  از حرف خودم خنده م میگیره و منتظرم که اونا هم رو زمین غلت بزنن که یه ذره هم نمیخندن. چیزا.

از اینکه چنین حرفی زدم جا خورد. و منم ازش عذرخواهی نکردم ولی گفتم «شرایط خرید چنین کالایی رو ندارم» و رفت. گرم شد و رفت.

6-و اما انتشارات فانوس. دختره طوری که نه لب بالاش به لب پایینیش میخورد و نه لب پایینیش سعی میکرد به لب بالایی برسه، شروع کرد به اجرا.

«سلام میخوام محصولاتمون رو بهتون معرفی کنم» یه کتاب درآورد و میخواست بره رو پخش نوار کاستی که تو مغزش فرو کرده بودن، گفتم: «میشه توضیح ندید و بدید خودم نگاهشون کنم؟» خورد توذوقش.

پونزده شونزده تا کتاب گذاشت رو میزم و هرکدوم رو که بر میداشتم، اتومات شروع میکرد به شرح وقایع کتاب و نویسنده ش. وچی شد که چاپش کردن و چرا مثلا بیست و نه صفحه ست و سی صفحه نیست و از این قبیل. گفتم «خودت خوندیش؟» مکث کرد. گفتم «من خوندمش خوندیش؟»

گفت «نه.»

دادم بهش و بعدی رو نگاه کردم. "راز". گفتم «نمیخوامش» بعدی: "اصول لاغر شدن" دادم بهش. شبیه اساتید دانشگاه که دارن ایده های صد من یه غاز دانشجوهاشون رو به یک نگاه مرور میکنن، به عناوین کتاب نگاه میکردم و میدادم بهش. بنده  خدا تا میومد گرم بگیره، کتاب رو میدادم دستش و بعدی رو شروع میکرد. یهو قِلِقش دست اومد و بازیم گرفت.  تا میومد توضیح بده ، کتاب رو میدادم دستش و بعدی رو بر میداشتم و تا میومد توضیح بده و جمله ش رو شروع میکرد، میدادم دستش.

نمیدونم چندمی بود که دستم رو خوند. فهمید چه بازیِ کثیفی رو شروع کردم. کتاب رو برداشتم توضیحی نداد. پشت جلد رو نگاه کردم. هیچی نگفت. طوری وانمود کردم که کتاب برام جالب به نظر اومده. لام تا کام حرف نزد. داشتم میباختم باید تیر آخر رو میزدم. پس صفحه فهرستاش رو باز کردم. از اونجایی که دیفالتشون بر مبنای توضیح دادن تنظیم شده، یهو شروع کرد به توضیح دادن و گفت «این کتاب درمورد....»

کتاب رو بستم و به صورتش نگاه کردم و لبخندی فاتحانه زدم و کتاب رو دادم دستش.

گفتم «خانم همه اینها رو دارم» گفت «رنگ آمیزی هم دارم.» گفتم «بچه ندارم.»گفت «خواهر زاده یا برادرزاده هاتون» گفتم «ندارم.» یه باشه گفت و همه رو ریخت تو کیفش. دوست داشتم این رد و بدل شدن سوالا و جوابها بیشتر طول بکشه که با یه باشه، سر و تهِش رو هم آورد. موقع رفتن برگشت گفت «پرینتر هم دارین؟» انگار که بهم گفته باشه میخوای مجانی بفرستمت آثار باستانی ایتالیا رو ببینی؟ از اینکه طلسم کاسبیِ کساد امروزم  داره شکسته میشه  در پوست خودم نمیگنجیدم که گفتم «بله» گفت «یه فایل میفرستم براتون لطفا برام بزنین. فقط رنگی باشه.»



میرزا مهدی
۰۳ بهمن ۰۰ ، ۱۳:۲۸ موافقین ۸ ۱۰ نظر

نِشسته بودم روی نیمکتِ انتظارِ اتاق تزریقات. آرنجم روی زانویم بود و سخت فشار می‌دادم تا دردِ بی درمانِ دندان را تاب بیاورم.

شب از نیمه گذشته بود هیچ دندانپزشکی یارای کار کردن در آن وقت شب را نداشت و سر بر بالین نهاده و خواب هفت قارون را می‌دیدند و پولهای احتمالیِ فردا را در خواب پارو می‌کردند.

از اتاقِ پانسمان خانمها، پرستاری بیرون آمد رو به من گفت: «همراه بیمار شمایی؟» گفتم «نه من خودم بیمارم و همراه کسی هم نیستم» این همه توضیح دادم که دوباره سوال نپرسد و روی اعصاب دندانِ درد کشیده ام زخمه نزند.

جوانی نزدیک شد و پرستار از او پرسید: «شما همراه این خانم هستید؟» 

جوان کمی سر چرخاند و به نیمکتهای پُر و خالی نگاه کرد و انگار که دنبال کسی بگردد و نیابد، گفت: «اوووممم بله.» و باز برای اینکه مطمئن شود همسرش بیرون نیست به چهره ی خانمهایی که با ماسک پنهان شده بودند، نگاه کرد و دوباره رو به پرستار گفت: «بله»

پرستار هم قیضی به او داد و گفت«صندوق» نایلونی که آمپول و سرنگی در آن بود از او گرفت و رفت داخل اتاق.

جوان قبض را پرداخت کرد و نِشست روی نیمکتِ رنگ و رو رفته ی کنار اتاق پانسمان خانمها و نگاهی به من که روبرویش نشسته بودم انداخت و لبخندی زد و نگاه معنی داری به قبض انداخت و آن را سَرسَرکی نشانم داد که معنی اش این میشد: چقدر گران شده... . عکس العملی نشان نمیدهم که مبادا سر صحبت را باز کند.

خم میشوم به پشت سرم تا ببینم چقدر از سُرُم های آدمهای خوابیده بر تخت اتاق پانسمانِ آقایان مانده که بدانم کِی باید این آمپول مسکن -که هیچوقت اسمش را یاد نگرفتم- را بزنم.

سُرُم هایشان هنوز به نیمه هم نرسیده اند. چرا. یکی از آنها در حال اتمام است. پس دوباره رویم را بر میگردانم و آرنجم را روی زانو میگذارم و انگشتانم هم روی شقیقه  مینشانم و سخت فشارشان میدهم و چشمهایم را میبندم و تمرکز میکنم که هیچ صدایی را نشنوم. کار به دقیقه نمیکشد که صدای فریادِ گزارشگرِ فوتبالْ گوش فلک را کر میکند. فریاد میکشید "بِنزِما بنزما حالا بنزما"گُل...گُل.... رئال با چهار گُل.....

انگشتانم را درون گوشم کردم و آرام از خودم صدایی درآوردم که پژواکش از قفسه های سینه‌ام به گوشم برسد و آنقدر بَم باشد که صدای نخراشیده ی گزارشگر را نشنوم.

گویا بازی آرام گرفته باشد. انگشتانم را از گوشهایم بیرون میکشم و  دوباره روی شقیقه ام فشار میدهم. این بار اما چرب است. اهمیتی نمیدهم. چشمهایم همچنان بسته است و تمرکز میکنم. انگار نور هم روی اعصابِ دندان تأثیر دارد.

از دور صدای تلق تولوق پاشنه ی چند سانتی خانمی به گوش میرسد که نزدیک میشود. نزدیک تر میشود. نزدیکترتر میشود

«محسن! چرا اینجا نِشستی. من یه ساعته معطل تواَم» این را خانمی گفت که قدی کشیده داشت و سرتاپایش را با گان و شیلد و ماسک و دستکش، پوشانده بود.

چشمهایم را باز کرده بودم .

محسن نگاهش کرد و گفت «تموم شد؟ کی اومدی بیرون؟»

زنِ قد بلندِ پوشیـده شده از گان و شیلد و ماسک و دستکش گفت: «من اصلا از ماشین پیاده شدم خِنگ خدا؟ زدی؟»

محسن گفت:« نمیدونم دادم به خانم پرستار. نزد مگه؟»

زنِ قد بلندِ پوشیـده شده از گان و شیلد و ماسک و دستکش گفت: «چی میگی؟ مگـــ» حرفش نیمه تمام می‌ماند چون همان لحظه پرستار دوباره بیرون می آید و میگوید:« آقا خانموتون صداتون میزنه. گویا تشنه ست آب سرد کن بیرونه. اونجا» و اشاره به دربِ سالن میزند.

محسن به خانمِ قد بلند و پوشیده از گان و ماسک و دستکش و شیلد نگاهی می اندازد و بعد به پرستاری که ماسکش زیر چانه اش نشسته نگاهی میاندازد و باز به زنِ قد بلندِ پوشیـده شده از گان و شیلد و ماسک و دستکش و باز به پرستار و در نهایت مستأصل به من خیره میشود. 

نمیتوانم بفهمم با نگاهش چه میخواهد بگوید: مثلا دارد میگوید بدبخت شدم؟ لو رفتم؟ یا اصلا نمیداند اینجا چه خبر است؟ شاید هم هنوز درگیر گرانیِ قبض است.

 که زنِ قد بلندِ پوشیـده شده از گان و شیلد و ماسک و دستکش میگوید: «خانمتون؟ خانمش؟» و بعد با شتاب میرود داخل اتاق پانسمانِ خانمها.

پیرزنِ چاقی که کنارم نشسته بود به دختر جوانی که سرش تا همین الان داخل گوشی اش بود گفت: «هَووش بود» دختر گفت« هوو چیه مامان؟ خواهر شوهرش بود . چی کار  داری سرت به کار مردم نباشه»

و محسن که همچنان به من نگاه میکرد، در جواب آن دو گفت « زنم بود» 

پیرزن چنان با آرنجش به دختری که آن سمتش نشسته بود کوبید که منی که این سمتش نشسته بودم سُقَلمه خوردم و گفت «نگفتم هَووش بود؟ تُف...»

«خوب باشه. به من چه..» این را دختر گفت و دوباره سرش را داخل گوشی موبایلش کرد و تندی زد زیر خنده و زیر لب گفت «کثّافَّت» نفهمیدم این را به محسن گفت یا به آن شخصی که آن طرف خط نگاهش میکرد. در هر حال یک کثافتی این وسط گفته شد.

یک دقیقه شاید کمی بیشتر و کمتر میگذرد که یک خانمی که چادرش را به سختی به دور خودش پیچیده، و با دست دیگرش سُرُمی به دست گرفته همزمان با آن زنِ قد بلندِ پوشیـده شده از گان و شیلد و ماسک و دستکش از چهار چوب درب بیرون میآیند و زن سُرُمدار و چادر پیچ شده به نیمکتها نگاه میکند و میگوید «کو؟»

و با دست به دورترین نقطه سالن نگاه میکند. آن شخصی را که میگوید"کو؟" میابد و دستی تکان میدهد.

مردی از همان سمت میدَوَد و نزدیک میشود و میگوید:« جانِ دلم تمام شد؟»

محسن هم به زنِ قد بلندِ پوشیـده شده از گان و شیلد و ماسک و دستکش نگاه میکند و میگوید:« تمام شد؟»

صدای آن بیماری که سُرُمش به انتها رسیده بود از پشت سرم شنیده میشود که به پرستار میگوید « تمام شد؟»

بر میگردم به اتاق پانسمان آقایان نگاه میکنم و میبینم که سُرُم تمام شده و پرستار در حال باز کردن انژوکت بیمار است. می‌ایستم. محسن هم می‌ایستد. 

زنِ چادر پیچ شده ی سُرُم به دست میگوید « کجا غیبت زد؟» پیرزن هم می‌ایستد. نفهمیدم پیرزن چرا وسط دیالوگ این دو نفر ایستاد، ولی ایستاد در هر حال.

مرد میگوید «ندیدی بنزما چه گُلی زد عزیزم»

زنِ چادر پیچ شده میگوید«مُرده شور اون بنزما رو ببرن. مُردم از تشنگی......من به دَرَک به خاطر این بچه همین نزدیکی ها بنشین لااقل.

هرچه چشم میچرخانم قُلُمبیدگی ای روی شکمش نمیابم. منظورش کدام بچه بود پس؟ یعنی چند ماهَش است؟ فکرم را درگیر کرد. زنِ قد بلندِ پوشیـده شده از گان و شیلد و ماسک و دستکش ، عذر خواهی میکند و به محسن میگوید «آمپولت رو زدی؟»

پابرهنه و نخراشیده نتراشیده پریدم وسط و گفتم« نه خانم. آمپولش رو زدند به اون خانمه» و اشاره زدم به آن خانم چادر پیچ شده ی سُرُم به دست.

زن، همان زن چادر پیچ شده ای که معلوم نبود حامله است یا نه با وحشت به من نگاهی کرد و بعد به بقیه نگاهی انداخت  و گفت «آمپول اینو زدن به من؟» بعد از حال رفت و به زور بردندش به اتاق پانسمان. آن زن قد بلندِ پوشیده...(اَه لامصب) 

زن محسن هم رفت داخل اتاق پانسمان.

پیرزن با حالت منزجر و یواشکی دست دختر را به پایین کشید و گفت:« از چی فیلم میگیری؟ نگیر در به در» و بی اذن و بی مقدمه یه سیلی به صورت محسن زد و گفت «بیشرف جزِّ جگر گرفته... تا تنبونتون دوتا میشه میرید یه زن دیگه  میگیرید؟»  حالا فهمیدم چرا بلند شد و ایستاد. کف دستش میخارید که با صورت محسن خاراند.

محسن هم که اصلا انگار تو باغ نیست، دوباره می‌نشید و منتظر همسرش میشود که از اتاق پانسمان برگردد.

دختر چادر مادرش را میکشد و میگوید:« مامان بشین تو رو خدا. به تو چه. آقا ببخشید»

آقا لبخندی تحویلش میدهد 

پیرزن: « زهر مار نخند. پاشو. پاشو بریم اونور از جلوی چشمای این مرتیکه هیز» و دست دخترش رو میگیرد و بلندش میکند و میروند به سمتی دیگر از سالن.

«آقا شما هم سُرُم داری؟»

من: «جان؟بله.  نه آمپوله»

آقای تزریقاتچی«بیا تو»

رفتم داخل.

«بخواب»

گفتم: « نمیشه نخوابم و همینطور ایستاده بزنید؟ آخه تختها......»

«هرطور مایلی... بِکِش پایین»

«جان؟» داشتم میکشیدم پایین که زد. که گفتم آخ. که کشیدم بالا.

 داشتم فکر میکردم از همون اول چرا به عقلم نرسید که نباید بخوابم رو اون تختها و ایستاده آمپولم را بزنم و بروم که شاهد چنین ماجرایی نباشم.

فقط نفهمیدم این محسن چِش بود. زنه حامله بود یا بچه ش تو اتاق پانسمان کنارش بود؟ اگر آن داخل بود چرا گفت این بچه . اگر این داخل بود چرا پس چیزی معلوم نبود.  چرا زن محسن انقدر پوشونده بود خودش را؟ چرا پرستاره ماسکش زیر چونه ش بود؟

دختره به کی گفت کثافت؟ و چرا تزریقاتچیه انقدر عصبانی بود؟ فکر کنم سوزنش هنوز در درونم مانده باشد. بنزما مال کدوم تیم بود؟ با کدوم تیم بازی میکرد؟  خلاصه که تا خود خانه کلی سوال بی جواب داشتم که در اثر مسکن هایی که خوردم و زدم، بیهوش شدم....

صبح که بیدار شدم اثری از هیچ دردی در من نبود. جز آن سوزنی که فکر میکنم هنوز در درونم مانده بود.





میرزا مهدی
۳۰ مهر ۹۹ ، ۱۶:۵۰ موافقین ۱۶ ۱۰ نظر


با خودم گفتم یه هندوونه بخرم تِزرّیق کنیم تو معدمون بلکه روحمون شادّ بشه و دلمون آرّوم.

ساعت دقیقا 3 بعد از ظّهر بود و خورشید چِسبّیده بود پسْ گردنمون و ول کن هم نبود لامصب؛ با تمّام توانش داشت میسوزوند سگ پـ... (استخفرالله) انگار که مثلا انگشت تو چشِّ ماهش کرده باشیم؛ اونطوری. با حرص میسوزوند.

قربونش برم تو فروشگاه، ملت نه ماسّکی رو صّورتشون بود و نه دستکّشی. 

به صاحابش میگم: عمو! دادا!  یکی از مهندسّات رو برفِست بیاد یه هندوونه واسَم سوا کنه که میذارم جلو مهمون آّبرو حیثیتمون نره. یه وخت غم ورِ دلمونو نگیره از اینکه پول  هندونه اِخ کردیم و خیار بردیم تِلِپوندیم تو دومَن مهمون.( بعد دستمال یزدیِ دور گردنم رو جابجا کردم منتظر شدم نگام کنه.)

یکی از ابروهاش رو بالا انداخت و همونطور که داشت کارتِ مشّتری رو میکّشید تو دستگاهِ پول خوار، گفت برو خیالت تخت؛ همَش قرمز و شیرینه.

کنار هندوونه ها که رفتم دیدم زن و مرد ریختن رو سرش و اَی بزن بزنی و دالامبو دولومبی  راه انداختن که نگو. 

میگم داداش اینطور که مثل طبل میزنی به هندوونه ها، چی چی میگن که انتخابشون میکنی؟

نیگام میکنه  و میگه: چی داره بگه داداش؟ همه میزنن، ما هم میزنیم.

گفتم نه خوب چه صدایی باید بده؟

یه ضعیفه که (البته جا مادرمون بودا) زنبیلش رو پر کرده بود از سیب‌زمینی و پیاز و گوجّه و خیار و دولا شده بود یه هندوونه سوا کنه، چادرش رو از لا دندوناش کشید بیرون گفت: 

پسرم: چه انتظاری داریا! این همه دارن ملت رو میزنن کسی صداش در نمیاد، اونوخ میخوای از هندوونه صدا دربیاد؟ 

بعد گرفت سمتم و گفت: بیا این شیرینه مادر! 

سرم رو انداختم پایین که یه وخت چِشَّمـ ........

شیرین بود ولی خدایی.




پینوشت: به قول دوستِ خوبم آقا امید، نکته ها دارد بسی...


میرزا مهدی
۲۸ تیر ۹۹ ، ۱۳:۰۰ موافقین ۱۷ ۲۵ نظر

نِشسته بودم روی نیمکت و به پاکتهای روی پیشخوان خیره شده بودم و رنگ و لعاب و عناوین‌شان را می‌خواندم. نارگیلی. با طعم انار. تأخیـ..... و گوشه‌ی کیف خانمی که -نمیدانم شاید آجر حمل میکرد و- مدام به سَرَم میخورد را تحمل میکردم و به وقایع سختی که گذرانده بودم فکر میکردم و سعی میکردم ماسکم را روی صورتم محکم حفظ کنم که مبادا فرغونِ آجر در یکی از ضرباتِ سهمگینش، ماسکم را از جا بکند که صدا آمد: «مهدیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــِ فِـــــــــــــحاحاحاحاحاحاحاحاحاحح..... » و صدایش در همهمه ی داروخانه گُم شد.

بلند شدم با آرنجم زنِ آجری را کنار زدم و با صدای بلند گفتم«بله! بله!» و در میانِ جمعیت غرق شدم. دست و پا میزدم و بالاخره خودم را به پیشخوان رساندم. « سلام مهدی فعله‌گری؟» 

-«فعله‌گریه؟»

-«بله»

-«یعنی چی؟» 

یک لحظه به چشمانِ داروخانه‌چی نگاه کردم که در میان این بلبشوی محیط کارش به چه چیزی اهمیت داده که با بی‌حوصلگی گفتم: «من چه میدونم! چه فرقی داره؟»

-«میشه دویست و هفتاد هزار تومان»

یک آن همه جا ساکت شد. انگار همه برایشان مهم بود من چه عکس العملی نشان خواهم داد. کمی به آدمهای اطرافم نگاه کردم. چشم در چشم. 

آنها که چسبیده بودند به صورتم منتظر حرکتی از من بودند و آنهای دیگر که لب می جنباندند، صدایشان شنیده نمیشد و اصلا نفهمیدند که من دچار معضلی شده ام. اصلا چرا باید برایشان مهم میبودم. منم یکی بودم مثل آنها و هرکدامشان یک معضلی داشت مثل من.

رو کردم به داروخانه چی« چرا؟ مگه بیمه تأییدش نکرده؟»

«چرا دیگه. اگه تأیید نمیکرد کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه (به صفحه مانیتور کنار دستش خیره شد و گفت) میشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد چهارصد و خورده ای.»

گفتم« خوب آخه تا دفعه قبلی که میگرفتم پونصد و شصت عددش میشد 30 هزار تومن. چطور دویست و چهل تاش شده انقدر»

گفت: « آهان. اینها آخه خارجی هستن.»

گفتم« ایرانیش رو بدید.»

نمیخواست بده و یا اینکه راست میگفت که چون تو بیمه ثبت شده نمیشه برگردوندش. داشتم به جیبم و کیفم و اولویتهای دیگه ی مخارج روزمره ی زندگیم فکر میکردم که یکی از اونایی که دماغش چسبیده بود به ماسکم گفت: « پسرم میخوای من پولش رو بدم؟ قرضه. بعدا پس میگیرم ازت.» 

چند ثانیه ای تو چشماش زُل زدم و نفس در سینه حبس کردم که بوی سیری که از دهانش و از لابلای پرزهای ماسکش به ماسکم اصابت میکرد خفه ام نکند؛  همزمان مرور میکردم که مگه چه واکنشی نسبت به قیمت دارو نشون دادم که این آقا با سه تا چشمش همچین پیشنهاد و لطفی رو تعارف زده.

جوابی ندادم و به داروخونه چی گفتم« ایرانیش رو نمیدید؟»

«ایرانی؟ نمیاریم دیگه. گفتن تو هضمش مشکلی پیش اومده و قرص به همون شکلی که میخوریش، دفع میشه.»

نفهمیدم چه کسی و از کجا و چطوری به مغزم فرمان داد و مغزم به دستم و یکهو دفترچه بیمه سلامتی که به لعنت خدا هم نمیارزد  را برداشتم و مثل خرچنگ پهلو به پهلو از میان جمعیت زدم بیرون و نسیم خنکِ عصرگاهی به پیشانیَم خورد و از داروخانه دور شدم.

باید تا 14 روز دیگر صبر کنم تا پزشک مخصوصِ فرعون وارد شهرمان شود....



پ.ن: یه دست گرمیِ خوب که چی گونه

میرزا مهدی
۱۷ خرداد ۹۹ ، ۰۹:۳۱ موافقین ۱۷ ۲۳ نظر

همیشه برام سوال بود این عزیزان چی پیش خودشون فکر میکنن که میکروفون رو مثل لوله آندوسکوپی فرو میکنن تو حلقشونو  انتهاش رو میچسبونن به زبون کوچیکشون و یه چیزایی رو بیان میکنن که فقط تو تصورات خودشون معنی داره و تنها چیزی که به گوش میرسه اینه.

 

 


دریافت

 

+یه کم بیایم حال همدیگه رو خوب کنیم.

این روزها با یه پیرمرد 96 ساله ای درگیرم که تمام ناتوانی های دنیا رو در خودش جمع کرده. ناتوانی در دیدن. در خوب شنیدن. در راه رفتن. غذا خوردن. اجابت مزاج و حتی گاهی حرف زدن. پیرمردی که به اندازه 96 سال، به ازای هر روزِ این 96 سال. و به ازای هر ساعتِ هر روزِ این 96 سال، خاطره و پند و نصیحت داره اما حیف که دیگه حافظه نداره. پیرمردی که توان نداره. حال نداره. نا نداره. زور نداره. قدرت تکلم نداره. بینایی نداره . شنوایی نداره اما همچنان، به یک چیز امید داره. بازگشت سلامتیش. شب به شب قطره ی چشمش رو میریزه بلکه روزنه ای از نور به چشمش برگرده. صبح به صبح قرص فلان رو میخوره، ظهر به ظهر فلان کپسول رو میخوره، و هزاران تن دادن به دوا و دکتر رو پذیرفته تا وقتی که نوه ها و بچه هاش میان سراغش، بتونه لبهاش رو تکون بده و به زور یه  لبخند کوچولو نثارشون کنه. پیرمرد برای حفظ لبخندش و مهر ورزیدن و امید دادن به اطرافیانش زنده است.  واِلا زیر لب مدام زمزمه میکنه: « چه نَشیمِه؟» 

 

میرزا مهدی
۱۷ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۲:۱۵ موافقین ۱۶ ۱۵ نظر

و اینجاست که خلاقیت ها گل میکنه

من رو تو خیابون دیده و میگه این چه ماسکیه زدی به صورتت؟( آخه از اون جهت که عینکی هستم، مجبورم طوری سفارش بدم به همسر تا برام طراحی و بعد دوختش رو انجام بده که هم نصف عینکم بیاد روش چون بخار نزنه و مقدار زیادی هم بره زیر چونه‌م که قشنگ چفت صورتم بشه)

میگم چشه مگه؟

میگه نشناختمت. چه وضعشه؟(بعد میخنده)

(یه قدم میرم عقب که ترشحات حاصل از خنده‌ی‌ بدون مرزش نکُشه ما رو) میگم این که چیزی نیست. پیشنهاد کردم برا خودش یه دونه درست کنه پایینش رو بذاه تو مانتوش. یه دونه نقاب دار هم برا خودم درست کنه که به جا این کلاه بذارم سرم...

(بزاقش رو دوباره پخش هوا میکنه و خنده‌ش که تموم میشه، خداحافظی میکنه و از هم دور میشیم)

پیش خودم فکر میکردم این چرت و پرتی که بهش گفتم همچین هم چرت و پرت نبودا.

الان دیگه ملّت با ماسک‌هاشون فخر هم میفروشن. مدل دار بدون مدل. طرح دار و بدون طرح. 

داشتم فکر میکردم مثلا ماسک تنگ و چسبان. ماسک چونه افتاده یا چونه تونیک. ماسک پرنسسی. ماسک چین دار.  ماسک کلوش. ماسک تک لا. ماسک دهقانی.  ماسک عروسکی. (این یکی خیلی مهم تره) ماسک مهمانی.  ماسک کلاسیک. ماسک کِش کلفت. ماسک کش نازک. ماسک مادربزرگ. ماسک گشاد. ماسک پری دریایی. ماسک ماکسی. ماکس ماسکی؟ ماسک ماکسی. ماسک پیشبندی. ماسک تابستانی که (کم کم دیگه لازم میشه). ماسک پُفی. ماسک پوش دار. ماسک حاشیه دستمالی. ماسک جمع شده .ماسک گشاد و بلند زنانه. ماسک خانگی. زیرماسکی.ماسک شب. ماسک مجلسی.  پیلی دار. فانوسی. مثلثی. گلبرگی . پروانه ای . کیسه ای. و ...... یه عالمه دیگه. بعد یه کم که زمان بگذره مُد وارد بازار میشه. ماسک استریج. ماسک پاره پوره. ماسک سوراخ سوراخ. ماسک سنگ شور شده. ماسک هیپی. لاتی. لوطی. رپ. چپ. کج. ماسک سال و.... بعد نسبت میدن به سلبریتی ها. ماسک الناز شاکردوست. ماسک ساعد سهیلی و زنش. ماسک بهاره افشاری وقتی در سن پترزبورگ.....

تو همین فکرها بودم که دیدم یکی از دور داره بهم نزدیک میشه و نیشش تا بنا گوش بازه. یه کم چشمامو ریز کردم تا بهتر ببینمش و اگر آشناست خودمو بزنم به کوچه علی چپ و برم اونور خیابون که دیدم  ماسکه. طرف ماسک زده و طرحش یه لبخندِ زشته با نمایش تمامیِ دندونا. 

همین دیگه.

رسیدم به مغازه و میخواستم در رو باز کنم که دیدم یه پیرمرده اومد و گفت عکس 3در 4 هم میگیرین؟ بیشتر از اینکه سوالش و کاری که با من داشت، شگفت زده‌م کنه و خدا رو شکر کنم که بالاخره اولین مشتریِ سالِ 99 من هم رسید، توجهم به ماسکش -که فکر کنم با ملحفه‌ی کهنه‌ی نوزادیِ نوه‌ش ساخته شده بود- جلب شد. یه ماسک یاسی رنگ با یه عالمه باب اسفنجیِ ریز و زرد.

این دیگه نوبرش بود/.




تیتر :برداشت آزاد از مصرع دوم این شعر

صورتک غصه دگر رنج شده

دل یکرنگ، دو صد رنگ شده

هیچکـــــس بر سر پیمانش نیست

روح مردانگی در جانش نیست

از: میلاد معینی آزاد


میرزا مهدی
۲۶ فروردين ۹۹ ، ۱۱:۴۳ موافقین ۱۴ ۱۷ نظر

عبدالناصر همتی، رئیس‌کل بانک‌مرکزی، گفته:

«پیشنهاد بانک مرکزی برای دادن وام یک‌ میلیون‌ تومانی اعتبار خرید به ۲۳ میلیون خانوار یارانه‌بگیر، وامی با نرخ [سود] ۱۲ درصد و بازپرداخت ۲۴ ماهه با تنفس چهارماهه بوده که به ‌تصویب ستاد اقتصادی دولت رسیده و به‌سرعت اجرا می‌شود.»

یعنی بعبارتی از بدبختیِ مردم تو این گرفتاریِ منحوسِ کویید19  هم با سود 12درصد، به فکر منافع خودشون هستن. درسته که تو جیب خودشون نمیره ولی تجربه نشون داده که یه روزی میرن جلو تریبون می‌ایستن و میگن: «دیدید؟ تمام دنیا اقتصادش خوابید و ما به خزانه ی دولت افزودیم»«درسته که ملّت از گرسنگی مُردن ولی ما انقدر رشد اقتصادی داشتیم.»

و از این قبیل......



علی لعنت الله




میرزا مهدی
۱۹ فروردين ۹۹ ، ۱۷:۰۷ موافقین ۱۶ ۲۰ نظر

امروز جمعه بیست و سوم اسفند سال نود و هشت شمسی بالاجبار مجبور شدم از خونه بزنم بیرون و برم به سمت بازار.

فصل، فصلِ ماهیگیری و فراوونیِ نعمتِ دریاست. همه ساله در چنین روزهایی بازار پر از مسافره و هیچ ماهی‌ای روی زمین نمیمونه.

به بازار که رسیدم بدون اینکه تعجب کنم با مغازه‌های بسته مواجه شدم. تنها ماهی‌فروشان باز بودند و تک و توک مسافرانی که بدون توجه به هشدارهای بهداشتی، از مرز استان خودشون خارج شده بودند و به بابلسر اومده بودند.

دور یه ک خانم ماهی‌فروش شلوغ بود و سرِ قیمت چونه میزدند. به یه پیرمردی که پشت همه ایستاده بود گفتم: «چند میگه؟» یکی دوثانیه نگام کرد و سکوت کرد و هیچی نگفت.

پیش خودم گفتم »حتما گرون میگه که ملت نمیخرن ازش،» راهمو گرفتم و دور میشدم که شنیدم یکی پشت سرم داره آروم میگه: «مرتیکه خودش قیمت نمیپرسه، به من میگه چند میگه؟» فهمیدم داره درمورد من حرف میزنه. برگشتم دیدم همون پیرمرده‌ست. ایستادم نزدیک شد و گفتم«پدرجان ناراحت شدی؟» محکم با کف دست کوبید به سینه م و گفت «گمشو» شوکه شدم یهو. گفتم «چه طرز رفتاره؟» با زبان مازندرانی گفت: «برو تا نزدم یه بلایی سرت نیاوردم» یه نگاهی به کارگرانی که مشغول ساخت فاز جدید بازار روز هستند و متوجه گفتگوی من و پیرمرد شدند انداختم و جلوتر رفتم و گفتم« بیا بابا جان اگه آروم میشی بزن یه بلایی سرم بیار» یهو هجوم آورد سمتم و با جفت کف دستش ضربه زد به قفسه سینم‌م دو قدم به عقب رفتم و تعادلم رو از دست دادم و با پشت خوردم زمین. فکر نمیکردم وقتی بهش بگم بزن، بزنه.  کف دستم روی زمین ساییده شد و دستکشم از بین رفت. یه آن دلم برای خودم سوخت. چرا من باید درمقابل ریش سفیدش سکوت کنم؟ بلند شدم و ایستادم و دستکشم رو درآوردم و نگاش کردم گفتم «الان راحت شدی» گفت «برو نذار بیام جــ.ــرت بدم برو» همونطوری ایستادم و نگاش کردم و دوست داشتم صورتم رو از پشت ماسک ببینه بلکه دلش به حالم بسوزه. چیزی نگفتم. از کنارم عبور کرد و یه فحش بد داد و رفت.

جلوتر که رفتم دیدم رفت پای بساط ماهی‌های خودش. چرا متوجه نشدم از کسبه‌ی بازاره؟ به ماهی‌فروشایی که کنارش بودن سلام کردم و به اسم خطابشون کردم و اونایی که میشناختم اسم بچه هاشونو به زبان آوردم و حالشونو پرسیدم و یه کم بگو بخند کردم تا ببنه که من غریبه نیستم و اغلب ماهی‌فروشا منو میشناسن. پس یه کم خودش رو جمع و جور کرد و لبخندی زد و گفت« فکر کردم مسافری»

***

این روزها دوستانم بازی وبلاگی ای راه انداختن که باید نامه ای بنویسیم به یه فرد.

بارها سعی کردم در این بازی شرکت کنم و هر بار تصمیم گرفتم به گذشته‌ی خودم نامه بنویسم و بعنوان یه پیشگو، خودِ گذشته‌ام رو از خطاهایی که کردم، آگاه کنم و اخطار بدم و بهش یه جوری حالی کنم که مرتکب‌شون نشه. خطاهایی که باعث دلشکستگیِ مادر و پدرم شدند. انقدر این دل شکستن‌ها و خطاها زیاد بود که نامه‌هام طوماری بلند و داستانی به درازای قصه های هزار و یک شب میشدند.

امروز به این فکر افتادم که نامه ای بنویسم به این آقا. پیرمرد ماهی فروش.

پس:

***

سلام آقا! خوبید؟ بازار رواج. تنتون سلامت. دلتون شاد. لبتون خندان و چشمتون پر نور. جیبتون پر پول. سفرتون پر نون و یه عالمه دعا های خوب براتون.

منو نمیشناسید ولی بذارید یه نشونه بدم . یادتونه جمعه ای که گذشت، با یه جوون حرفتون شد؟ هولش دادید و زمین خورد. یادتون چقدر عصبانی بودید و اجازه ندادید حرف بزنه؟ اون منم.

خواستم ازتون تشکر کنم. بابت لطفی که به من داشتید. اون روز به خودم بالیدم. به خودم غَره شدم. در پوست خودم نمیگنجیدم. اولین بار بود که کسی همچین رفتاری با من میکرد و آسیبی نمیدید. نه اینکه خدایی نکرده فکر کنید من دعوایی هستم ها . نه. خوشبختانه از آخرین دعوایی که کردم و به خاطرش مثل جمعه ای که گذشت، کلی کتک خوردم چون اونا هفت هشت نفر بودن و من تنها، این اولین باری بود که سکوت کردم و دستم رو روی طرف مقابلم دراز نکردم. چرا از شما ممنونم؟ چون تا این لحظه که این نامه رو برای شما مینویسم، حس خوبی دارم. شادم. مدتها با خودم کلنجار رفتم که در حین خشم، چگونه حضور خدا رو فراموش نکنم.

آقای عزیز. اون روز روزی بود که همه ی مردم شهر عصبانی بودن. من . شما. راننده ی تاکسی ای که به خاطر صدای نخراشیده ی یکی از مسافر ها همه رو وسط راه پیاده کرد. و یه عالمه آدم دیگه که به خاطر وضعیتِ به وجود آمده ی اقتصادی به جهت وجود بیماری کرونا، به هم ریخته اند. آقای عزیز این روزها همه تو کسادیِ بازار به سر میبرند. 

داشتم با خودم مرور میکردم اگر من هم به خشمم غلبه نمیکردم چه میشد؟ نصف آدمهایی که مرا میشناختند با نصف آدمهایی که با شما دوست بودند به خاطر ضعف اعصابشان، حتما به هم میریختند .

پدر عزیز! جای دستانِ مبارک شما روی قفسه ی سینه م همچنان درد میکند. کف  دست راستم به علت خراشیدگی و سنگ ریزها زخمی عمیق برداشته. اما همه را فدای یک لبخند آخرتون میکنم که به من تحویل دادید و گفتید «فکر کردم مسافری»

اما سوالم از شما اینه. اگر هم مسافر بودم حقش بود چنین رفتاری بکنی؟ شاید اینکه ما میگوییم این روزها حق ندارند به شهر ما بیایند، درست باشد اما واقعا در مقابل حقی که ندارند ما حق داریم چنین رفتاری بکنیم؟ اگر میزدید و میخوردید و دعوا بالا میگرفت چه؟ اگر میزدید و میافتاد و سرش به آجرهایی که آنجا خالی کرده بودند میخورد چه؟ اصلا چه کاری بود؟ چرا فحش دادید؟ خوب از شما سوالی پرسیده شد. نتونستید و دوست نداشتید جواب بدید؟ خوب ندادید. فحش بعدیِ آن برای چه بود؟

خدا شاهده اصلا قصد ندارم در جایگاه یکی همسن و سال فرزند شما، جنابعالی رو نصیحت کنم. نه. به والله چنین نیتی ندارم. یه دوستی دارم که بازی ای راه انداخته که برای یک نفر نامه بنویسید. من هم دیدم چه کسی بهتر از شما. راستش دو نفر هم لطف کردند و این وسط اصرار کردند نامه را هرچه زودتر بنویسم.دیگه مجالی نداشتم و همان گزینه که شما باشید را انتخاب و شروع به نوشتنِ نامه برای شما کردم. الان ناراحت شدین؟ عصبانی؟ یه لبخند بزن! بگذریم. 

خلاصه اینکه اگر از احوالات ما خواستاری ملالی نیست جز سوزش کف دست و درد در ناحیه قفسه سینه. 

یک عکس هم از کف دستم برایتان ارسال میکنم تا باور بفرمایید




پستچیِ عزیز!لطفا تا نشود نامه حمل عکس است/.

مثلا نتیجه اخلاقی هم داشت




میرزا مهدی
۲۳ اسفند ۹۸ ، ۱۶:۱۰ موافقین ۱۰ ۲۰ نظر

رفتم مطب پزشک برای اینکه قرصم که فقط برای سه وعده باقی مونده رو تو دفترچه بنویسه. نگهبان میگه تعطیله تا بعد از عید.

هر پزشک متخصص و فوق تخصصی که در این زمینه میشناختم رفتم. همه تعطیل بودن. نمیشه این قرص رو آزاد خرید. باید پزشک متخصص یا فوق تخصص بنویسیه تا بیمه تأیید کنه.

با هزار بدبختی یه پزشک پیدا کردم. زنگ زدم رفتم در خونه ش. با مهر و دستکش و ماسک اومد و یه لبخندی زد و دفترچه رو گذاشت رو کاپوت یه ماشینی اومد برام بنویسه که گفت دفترچه ت تاریخ نداره که. گفتم یه روز گذشته. گفت باید تاریخ داشته باشه.

گفتم آخه دکتر...

همونطوری لبخند زد و گفت هر وقت تاریخ زدی بیا من برات مینویسم.

رفتم دفترِ بیمه. تعطیله.

میرم پیشخوان دولت، میگه مصوب کردن همه دفترچه ها تا پایان اردیبهشت بازه.

گفتم یعنی چی که بازه؟ 

میگه یعنی اعتبار داره

میگم خوب پزشک نمینویسه.

گفت برو پیش پزشک خانواده ت مینویسه

میگم دارو تخصصیه.

گفت تو این مملکت چی تخصصیه که داروی تو باشه؟ 

:|

رفتم پزشک خانواده. نگاه میکنه میگه تاریخ نداره که.

میگم شما بنویس تاریخ دو سه روز قبل رو بزن.

با هزار بدبختی برام نوشت.

رفتم داروخونه میگه اینو باید متخصص برات بنویسه. گفتم همه جا تعطیله خوب. چه کنم؟

گفت تاریخ هم که نداری؟

گفتمالان چه کنم؟

ماسکش رو روصورتش جابجا کرد و گفت آزاد بگیر. گفتم چشم. حتما. خدافظ شما

کرونا نگرفته، گرفتار ارتعاشاتش شدم


میرزا مهدی
۱۴ اسفند ۹۸ ، ۱۶:۰۷ موافقین ۲۰ ۲۶ نظر

من دقیقا نفهمیدم. ولنتاین اون خرس قرمزه س؟ یا اون قلبه که رو سینَشه


متنی که در پایین میخوانید باز نشریست از وبلاگ پیشینم که به فنا رفت و در دست اجانب و بیگانگان افتاده است. ایناهاش

تازه ش هم، آن وبلاگ به فنا رفته در لیست وبلاگهای برتر هم بوده است. هوووف.

و اما متن:

***

آدمیست دیگر. گاهی از میان تمام زیبایی های دنیا دل میبندد به چیزی که کمتر کسی یافت میشود که به آن علاقه مند باشد. 

در دار دنیا و کائنات و کهکشانها، علاقه ی بنده هم به سمت و سوق گیاهی کشیده شده است به نام کاکتوس.

علاقه ی وافری که چه از دید معرفتی و عرفان و چه فلسفی و چه منطقی و چه فانتزی و چه احساسی و چه و چه و چه ، میلیون ها دلیل برایش در ذهن دارم.

تا جایی کاکتوسی میبینم ، از خود بی خود گشته و به سمتش بی مهابا تیک‌آف میکشم و اندک زمانی را به مصاحبت با او میپردازم و نوازشش میکنم . من سوزش‌های گاه‌به‌گاه دستانم را دوست میدارم.

اما این بار کاش نمیدیدمش. گیاهی زیبا قد کشیده راست قامت ،با کلاهی گلگون بر سر، در روی میز یک مغازه ی "بوتیک" در پاساژی در شهرمان.  

دستان گرم همسر را رها ، و خود را بی سلام و اذن دخول به پای کاکتوس رسانده و به عادت همیشگی پرداختم. 

به خود که آمدم چهره ی حیران فروشنده که خنده ی پنهان شده اش در حال فوران بود، مرا متوجه حال بی حال خود کرد. پوزشی خواستم و توضیحی مختصر دادم و قصد خروج کردم که رو به همسر بنده فرمودند: 

حالا که تشریف آوردید برای همسرتان(من) کادوی ولنتاینتان را از همینجا خرید کنید.

ولنتاین؟ امروز مگه چَندُمه؟

عه نمیدونستین؟ همه امشب بیرونن برای همین دیگه.

نگاهی به همسر و همسر نگاهی به من و باز من به همسر و باز همسر به من و فروشنده به ما و ما به فروشنده انداختیم و لبخندی زدیم و خداحافظی کردیم و خارج شدیم. 

(فکر کردید الان براش میخرم؟)

تمام ذهنم درگیر کاکتوس بود و هر کاری میکردم که توجه نکنم به اینکه همسر جانمان ، بعد از شنیدن اسم شب ولنتاین ، چه در سر میگذراند؛ نمیشد که بشود.

بالاخره دلمان را به دریا زدیم و  به او فهماندیم که نادمیم از اینکه این شب عزیز (عزیــــــــــــــــــزززززز؟) را به باد فراموشی سپردیم.  و او نیز سن و سالمان را به رخ کشید و "گفت: خجالت بکش بابا! از ما گذشته دیگه،" که قضیه ختم به خیر گردید.

نیم ساعتی نگذشته بود که در دستان زوج های دیگر بَبَئی هایی با نشان قلب و قلب های اسفنجی و عروسک های خرسی بسیار بزرگ با نشان قلب و کلی کوفتگان و زهرماران دیگر را رویت نمودیم. دستان مبارک را در جیبمان کرده  و جستجویی نمودیم و یافت شده ها را مورد بررسی قرار دادیم. 

فندک،(الان دیگه ترک کردم) کلید درب خانه ی استیجاری، پیچ زنگ زده ای که دم ظهر در پیاده رو پیدا کرده بودم،(هنوز رو زمین دنبال آتاشغال میگردم بذارم جیبم) گوشی موبایلم در جیب دیگرم. نوکیا از این گرون ها.(الان مفت هم نمیخرنش) و بالاخره یافتمش. دو عدد آبِ نبات سفت شده با عنوان شُکلات . و تمام.

نگاه همسر جانمان را از دستان زوجین دیگر بــِــرُبودیم و متوجه دستان خودمان کردیم. دانه ای  شکلات را باز کرده و در دهانش نهادیم و گفتیم :


 ولنتاین مَلنتاینو بیخیال. خودمو خودتو عشقه.  با شیرینیِ این تَتَمه‌ی جیبِ من، لااقل نیم ساعتی کاممان به جیبِ خالیِمان شیرین میمانَد. بــِـمَک. نَمَکِ زندگی من! 


امروز در محل کارمان ، وقت نهار، در ظرف آذوقه ای که همیشه برایمان تهیه میبیند کاغذی را یافتیم که  با خط زیبایش نوشته بود:

شرینی ای که با دستانت  در ملاء عام به دهانم گذاشتی، تا لحظه ی آخر زندگی ام، از یاد نخواهم برد. (بعد امضایی نثارش کرده بود و زیرش نوشته بود) شِکر زندگی ات.


وا عجبا بر آن کاکتوس کلاه گلگونی که زیارت نمودیم. تمام لحظاتی که شیرینی زندگی را میمکید، من،در سر، هم آغوشی کوتاهی که با آن کاکتوس زیبا داشتم را مرور میکردم. 

ُاُف بر من/.


میرزا مهدی
۲۰ بهمن ۹۸ ، ۱۷:۲۷ موافقین ۱۰ ۲۵ نظر

صبح ساعت 6:5 دقیقه برام پیامک اومده:

"در داخل شهرک شهید بروجردی واقع در بزرگراه بعثت که رزمندگان و جانبازان در آن سکونت دارند دو باب مغازه مکانیکی تا پاسی از شب آسایش برای ساکنین باقی نگذاشته‌اند. از مسئولین شهرک درخواست رسیدگی داریم. "فلانی- از قائن"

براش نوشتم:

همشهریِ عزیز پیام شما دریافت شد. منتظریم حسن روحانی از فرنگ برگرده، بهش بگیم. به مسئولانِ ذی‌ربط بگه بیان رسیدگی کنن و اگه حرفت راست بود ، بزنن شَل و پَلت کنن تا دیگه راپورت ندی.  فضول.


ساعت 9:11 دقیقه با همون شماره پیام اومده: ببخشید اشتباه دادم. 

منم براش از اینا گذاشتم{ :)))))) }

همین الان ساعت 10:43 دقیقه نوشته: زهر مار

جوابشو ندادم. زنگ زد. عه.

برداشتم با خنده گفتم سلام

گفت سلام ببخشید به خاطر پیامِ اول صبحم. گفتم خواهش میکنم. پیش میاد. گفت: روحانی واسه چی رفته فرنگ؟ کجاس؟

گفتم یه کم سرتونو از تو کارِ مردم بکشین بیرون، دورتر ها رو نگاه کنین، یه کم اخبار گوش بدین میفهمین چرا رفته.

میگه: شما چقدر راحت حرفتونو میزنین. تهرانی هستین؟ پیش شماره موبایلتون مال کجاس؟

گفتم: ببخشید خانم مشتری دارم. خرسند شدم. خندیدیم. بدرود. پاینده باشید. به بابا یا آقاتون سلام برسونید. روز بخیر. "تَق"

من چه میدونستم خانُمه.

****

الان اینا باز واسه چی رفتن سرِ مذاکره؟ واقعا الان دو باب مغازه مکانیکی تا پاسی از شب آسایش برای ساکنین باقی نگذاشته اند؛ مذاکره میخوایم چه کنیم؟


+پی‌نوشت موقت: بین دوستان کسی هست و یا کسی رو سراغ دارید که دیپلم هنر داشته باشه و کتابهای درسیش رو لازم نداشته باشه و به امانت ازش بگیریم برای کسی که واقعا برای یک سال نیاز داره؟ صحیح و سالم عودت خواهیم داد. لطفا اگر دارید و یا میشناسید، معرفی کنید. 



میرزا مهدی
۰۳ مهر ۹۸ ، ۱۰:۵۹ موافقین ۱۷ ۲۸ نظر

با اینکه آدمیها از روی غرور و خود خواهی همیشه و در همه جا خران را سمبل بی هوشی و خریت میدانند ولی خران در بسیاری از موارد تیز هوش و دور اندیشی خود را بدون تظاهر و خودنمائی  به ثبوت رسانیده اند و از جمله در راه پیمائی بدون وسائل علمی همیشه کوتاه ترین و راست ترین راه را انتخاب می کنند و در علم هندسه (که برهان حمار ) معروف است، خر از هر راهی که یکبار برود بخوبی یاد میگیرد و بار دوم در همانجا ترمز میکند .

در تیز هوشی و دور اندیشی و واقع بینی همین قدر بس که تا کنون شنیده نشده و تاریخ نشان نداده که خری یا کره خری در آتش یا در آب افتاده باشد یا از پشت بام یا پل هوایی سقوط کند یا در چاه بیفتد یا خری یا کره خری طویله خود را گم کند یا دو خر با هم تصادف کنند و در تصادف آنها کسی کشته شود یا خری یا کره خری به خاطر فوتبال خودکشی و خود سوزی و انتحار کرده باشد یا خری با خر دیگری دوئل کند  یا خری به امید دیگری بنشیند و از طویله بیرون نیاید و از کار و کوشش و فعالیت دست بکشد، یا خری اعتصاب کاه و جو کند. و یا خری یا ماده خری قاچاق دارو کند و سپس با ظاهری متظاهر وارد دادگاه شود.جایی به ثبت نرسیده است که خرانی دهک بندی شوند و روز به روز بر استرس دهک بالایی هایشان افزوده شود؛ 

در صورتی که آدمیها میلیونها سند حماقت و جهالت و رسوائی در این امر دارند و هر روز در جرائد و مجلات و رادیو و تلویزیون، آگهی میدهند که امروز چندین بچه آدمی در حوض خفه شد . چند دختر بچه ربوده شدند و چند نفر از بام سقوط کردند؟،  چه کسی آبی شد . کدام زن زیر آبی با حجاب شد. در فلان تصادف چندین نفر کشته و مجروح شدند چندین نفر دختر و پسر خود کشی کردند چندین نفر فرار کردند در اثر ترس و وحشت و پیش آمدهای ناگوار چندین نفر دق کش و دیوانه شدند . آدمیها، این همه رسوائی ها را هر روز و در هر جا و هر زمان داشته و دارند و ده ها تیمارستان و دارالمجانین و صدها جلد کتاب و هزاران پرونده و سند و نشانی بی عقلی و حماقت و خریت دارند و باز خران را خر مینامند. 

اصولا تاریخ نشان نداده است که خر یا کره خر دیوانه ای در جهان دیده شده باشد یا خری مغزش گرد باشد یا پنج کار کند یا دوبار پایش در چاله ای فرو رود و پند نگیرد و باز از همان راه عبور کند یا نره خری عاشق ماده خری گردد و چون دسترسی به او پیدا نکند خودکشی نماید یا داستان لیلی مجنون و ویس و رامین و صدها نمونه دیگر را در میان خران پدید آورند ...

و اگر خرها آدم بودند و آدمها خر، هرگز و هرگز و هرگز دست به چنین اقدامی نمیزدند. ببینید/. اگر توانِ دیدن فیلمهای دلخراش و خون و خونریزی ندارید نبینید/.

 

 


منبع: +
 

 

میرزا مهدی
۳۰ شهریور ۹۸ ، ۰۹:۲۴ موافقین ۴ ۳۸ نظر

روز-حیاطِ مشرف به حمام فینِ کاشان

پسربچه هفت هشت ساله: بابا چرا اومدیم اینجا؟ برای چی مهمه؟

باباش: آخه اینجا جاییه که امیر کبیر رو کُشتن.

پسر بچه: امیر کبیر کی بود؟

باباش: یه مَردِ بزرگی که برای ایران خیلی زحمت کشید. چون آدم خوبی بود، نامردها و آدم بدها کُشتنش

پسر بچه: امام خمینی هم برای همین کُشتن؟

باباش میخنده(من و همسر هم که دو سه قدم جلو تر بودیم و میشنیدیم خنده‌مون میگیره) نه پسرم کی گفته امام خمینی رو کُشتن؟

پسر بچه: عمو حسین

باباش حرفو عوض میکنه و به منی که برگشتم و با لبخند نگاش میکنم چشمکی میزنه و میریم تو حموم.

***

شب-داخلی-خانه

من: شب بخیر

همسر: شب بخیر. سالروز ازدواجمون هم مبارک

(چشمام گرد میشه. ) مگه پنجمِ بهمن نبود؟

همسر: نخیر امروز بود

من: پنج بودا

همسر: پنج بهمن عقد کردیم. بیست شهریور عروسیمون بود. عیب نداره بالاخره شروع هفتمین سالِ زندگی مشترکمون مبارک. (یه جوری گفتا)

من: (ای بابا باز هم یادم رفت. باید یه جوری درستش میکردم) ولی پنج بهمن درسته. من برای اون روز برنامه ریزی کردم

همسر: مثلِ پارسال؟

من:(من حتی پنج بهمن هم یادم رفته بود)  ها؟( چقدر دلش پُره)  پارسال خوب آخه..

همسر: بیخیال بخواب. شب بخیر.(بعد پتو رو کشید رو سرش)

من: ی(یه کم به سقف و نور کم سوی شب خواب خیره شدم و دنبال یه توجیحی میگشتم و بالاخره گفتم) شب بخیر.

(هفت هشت دقیقه بعد، در سکوت مطلق)

گفتم: پنج بهمن بود ولی....

یه همچین صدایی ازش دراومد: هوووم هووووف

***

عصر-داخلی- آتلیه {خلاصه ای از یک ماجرا بسیار طولانی}

یه خانمِ خیلی خیلی چاق: سلام عکس آتلیه ای هم میگیرید؟

من: بله دیگه اینجا آتلیه است.

(نگاهی به همسر انداخت. بعد رو به من کرد) میخوام خودتون بگیرید. 

من: همکار دیگه ای نداریم که. خودمون میگیریم.

خانم:نه منظورم اینه شما بگیری خانمت نگیره.

همسر مثل همیشه لبخندی زد و گفت هرطور شما دوست دارید. بعد خانمه رفت و با یه چمدانِ بزرگِ درب و داغون و یه نوزاد برگشت. رفت داخل آتلیه و گفت میتونم حاضر بشم. گفتم بله. بفرمایید. هر وقت حاضر شدید بگید بیام خدمتتون.

بعد از بیشتر از نیم ساعت که من و همسر دیگه کم کم داشتیم نگرانِ آتلیه و وسائلش میشدیم، صدا زد و گفت من حاضرم.

دوربینو برداشتم و رفتم داخل و در کسری از ثانیه برگشتم و با چشمای گرد و درشت و متعجب به همسر نگاه کردم و گفتم: این زنه لُخته.

همسر هم با همون لحن معنا دار گفت: خوب خواسته تو ازش بگیری. چشماتو ببند عکس بگیر.(موندم چطوری انقدر زود یه جواب اینچنینی پیدا میکنه)

گفتم : پاشو خودتو لوس نکن برو بگو با این وضعش من نمیتونم ازش عکس بگیرم خودت بگیر.

پاشد رفت تو. من هم نشستم پشت سیستم.

همسر تا رفت تو با صدای بلند گفت: خدا مرگم بده خانم این چه وضعشه؟

صدای خانم: خوب میخوام اینطوری عکس بگیرم

صدای همسر: خوب باشه بگیر. ولی آقام نمیگیره من میگیرم.

صدای خانم: نع. ما قرار گذاشتیم. شما گفتید ایرادی نداره. نیم ساعته دارم حاضر میشم.

صدای همسر: نیم ساعت؟ شما میتونستی برای این وضعیت ده ثانیه ای حاضر بشی کافی بود دکمه ها رو باز کنی و لباسا رو دراری.

صدای خانم: نخیرم کلی از اینا زدم به بدنم

(خیلی دوست داشتم بدونم از اونا چیه؟)

خلاصه کلی بحث کردن و یه ساعت طول کشید خانمه به حالت اولیه برگرده و ناراضی مغازه رو ترک کنه. موقع بیرون رفتن هم گفت: اصلا حرفه ای نیستید. اُمُل ها.

(البته میدونم که یک نظر حلاله ولی چون حجمش زیاد بود، همون یک نظر، شرعاً چندین نظر محسوب میشد. دیگه سرمو بلند نکردم و بهتر دونستم که جوابشو ندم.)



میرزا مهدی
۲۱ شهریور ۹۸ ، ۱۸:۲۴ موافقین ۱۲ ۲۶ نظر

به نام خدا

سلام

میخوام این مطلبم رو مثل یک سوال مطرح کنم. اما هنوز معلوم نیست علامت سوالِ مذکور، قراره کجای مطلبم جا خوش کنه.

و اما....

جمعه برای بخشی از رسم و رسوماتِ باقیمانده از مراسم عروسی در روستاهای مازندران، به یک حمام عمومی رفتم. بله حمام عمومی. 

رسم بر این بود که دوستان داماد، داماد رو به حمام ببرند و به صورت نمایشی سر و صورتشو اصلاح کنند و بشورند و صافکاری های لازم رو انجام بِدَن و بعد تحویل خانواده ش بِدن تا رخت دومادی تنش کنن و بفرستنش سمت عروس و باقیِ ماجرا که من کاری به اونها ندارم.

داخل حمام قرار بود من از بخشی از فعالیتشون فیلم بگیرم. چون حین قرارداد طی کرده بودیم و بنا بر این بود تا جایی که دوربینم آسیب نبینه، کارشونو انجام بدم.

در حین کار، متوجه چیزی شدم. حدودا 30 نفر از دوستان داماد که همه تقریبا هم سن و سال بودند حضور داشتند. همه لخت و عریان بودند و توجه منو به خودشون جلب میکردند. خودشون نه. خط و ردِ چاقو و زخمه هایی که روی تنشون بود.

بله. یک تعداد از این دوستان که اتفاقا چهره های خیلی غلط انداز و خشنی هم داشتند، روی تنشون تاتو(خالکوبی) های مختلف و بزرگ، و جای چاقو و رد زخم های عمیق دیده میشد. همه ی این دوستان روی صورتشون رد چاقو خود نمایی میکرد. همه ی اونها چهره هایی استخوانی و موهای خیلی کوتاه چتری و پیشانی های کوتاه و چانه های کشیده و گونه های تیز در امتداد خطِ چشم تا نزدیکی های گوش، داشتند.

ولی دوستان دیگری که در کنارشون بودن و بدنشون عاری از هرگونه جراحات بود، برعکس اون دوستان، چهره هایی بشاش و تُپل و گوشتی و ..اصلا انگار استخوان بندی جمجمه شون با اون کی ها فرق داشت. نگاشون که میکردی و میخواستی مقایسه کنی انگار به فرزندان ملکه الیزابت  در مقابلِ کارگران معدن ، لاغرو و استخوانیِ لهستان در زمان جنگ جهانیِ دوم نگاه میکردی. جالب و نکته ی قابل توجه این بود که نه اون دست از دوستان بدون جراحات بودن و نه اون یکی از دوستان، دارای حتی یه خالکوبیِ کوچولو....

(فکر کنم جای سوالم اینجاست)

شما که سواد دارین و دستتون از دور روی همه ی آتشها هست، به من بگید، یعنی آینه میتونه این جنایتو انجام داده باشه؟

مثلا اینکه آدمها وقتی تو آینه خودشونو خوش سیما یا بد چهره میبینن، در نوع رفتارشون و شکل گیری شخصیتشون، تاثیری داره؟

خود من وقتی تیپ اسپرت میزنم و زمانی که خیلی رسمی و با کت و شلوار میگردم، کاملا متفاوت رفتار میکنم. یا مثلا اگر به هر بهونه ای بیشتر از سه روز یه دوش نگیرم و با موهای ژولیده از خونه بزنم بیرون، اون آخرین تصویری که از خودم دیدم روی رفتارم در خیابان و محل کارم تاثیر میذاره. و یا مثلا دیدم آدمهایی که در مکانهای رسمی که تیپشون رسمیه و قبلش هم یه سلمونی رفتن و یه سشوار و چه میدونم ادکلن خیلی خوبی هم زدن، کاملا رفتارشون با اون روزی که تو گِل داریم دست و پا میزنیم و کار میکنیم، متفاوته.

نکته: همه ی این دوستان وقتی که در محفل دوستانه ی خودشون بودند، یک دست بودند و اصلا هیچ شرارت و همینطور هیچ معصومیتِ بیش از حدی در هیچکدومشون دیده نمیشد. اما دور از این محفل، هر کدومشون یه دنیای دیگه ای داشتند که به نظر میومد تقسیم شده بود به معصومین و اشرار.

لطفا اگر نظری یا تجربه ای و یا حتی دیدگاه کارشناسانه ای دارید بفرمایید. تصمیم دارم به صورت جدی روی این مسئله مانور بدم و کار کنم.

(پرگویی کردم ببخشید)

میرزا مهدی
۲۴ تیر ۹۸ ، ۲۰:۱۲ موافقین ۱۰ ۳۱ نظر

مــَگه من چه گناهی کردم؟ برم جلو، صَدام دهنمو آسفالت می‌کنه، برگردم اون جوری دهنم آسفالت می‌شه، مگه من جاده خاکی ام آخه! ( بایرام لودر/ اخراجی ها؛ مسعود ده نمکی)


 - چند ماه پیش بعد از اعتراضات خیابانی، بسیاری از مسئولان گفتند و نوشتند که «اعتراض حق مردم است و باید راهکار اعتراض در چارچوب قانون اندیشیده شود». این «باید اندیشیده شود» در زبان فارسی یعنی «حالا بی خیال شید تا بعد ببینیم چکار میشه کرد»! 

اعتراضات مهار شد.

 اما الان بسیاری می پرسند چطور می شود به شرایط به هم ریخته اقتصادی کشور اعتراض کرد که؛

 - متهم به همسویی با نقشه های استکبار جهانی نشویم.

 - آب در آسیاب دشمن نریزیم.

 - دل عربستان سعودی را شاد نکنیم.

 - با تندروهایی که تشنه آشوب هستند تعریف نشویم.

 -به عنوان اغتشاشگر و فتنه گر دستگیر نشویم.

 - برچسب مخالف دولت و سیاه نمایی را نچسبانند وسط پیشانی مان.

 - لو نرود که از داماد صَدام دلار گرفته ایم!

 و ... 

- واقعاً چطور می شود فریاد کرد؟ 

با چه ادبیاتی و کجا می شود داد زد که حضرات! استخوان مان زیر این همه فشار شکست! خُرد شد! 

- توصیه به صبر و مقاومت و امید هم اندازه ای دارد. ما مثل شما باتقوا نیستیم که بر این همه مصیبت صبر کنیم! 

ما آدم های معمولی کوچه و خیابان هستیم، با گناهان معمولی، با توان معمولی، با استخوان های معمولی که تاب این همه درد ندارد! 

- سکوت می کنیم و گرانی و تورم و احتکار دارد دهان مان را آسفالت می کند و مثل بایرام می ترسیم اعتراض کنیم یک جور دیگر دهان مان آسفالت شود!

 ما جاده خاکی نیستیم. 

انسانیم! 

- لطفاً راهنمایی کنید که چطور و کجا فریاد بزنیم و فرکانس صدای مان چقدر باشد که خدای نکرده خوراک برای رسانه های بیگانه مهیا نکنیم.

علی برکت الله












 و.....تمام

***


سوال: اصلا چرا کسی تاحالا اینجا رو ندیده؟ الان دیدم تعداد بازدیدکنندگانش فقط خودمم. {لینک}



منبع

میرزا مهدی
۱۶ تیر ۹۸ ، ۱۹:۰۵ موافقین ۱۴ ۳۴ نظر

شـطرنج هم بازیِ خوبی است.  وقتی که با یک برنامه ای جلو می‌روی و به ناگاه متوجه‌ی تغییر رفتارِ حریف می‌شوی و می‌بینی هرچه که رشته کردی پنبه شده، به ناچار جهتت را تغییر می‌دهی و هم سو با مسیرِ حمله‌ی او، طرح حمله می‌ریزی.

تو شطرنج‌باز قهاری هستی و هرگز به بن بست نمی‌خوری و با هر درِ بسته ای یک درِ دیگر را می‌گشایی.

************************

زنی میانسال در یک سوپر مارکت بزرگ در حالیکه سبدِ چرخ‌دار بزرگی را با دو دستش گرفته بود، به اتیکتِ قیمتِ اقلام مورد نظرش نگاه می‌کرد و رد می‌شد و بعدی را نگاه می‌کرد و رد می‌شد و رد می‌شد و رد می‌شد و رد می‌شد که خورد به سبدِ چرخ‌دارِ خالیِ من که تنها یک جعبه دستمال لوله ای درونش قرار داشت.  به قیمت‌ها نگاه می‌کردم و رد می‌شدم. عذر خواهی کرد و گفت: "هر دم از این باغ بری می‌رسد." لبخندی تحویلش دادم .

پیرمردی که با واکر و با زحمت فراوان برای خرید یک شامپو مسیر طولانیِ خانه تا فروشگاه و عبور از پله های پلِ هوایی را از سر گذرانده بود در جواب خانم میانسال گفت: مسئله اینجاست که وقتی واحد پول ما "ریال" است ، باید با "دلار" معامله کنیم. تا چشم باز می‌کنیم و سراغ اخبار را می‌گیریم، تنها دلار می‌شنویم و دلار می‌شنویم و دلار. نمی‌دانم این دومینوی گرانی تا کجا قرار است ادامه پیدا کند.(بعد به بَنری که بالا سرِ صندوقدار نصب شده بود اشاره کرد و گفت) خرید دیگه نشاط نداره. ببینید!

روی بنر نوشته بود :"به دلیل تعطیلیِ این واحد صنفی، همه‌ی اجناس به قیمت خرید، فروخته می‌شود"

بعد ادامه داد"حالا آنهایی که ندارند چه کنند؟"

موبایلم را برداشتم و شماره همسر را گرفتم و گفتم: اجناس اینجا به قیمت خریده؛ تا بیست و هفت هشت تومان دیگه اگه چیزی لازم داری بگو. 

گفت"چشم پیامک می‌کنم." و قطع کردیم.

مطمئنم هنوز آن دسته از همشهری های عزیزم که در خانه احتکار می‌کنند، خبر ندارند که اینجا اجناسش را به قیمت خرید می‌فروشد؛ و اِلا الان از سر و کول هم بالا می‌رفتند و در چشم بر هم زدنی، همین یک بسته دستمال لوله ای هم برای من نمی‌مانْد.

یکی از کارکنان آنجا که در حال جابجایی قوطیِ رُب‌ها بود، به شانه‌ام زد و گفت: برای همین بَنِر را بالای سر صندوقدار زدیم نه بیرون.

(فکرم را خواند؟)

پیامکِ همسر جان آمد" عزیزم آن بیست و هفت هشت هزار تومان را نگه دار لازم می‌شود"

بنابر این با یک دستمال لوله ای از فروشگاه بزرگی که تا همین پارسال یا یک کم آنطرف تر با دستان پُر و باری سنگین بیرون می‌آمدیم، بیرون زدم و راهیِ خانه شدم


یعنی قراره آخرش چی بشه؟ (1)


میرزا مهدی
۰۵ تیر ۹۸ ، ۱۱:۳۰ موافقین ۸ ۳۵ نظر

هنوز که هنوزه پویش درخواست از «بیان» برای توسعه خدمات «بلاگ»،  در جریانه و هیچ چیزی هم نمیتونه متوقفش کنه. حتی بی توجهیِ مدیران بیان و تمسخر بعضی از کابرها و ساده انگاری برخی دیگه و گرما و اینترنت ضعیف و گرونی بسته‌ها هم نتونست کاری کنه که بلاگر های بیان دست از اعلام خواسته هاشون بردارن. حالا چرا وقتی که  آمریکا. ترامپ. تحریم های نفتی. پولشویی های متداولِ داخلی. اقتصاد عوضی. پمپئو.  آل سعود. بحرینِ گوگولی مگولی. آقا زاده ها و دست و دلبازیشون در پرداخت دیه. پاسخ رهبری به آبه. بی تکلیفی افزایش حقوق و کارشکنیِ دولت. معوق ماندن پول گندم کاران و سر و صدای این روزهایشان. گرونیِ گوجه. پیاز . سیب زمینی.  وعده های دروغین اقتصادی روحانی. حادثه ی اخیر دریای عمان.برجام . زنگنه. مفاسد اقتصادی و یک عالم موارد اینچنینیو واجب و دردسر ساز و قابل توجه دور و اطرافمون ریخته و دستمونو باز گذاشته که از سیر تا پیازش مطلب بنویسیم و نقد کنیم و غر بزنیم و بگیم و بگیم تا عُقده هامونو  کاملاحرفه ای و موشکافانه خالی و خواسته هامونو بیان کنیم، چسبیدیم به رامبد جوان و همسرش که دلشون خواسته بچشون اونور آّب چشم باز کنه.

نه اینکه بگم کارش درسته و بخوام دفاعی بکنم. جای دفاعی نذاشتن ولی خوب مسائل مهمتری نیست؟

نظرات بعد از تایید نمایش داده میشوند

میرزا مهدی
۲۸ خرداد ۹۸ ، ۱۳:۴۸ موافقین ۱۳ ۲۸ نظر


چون سخن زان زلف و رخ گویی مگو از کفر و دین 


زان که هر جای این دو رنگ آمد، نه آن ماند نه این

                                                                                      سنایی



#سعید_عابد  #احترام_به_قانون_اساسی

لینک


میرزا مهدی
۱۹ خرداد ۹۸ ، ۲۰:۴۳ موافقین ۱۰ ۲۹ نظر