فرض کنید در مسابقات پرش از روی مانع، شرکتکننده نفر اول با هزار زحمت و تلاش خود را به خط پایان میرساند و همان موقع که همهچیز خوب بهنظر میرسد، پایش به مانع برخورد کرده و کلهپا میشود. طوریکه بقیه شرکتکنندگان نیز با برهم خوردن مانع و افتادن نفر اول، تمرکز خود را از دست داده و پایشان به دیگری گیر کرده و زمین میخورند. احساس برخورد با صفحه 404 دقیقا احساس همان شرکتکنندهای است که در یک قدمی خط پایان با کله زمین خورده است! همانقدر ناامیدکننده و ناراحتکننده.
خطای 404 مانند احساس پوچی زمانی است که با هزار وسواس و گرسنگی غذایی را از منوی رستوران انتخاب میکنید و همان موقع سرآشپز میگوید: متاسفانه این غذا را نداریم. همانقدر ناامیدکننده، پوچ و ناگریز!
امیدوارم سال 404 اینگونه نباشه براتون.
داشتم به دور و برم نگاه میکردم و سعی میکردم یادم بیاد قرار بوده چی کار کنم، اما یادم نمیومد. گوشیم رو درآوردم که زنگ بزنم و بپرسیم برای چی اومده بودم بیرون که دوربین سلفی رو فعال کردم و از خودم فیلم گرفتم. همون لحظه سال تحویل شد و تمام. هیچ چیزی تغییر نکرد. نه رنگ آسمون، نه وضع آسمون، نه رنگ چشمام و نه رنگ دلم و ونه هیچ چیز دیگه ای...
مدام فکر میکردم برای چی دارم از خودم فیلم میگیرم که دیدم کنار محل کار همسرم ایستادم. اوه یاد افتاد. اومده بودم که لحظه تحویل سال کنار هم باشیم.
آشناست. او همانست که ابتدای امسال در میان آب بود و پیرمرد اهل سنت سیل زده را بر دوش می کشید. شعر میخواند و ذکر می گرفت و گل های تلنبار شده در خانه عروس و داماد لر را جمع می کرد.
به گزارش مشرق، محسن مهدیان فعال رسانه ای طی یادداشتی در کانال تلگرامی خود نوشت: طلبه آذری دل همه مان را سوزاند. همسرش درحالیکه دوقلو باردار بود مبتلا به کرونا می شود و از دنیا می رود و او حتا اجازه نداد اشکش مقابل بیماران سرازیر شود تا نکند جهادخدمتش ناتمام بماند. روزها در بیمارستانی که همسرش بستری بود به بیماران کرونائی خدمت می کرد و هرازگاهی از گوشه درب اتاق، همسرش را نظاره می کرد و زیرلب برایش ذکر میگفت و دعا می خواند.
اما این آخوند آذری آشنا نیست؟ آشناست. او همانست که ابتدای امسال در میان آب بود و پیرمرد اهل سنت سیل زده را بر دوش می کشید. شعر میخواند و ذکر می گرفت و گل های تلنبار شده در خانه عروس و داماد لر را جمع می کرد.
به یاد آوردید؟ آشناست. این آخوند همانست که وقتی دختر خانم در حلقه اراذل گرفتار شده بود تاب نیاورد و رگ غیرتش را مقابل تیغ قمه اوباش قرار داد تا ناموس مردم امان یابد.
در رفتارش دقیق شوید. او همانست که سه ماه خانواده را تنها گذاشت و در یکی از روستاهای سرپل زهاب برای اهل حق کارگری کرد و خانه ساخت.
اشک امروزش نیز آشناست. او همانست که وقتی رنج کودک دیالیزی و پدر غمینش را دید اشکش سراریز شد و بی تعلل برای اهدای کلیه اش اقدام کرد و هیچ نخواست.
این طلبه از دسته همان طلابی است که هرچه از محرم و نامحرم شنید و طعنه خورد، حتا سربلند نکرد تا از خود دفاع کند.
این طلبه آشناست. طلبه جوان ما آینه بسیاری است؛ این طلبه نماد است و نشانه. نماد آنها که دیده ایم و ندیده ایم. دیده ایم و گذر کرده ایم. آنها که هم خاک زلزله زده ها را خوردند و هم آب سیل زده ها را و هم غصه رنج کشیده ها را. امروز نیز انبان علمی شان را پشت درب درمانکده ها گذاشتند و شاگردی پرستارها می کنند و تیمارداری بیماران. با نسل جدیدی از آخوندها مواجهیم. با کسانی که علم شان برای عمل شان است. طلبه نسل جدید قیام کرده علیه مشربی است که علم اش برای علم است و حجره و مدرسه. طلبه نسل جدید، طلبه نسل قیام است که می آموزد تا رنگی زند و نقشی کشد. بلند شده است تا بلند کند و قیامش را در قیام دیگران بسازد. طلبه نسل جدید منبرش بر دوش است و خطبه اش در عملش.
این طلبه آشناست؛ این طلبه ها آشنا هستند. طلبه نسل جدید؛ تربیت شده دست انقلاب خمینی اند. راز آشنائی شان اینجاست.
روزنامه اطلاعات نوشت:بزرگی از اهل منبر، که اقبال عام دارد، بر مبنای روایتی شکوه میکرد که چرا در ملأعام و به خصوص در چشم کودکان گوسفند را سر میبرند.
نیز در این روزها که نمایشهای تبلیغات نمایندگی از هر دورهی دیگری دیدنیتر و شنیدنیتر است، فردی از یک لیست انرژتیک(!) وعده داده، که جزء اولین رسالتهای او در مجلس آینده، گرفتن حکم اعدام رییس جمهور مستقر است.
اکنون برای پیداکردن پرتقالفروش مفقودالاثر تاریخی، دو اظهار بالا را کنار هم بگذارید، تا باهم ببینیم چه ملت ناز و نازنینی هستیم!
«اعدام»، که کلمهاش هم کافیست تا لرزه بر اندام آوَرَد، چه ارزان شده؛ که جزء وعدههای انتخاباتی درآمده و رعشهای بر هیچجا هم نمیفکَنَد. هنوز نمیدانم آن وعده چقدر شوخی و طنز تبلیغاتی بوده، و یا به چه میزان از عقبهی عزم و تصمیم و غلبهی اقدام و عمل برخوردار است، چرا که دیدهایم، اول میگویند و سپس فریاد میزنند و زانپس حساسیتزدایی میکنند و عاقبةالامر هم اجرا. -… و خدا کند هرچه اجرا میکنند به نص قانون و منهج عدل باشد!- اما نفس اعلام اعدام رییسجمهور مستقر، خارج از مجامع قانونی و مراحل محکمهای، حتی وعده به محکمه به عنوان تبلیغ انتخاباتی، نمیدانم آیا جرم است یا خود فرمی از گرمکردن تنور انتخابات!؟
درست است که چشم و گوش ما از این حرفها پراست و گاه ترهای هم بر این افاضات خرد نمیشود، اما به قول علما(!)، للهیکل قسط منالثمن؛ هر حرفی بالاخره باری دارد. کلمهی «اعدام»، نه تنها برای منِ جاندوستِ عافیتطلب کلمهی سنگینیاست، بلکه برای هر شنوندهی جاننادوست هم ثقیل است.
تصور کنید فردی خارج از این کشور و بیگانه با مجادلات ومنازعات درونی، بشنود که در زمرهی وعدههای تبلیغات انتخاباتی، گرفتن حکم اعدام رییسجمهور آن کشور است، که هنوز به کار است و شخص دوم کشور. با خود مثلا میگوید:
ـ آزادی بیان و لابد آزادی اراده در این کشور غوغا میکند!
ـ علم حقوق و دانشمندانش بالاترین و پرتیراژترین در این کشور هستند.
ـ چرا رؤسای جمهور، قریب به اتفاق، عاقبت خوشی در این کشور ندارند؟
ـ دیگر فرضها را جرأت بیان ندارم.
از زمانی که بنا به مصالحی(!) برخی مراسم اعدامها ملأ عام یافت و به یکی از هیجانات نسبتا پراستقبال اجتماعی بدل شد، باید برخی عقلا بدین پیامدها نیز میاندیشیدند، که حساسیتزداییها از اموری که فینفسه با آرامش و طمأنینهی ذهنی و اجتماعی در تضاد هستند، گام به گام و زیرپوستی صورت میگیرند و در نهایت، یک امر ذاتا قبیح، نیکو شمرده میشود؛ آن هم در تیراژ عَرضهی بازاری؛ و لابد تابع قانون عرضه و تقاضا!
اگر آن فرد وعدهگر، مشخصتر وعده میفرمود، که آیا آن اعدامِ در انتظار، از نوع علنیاست یا خفایی؛ شاید حقیر نیز از هماکنون تیر چراغبرقی، درختی، یا سردستی و سرشانهای را برای آن روز رزرو میکردم.
بُود آیا، که عرضه و تقاضای ادبیات خشونت و خطِ نشانکشی، فرجامی یابد در سیطرهی لطیفاندیشی و زباندرکشی!؟
واژه اصلاحات در چند سال اخیر، یکی از واژه هایی است که به کرّات استعمال می شود و در جاهای مختلف و از طرف افراد مختلف با دیدگاههای سیاسی متفاوت بکار می رود. این لفظ که معادل کلمة رفورمیسم (Reformism) است از جهت اصطلاحی عبارت از مجموعه روشها و تدبیر هایی است که حکومتها یا ایدئولوگ ها در پیش می گیرند تا ضمن حفظ ساختار یک حکومت، وجوه بیمار و ناسالم آن را دگرگون نمایند. یا به عبارتی جامعه ای که هنوز از رژیم حاکم بطور کامل سلب امید نکرده ، امیدوار است با اصلاحاتی شرایط حاکم بر جامعه را بنحوی تغییر دهد که با کمترین خسارت، خواسته های خود را از طریق معمول در نظام تأمین کند. این حرکت با تحول در درون نظام حاکم، در عین حفظ آن تحقق می یابد. مثلاً نهضت مشروطیت اگر چه انقلاب نامیده شده ، در واقع نهضتی رفورمیستی بود که با حفظ سلطنت قاجار و با جلب رضایت مظفرالدین شاه نظام استبدادی را به نظام مشروطة سلطنتی تبدیل کرد.[1]
انبیاء و ائمه معصومین ـ علیهم السلام ـ مصلحان بزرگ و واقعی تاریخ بشریت بوده و هستند. لذا اصلاح طلبی پدیده ای تازه نیست که ساختة فکر افراد معدودی باشد. چنانچه «امیر مؤمنان علی ـ علیه السلام ـ ، فعالیتهای اجتماعی خود را اصلاح نامیده و می فرمایند. (و نظهَرُ الاصلاحَ فی بِلادک) هم چنین امام حسین ـ علیه السلام ـ نیز در جمع صحابة خود در ایام حج در زمان معاویة، با آوردن همان جملات پدر، فعالیتهای آینده خود را «اصلاح» دانسته است.( انّما خرَجتُ لِطَلَب الاصلاح فی اُمَّة جدّی)».[2]
شهید مطهری نیز در همین زمینه می فرمایند: «اصلاح طلبی یک روحیة اسلامی است. هر مسلمانی به حکم اینکه مسلمان است خواه و ناخواه، اصلاح طلب و لااقل طرفدار اصلاح طلبی است. زیرا اصلاح طلبی هم به عنوان یک شأن پیامبری مطرح است و هم مصداق امر به معروف و نهی از منکر است که از ارکان تعلیمات اجتماعی اسلام است[3].»
منظور از اصلاحات و اصلاح طلبان در جامعة کنونی ما،چه کسانی هستند و آیا نظر و حرکت آنها در چارچوب معنای اصطلاحی اصلاحات قرار می گیرد؟
هر ساختار حکومتی و سیستم سیاسی پس از گذشت دورانی از حیات خود ممکن است که نیاز به برخی اصلاحات در برخی وجوه خود داشته باشد که در عین حفظ کلّیت و تمامیت آن ساختار یا سیستم، برخی معایب و ناکارآمدیهای آن را برطرف نماید. مطمئناً نظام جمهوری اسلامی ایران نیز مستثنی از این قاعده نیست.
اصلاح طلبان حال حاضر در ایران را میتوان به دو دسته تقسیم کرد: 1. اصلاح طلبان اسلامی، 2. اصلاح طلبان آمریکایی.
اصلاح طلبان اسلامی:
«اصلاح طلبان اسلامی عده ای از انقلابیون مسلمان هستند که از اول انقلاب در صحنه های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی به نفع اسلام و مسلمین حضور داشته و دارند و می توان گفت همان دلسوزان نظام و انقلاب بشمار می آیند. آنها کسانی هستند که رهبر انقلاب پرچمدار آنان بوده و خواهد بود و آنها دارای چند ویژگی بارز و برجسته اند.
الف) اینها اصلاح طلبان دین مدار هستند و اصلاحات آنها بر پایه اعتقاد به اصل ولایت فقیه و حاکمیت دین و در چارچوب آن صورت می گیرد.
ب) اصلاحات آنها دارای هوّیت و ویژگی عدالت طلبانه است و هدف اصلی آن از بین بردن فقر وفساد و تبعیض موجود در شرایط کنونی جامعه و نظام است.
ج) این اصلاحات رویکردی ضدّ امپریالیستی و ضد آمریکایی دارد.
در واقع اصلاحات انقلابی عبارت است از انجام فعّالیت ها و حرکت هایی جهت تعمیق روح دینی و جوهر ولایی انقلاب آن تداوم حیات و بلکه تعمیق آرمانهای مبنایی آن.
اصلاحات آمریکایی:
در مقابل «اصلاحات انقلابی و اسلامی»،«اصلاحات آمریکایی یا اصلاحات لیبرالیستی» وجود دارد. البته این رویکرد داخل در مفهوم اصلاحات اصطلاحی ذکر شده نیست و نمی تواند باشد و به غلط و برای فریب افکار عمومی و پرده پوشی اعمال خود، چنین نسبت اصلاح طلبی را عده ای به خود می دهند.
ما هم با تسامح، این واژه را در مورد این عده بکار می بریم.
اصلاحات آمریکایی رویکردی است که در چند سالة اخیر با بهره گیری از نفوذ و حضور در برخی لایه های مدیران کشور تحت لوای اصلاحات، خواهان استحالة نظام اسلامی ایران به یک حکومت سکولار البته با رعایت برخی ظواهر دینی هستند.
جریان اصلاحات آمریکایی، در واقع خواهان تغییر ماهیت دینی و روح انقلابی نظام جمهوری اسلامی به یک نظام سکولار، با حفظ ظواهر دینی و هم چنین مدافع نظام سرمایه سالاری و هضم شدن در نظام جهانی سلطه است. این جریان به اصطلاح اصلاح طلبی،در واقع درصدد استحالة نظام اسلامی و حذف صبغة دینی و روح ولایی آن است و علی رغم ظاهر اصلاح طلبانه، در واقع یک حرکت براندازانه است که اساس کارکرد آن براندازی خاموش و کودتای خزندة فرهنگی ـ سیاسی است.»[4]
نتیجه:
اصلاح طلبی و اصلاحات چیز تازه ای نیست و از زمان ارسال انبیاء وجود داشته و رسالت اصلی آنها، اصلاح امت ها بوده است. لذا این واژه ریشة دینی دارد. خصوصاً که ائمه اطهار هم خود را اصلاح گر معرفی می کردند. از طرفی در جامعة ما، اصلاح طلبان دو دسته هستند: عده ای که دنبال اصلاحات انقلابی اند و دسته ای که به دنبال اصلاحات آمریکایی هستند.
اصولگرایی
اگر به فرهنگهای سیاسی نظری بیاندازیم اثری از واژة «اصولگرایی» در آنها نمی یابیم در عوض به کلمة بنیادگرایی بر می خوریم که تعبیر مثبت آن، به معنای اصولگرایی که امروزه در عرف سیاسی ما بکار می رود نزدیکتر است.
بنیاد گرایی دارای دو معنای متفاوت می باشد که در نقطة مقابل هم قرار دارند. در معنای نخست که بیشتر با عنوان فارسی «اصولگرایی» از آن یاد می شود عبارت است از اصولی بودن اعتقادات، باورها و تمسّک به آنها. در معنای دیگر که بیشتر بار ارزشی منفی دارد بنیاد گرایی مساوی با نهاد قشری گری و تمسّک به ظواهر می باشد.[5]
اصولگرایی که در عرف سیاسی کشور ما متداول شده است اصطلاح جدیدی است که قبلاً به این شکل سابقة کاربرد نداشته است. طبق این تعبیر اصولگرایان افرادی هستند که معتقد به یک سلسله آرمانها و عقاید مقدسی هستند که این عقاید ریشه در مذهب و دین آنها دارد و آنها حاضر نیستند بر سر این اصول معامله و یا از آنها عدول کنند. برای مثال مسالة دفاع از حقوق فلسطینیان و به رسمیت نشناختن اسرائیل در نظام جمهوری اسلامی ایران یک مسألة اصولی نظام بشمار می آید که مسئولان حاضر نیستند بر سر این مسأله با کسی معامله کنند. در واقع اصولگرایان هرهری مذهب نیستند که هر روز به یک رنگی در بیایند. بلکه افرادی هستند که حاضرند بر سر اعتقادات و اصول صحیح خود فداکاری بکنند.
طرح اصولگرایی از جانب مقام معظم رهبری در شرایطی صورت گرفت که بعضی افراد برای خوشایند غربی ها از مواضع انقلابی و بعضی اعتقادات سابق خود دست بردارند. لذا طرح این مسأله از جانب رهبری عملاً باعث شد خط و خطوط این عده از بقیّه جدا شود و یاران واقعی نظام که حاضر به فداکاری برای اصول و مواضع انقلابی خود هستند. در یک جبهة واحد بنام جبهة «اصولگرایان» متشکّل شوند.
در نتیجه: اصول گرایی یعنی ایستادگی روی عقاید و آرمانهایی که ریشه در دین و مذهب دارد و عدم عدول از این اصول. بنابراین هر کس که دارای چنین روحیه و اعتقادی هست بدون شک جزو اصول گرایان خواهد بود.
معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:
1. انقلاب اسلامی، زمینه ها و پیامدها، دکتر منوچهر محمّدی.
2. اصلاح طلبی، دکتر علی مطهری.
3. نهضتهای اسلامی در صد سالة اخیر، مرتضی مطهری.
پی نوشت ها:
[1]. محمدی، منوچهر، انقلاب اسلامی، زمینه ها و پیامدها، ص24.
[2] . مطهری، علی، اصلاح طلبی، ص81.
[3] . مطهری، مرتضی، نهضت های اسلامی در صد سالة اخیر، انتشارات صدرا، ص7.
خیلی دوست داشتم این قسمت از برنامه جهانآرا رو با هم ببینیم. نشد. لینکش یا حذف شده یا به هردلیلی من دسترسی ندارم بهش. قطعا بین شما "دچار" عزیز میتونه لینکش رو پیدا کنه. اگر نشد و سانسور نکردن خودتون ببینید.
می گویند پدری همیشه با دستان خالی وارد خانه میشد و برای خوشحالی خانوادهاش در بدو ورود آروغی از پس و پیش میزد تا آنها را بخنداند! بعد هم، با دستانی به حالت دو کفه دعا؛ از خدا میخواست تا این خوشی را از اعضای خانوادهاش نگیرد!
خب؛ جای هیچ بحثی نیست در زمانه شیوع خطرناک شعار«امید و نشاط»؛ بالا فرستادن یک «اسباب بازی نامهبر» خیلی راحتتر و در عین حال خندهدارتر از پایین کشاندن «قیمتهای شرمآور» است!
من که سردرنمیآورم چرا مسئولین دلسوز، این ضرب المثل «خنده بر هر درد بی درمانی دواست» را تا این حد جدی گرفتهاند؟!
آنقدر که کار اصلیشان یعنی خدمتگزاری را فراموش کردهاند و تمام هم و غمشان شده کاشتن گل لبخند بر روی لبان مردم به هر قیمتی و در هر شرائطی !
بله؛ آنقدر که مسئولین اصرار دارند انسان باید از درون خوشحال باشد و نه به بهانههای مادی بیرونی، روانشناسان بر سر این موضوع پافشاری نمیکنند!
حتی مسئولین بیش از هر معلم اخلاقی مایلند ثابت کنند «پول؛ کار ؛ زن و منزل» خوشبختی نمیآورند و به همین خاطر دستور ساخت مستندهایی را دادهاند که نشان میدهند مردمی که در روستاهای دورافتاده هیچ چیز ندارند خیلی بهشان خوش میگذرد و خوشبختی در سادگی است!
در همین راستا؛ گاه مسئولین مردم را با یک بالگردی که در میان بهت همگان به هوا میپرد(!) سورپرایز میکنند و گاه خودشان را با قیمت بنزینی که «همین حالا یکهویی» توسط خودشان بالا برده شده غافلگیر میکنند!
یک روز بر تن ما لنگ میپوشانند و روز دیگر خودشان کفن پوش میشوند! یک روز فرزندانشان را در آمریکا سفیر نظام میکنند و ما را به خوردن اشکنه حواله میکنند! یک روز با قاطعیت میگویند: اگر بنزین گران شود عمرا چیز دیگری گران شود اما روز بعدش؛ مثل آب خوردن؛ آب هم گران میشود!
اما قشنگ ترین شوخی آنها این بود که کلی احمدی نژاد و طرح هایش را مسخره کردند اما بعد از مدت کوتاهی همه آنها را یکی یکی اجرا کردند! از یارانه و مسکن مهر گرفته تا سهمیه بندی بنزین! فقط اسم این طرح را با اندکی تغییر و تخلص عوض کردند! ما هم همچنان خودمان میمالیم و به خود می بالیم که از این سربه سر گذاشتنها در حالی که چیزی سردر نمیآوریم با هم غزل خنده و شاید هم خداحافظی را میخوانیم!
+عنوان مطلب صرفا به جهت مصادف شدنِ بازنشر این مطلب از اینجا، در شب یلدا بود. و عنوان هم از اینجا گرفته شد. کلا از اینجا و اونجا یه مطلبی اینجا ارسال کردیم. علی برکت الله/.
یک عده هستند که حقیقت را تجربه کردهاند، اما زبانِ بیانِ آن را ندارند.
عده ای نیز هستند که حقیقت را تجربه نکردهاند، اما چرب زبانند و میتوانند با چشم بندیِ زبانی، دیگران را بفریبند و خود را عالم و عارف جا بزنند. کافی ست به عمقِ چشمانِ این اهل شعبده نگاه کنی، بی تردید، متوجه خواهی شد که آگاهی و روشنی هنوز دل و جانِ آنها را لمس نکرده است.
وقتی از خدا سخن میگویند، هیچ لطفی و لطافتی در کلامشان نیست.
وقتی درباره عشق سخن میگویند، به هیچ وجه اثری از عشق در وجود و کلامشان نیست.
وقتی از شعر سخن میگویند، حضورشان خالی از شور و لطف شاعرانه ست.
آنها از عظمت و تعالی شأنِ انسانی سخن میگویند، اما وجودی حقیر و کاسه لیس دارند.
دانستن واژهی خدا به معنای شناختن خدا نیست
دانستن واژهی عشق، تجربهی عشق نیست.
دانستن واژهی آتش، فهمیدن آتش نیست.
واژهها سمبل و نمادی بیش نیستند.
هرکس به اندازه ظرفیت خود میفهمد.
کلمات برای همه معنایی یکسان ندارند. کلمات از صافی فهم و تجربهی آدمها عبور میکنند. آنگاه فهمیده میشوند.
فهم و تجربهی آدمها متفاوت است. بنابر این کلمات، نزد آنها، معانی متعدد خواهند داشت.
ارتباطات، یکی از معضلاتِ جهانِ امروز است. وقتی تو واژه ای را استعمال میکنی، معنای موردِ نظرِ خود را از آن واژه منظور میکنی. اما کسی که این واژه را میشنود، معنای موردِ نظرِ خود را از آن منظور میکند. در این نقل و انتقال، همه چیز از دست میرود و دلیلِ سوءتفاهم نیز همین است.
گاهی فکر می کنم من از چه زمانی در بطن مادر بودم تا اینکه در تیر شصت به دنیا اومدم؟ مثلا پیش خودم میگم اگر نُه ماه و نُه روز هم طول کشیده باشه، با احتساب سی و یک روزه بودن بعضی از ماه ها و بیست و نُه روزه بودنِ اسفند ماه سال 59، از حدودای 11 تا 13 مهر ، در خدمت مادر گرام بودم.
یعنی چیزی حدود 12-10 روز بعد از آغاز جنگ.
یعنی استرس جنگ در دوران بارداری و تولد در جنگ و کودکی در بین حجله های شهدا و پارچه های سفید و سیاهِ دمِ درِ خونه ها و همه و همه،
یه جوری شده بود که فکر می کردیم دنیا همینه دیگه.
ما با این وضع به دنیا اومدیم ، با همین وضع خو گرفتیم ، با همین وضع هم داشتیم بزرگ می شدیم. بازی های ما تفنگ بازی و شهید بازی و ایفای نقش شهدا و من می خوام ایرانی باشم و نه تو باید عراقی باشی و دعوا و کتک کاری و خونریزی های واقعی بود.
هنوز یادمه روزی که بمب باران کردن. نزدیکهای عید بود. کلاس اول ابتدایی بودم. پدرم قهوه خانه داشت. یادمه وقتی با موتور رکسش هراسان اومد خونه و منو خواهرهامو تو زیر زمین در آغوش مادرمون دید، زد زیر گریه. اون گریه. مامان گریه. مامان گریه. اون گریه. ما هم مثل بچه گربه با چشمای گرد به این گریه ها و نوازشهاشون نگاه میکردیم.
ولی گریه نداشت که. هنوز از نظرِ ما دنیا همون بود. مگه غیر از این هم بود؟ ما که ندیده بودیم. من که ندیده بودم. مدرسه ها را تعطیل کرده بودند و از طریق برنامه کودک در ساعات مختلف برای کلاسهای مختلف، یک معلم می امد و درس می داد.
یه حسِ خوبی داشت در کنار مامان روبروی معلم می نشستم. یادمه روز اول مهر، مادرم مرا به مدرسه برد، خداحافظی کرد و رفت. اما بقیه ی مامانها تا آخر زنگ، کنار بچه ها بودند. همه نگران آینده ی بچه هایشان بودند. اما کسی فکرش را هم نمی کرد جنگ و بمب باران به پایتخت کشیده بشه. چسب کاری های شیشه ها که به صورت ضربدر توسطِ مامان و بابا انجام می شد رو یادمه. بابا میگه حدودا 50 روز تمام صدام تهرانو بمب بارون کرد. دیگه برامون عادی شده بود. صدای آژیر که می شنیدیم، من مأمور بودم بپرم و کلید برقو بزنم و برم بغل بابا لم بدم و منتظر باشم که صدای آژیر بیاد و برم روشنش کنم. حس غروری داشت وصف ناشدنی. خواهرهام میچپیدن لای دست و پای مامان و ما مردها هم اینور مأمور آرامش بودیم. سِرّ بودم. شاید خواهرهای بزرگترم مثل من نبودند. چون آرامش را حس کرده بودند. دیده بودن. فهمیده بودند . دنیای قشنگ و بی استرس و بدون ترس را تجربه کرده بودند. شادی و سرور روزهای اول انقلابو تو خاطراتشون داشتن. اما من چی؟ ما چی؟ مگه جور دیگه ای هم بود؟ مگه دنیا غیر از این بود؟ داشتیم خو می گرفتیم. اصلا خو گرفتن نمی خواست. اینطور بار اومده بودیم. اینطور به دنیا اومدیم....با این سر و صدا نطفه ی ما شکل گرفته بود.
تو کوچه ی ما غیر از من و جواد هیچکس دیگه نمونده بود. همه فرار کرده بودند. یه جایی میخوندم اون سال یک چهارم تهرانی ها فرار کرده بودند. ولی چرا؟ مگه جای آرامِ دیگری هم غیر از اینجا وجود داشت؟
مگه اونجایی که مرتضی و حسین رفتن، موشک بارون نیست؟ اینو جواد از من می پرسید.
و درحالی که چوبهایمان را شبیه تفنگ می کردیم، جایی که آنها رفته بودند را متصور می شدیم.
جنگ تمام شد اما.
همه چی آرام گرفت.
یواش یواش کوچه شلوغ می شد.
دوستان از شمال بر می گشتند.
تابستان بود. مرداد 67. یادمه بابا با یه جعبه شیرینی زبان به خانه آمد و یک جعبه ی کوچک هم همراهش بود. همه ی ما را بوسید و گفت جنگ تمام شد. و در جعبه، تلویزیون بسیار کوچکی قرار داشت که تا قبل از آن هرگز نداشتیم. انقدر کوچک بود که صفحه ی سیاه و سفیدش اندازه ی صورتم بود.
جنگ تمام شد یعنی چی؟ جنگ تمام شد چه شکلی بود؟ جنگ تمام شد را نمی فهمیدم برای همین اهمیتی هم نمی دادم و افتادم به جانِ آن تلویزیونِ کوچکِ بند انگشتی.
***
یک دفاعیه هم برای دهه شصتی ها
دُردانهی عزیز(شباهنگ سابق.تورنادوی اسبق) میگوید:لابد خدا یه ظرفیتی تو یه عده دیده که اونا رو دههٔ سی و چهل فرستاده این دنیا و ماها رو دههٔ شصت و هفتاد و هشتاد. ماها اگه بودیم انقلاب هم نمیکردیم. ماها یه مشت آدم بیبخار و حالنداریم.....
دلم خواست که بگم: دهه ی سی و چهلی ها تحت فشارِ ظلم و جور و ستم، به رهبریِ امامشون، قیام کردند و در مقابلِ سختی ها ایستادند و خون دادند و انقلاب کردند. بعد برای دفاع از خون هایی که دادند، به مرزها رفتند و از حریم خاکشون پاسداری کردند و باز خون دادند و جان دادند.
اما دهه شصتیها هم، خون دادن و جان دادنِ پدران و برادرانشان در دفاع از حریم مرزیِ کشور، در دفاع از غرور ملی، در دفاع از آرمانهای امام رو دیدند و لمس کردند.ما دهه شصتیها تأثیر مستقیم جنگ رو دیدیم. و هنوز داریم می بینیم. ما دهه شصتیها بی پدر شدیم. بعضی بی مادر شدیم. بعضی بی خانواده شدیم. بعضی هنوز که هنوزه با پدران شیمیایی و مریض و قطع عضو سر میکنیم. بعضی هم،..... نه ... نه.... همه. همه با یک اعصابِ ناآرام و نافرجام، رشد کردیم و بزرگ شدیم. پس انگِ بی بخاری رو به ما نزنید لطفا.
من نمی دونم دهه هفتادیا و هشتادیا با چه تز و دیدگاهی بزرگ شدند. اما با جرأت بگم، یه دهه شصتی، در هر لباس و هر قومیت و هر موقعیتِ شغلی و هر طرز تفکری هم که باشه، در وقتِ مقرر و معین، پاسدارِ این مرز و بوم و مملکت و رهبریه. چون میدونیم. چون دیدیم. چون لمس کردیم . چون حس کردیم و چون بچه ی جنگیم و ترقه بازی های دشمن، چه داخلی، چه خارجی، چه فرهنگی چه نظامی، تأثیری بر اراده ی پنهان دهه شصتی ها ندارد که ندارد که ندارد.
عکس پسر دهه شصتی پیدا نکردم. شاید به خاطر اینه که کارهای مهمتری داشتیم اون موقع ها....کلید برقو ... از این حرفا :)