یک مُشت حرفهای "خُب. که‌چی؟" گونه!!!

۱۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شغل_من» ثبت شده است


انقدر شغل شریف زباله‌گردی زیاد شده که تا چند وقت دیگه باید براش مجوز بگیری. یه کارت بذاری جیبت و هروقت یکی سر راهت سبز شد و گفت چه غلطی داری میکنی و با اجازه کی سرت رو کردی تو سطل آشغال مردم، از جیبت درِش بیاری و بگی: داداش مجوز دارم اینم کارتش.

یه بابایی امروز اومد مغازه عکس پرسنلی بگیره برای پروانه کسب ضایعاتی.

تُف!!!!!!!!



میرزا مهدی
۰۸ اسفند ۰۰ ، ۱۵:۲۴ موافقین ۹ ۱۳ نظر

1-وارد مغازه که میشه با لبخند و اکراه از روی صندلی زهوار در رفته که دیگه تار و پودِ روکشش دارن با هم طرح شیطانی برای شلوار زهوار در رفته ترم میکشن، بلند میشم و تا خرتناق مهربونی چاشنیِ نگاهم میکنم و با دست اشاره میزنم بفرمایید و اون هم همونطور که داره کالری میسوزونه که لبخندش رو حفظ کنه دعوتم رو پذیرا میشه و میگه: «کپی رنگی هم داری؟ »

از اینکه بعد از حدود پنج ساعت، اولین مشتریِ مغازه از من چیزی رو میخواد که ندارم و سعی دارم از غشای پلاسمای سلولیِ خودم خارج بشم و با مشت برم تو پَک و پوزش، تقوا پیشه میکنم و لبهام رو مثل پروانه ای که بالهاش رو باز کرده کش میدم و وانمود میکنم دارم لبخند میزنم و میگم: «نه متأسفانه»

و میره.

2- چند دقیقه بعد یکی دیگه: «داداش کپی رنگی داری؟» لبهام رو پروانه ای میکنم و میگم «نه»

3- «سلام پسرم کپی رنگی داری؟» از پروانه دیگه خبری نیست و میگم «نه» 

4- «سلام آقا کپی رنگی کجا میزنن؟» من: « من چه میدونم؟» یه چیزی ترکی گفت و رفت.

5- دختر خانم جوانی که چادرش رو به سختی نگه داشته وارد میشه و میگه: «سلام آقا وقت داری؟» میگم «امرتون؟» کوله پشتی مشکی ای که انگار تمام جهزیه ش  توش قرار داره رو با تلاشی باورنکردنی از لابلای چین های چادرش جدا میکنه و میگه: «میخوام با محصولاتمون آشناتون کنم» میگم «راستش الان شرایط خرید ندارم ولی میتونید بمونید گرم بشید» میگه «نه آخه صبر کنید... »و داره لابلای لحاف تشک و سرویس آشپزخونه ش دنبال یه چیزی میگرده که یهو لبخندی میزنه و میگه «ایناهاش» و شروع میکنه طوطی وار اون چیزی که درموردش حفظ کرده رو برام ادا میکنه. درست مثل اون خانمی که سه روز پیش اومده بود و بیست و هفت هشت دقیقه‌ی تمام درمورد بیمه پاسارگاد حرف زد و اصلا یادم نبود بهش بگم تحت پوششم.

میگم «خانم من ماشین ندارم» میگه «برای روکش مبل هم جواب میده» میگم «ما تو خونمون پشتی داریم رو مبل نمیشینیم» میگه «پس بذارید....» حرفش رو قطع میکنه و تا کمر خم میشه تو انباری ای که با خودش اینور و اونور خِر کش میکنه و اینبار یه چی دیگه در میاره و دوباره دکلمه آغاز میشه.  از اونجایی که از صبح یه قرون هم کاسبی نکردم و اعصاب درستی ندارم، حرفش رو قطع میکنم و میگم «خانم من کلا کتونی پام میکنم واکس به کارم نمیاد آخه» توجهی نمیکنه و تمام سعیش رو میکنه تمرکزش رو به هم نزنم تا توضیحاتش رو کامل کنه. پس منم مینشینم مشغول کارم میشم که یکی میاد جلوی در میایسته و به طوطی نگاه میکنه. همینطوری هی نگاه میکنه. میگم: «خانم به دوستتون بگید بیاد داخل. گناه داره. بگو ایشون هم گرم کنن»

نگاهی به بیرون میندازه و میگه «من تنهام دوستِ من نیست» پس منم با دست اشاره میزنم و دعوتشون میکنم داخل.

مشرف میشن به گرمای مغازه و سلامی میکنن و میگن: «از انتشارات فانوس مزاحم میشم وقت دارید؟....»

مینشینم روی صندلی و رو به مانیتور میگم: «اجازه بدید  کار خانم تموم بشه بعد در خدمتتونم.» رو میکنم به طوطی و میگم «میفرمودید».

الان که تمرکزش به هم ریخته و یادش نمیاد تا کجا رو توضیح داده بوده کمی مکث میکنه و میگه: «دستمال جادویی هم داریم» توجهم بهش جلب میشه. چیزی که در ذهنم ایجاد میشه یه تکه پارچه س که عکس هری پاتری چیزی روش چاپ کردن و اسمش رو گذاشتن دستمال جادویی. یا مثلا الان از مشتش یه پارچه ی سفید میکشه بیرون یا حالا که دولا شده تو قفسه های چیدمان جهیزیه ش تو کوله پشتی، یه خرگوش میاره بیرون که بعد معلوم میشه پارچه ست. اما در اشتباه بودم یه تیکه نمد داد دستم و گفت «بدون هیچ مواد شوینده ای شیشه رو تمیز میکنه» "مِیْد این چین"

گفتم «چند؟» گفت «صد و پنجاه هزار تومن» خنده م گرفت گفتم «خانم اینکه جادوییه؛ اگر معجزه ی الهی هم بود صد و پنجاه نمی ارزیدا» بعد شبیه اونایی که استندآپ میکنن و فکر میکنن یه لقمه (گوله) نمکن و الان همه ریسه میرن از خنده و مجبور میشی با یه سطل آب به هوششون بیاری،  از حرف خودم خنده م میگیره و منتظرم که اونا هم رو زمین غلت بزنن که یه ذره هم نمیخندن. چیزا.

از اینکه چنین حرفی زدم جا خورد. و منم ازش عذرخواهی نکردم ولی گفتم «شرایط خرید چنین کالایی رو ندارم» و رفت. گرم شد و رفت.

6-و اما انتشارات فانوس. دختره طوری که نه لب بالاش به لب پایینیش میخورد و نه لب پایینیش سعی میکرد به لب بالایی برسه، شروع کرد به اجرا.

«سلام میخوام محصولاتمون رو بهتون معرفی کنم» یه کتاب درآورد و میخواست بره رو پخش نوار کاستی که تو مغزش فرو کرده بودن، گفتم: «میشه توضیح ندید و بدید خودم نگاهشون کنم؟» خورد توذوقش.

پونزده شونزده تا کتاب گذاشت رو میزم و هرکدوم رو که بر میداشتم، اتومات شروع میکرد به شرح وقایع کتاب و نویسنده ش. وچی شد که چاپش کردن و چرا مثلا بیست و نه صفحه ست و سی صفحه نیست و از این قبیل. گفتم «خودت خوندیش؟» مکث کرد. گفتم «من خوندمش خوندیش؟»

گفت «نه.»

دادم بهش و بعدی رو نگاه کردم. "راز". گفتم «نمیخوامش» بعدی: "اصول لاغر شدن" دادم بهش. شبیه اساتید دانشگاه که دارن ایده های صد من یه غاز دانشجوهاشون رو به یک نگاه مرور میکنن، به عناوین کتاب نگاه میکردم و میدادم بهش. بنده  خدا تا میومد گرم بگیره، کتاب رو میدادم دستش و بعدی رو شروع میکرد. یهو قِلِقش دست اومد و بازیم گرفت.  تا میومد توضیح بده ، کتاب رو میدادم دستش و بعدی رو بر میداشتم و تا میومد توضیح بده و جمله ش رو شروع میکرد، میدادم دستش.

نمیدونم چندمی بود که دستم رو خوند. فهمید چه بازیِ کثیفی رو شروع کردم. کتاب رو برداشتم توضیحی نداد. پشت جلد رو نگاه کردم. هیچی نگفت. طوری وانمود کردم که کتاب برام جالب به نظر اومده. لام تا کام حرف نزد. داشتم میباختم باید تیر آخر رو میزدم. پس صفحه فهرستاش رو باز کردم. از اونجایی که دیفالتشون بر مبنای توضیح دادن تنظیم شده، یهو شروع کرد به توضیح دادن و گفت «این کتاب درمورد....»

کتاب رو بستم و به صورتش نگاه کردم و لبخندی فاتحانه زدم و کتاب رو دادم دستش.

گفتم «خانم همه اینها رو دارم» گفت «رنگ آمیزی هم دارم.» گفتم «بچه ندارم.»گفت «خواهر زاده یا برادرزاده هاتون» گفتم «ندارم.» یه باشه گفت و همه رو ریخت تو کیفش. دوست داشتم این رد و بدل شدن سوالا و جوابها بیشتر طول بکشه که با یه باشه، سر و تهِش رو هم آورد. موقع رفتن برگشت گفت «پرینتر هم دارین؟» انگار که بهم گفته باشه میخوای مجانی بفرستمت آثار باستانی ایتالیا رو ببینی؟ از اینکه طلسم کاسبیِ کساد امروزم  داره شکسته میشه  در پوست خودم نمیگنجیدم که گفتم «بله» گفت «یه فایل میفرستم براتون لطفا برام بزنین. فقط رنگی باشه.»



میرزا مهدی
۰۳ بهمن ۰۰ ، ۱۳:۲۸ موافقین ۸ ۱۰ نظر

دوستم دخترش رو آورده میگه هرچی بلدی بهش یاد بدی چند؟

خندم میگیره میگم با نون اضافه یا تک نون؟

میگه: ببخشید خواستم یه جور وانمود کنم هنوز با هم صمیمی هستیم.ناراحت شدی؟

گفتم: پول نمیگیرم ولی باید در ازاش برام کار کنه

میگه: حقوقم میدی؟

میگم: الان هنوز داری وانمود میکنی که با هم صمیمی هستیم یا پُر رو تشریف داری؟

گفت: نه واقعا حقوق میدی؟

گفتم: نه.

رفت.

دخترش اما، نرفت.

هنوز داشتیم با هم صحبت میکردیم که یه کم آشنا بشیم، دوستم به موبایلم زنگ زد.

گفت: میگم که...(مکث کرد)

گفتم: بگو که....

گفت: یه کاری کن و یه چیزی بگو از فکر عکاسی بیاد بیرون... دلم راضی نیست.

بدون خداحافظی قطع کردم. به دخترش گفتم: بابات تو مغازشه. میگه بیا کارِت دارم.

داشت میرفت. گفتم کیفت هم ببر.

برد.

رفت.

دیگه نیومد.

میرزا مهدی
۳۱ تیر ۹۹ ، ۱۹:۵۹ موافقین ۱۶ ۲۵ نظر

1-موقع انتخاباتِ اتحادیه عکاسان که شده بود و نظرم رو پرسیده بودند، گفتم به نظرم رأی دادن به این آقا اشتباهِ محضه. میگفتم ایشون الان دستش تو همه کار هست. هرکس هر تجهیزاتی بخواد از این آقا اجاره میکنه. تنها لابراتوآر شهر، متعلق به ایشونه. نزدیک ترین باغ عکاسی ای که میتونیم مشتری رو ببریم هم متعلق به ایشونه. اما تو کَتشون نرفت که نرفت.

150 نفر شرکت کننده بودیم که 148 نفر بهش رأی دادن.

حرفشون هم این بود چون تمام این خصوصیاتی که گفتی رو داره، بیشتر میتونه هواخواه ما باشه. تخفیف میده. ارزون حساب میکنه و ....

اما امروز، عکس بد تحویل ما میده. جنس خراب و زهوار در رفته اجاره میده که تو پروژه ها میبینیم کار نمیکنن. باغ هرکس هم که میریم برای عکاسی، باید زیر نگاه سنگینش، عکسهامون رو بدیم برای چاپ و هزار تا قهر و روبرگرداندن‌ها(دَندَنداندندَن)(؟)ی دیگه.

امروز صبح با هزار مدل احتیاط و نازکشیدن و قربون صدقه رفتم، از خودش به خودش شکایت کردم که فلان تجهیزاتی که با دوربین و فیلمبردار به من اجاره دادی، غلط کار کرده و مشکل داشته و من الان باید به مشتریم انقدر خسارت بدم و اون پولی هم که باید خسارت بدم، بعنوان اجاره همون تجهیزاتّ خراب دادم به شما.

کم مونده بود پاشه یه کاری بکنه که دفتر کارم رو پلمپ کنن.

و من مجبور شدم با شوخی قضیه رو حل و فصلش کنم و عذرخواهی کنم و تهش خرحمالیش بمونه برای من و سودش بره تو جیب ایشون به خاطر تجهیزاتِ ناقص و چاپ عکس و یه ضرر بزرگتر اینکه بیعانه ای که گرفته بودم و سوراخ سمبه ها رو باهاش پر کرده بودم رو باید، پسِ مشتری بدم.

2- همین الان برای وضو رفتم صحن امامزاده ابراهیم(ع) منسوب به برادر بزرگوار امام رضا(ع)، کارگری تو آفتاب  مشغول کار بود که بهش گفتم، خدا قوت رئیس!

گفت: رئیس فرغون دستش میگیره؟

گفتم: مشکل اینجاست که رئسا فرغون دستشون نمیگیرن.

گفت خیلی سالاری

گفتم سالار تو یخچاله

بعد خیلی خُنَک و لوس خندیدیم. حالمون جا اومد.

:|

بعداً نوشت: سالار تو جاده ست. اشتباه گفتم بهش...:|


میرزا مهدی
۲۴ تیر ۹۹ ، ۱۳:۲۹ موافقین ۱۱ ۱۴ نظر

(سرم خیلی شلوغ بود و اونروز، نسبت به روزهای قبل بیشتر خسته شده بودم و خدا خدا میکردم زودتر ساعت 9 بشه و مغازه رو ببندم برم. کولر دیگه راضیم نمیکرد و پنکه سقفی هم روشن کرده بودم. از پشت ماسک نفس کشیدن سخت بود و بخارِ نفسم مدام عینکم رو  مات و بلورین میکرد.

قبض آخرین مشتری رو دادم و خداحافظی کرد و رفت. داشتم دستهام رو ضدعفونی میکردم که اومد داخل. بدون سلام علیک، وسیله هایی که خریده بود رو گذاشت روی زمین و گره روسریش رو محکم کرد)

 و گفت: برا دفترچه بیمه عکس میگیری؟

(مگه میشد به اون نگاه مهربون گفت نه؟ ) گفتم بله مادر جان. بفرمایید داخل، آینه هست. حجابتون رو درست کنید و اون زنگ رو بزنید تا من بیام.

(دیدم واساده نگام میکنه.) گفتم: داخل. اون تو. با دست اشاره به آتلیه زدم.

گفت: حرفت تموم شد؟

گفتم بله. 

(یه قیقافه حق به جانب گرفت و انگشت اشاره ش رو به نشونه اخطار بالا آورد و) گفت اول اینکه مادر جان عمّته. دوم اینکه چه حجابی؟ منم و این روسری. باز به گره روسریش ور رفت.

(لبخندی زدم و گفتم بفرمایید داخل تا بیام. حوصله کل‌کل نداشتم. خسته بودم و به شدت گرمم بود)

رفتم داخل.

(فوکولش رو انداخته بود بیرون و قبل از اینکه حرفی بزنم) گفت: خوبم؟ فقط یه چیزی! یه جور عکس نگیری عین پیرزنای 70 ساله بشما...

لبخند زدم گفتم مگه چند سالتونه؟

 گفت چه میدونم ؟ 60 یا یه همچین چیزی.

گفتم خوب من چی کار کنم شبیه هفتاد ساله ها نشی؟

یه عالمه خندید و گفت: «روفوشم کن»

(خوب باید اول قانعش میکردم که روسریش غلطه و موهاش همه ش بیرونه.

چی کار باید میکردم. هرچی میگفتم، قبول نمیکرد و میگفت اونطوری شبیه پیرزنها میشم.)

گفتم صبر کن.

 از مغازه رفتم بیرون و رفتم مغازه بغل دستی که دخترش همیشه کنارش میشینه به کاسبیشون کمک میکنه. صداش زدم و اومد و گفتم روسری این مادر ما رو...

پرید تو حرفمو گفت یه بار دیگه بگی مادر، به مادرت فحش میدما.

دختر پُر روی همسایه بیشخندی زد و با لحن شوخی گفت: چرا به مادرش؟ زن داره خودش.(بعد خیلی مسخره خندید)

پیرزنه هم نگذاشت و نه برداشت یهو بهش گفت: بیشعورِ سوزمونی. (نفهمیدم الان اینو به دختره گفت یا مادر من)

(باید تمومش میکردم. با جدیت گفتم) روسریشونو یه جور درست کن که موهاش دیده نشه.

یه کمی ور رفت و از اونجایی که خودش معنی حجاب رو هنوز درک نکرده بود، نتونست و شرمنده شد و رفت یه کناری ایستاد و کنجکاوی به وسائل آتلیه.

گفتم ماد.... حاج خانم عکستون رو ببرید بیمه قبول نمیکنه بذار من درستش کنم.

گفت به درک بیا درستش کن.

نگاه کردم به دختر همسایه که مثلا بیاد درستش کنه که خانمه گفت:

نمیخواد. خودت درستش کن. اون که عکاس نیست. تو هم جای برادر بزرگتر من.

(تو دلم داشتم میخندیدم. جای بچه ی من هم نه. جای برادر کوچکتر هم نه. منو جای برادر بزرگتر خودش میدونست.

خلاصه دو سه تا عکس ازش گرفتم.

تو یکی پلک زد. یه جا دندونش دیده شد و ...

حالا گیر داده ببینم. گفتم باشه نشونتون میدم. دختر همسایه رفت و من ماندم و یه خواهر کوچولوی پیر که باید مینشست و روفوش (روتوش) کردن رو تماشا میکرد و میگفت چه کنم.)

گودیِ چشمم رو کم کن.

چشم.

دماغم عمل میشه؟

نه

چشمام یه کم کج نیست؟

 طبیعیه خانم. زیاد روتوش کنم گیر میدن مجبور میشی دوباره عکس بگیری.

میخوری؟

جاااااااااان؟

خیار. خیار میخوری؟

نه حاج خانم نَشُسته نمیخورم. خوبه؟ غبغبتون هم برداشتم.

چروک زیر چشمم هم بردار.

نمیشه بردارم میتونم جمعش کنم

بلد نیستی برا چی عکاسی باز کردی؟ (حیرت زده با چشمای باز و حالتی که دارم به سختی لبخندم رو پنهان میکنم نگاش کردم و گفتم)

مادر... ببخشید آبجی :)))) (میخواستم یه چیزی بگم که خندم گرفت)

(یه کم چپ چپ نگام کرد و یه گاز به خیار نَشُسته ش زد.

قشنگ بیست دقیقه وقت منو گرفت و دستور داد تا روتوشش کنم و چطوری روتوشش کنم.)

لبهامو یه کم پلوپِز کن.

پروتز.

همون. بکن.

باشه. اینطوری خوبه؟ اینجاش... آهان. 

نه بیشتر. 

خانم عکستون شبیهتون نمیشه.

گلهای روسریم رو عوض نمیکنی؟

جان؟ (با اخم نگاش کردم)

خیار. میخوری؟

:))) باز خندم گرفت. خوب شد؟ ببین این بودی شدی این....

(چهره قبل از روتوش خودش رو که دید چشماش گرد شد. یه چند ثانیه ای مبهوت نگاه میکرد که یهو غش غش زد زیر خنده.)

 آره خیلی خوب شدم یه دونه هم گنده چاپ کن بزنم تو پوز اون بتولِ سلیطه...(یهو خنده ش رو قطع کرد و گفت)خارشووَرم.

گفتم تموم شد. اجازه میدی بذارم اینستاگرام؟(این یه شوخیِ محض بود) ادامه دادم هردوش رو بذارم و بگم من تا این هم میتونم روتوش کنم

گفت خوب پس منم تگ کن.

باز خندم گرفت. 

کی حاضر میشه؟

صبح.

دیره

(قشنگ ده ثانیه خندیدم. ) گفتم خانم ساعت 9 و نیم شبه. چی چیو دیره؟ صبح زود بیا حاضره.

باشه

قبض براش نوشتم و گفتم قابلی نداره میشه انقدر. 

پول ندارم که.

گفتم خانم باید بیعانه بدید. 

گفت باشه صبر کن میرم برات میارم. 

(رفت. بیست دقیقه ای منتظر موندم و دیدم خبری نشد.)

رفت که رفت.

میرزا مهدی
۲۲ تیر ۹۹ ، ۱۳:۳۰ موافقین ۹ ۲۴ نظر

صدای زنگ تلفنم بلند شد و همسر گوشی رو داد دستم و از اونطرفِ خط  یکی خودش رو حاجی فلانی معرفی کرد و گفت آقای غلامی شماره شما رو دادن و برای کار مستندی درمورد شهدا نیاز به فیلمبردار داریم.

ما که کارمون اینه میفهمیم وقتی طرف به تصویربردار میگه فیلمبردار، یعنی یا اینکاره نیست و یا  از بیخ یه جای کارش میلنگه. گفتم چطوری میتونم کمکتون کنم؟

گفت فردا یه جلسه داریم و چندین نفر از جانبازان و سرداران جنگ(؟) قراره بیان اینجا و ما میخوایم شما تشریف بیارید.  بعد هم نهار در خدمتتونیم.(فکر کرد نهار رو نگه من نمیرم)

به شوخی اما با لحن خیلی جدی گفتم: یعنی شما فردا فیلمبردار میخواین که بهش نهار بدید؟

خیلی جدی گفت : نه یعنی ما میخوایم شما تو مصاحبه کمکمون کنید. 

باز به شوخی و با لحن جدی گفتم: نهار چی میشه پس؟

گفت: میدیم بهتون نگران نباشید.

گفتم: نهار چیه؟

کمی مکث کرد و بعد پُقّی زد زیر خنده و گفت: چیز خوبیه. تشریف بیارید.

گفتم آدرس و زمانش رو پیامک بفرمایید خدمت برسم. 

خداحافظی کردم و گوشی رو دادم دست همسر و درِ حموم رو بستم و رفتم زیر دوش و آواز خوندنم رو ادامه دادم. «امشب شب مهتابه،حبیبم رو میخـ...»

فرداش. چهارشنبه 30 بهمن 98

وارد مسجد شدم . دیدم چند نفری مشغول تزئیناتِ استیجی(سِنْ-صحنه) هستن که با داربست به صورت آریه درست کردن.

با خودم گفتم با سر و صدای این همه کامیون و تریلی که کنار مسجد برای شهرک جدید مصالح میارن چطوری میخوان مصاحبه بگیرن؟ 

زنگ زدم به اون آقای حاجی فلانی و اومد و رفتیم تو یه اتاقی و هی چای بستن به تنگ ما و منتظر شدیم تا آقایون از راه برسن.

حدودا دو سه ساعتی گذشت و منم با چراغ قوه گوشیم و اون کِرْمی که تو لیست بازی هاش هست سر خودم رو گرم کردم و یه چُرتی هم زدم که یکی صِدام زد و گفت شما فیلمبرداری؟ گفتم بله. گفت حاجی میگه بیا آماده شو مراسم داره شروع میشه.

تو دلم گفتم: مراسم؟(گیج خواب بودم. ) دوربین و سه پایه رو برداشتم رفتم تو محوطه مسجد که دیدم جا سوزن انداختن نیست. 

ببین این نهار چه میکنه

قاری شروع کرد به خوندن و یکی اومد درمورد شهدا حرف زد و جایگاه جانبازان رو برامون مرور کرد و همینطوری گرم حرف زدن بود که حاجیشون اومد گفت: آقا تشریف آوردن بیاید از ورودشون فیلم بگیرید

تو ذهنم گفتم خوب این آقا، قطعا «آقا» که نیست. امام جمعه ست؟ آره دیگه حتما. پس دیگه به غیر از «آقا» که اینجا نیستن  و امام جمعه و من، کی تو این شهر آقاست؟

به ضرب و زور کفشم رو از زیر انبوهی از کفش ها درآوردم و نصفه نیمه پام کردم و هفتاد هشتاد تا از  کفش ها هم شوت کردم و یه چندتایی هم زیر پام لگد مال شدن تا رسیدم تو حیاط مسجد.

یهو چشمام چهار تا شد. آقا ایشونن؟

یه بچه هم سن و سال خودم که شاید اطلاعاتش از جنگ و شهید و جانبازان بیشتر از من نباشه، از یه ماشین از این گُنده ها که سفیدَن و خیلی شاخن، پیاده شد و سه چهار نفر از آدمایی که تا دیروز شرخر بودن، بعنوان بادیگاردش پیاده شدن و مثل پسر پیغمبرْ سر به زیر و گوش به فرمان و مطیع، دورش میگشتن.

نگاش کردم و یه لبخندی که هزار تا متلک و پوزخند و از این قبیل موارد توش بود تحویلش دادم و یه سری برام تکون داد و اومد که رد بشه ، حاجیشون گفت: فیلم بگیر. فیلم بگیر. و هی میزد به شونه م.

گفتم: شما گفتی چهار تا جانباز و رزمنده و سردار میان برا مصاحبه که.. این بابا اینجا چی کار میکنه؟

گفت: بگیر فعلا.... بگیر. فیلم بگیر.

دستش رو پس زدم و گفتم : این مسخره بازیا چیه؟ سیصد نفر نشستن تو مسجد که این یارو بیاد براشون وراجی کنه؟

یه عده بادمجون دور قاب‌چین هم که اونجا ایستاده بودن اومدن وسط و یکی گفت: درست حرف بزن وراجی یعنی چی؟

دیدم هوا پسه:)))

رفتم تو مسجد و بار بندیلمو جمع کردمو زدم بیرون.

حاجیشون اومد گفت : استاد چرا میری؟

گفتم من برای کاندیدایی که میخواد با نهار مردم رو برای خودش بخره، کاری انجام نمیدم.

گفت شما پولتو میگیری.

گفتم مسئله همینه برادر. مشکل همینه. معضل  همینه. ما پولمونو میگیریم و نهارمون هم میخوریم و ....

یهو یکی صداش زد و رفت.

منم  برگشتم مغازه.

***


تیتر مطلب: دسته گُل شورای نگهبان

میرزا مهدی
۳۰ بهمن ۹۸ ، ۱۲:۴۲ موافقین ۱۲ ۱۹ نظر

سلام

برخلاف اغلبِ مراسم‌هایی که به پُستمون میخوره و به موقع با عروس و دوماد میرسیم تالار، اونشب حدود یه ساعت زودتر از  دختر شمسی خانم و تازه دومادش رسیدیم و جز بابای دوماد و پرسنلِ تالار، هیچ بنی‌بشری تو اون سرما، اونجا نبود.

وسائلو دادم به همسر که ببره تو سالنِ خانمها و بهش گفتم میرم نماز.

به یکی از پرسنل گفتم داداش نمازخونه کجاست؟

گفت بیا. 

منو برد تو یه یه سوله که هم انبار بود و هم پارکینگِ وسائل نقلیه خودشون. گفت بپا به چیزی نخوری. گفتم چراغ نداره؟ گفت نه.

منم شب‌کور!

سلانه سلانه رفتم دنبالشو رسید به یه اتاق و به زور چفتش که زنگ زده بود رو کشید و باز کرد و گفت اینجاس. قبله هم اینوریه و یه ذره کج واسا. و رفت.

گفتم اینجا هم لامپ نداره؟ داد زد و گفت نه.

اتاق بوی نم و سوسک مُرده میداد.

کاپیشن و ساعت انگشتر رو درآوردم گذاشتم رو یک میز خاک گرفته و همون راه رو مثل آدمهای نابینا برگشتم بیرون و وضو گرفتم و دو سه برگ از دستمال رولی کندم و منجمدْ، برگشتم تو اون دخمه که بهش میگفتن نماز خونه.

خوب بهترین‌جا یه قدم مونده به درِ ورودی بود که جلوتر نَرَم و به چیزی نخورم. رو به دَر و یه کم کج‌تر ایستادم و با دستمال سر و صورتمو خشک کردم و گذاشتمش جیبمو قامت بستمو دِ برو که رفتیم.

سکوت بود و منو خدا. اصلا خدا انگار تمام عالَم رو ول کرده بود اومده بود پیش من. یَک فضای روحانی و مشتی ای ایجاد شده بود که وصف ناشدنی.منم جو گیر شدم با صوتِ زیبای خودم شروع کردم به خوندن. انقدر «والضــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــالین» رو کشیدم تا ریتم موسیقیاییِ نمازم برسه به جایی که فرودِ خوبی داشته باشه و بعد «سکوت»(یه دایره گرد و تو خالی در نت نویسی)

رفتم رکوع. همین که دولا شدم، یه چیزِ سفید سمت راست و پشت سرم تکون خورد. تو ذکر «سبحـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــااااااااا »، موندم.

در حال رکوع در مقابل خدا تو دلم گفتم یا ابوالفضل این دیگه چی بود؟ با بدبختی ذکر رو به انتها رسوندم و قیام کردم که برم سجده. یعنی از قیام تا سجده برام سه ساعت گذشت. مگه میرسیدم به مُهر. با خودم گفتم: رفتم سجده از لای پام نگاه کنم ببینم چی بود؟ جن بود؟ سگ بود؟ روح بود؟ یا خدا این دیگه چی بود؟ که رسیدم سجده. تا اومدم چشم چرونی کنم ، گفتم خدایا این چه وضعشه؟ من مثلا دارم نماز میخونما؟ همینطوری تو دلم گفتم اعوذوابالله الشیطان الرجیم و ذکر سجده رو خوندم و پاشدم و رکعت دومو شروع کردم و واقعا تو همون لحظه‌ی کم، اون "چیز" رو فراموش کردم.

 صوت آغاز گردید و «غیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرالمضوب» رو خوندم و یه «والضـــــــــــــــــــــــــــــالینِ» نسبتا طولانی کشیدم و مجدداً رفتم رکوع و اومدم بگم «سبحان الله» که باز یه چی پشت سرم تکون خورد. دلم هُری ریخت. ضربان قلبم رسیده بود به هزار. انقدر صدای قلبم بلند بود که صدای خودمو نمیشنیدم. تَنَم میلرزید. نمیدونستم اگر اون چیزِ ناشناخته بیاد جلوی روی من، و من با یه موجود عجیب مواجه بشم، چه اتفاقی برام میفته. پاهام سست شده بود. قشنگ مثل سگ ترسیده بودم. نمیفهمیدم چی میخونم.نفهمیدم چی! خوندم. چشمامو بستم و با صدای بلند نماز میخوندم و تو دلم فقط میگفتم بسم الله بسم الله بسم الله. زبانم میگفت «سبحان ربی اعلی و بحمده،» دلم میگفت «بسم الله بسم الله». سخت ترین وضعیتش اونجا بود که هم باید «بسم الله» رو تو دلم میگفتم هم «تسبیحات اربعه» رو.

لامصب تموم نمیشد. شده بود نماز جعفر طیار.

مغرب تموم شد. عشا مگه تموم میشد. چه خبره چهار رکعت؟ چرا اینجا چراغ نداره؟ یا امام حسین این چیه پشت سرم. چرا صدایی ازش در نمیاد؟ رکوع آخرِ نماز عشا هم چشمام باز بود که باز تکون خورد. گفتم نکنه یه خانمی با چادر سفید داشته نماز میخونده من که اومدم، بنده خدا خجالت کشیده و ساکت نشسته که من برم. به همه چی فکر کردم. اصلا اون فضای روحانیِ شروع نمازم به فنا رفته بود. کلا دیگه من نبودم و «خدا».  من بودم و شیطان و جن و روح و پری و و شبح و ذکر نام «حضرت ابوالفضل» و «امام حسین» و یه ذره هم اون آخر ماخرها، «خدا».

تشهد رو که میخوندم فقط به این فکر میکردم که اول کاپیشنم رو بردارم و بعد ساعت انگشترم رو؛ یا اول ساعت انگشترم رو بردارم و بعد کاپیشنم رو، که متوجه شدم جورابم پام نیست و یادم نیست کجا گذاشتمش. سلام رو که دادم بدون اینکه مُهر رو بردارم پاشدم و مثلِ سگی که زنگوله به دُمش بسته باشن و هی دور خودش بچرخه تا بگیردش و نتونه بگیردش، دور خودم میچرخیدم و رو زمین دنبال جوراب میگشتم و پیداش نمیکردم. سرم هم بالا نمیاوردم که مبادا با اون روح، چشم تو چشم بشم.

بیخیالِ جوراب شدم و با یه حرکت، ساعت انگشتر و کاپیشن رو برداشتم و اومدم برم بیرون که با صورت رفتم تو دَر.

5-6 ثانیه ای گیج میزدم. تو گوشهام صدای سوتِ بلندی میشنیدم که یهو به خودم اومدم و از اون خراب شده زدم بیرون.

بیرون که رسیدم یه نفسِ عمیقی کشیدم و روحم رو آزاد کردم بره یه ریکاوری بشه برگرده و خودم نشستم رو یه سکو به اون چیز فکر میکردم. 

همسر اومد سمتم و گفت سرما نخوری. کاپیشنت رو تنت کن. نماز خوندی؟

با تکان دادن سر گفتم آره.

گفتم چرا اومدی پایین گفت میخوام نماز بخونم ، گفتن نماز خونه اینجاس. پیداش نکردم. کجا خوندی؟

گفتم اونوره. تمیز نبود. سجاده هم نداشت. تاریک هم بود.

یهو دیدم میخ شد رو صورتم. 

یه آن دوباره ترسیدم. اینبار نمیدونم برای چی!

گفت این چیه؟ 

گفتم چی؟ 

دستشو آورد سمتِ صورتمو از سمتِ راست صورتم یه تیکه دستمال کاغذیِ بزرگ که به صورتم آویزون بود جدا کرد و گفت: صد بار نگفتم صورتتو تیغ میزنی با دستمال کاغذی خشک نکن؟

دستمال رو ازش گرفتم و با انگشت گذاشتم رو صورتم و دولا شدم ببینم همین بود که میدیدم؟ دیدم که بله. خودش بوده.

میگه: وا!! چی کار میکنی؟ میگم هیچی نرمش.. یه کم کمرم درد میکنه دارم نرمش میکنم. 

یه کم چپ چپ نگام کرد و هیچی نگفت و رفت بالا یه جا پیدا کنه برا نماز. 

منم پاشدم که برم جورابمو بردارم که زنگ زد. شمارشو دیدم و برگشتم رو پله ها دیدمش و پشت تلفن گفتم: جانم! گفت: جورابات از پشت جیبِ شلوارت آویزونن. 



میرزا مهدی
۰۹ آذر ۹۸ ، ۰۹:۳۱ موافقین ۱۸ ۴۵ نظر

گفته بودم شبها میرم تو یه فست‌فود کار میکنم؟

یکی از این چراغهای سقف، پِرپِر میکرد. واقعا رو اعصابم بود . هم من و هم مشتریانِ گرامی. 

این گوشه، یه آقایی با کلاه کامواییِ قرمز با خط های راه‌راهِ آبی و یه نخِ بلند که یه منگوله بهش وصل بود و تا نزدیکای گردنش اومده بود، فلافل و اون گوشه، یه بابای دیگه با ریشهای اتو کشیده، همبرگر نوش جان میکردند.

ساعت نزدیکای 2 شب بود و مطمئن بودم دیگه مشتری نمیاد. پیچ‌گوشتی برداشتم و رفتم رو پنجه هام و تا جایی که اتصالاتِ کتف و بازو و آرنج و انگشتام جواب میداد خودمو کشیدم سمتِ بالا و با بدبختی و حبس نفس و بیرون زدنِ ناف و دیده شدن جوراب و کش اومدن گردن، پیچ رو باز کردم که لامپش رو شل کنم تا به خاطرش مجبور نشم شش تا چراغ دیگه رو خاموش و سالن رو تاریک کنم؛ که پیچش افتاد رو زمین.

حالا من آویزون به قابِ چراغِ LED ای که دسترسی به لامپش ندارم و کم‌کم داشتم حولِ محورِ شصت پا و انگشتِ اشاره‌م میچرخیدم که رو کردم به اون کلاه خوشگله گفتم: «داداش اون پیچو به من میدی لطفاً؟»

نگاه عاقل اندرسفیه‌ای به من انداخت و با تَشَر گفت: «من یه بازیگرم.»

نفسم دیگه داشت بند میومد... اگر قاب رو رها میکردم ممکن بود سیم ها کشیده بشن و اتصالی رُخ بده و فاجعه بشه. گفتم «خوب آقای بازیگر اون پیچو به من میدی؟»

گفت«من بازیگرِ تهرانم نه شهرستان که»

گفتم« خوب مَمَد رضا گلزار جان! اون پیچو...» که از رو شست پام اومدم پایینو و با نوکِ ناخنم قاب رو نگه داشتم و نفسی تازه کردم و با اون یکی دستم که پیچ‌گوشتی رو نگه داشته بودم، تیشرت رو کشیدم پایین تا نوامیسم بیشتر از در ملاعام نباشه و گفتم«میدی؟»

گفت«من؟ میدونی من کیَم»

یهو اون یکی که همبرگر میخورد اومد گفت «داداش کجا افتاد؟»

گفتم«ندیدم فکر کنم رفت اونور»

کلاه قشنگه گفت« نه اوناهاش» و یه ورِ دیگه رو نشون داد.

اون آقا که همبرگر میخورد صندلی ها رو جابجا کرد و پیداش نکرد. دیگه کم کم داشتم خسته میشدم.

گفتم«کو پس؟ کجاست»

کفِ دستشو  باز کرد و خندید و گفت«ایناهاش»

اون بنده خدا هم از کف دستش گرفت و داد به من و بستمش و آزاد شدم. اخمی کردم و گفتم «مشتی ما رو مسخره کردی؟ کِی برداشتیش»

گفت«گفتم که من بازیگر تهرانم»

موقع رفتن هم یه کاغذ خواست و به من امضا داد.


میرزا مهدی
۰۶ آذر ۹۸ ، ۱۱:۳۰ موافقین ۱۷ ۱۹ نظر

دیشب  تو وقتِ بیکاریم، در کتابی که یه دوستِ عزیز به من هدیه داده بود یک جمله ای خوندم که برام جالب بود:

اگر یک دانشمندِ هسته ای و یک آدمِ عادی به (نمیدونم  کجا دقیقا) مرکزِ ری‌اکتوری (یه یه همچین چیزی) برن، آدمِ عادی یه چیز تعریف میکنه و میگه چی دیده، ولی یه دانشمندِ هسته ای میتونه درمورد همون چیزی که اون آدم هم دیده، ساعتها سخنرانی کنه.

فهمِ دیدن و حس کردنِ یه ماجرا میتونه کمک کنه به نحوه ی پرداختن و شرح اون ماجرا توسط من و شما. 

این در جواب شما دوست  عزیزم که فرمودی اگر من تو چنین شرایطی که شما قرار میگیری و این همه آب و تابش میدی و مینویسیش، قرار بگیرم، هرگز نمیتونم اینطور بیانش کنم.

نه اینکه بخوام بگم من فهمیده هستم و شما نه. خیر. عرضم اینه که شما اگر با دقت به اتفاقات و ماجراهای ریز و درشتِ اطرافت  خوب نگاه کنی و حس و درکشون کنی، میتونی ارتباطِ عمیق برقرار کنی و به همین سبب هم میتونی خوب شرحش بدی.

گاهی شده بخشی از یک سریال رو نمیبینیم و از یکی میخوایم که تعریف کنه. 

نفر اول میاد از سیر تا پیاز رو تعریف میکنه. اونقدر که حوصله ت سر میره و اون چیزی که میخوای بشنوی رو هرگز بهش نمیرسی. این آدمها حتی موقعی که پیام بازرگانی پخش میشه هم اعلام میکنن و میگن: یهو اینجای فیلم آگهی ها شروع شد(درچنین حالتی یا نمینویسید و یا اگر بنویسید انقدر طولانی میشه که کسی نمیخونه)

نفر دوم رو وقتی ازش میپرسی فلان قسمت فلان سریال چی شد؟ میگه: هیچی. تموم شد. حسن رو زندانی کردن و جواد هم رفت درِش بیاره و تموم شد.(درچنین حالتی هم شما نمینویسید چون با خودتون میگید خوب که چی؟ مگر اینکه یه آدم بی مغزی مثل من باشید که تمام خوب که چی هاتون هم بنویسید. که نیستید)

نفر سوم اما میاد بخشی از جزئیاتی که باعثِ اسیر و گرفتار شدنِ حسن بوده رو تعریف میکنه و از جواد هم میگه که چطوری قصد داره حسن رو آزادش کنه..... یعنی بخشهای مهم و کلیدیه چیزی که دیده رو میگه. اتفاقی که رخ داده رو با علتهای موجودش بیان میکنه. و با هنرنماییِ شخصیِ خودش، حالا در حد مجاز یه آب و تابی هم میده و برات تعریف میکنه.(من. خودستا هم خودتونید)

وبلاگِ دوستم آبلوموف رو ببینید.

دیدید؟

خوب برید ببینید دیگه.. با تواَم!

عکس یه گربه روی دیوار. همین. چیزی که هر روز همه میبینیم و اصلا اندازه ی نفس کشیدنمون برامون عادی شده. ولی خوب یه نگاه عمیق و درک کردنِ اتفاقی که هرچند ساده داره رخ میده باعث میشه با آب و تاب و {صدا گذاریِ نوشتاری(!) "یه اصطلاحِ من درآوردیه" } یه همچین مطلبی رو ارائه بده. و یا این عکس رو ببینید لینک

تو این عکس جناب فلاحتی ، غیر از اینکه حس میکنه ماجرای ایستا و ساکنِ موجود رو، حتی نگاهِ نامعلومِ سوژه هاش هم درک میکنه و با یه اشاره ی کوچولو ذهنِ منِ مخاطب رو به -حتی- نگاهِ دور دستِ سوژه هاش هم سوق میده.

اگر عکسها رو دیدید و پیش خودتون گفتید چه مثالِ بیخودی زد این میرزا، به این معنیه که باید روی خوب دیدن و درک کردنِ وقایع پیرامونتون تمرین کنید. و سخت هم تمرین کنید.

زیاده گویی نکنم. هدفم از نوشتن این یادداشت این بود که عرض کنم برای وقایع‌نگاری باید فقط نبینید. به دیدنِ محض بسنده نکنید و خوب تماشا کنید. عمیق تماشا کنید و اگر دوست داشتید با حس و قدرت تخیلِ خودتون، آب و تابش بدید و قلم بزنید.

 حالا این میتونه مروری بر خاطراتِ گذشته، عبور یک گربه از روی دیوار، مانکنِ لخت و شکسته ای کنار سطل زباله ، یه اتفاق ساده مثل شغل_من و یا هرچیز دیگه ای باشه.

به قول معلم دینی کلاسِ دوم راهنماییمون : و منَ الله توفیق

پینوشت: اصلا قصد داشتم یه ماجرای خنده دار تعریف کنم.... خیلی خنده دار درمورد چندتا سگ که دیشب دنبالم کرده بودن. ببینید چی شد؟ :))) صلاحیتِ معلمیِ نویسندگی رو از دست دادم.

یه پینوشتِ دیگه: استادمون میگفت: هیچ دلیلی وجود  نداره وقتی از یک مرغ و سه چهار تا جوجه که تو باغچه ی خونه ی مادر بزرگتون دارن دون میخورن، ایده گرفتی و شروع به نوشتن کردی، در آخر داستانت هم اون مرغ و جوجه ها حضور داشته باشن..... سَرشونو بِبُر و بُخور ولی بذار داستانت اونطوری که میخواد پیش بره، پیش بره. (مثلا خواستم بگم من هم استاد داشتم)

ساعت 8 شب بود و ایستاده بودم نبش میدونِ بزرگی که نزدیک مغازه است و منتظر تاکسی بودم. اولی رو که دست تکون دادم نگاهم هم نکرد و عبور کرد و رفت. دومی و سومی پُر بودن و بعدی که جا داشت اصلا منو ندید و همینطوری تاکسی ها میومدن و میرفتن و منِ بینوا هم ایستاده بودم تا فرجی بشه و یکی همینطوری اتفاقی چشمش به منِ سیاه پوش تو اون تاریکی بیفته و (بو بوق) یه پراید مشکی تر از من چراغ داد و دوتا بوقِ تندِ چسبیده به هم سر داد و گفت: حاجی مستقیم؟ 

گفتم تا سه راه میرم مسیرت میخوره؟ 

-بپر بالا

+پنشتومنی دارم. خورد داری؟

-بیا بابا. بپر بالا

از پشت سر یه تاکسی انگار که با زمین و زمان دعوا داره با یه بوقِ ممتد پیچید جلو پرایدیه که چرا مسافر سوار میکنی. بنده خدا راننده ترسید و گفت حاجی فکر کردم تاکسی نمیاد. بیا اینم تاکسی. بفرما سوار شو.

گفتم برو نمیخوام با تاکسی برم.

راننده تاکسیه هم کلید کرده بود و دید من پیاده نمیشم ، از ماشینش زد پایین و اومد درِ ماشینی که توش نشسته بودمو باز کرد و گفت داداش بفرما تاکسی.

درِ خودرو رو کشیدم و بستم و از شیشه که باز بود بهش گفتم: مشتی بیست دقیقه است بیست تا تاکسی خالی رد شده سوار نکرده... اصلا این بابا رفیقمه. (رو کردم به راننده پراید و گفتم) بریم.

یه چند صد متری که رفتیم و سکوت کرده بودیم و تنِ جفتمون از جدالی که ممکن بود سر بگیره و نگرفته بود، میلرزید، گفت: بازارتون دیگه داره میخوابه ها..

گفتم: نه خدا رو شکر دیگه صفر تموم بشه کم کم رونق میگیره.(سعی کردم از نورِ تیرهای وسط بلوار که از زیرشون عبور میکردیم استفاده کنم و چهرش رو ببینم که میشناسمش؟)

گفت: عه! مگه تو کار جشن و سرور  هم هستین؟ عروسی مروسی هم کار میکنین؟

گفتم: خوب بیشتر عروسی کار میکنم ولی خودم نمیرم بچه ها رو میفرستم.

گفت: آهان یه گروهین؟

گفتم آره دیگه... اکیپیم..

گفت: عـــــــه! (عه رو خیلی کشید ) اکیپ میگن؟

هیچی نگفتم.

باز پرسید: کربلا چی؟ کربلا رفتی خوب بود؟

بیشتر مشتاق شدم بفهمم کیه. لبخندی مشکوکانه زدم و خم شدم صورتشو ببینم. اون هم خم شد که ببینمش. گفت: جان!!!

گفتم میشناسیم همدیگه رو؟

گفت: نمیدونم من که اولین باره میبینمت.

گفتم از کجا میدونی کربلا بودم و کارم چیه؟ 

گفت خوب شما ها معمولا برای کارتون هم شده میرید کربلا دیگه. شنیدم خیلی هاتون پول خیلی خوبی  هم میگیرین. بعضیا تون هم همینطوری دلی میرین.

گفتم: متوجه نمیشم منظورتونو..... روبروی اون  نونوایی نگه دارین لطفا. (پنشتومنیو دادم دستش و گفتم ببخشید خورد ندارم)

گفت باشه حاجی. فقط ما رو هم دعا کن.

گفتم خدا برات بخواد انشالله...(پیاده شدم خم شدم و از لای در نگاش کردم و )

گفتم.. نگفتی منو از کجا میشناسی؟

گفت یه بار تو مسجدِِ تُرکها(مسجد حضرت ابوالفضله که به ترکها معروف) دیدمت با حاج علیپور دوتایی مداحی میکردین و میخوندین

(سرم رو از لای در کشیدم بیرون و یه نگاه به اونور خط انداختم و به چند تا نونِ باقی مونده ی نونوایی نگاه کردم که اگر تعلل بیشتری میکردم، از کَفَم میرفت؛ و برگشتم و خم شدم تو تاکسی و گفتم)

آهان.. پس اونجا منو دیدید. عجب!!!!!! اتفاقاً امشب هم تو قائمیه مراسم دارم. شام هم میدن. تشریف بیارید.(تبلیغاتش رو رو بنری کنار همون میدون دیده بودم.)

گفت: واقعا؟ گوشیو برداشت و ادامه داد: پس به زنم بگم شام درست نکنه. آقا دمت گرم که گفتی. پس من برم. آخر شب مبینمت خودم میرسونمتون .خدافظ

گفتم آره زود برو مراسم الان شروع شده.... منم میرسونم خودمو (بعد به نونوایی نگاه کردم یه پیرمرد همه نون ها رو زده بود زیر بغلش و داشت میرفت)



کرایه آژانس تا قائمیه چقدره؟ زنگ بزنم همسر زیر اجاقو خاموش کنه. نون که نداریم.


میرزا مهدی
۳۰ مهر ۹۸ ، ۰۸:۲۸ موافقین ۱۹ ۲۷ نظر

دیروز قبل از ظهر یارو اومده بود جلو شیشه مغازه و انعکاس تصویر خودشو نگاه میکنه با یه سوزن افتاده به جون دندونش تا اون یه تیکه پوست گوجه ای که از نهارش باقی مونده هم بکشه بیرون و ببلعدش. 

خوب یا باید کاری میکردم که در این صورت ممکن بود خجالت بکشه؛ و یا بیخیالش میشدم و نگاهش نمیکردم تا بره. 

ولی خوب نمیشد.

 یه زوج جوون نشسته بودن درست روبروی شیشه و قرار بود قرار داد ببندیم و اتفاقا از اون دست آدمهایی بودن که اشتباهی اومده بودن تو آتلیه من. چون اصلا  تیپشون یا همچین آتلیه فَکَسَنی و درِ پیتی جور در نمیومد.  در هر حال اومده بودند و داشتن به جای نمونه کار به هنر نماییِ فرد مذکور نگاه میکردن و زیرجولکی میخندیدن. دیدم هم تمرکز مشتری به هم خورده و هم اینطوری  خود من هم نمیتونم از کارهام تعریف کنم و به زور متقاعدشون کنم که عزیزانم! شما به بهترین آتلیه‌ی عکاسیِ خاورمیانه تشریف آوردید. 


گوجه ی لامصب هم چسبیده بود و در نمیومد.

 دیگه حضرتِ آقا با نوک ناخن افتاده بود به جونشو انگار یه تیکه ش آزاد شده بود و میخواست به زور اون تیکه رو بگیره و بکشه بیرون. اما نمیشد.

دیدم نمیشه با پشت انگشتم زدم به شیشه. (شبیه اون مدلی هایی که میخوای وارد اتاق یکی بشی، یواش در میزنی.) دیدم به روی خودش نمیاره. نباید هم میاورد تو اون سر و صدای ماشین مگه میشنید.

دومادی که تو آتلیه بود گفت ولش کن بنده خدا رو. گفتم من که خیلی وقته ولش کردم شما ول کن نیستی. بعد خندیدیم. بیرون هم نمیشد رفت. نگران بودم خجالت بکشه. و بیشتر نگران این بودم مثل خانمی که چند وقت پیش اومده بود، بیاد تو مغازه و متوجه بشه و سرمون غر بزنه.

یهو به فکرم خورد با چراغ‌قوه موبایلم یه نور بندازم رو صورتش و بفهمه و بره. نورِ چراغ از فیلتر شیشه که عبور کرد تبدیل شد به یه نور خیلی خفیفی که خورد روی گونه ش. حالا  روی انعکاسِ صورتش یه نور میبینه. با تعجب از تو شیشه به صورتش نگاه میکنه تا سر در بیاره این نور از کجاست.

به بالا سرش نگاه میکنه. با ناخنش مثل اینکه یه لکه ای دیده باشه سعی میکنه پاکش کنه. مدام به اینور و اونور نگاه میکنه تا ببینه بازتابِ کدام نوره که به صورتش خورده. 

به نتیجه نمیرسه و میره سراغ گوجه. یه کم میگذره و وقتی نمیتونه درِش بیاره عصبانی میشه و با کفِ دستش میکوبه به شیشه و داد میزنه میگه "اَه"

ما سه تا مثل اینکه یه چیزی منفجر شده باشه از جا میپریم. دختر خانم که تا الان میخندیده،بعد از کمی مکث با صدای بلندتری میزنه زیر خنده که باعث میشه ما هم بخندیم.

دوباره به مرد گوجه ای نگاه میکنم و با خودم فکر میکنم بهتره برم سراغش . اصلا چه کاریه؟ ریموت کنترلِ کرکره رو بر میدارمو اون کرکره ای که طرفْ جلوش واساده بودو میبندم.  قبل از اینکه کرکره کاملا بسته بشه، دوتا دستشو میچسبونه به شیشه و صورتشو از بین دستاش به شیشه نزدیک میکنه و نوک بینیش هم میچسبه به شیشه و همینطوری کمرشو خم میکنه تااینکه زانو میزنه رو زمین تا زیرِ کرکره که در حال پایین اومدنه گیر نکنه. دیگه مطمئن میشه یه عده نشستن تو مغازه. یه جاخالی میده تا دستش گیر نکنه و میاد سمتِ در و در رو باز میکنه و میگه: اینجا عکاسیه؟ سلام.

مشتری هام خودشونو جمع و جور میکنن و میگم امرتون. میگه آینه دارین؟ با دست اشاره میزنم میره تو آتلیه. (تاریکخانه یا کارگاه عکاسی)

بعد از یکی دو ثانیه بر میگرده . یه نگاه به خانمه میکنه و مثلا نمیدونه الان باید خجالت بکشه یا نه، میگه: خلال دندون دارین؟

میگم : تموم کردیم. فردا میارم.

غز مزنه و میگه ای بابا! باز میره داخل.

بعد از ده بیست ثانیه بر میگرده و میگه ببخشیدا. مزاحم شدم. دَمت گرم. بعد میره. 



امروز بعد از ظهر که رفته بودم وسائل و تجهیزاتو یه گردگیری ای بکنم، دیدم یه تیکه پوست گوجه چسبیده به آینه. خدا رو شکر تونست درِش بیاره. فکرم خیلی درگیرش بود.

میرزا مهدی
۲۶ شهریور ۹۸ ، ۱۹:۰۴ موافقین ۱۵ ۳۰ نظر

روز-حیاطِ مشرف به حمام فینِ کاشان

پسربچه هفت هشت ساله: بابا چرا اومدیم اینجا؟ برای چی مهمه؟

باباش: آخه اینجا جاییه که امیر کبیر رو کُشتن.

پسر بچه: امیر کبیر کی بود؟

باباش: یه مَردِ بزرگی که برای ایران خیلی زحمت کشید. چون آدم خوبی بود، نامردها و آدم بدها کُشتنش

پسر بچه: امام خمینی هم برای همین کُشتن؟

باباش میخنده(من و همسر هم که دو سه قدم جلو تر بودیم و میشنیدیم خنده‌مون میگیره) نه پسرم کی گفته امام خمینی رو کُشتن؟

پسر بچه: عمو حسین

باباش حرفو عوض میکنه و به منی که برگشتم و با لبخند نگاش میکنم چشمکی میزنه و میریم تو حموم.

***

شب-داخلی-خانه

من: شب بخیر

همسر: شب بخیر. سالروز ازدواجمون هم مبارک

(چشمام گرد میشه. ) مگه پنجمِ بهمن نبود؟

همسر: نخیر امروز بود

من: پنج بودا

همسر: پنج بهمن عقد کردیم. بیست شهریور عروسیمون بود. عیب نداره بالاخره شروع هفتمین سالِ زندگی مشترکمون مبارک. (یه جوری گفتا)

من: (ای بابا باز هم یادم رفت. باید یه جوری درستش میکردم) ولی پنج بهمن درسته. من برای اون روز برنامه ریزی کردم

همسر: مثلِ پارسال؟

من:(من حتی پنج بهمن هم یادم رفته بود)  ها؟( چقدر دلش پُره)  پارسال خوب آخه..

همسر: بیخیال بخواب. شب بخیر.(بعد پتو رو کشید رو سرش)

من: ی(یه کم به سقف و نور کم سوی شب خواب خیره شدم و دنبال یه توجیحی میگشتم و بالاخره گفتم) شب بخیر.

(هفت هشت دقیقه بعد، در سکوت مطلق)

گفتم: پنج بهمن بود ولی....

یه همچین صدایی ازش دراومد: هوووم هووووف

***

عصر-داخلی- آتلیه {خلاصه ای از یک ماجرا بسیار طولانی}

یه خانمِ خیلی خیلی چاق: سلام عکس آتلیه ای هم میگیرید؟

من: بله دیگه اینجا آتلیه است.

(نگاهی به همسر انداخت. بعد رو به من کرد) میخوام خودتون بگیرید. 

من: همکار دیگه ای نداریم که. خودمون میگیریم.

خانم:نه منظورم اینه شما بگیری خانمت نگیره.

همسر مثل همیشه لبخندی زد و گفت هرطور شما دوست دارید. بعد خانمه رفت و با یه چمدانِ بزرگِ درب و داغون و یه نوزاد برگشت. رفت داخل آتلیه و گفت میتونم حاضر بشم. گفتم بله. بفرمایید. هر وقت حاضر شدید بگید بیام خدمتتون.

بعد از بیشتر از نیم ساعت که من و همسر دیگه کم کم داشتیم نگرانِ آتلیه و وسائلش میشدیم، صدا زد و گفت من حاضرم.

دوربینو برداشتم و رفتم داخل و در کسری از ثانیه برگشتم و با چشمای گرد و درشت و متعجب به همسر نگاه کردم و گفتم: این زنه لُخته.

همسر هم با همون لحن معنا دار گفت: خوب خواسته تو ازش بگیری. چشماتو ببند عکس بگیر.(موندم چطوری انقدر زود یه جواب اینچنینی پیدا میکنه)

گفتم : پاشو خودتو لوس نکن برو بگو با این وضعش من نمیتونم ازش عکس بگیرم خودت بگیر.

پاشد رفت تو. من هم نشستم پشت سیستم.

همسر تا رفت تو با صدای بلند گفت: خدا مرگم بده خانم این چه وضعشه؟

صدای خانم: خوب میخوام اینطوری عکس بگیرم

صدای همسر: خوب باشه بگیر. ولی آقام نمیگیره من میگیرم.

صدای خانم: نع. ما قرار گذاشتیم. شما گفتید ایرادی نداره. نیم ساعته دارم حاضر میشم.

صدای همسر: نیم ساعت؟ شما میتونستی برای این وضعیت ده ثانیه ای حاضر بشی کافی بود دکمه ها رو باز کنی و لباسا رو دراری.

صدای خانم: نخیرم کلی از اینا زدم به بدنم

(خیلی دوست داشتم بدونم از اونا چیه؟)

خلاصه کلی بحث کردن و یه ساعت طول کشید خانمه به حالت اولیه برگرده و ناراضی مغازه رو ترک کنه. موقع بیرون رفتن هم گفت: اصلا حرفه ای نیستید. اُمُل ها.

(البته میدونم که یک نظر حلاله ولی چون حجمش زیاد بود، همون یک نظر، شرعاً چندین نظر محسوب میشد. دیگه سرمو بلند نکردم و بهتر دونستم که جوابشو ندم.)



میرزا مهدی
۲۱ شهریور ۹۸ ، ۱۸:۲۴ موافقین ۱۲ ۲۶ نظر

به نام خدا

دو نفر آقا اومدند تو مغازه و یکیشون پرسید بک گراند حرم امام رضا داری؟

گفتم میتونم تهیه کنم. برای چی میخواین؟(مهم بود که پرسیدم)

گفت این آقا توریسته . رفته مشهد و یادشون رفته عکس بگیرن. میتونن اینجا عکس بگیرن پشت سرشون عکس حرم امام رضا بذاری؟

نگاش کردم و لبخندی زدم و گفتم: کجاییه؟

گفت از کربلا اومده.

یهو مو بر تنم سیخ شد. بلند شدم. دستشو گرفتم نشوندمش رو صندلی کنار دست خودم. 

گفتم همسایه امام حسینی؟

نگاهی به مترجم و راننده ش انداخت و اون آقا هم دست و پا شکسته گفت: مجاورت. امام حسین. (قول میدم در حد دو تا سوره قرآن بیشتر از من از عربی اطلاعات داشت.)

همزمان که حرف میزدیم گوگل رو باز کردم و نوشتم عکس های با کیفیت‌بالای حرم امام رضا

یهو پسره گفت: "کُن یو اسپیک انگلیش؟"

منم که فقط در حد دوم راهنماییِ اون زمان انگلیسی بلد بودم، نمیدونم با چه عقلی گفتم؟ یِس یِس

یه کم سر جاش جا بجا شد و گفت: آی فورگوت تو تکه پیکتورس اف عمام رضا شرینه (فهمیدین دیگه. گفت فراموش کردم تو حرم امام رضا عکس بگیرم.)

گفتم: یِس یِس

گفت: اسعر الاجمالی؟

نگاه به مترجمش کردم و مترجم گفت میگه قیمتش چند.

گفتم بهش بگو چه سایزی میخواد.

پرسید و بنده خدا هم رو دیوار یه سایزی نشونم داد 

 گفتم: 100 هزار تومن. (بعد رو به خودش کردم و) گفتم: "میات الْف" (مکث طولانی کردم و گفتم) تومان

رو به مترجمش یه چیزی گفت توش"خصم" داشت

(گفتم ای بابا نکنه فکر میکنه خصومتی باهاش دارم؟ مثل ناشنواها با چشمانی تقریبا ترسیده از جنگ بعدی ایران و عراق به مترجم نگاه کردم و سری تکان دادم که آخه چرا؟؟؟؟؟؟ مگه من چی گفتم؟)

که مترجمه گفت: میگه تخفیف نمیدی؟

گفتم؟ همینو گفت؟ مطمئنی؟ 

گفت آره دیگه...

گفتم بهش بگو ما که رفتیم کربلا .....

یهو پسره پرید تو حرفمونو گفت: دیسکَوند. دیسکَوند(دیگه این که تابلو بود داره میگه تخفیف تخفیف)

گفتم: یِس یِس

گفت: آِی اَم یور گاست؟

گفتم روح؟

گفت: روح؟ (یه جوری "ح" رو گفت که من گلوم درد گرفت.بعد به در و دیوار نگاه کرد و خندید)

به مترجمش گفتم : یعنی چی که میگه من روح شما هستم.(بعد خندیدم)

مترجم همینو یه جوری بهش گفت که دیدم اون هم زده زیر خنده.

گفت: گَست...گَست. نو (NO) گُست.... (بعد هی میخندید) و گفت: دو نات اسپیک انگلیش (و میخندید)

گفتم یِس یِس (منم خندیدم. ولی واسه چی؟)

خلاصه دلم یه جوری شد و گفتم بذار فقط هزینه چاپشو ازش بگیرم. مهمون ماست و مخصوصا همسایه امام حسینه. (امیدوار بودم امام حسین لااقل یه لبخند کوچولو به من بزنه)

مغزم داشت سوراخ میشد ازاین همه فشاری که آورده بودم تا بتونم ارتباط برقرار کنم. از انگلیسی هم که فقط کیف و کفش و ماهی و در و پنجره و میزشو بلد بود. یه چیزای دیگه هم بلدم ولی خوب مثل همین گَست و گُست، ممکنه بشه مایع آبرو ریزی. خلاصه با اعتماد به نفس گفتم: جاست گیو ایت اِ پرینت؟

گفت: می؟

(گیج نگاش کردم و با خودم گفتم یعنی چی "می"؟ پس کی؟ می؟ بهش گفتم شما فقط هزینه چاپشو بده.   جوابش نباید این باشه که بگه: می. من؟)

مترجمه هم که داشت با موبایلش حرف میزد و فکر میکرد دیگه ما زبان مادریه همدیگه رو کشف کردیم ، از این گفتگو کشیده بود بیرون.

یه کم ابرو هامو در هم کردمو با دست بهش اشاره زدم و گفتم یِس یِس یو. (بله بله شما)

سرشو تکون داد که یعنی نمیفهمم چرا(فکر کردم نمیفهمه چرا باید اینهمه بهش تخفیف بدم) 

خواستم بهش بگم چون همسایه امام حسینه. تعارف نکنه. سودشو مهمون منه.

رو کرد به مترجمش و یه چیزی گفت که الان هیچکدوم از کلماتش یادم نیست.

مترجم گوشیو چسبوند به سینه ش و گفت: مگه خودتون چاپ نمیکنین؟

گفتم چطور؟

گفت: میگه بهش گفتی که فقط باید خودتون چاپش کنید؟ (دیدین؟ گاف دادم)

تازه فهمیدم چرا با تعجب گفته بود "می؟" منم با پر رویی گفته بودم یِس یِس یو. 

خوب پس "جاست گیو ایت اِ پرینت" یعنی خودتون باید چاپ کنید.

حل شد. زنگ زد یه دو جین بچه و یه خانم از وَن پیاده شدن و هجوم آوردن داخل آتلیه. در  کسری از ثانیه کولر جواب کرد....زور میزد خنک کنه، نمیتونست. سر و صدایی شده بود که نگو. اولش نفهمیدم چند نفر بودن همه هم با هم حرف میزدن. (من نمیدونم گلو درد نمیگیرن عربها؟)

بیشتر از 40 تا شات عکس گرفتم تا این هشت نفر همه با هم خوش‌رو و رو فرم عکسشون ثبت بشه. نشستیم بک گراندو انتخاب کردیم و رفتن.

حالا تصمیم دارم حتی اون پول چاپ هم ازشون نگیرم...ولی ازش تقاضا کنم. تمنا کنم، اگر رفت زیارت امام حسین، از آقا برام بخواد. یه بار دیگه مسیرشو. حرمشو. ضریحشو...


نمیدونم شاید هم دولا پهنا حساب کردم. پارسال تو کربلا یه مُهر خریدم برا بابام 25000 تومن. 





میرزا مهدی
۱۹ تیر ۹۸ ، ۱۳:۰۰ موافقین ۱۶ ۲۹ نظر

سـلام


یک فقره خانمِ جوان، دلربا، (نه دلربا نبود وجداناً) در حالیکه روسری‌اش هم افتاده بود دور گردنش آمده بود جلوی شیشه مغازه‌ی من  و از درون کیفش یک  رُژ قرمز درآورد و درست در فاصله‌ی چهل پنجاه سانتیمتریِ حلقِ من، خودش را  در شیشه نگاه و بـَزَکش را ترمیم میکرد. 

 بدون اینکه سرم را بلند کنم، زیر چشمی به همسر نگاهی انداختم و دیدم از تعجب دهانش باز مانده است و به او نگاه می‌کند.

معذب ماندم و با خود میگویم: "این دیگه چی میگه؟ این چه کاریه؟"

شاید اگر همسر نبود انقدر معذب نمیشدم. خوب خدا رو شکر بزک به اتمام رسید ولی اما بر خلاف تصور و به دور از انتظارمان، سرکار خانم به داخل مغازه آمدند.

-سلام (رو به همسر گفت. و بعد نگاهش را به سمت من انداخت که ناگهان متوجه‌ی شیشه شد و فهمید که در تمام مدتی که مشغول رنگ آمیزی کج و معوج لبهایش بوده ، می‌دیدم‌اش. پس سرفه‌ی ریزی کرد و گفت)

-این چه وضعشه؟ چرا از این شیشه ها میذارین رو مغازه هاتون؟

(به همسرم نگاه میکنم و منتظرم جوابش را بدهد. اما سرش را از کتابی که اخیرا یک دوست عزیز برایش فرستاده و مطالعه می‌کند، بلند نمی‌کند. البته در شأن خودش هم نمی‌بیند که بخواهد جوابش را بدهد. و همان بهتر که سکوت کرد.  نگاه غضبناکش را اگر میدیدید.... 

بوی چربِ رُژ لبش فضای مغازه را پُر کرده بود و برای لحظه ای مرا به یاد دوران کودکی‌ام { و خاله هایی که نمیشناختمشان و در کوچه و خیابان به خاطر زیباییِ وصف ناشدنی و یوسف‌ گونه ام مرا میبوسیدند و رد قرمزی روی صورتم به جا میگذاشتند } انداخت)

( برای اینکه چنین جمله ی کلیدی و موثری را  تُپُق نزنم، در کسری از ثانیه یک بار آن را  در ذهنم مرور کردم   و مثلا آمدم که بگویم: الان ایراد از منه که چنین شیشه ای گذاشتم برای فرار از تابش آفتاب،؟ یا شما که شیشه ی مغازه ی منو با آینه توالت خونتون اشتباه گرفته اید؟ خانمِ محترم ده سانت اینطرف تر از بزکگاه شما، درِ ورودیه مغازه ی منه  ندیدی؟ آره اینطوری همسرم را دلشاد میکردم)

پس دهان باز کردم که بگویم و گفتم: خیلی خوش آمدید. بفرمایید. امرِتون

-عکس 3در 4 میخوام برا شناسنامه

گفتم: باید مقنعه داشته باشید(شانس آوردم که نگفت به تو چه. البته خودش شانس آورد. آخ اگر شما همسرم را می‌دیدید. رو کردم به همسرم )

گفتم: فاطمه جان لطفا راهنماییشون کن 

(چشمتان روز بد نبیند. نگاهش را چنان با سرعت نور به سمتم پرتاب کرد که انگار مردمک های چشمش مثل گلوله ی کاتیوشا خورد به صورتم و بعد دوباره برگشتند سر جایشان. )

گفتم: بــــ، ـلـــــ، ـه (بعد اشاره زدم به سمت آتلیه و به خانم گفتم) بفرمایید داخل حاضر بشید تا بیام خدمتتون. مقنعه ها کنار آینه ست هرکدومو دوست دارید بردارید به جز سفیده

( جرأت نداشتم با همسر چشم تو چشم بشوم . گناه من چه بود اصلا؟ والله. 

بعد از اینکه خانم صدایم زد، از کنار همسر عبور کردم و رفتم داخل. خوب اینطور نمی‌شد که. یا باید در را می‌بستم که  حتما در آینده تبعات سنگینی به همراه داشت. یا باید باز می‌گذاشتم که نمی‌شد. پس برگشتم کنار همسر و آرام و درِگوشی گفتم) یه دِیْقه بیا مقنعشو درست کن بابا. چت شد یهو؟

(یهو کتابش را آنقدر محکم بست که انگار یک فیل لای کتاب بود و می‌خواست آن را له کند. و یا آن دوستی که آن کتاب را هدیه داده بود، مقصر بی‌حیاییِ این خانم بود. بلند شد و طوری که انگار با هووی پنجمش روبرو شده باشد، با خشونت مقنعه‌ی بنده خدا را مرتب کرد و رفت.) و من ماندم و تکرار جملاتی شبیهِ )خانم سرتو بیار بالا.. بالاتر... یه کم پایین تر. نخندید. اخم نکنید. چشماتونو درشت نکنید........... خانم چشماتونو درشت نکنید. خانم الان اینو دارم به شما میگم

-فکر کردم هنوز دارید روایت میکنید.  میترسم نور فلاش اذیتم کنه.

صدای همسر: نترس خانم فکر کنم تنها چیزی که این روزا با شما کاری نداره همون نور فلاشه. چشماتونو درشت تر نکنید تا بتونن عکستونو بگیرن زودتر(درشت تر رو خیلی خوب گفت خدا وکیلی. چشماش هر کدامشان به اندازه ی  دهانه ی استکان درشت بود(با یک ذره اغراق البته)(یک ذره هم بیشتر حتی)

(به خانمِ مشتری لبخندی میزنم و با همون اولین شاتر، عکس خوبی میگیرم. همانجا قبل از اینکه بلند شود مقعنه را درآورد و شالش را از روی زانو برداشت و دوباره انداخت دور گردنش و یک ذره از آن را هم برای بسته شدن دهانِ کدخدا انداخت بالای کلیپس و آرام رو به من کرد و گفت) 

-من جای شما باشم اخراجش میکنم. اصلا اخلاق نداره.

گفتم : کیو؟ همسرمو؟

با تعجب به دیواری که همسر پشتش در حال مطالعه بود نگاه کرد و گفت: عــــــــــــــــه؟ زنِتـــــــــــــــه؟

(برگشتم به سمت پیشخوان )

 گفتم تشریف بیارید مشخصاتتونو بگید.

-میترا نظارت‌پیشه میرشنبه بازاریِ کُرد (اسامی ای که می‌خوانید ساختگی است و هرگونه تشابه اسمی، اتفاقی است)

گفتم یه شماره هم بدید لطفا

(کاش نمی‌گفتم. خوب الان شماره داد. مثلا که چی؟ چه دردی دوا می‌کند از این نگاهِ غضبناک و مخوف؟ اصلا این شماره نیست، خودش درد است)

(همانطور که نگاهش را به سمتم شلیک کرده، با نگاه بی نگاهی‌اش (مثل با زبان بی زبانی‌اش) میگوید: بذار بریم خونـــــــــــــــــــــــــــــه یا مثلا شاید گفت: بذار این عجوزه برههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه یا شاید قورباغه..... قورباغه هم به او می‌آمد)

(لامصب نگاهِ جذاب همسر مثل آهنربا نگاهم را چسبانده بود به خودش. سرم را با بدبختی به سمت خانمِ مشتری چرخاندم منتظر شدم که شماره را بگوید. نگفت بی‌معرفت . مکث کردم سرم را یک جوری تکان دادم که مثلا گفته باشم:  چته؟ چرا لال شدی؟ شمارتو بده دیگه. انگار شنید چه گفتم)


گفت: گفتم که

همسر گفت: گفت که (بعد یه ابرویی تکان داد که فقط من میدانم یعنی اینکه کجایی عمو؟)

(مثل بچه هایی که یک غلطی کرده اند و مثل سگ هم پشیمانند گفتم) ببخشید نشنیدم. اصلا شماره برای چی؟ مهم هم نیست. یه ساعت دیگه حاضره. بفرمایید قبض. (خندید و گرفت و رفت)

همسر: دخترِ فلان

من:عه

-بی چـ...

+عه

-سَــ

+عه عه

-مُـ

+عــــــــــــــــــــــــــــــــــه. بسه دیگه. به ما چه.

-یعنی مثلا نمیدونست اینطرف شیشه تو داری نگاش میکنی؟

+بیخیال....

(در کمال تعجب بی‌خیال شد. و من دیگر جرأت نکردم در مورد بوی چربی که مرا به یاد کودکی و خاله‌ها‌یی که نمی‌شناختمشان انداخت، حرفی بزنم)


میرزا مهدی
۰۶ تیر ۹۸ ، ۱۲:۴۱ موافقین ۲۴ ۵۶ نظر

یـک خاطره از دورانِ فعالیتم در مخابراتِ نارمک (منطقه 7 تلفنی تهران *قسمتی از متن حذف شد*)

کار من به این منوال بود که صبح تا ساعت 10 به منزلِ آنهایی که سفارش داده بودند و نوبتشان شده بود زنگ میزدم و آدرس میگرفتم و انواع مودم ها را توضیح میدادم و سفارش میگرفتم و با کوله باری از مودهای ADSLراهیِ خیابانها و منازل و محل کارِ مشترکین میشدم و اموراتم را میگذراندم.

آن‌ روز گوشی را برداشت با فریادی وحشتناک، طوری که پرده ی گوشِ راستم به پرده ی گوش چپم برخورد کرد، گفت: بلـــــــــــــــــه؟

شاید چهار پنج ثانیه ای طول کشید تا بفهمم اونی که تو گوشم لرزید به خاطر چی بود

میرزا مهدی
۰۳ تیر ۹۸ ، ۱۲:۵۴ موافقین ۱۲ ۳۹ نظر
نمی‌دانم چرا سرنوشت من و وبلاگم گره خورده به پیرزن‌های دوست داشتنی. یا خدا آنها را سرِ راه من قرار داده، یا من را سرِ راهِ آنها.
دیروز نزدیک  غروب یک عدد پیرزنِ مو حناییِ بسیار شگفت انگیز، با صورتی پُر چین و چروک، از آنهایی که عکاسان آرزو دارند به پستشان بخورد تا بتوانند یک نورپردازیِ محشر برای آن چین و چروک ایجاد و یک اثر هنری خلق کنند، پا به مغازه گذاشت و با زبان غلیظ تُرکی یک چیزی گفت که نفهمیدم.
مثل آدمی که در لحظه‌ی شروع بازیِ شطرنج در حرکت سوم یا چهارم "کیش و مات" میشود، متحیر و متعجب و گنگ،شکست خورده و ناکام به پیرزن نگاه کردم و گفتم: حاج خانم فارسی بگو.
خدایا چه حکمتی است که پیرزن‌ها همه اینطوری میخندند؟
خنده ای ریز کرد و فهمید که نفهمیده‌ام و باز چیزی گفت که نمی‌دانم چطور و چگونه(شاید به اذن خدا) کلمه‌ی دفترچه بیمه را فهمیدم و گفتم: عکس برای دفترچه بیمه می‌خواهید؟
خندید و گفت: هاااااا. یعنی آره
خوب اگر شما هم در این محلی که من کاسبی میکنم، کسب و کار  داشتید، میدانستید  هر آدمی که پا به مغازه‌ی شما میگذارد، صرفا مشتری نیست و باید بدانید که چه میخواهد. عکس؟ یا پول.
راهنمایی کردم به داخلِ آتلیه و آینه را نشان دادم و با ایما و اشاره و لال بازی گفتم : حجابتان را کامل کنید و این زنگ را فشار دهید تا بیایم. سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد و از آتلیه به پیشخوان آمدم . اما 5 ثانیه هم نشد که زنگ زد.
رفتم داخل و دیدم تغییری نکرده. گفتم باید موها را بپوشانید. با دستم ادای پوشاندن مو را نشانش دادم. مدام میخندید و مرا به خنده وا میداشت . موهایش را درست کرد و گفتم بنشینید روی این صندلی. یک چیزهایی گفت که نفهمیدم اما حدس زدم که نمی‌تواند بنشیند. صندلی را برداشتم و گفتم بایستید اینجا. سرتان را یک کمی بگیرید بالا. بالا. (خوب مگر میفهمید من چه میگویم؟) گفتم: کاش با یک نفر می‌آمدید که حرفهای مرا به شما حالی میکرد. هرچیزی که من میگفتم، در مقابل یک خط تُرکی حرف میزد. و من نمی‌فهمیدم. 
چند عکس گرفتم و هر بار نشانش دادم و برای هرکدام ایرادی گرفتم که مثلا اینجا پلک زدید. اینجا داری میخندید. اینجا چرا چادر را رها کردید. و هر بار یک کار جدید میکرد. جالب‌ترین‌ا‌ش این بود که وقتی میگفتم سرتان را کمی پایین بیاورید، چادرش از سرش میافتاد.
خلاصه اینکه بالای 15-16 عکس از ایشان گرفتم و نشانش دادم و مورد تاییدش نبود. اصلا  هم مهم نبود که چشمهایش بسته شده و یا سرش خیلی بالا بوده و یا عطسه‌اش گرفته و یا ..... مهم این بود که چرا میخندد. یعنی ایراداتی که میگرفت، از خودش بود و خنده‌اش را به گردنِ عکاسیِ بدِ من می‌انداخت.
یک آن که نفهمیدم چطور و از کجا جرقه ای به ذهنش خورد، با صدای بلند گفت: مَقنَعَ (مقنعه) داری؟ گفتم جان؟ گفت: مَقنَعَ.
یک جورِ ناجوری نگاهش کردم و گفتم : بله. و یک مقنعه مشکی به دستش دادم و گفتم حاضر شدید زنگ....نگذاشت حرفم تمام شود. چادر و روسری‌اش را همانجا رها کرد زیر پایش و مقنعه را سرش کرد و خندید و گفت: خوبَم؟
گفتم شما فارسی حرف میزنید؟ هنوز داشتم همانطورِ ناجور نگاهش میکردم. گفت: فقط میفهمم. 
گفتم : خوب داری حرف هم میزنی که مادرِ من. 
یک صندلی کوتاه برایش گذاشتم. لَم داد. گفتم: لَم ندید. گفت: نَمَنَه؟ گفتم: تکیه ندید. گفت: از اول این صندلی را می‌آوردی. گفتم: مادر جان تکیه ندید. بیایید کمی جلو تر یک کم سرتان را پایین تر بگیرید. آهان. نخندید. نخندید. نخندید میگم. فکر کنم فریاد زدم که غش غش خنده‌اش ممتد و طولانی شد.
به طور اتوماتیک سرش به سمت راست متمایل میشد و به گمانم بالانس نبود. هرچه تنظیمش میکردم روبروی دوربین، باز میچرخید به سمت راست. 
رفتم جلو گفتم: مادر جان من مثل پسرِ شما. اجازه بدید. (و انگشت اشاره هر دو دستم را کنار شقیقه‌اش گذاشتم و تنظیم کردم)  یک چیزی ترکی گفت و خندید. دیدم باید همه کار را خودم انجام دهم. مقنعه‌اش را هم درست کردم و زیر چانه‌اش همانطور که مادرها برای رهسپار کردن دختران تازه با حجاب آشنا شده شان میکنند درست کردم  بسم‌ الهی گفتم و رفتم عقب که عکس بگیرم، باز چرخید به راست. 
یک اخمِ خطرناک و غضبناک کردم و آمدم چیزی بگویم که مثل دختر بچه های هفت هشت ساله گفت: باشه باشه. و درست نشست. لبخند هم نزد. پلک هم نزد. عطسه هم نکرد. عکسش هم خوب شد و قبضش را نوشتم و موقع خداحافظی گفت: ببخشید که سر به سرت گذاشتم. و رفت. 


امروز صبح آمد عکسش را بگیرد باز ترکی حرف میزد و اصلا فارسی نمی‌فهمید و هرچه گفتم باید فلان تومان پولش را بدهید، نمی‌فهمید که نمی‌فهمید . زنگ زد به یکی. ترکی چیزی گفت و بعد گوشی را به من داد و آن آقا از پشت تلفن گفت: آقا مهدی من می‌آیم و حساب میکنم. مادرم پول همراهش نیست. گفتم شما: گفت: بهرامم. منو نگاه. این‌طرف.
قصابی روبرو. 
حالا من خنده‌ام گرفته بود و قطع نمی‌شد.

این هم هست{لینک}


میرزا مهدی
۱۳ خرداد ۹۸ ، ۰۹:۵۷ موافقین ۱۱ ۳۰ نظر

سرشو میگیرم بالا و میام عقب و تا دوربینو میارم جلو چشمم میبینم سرش افتاده و چونه ش چسبیده به سینه ش. باز دوباره میرم جلو و سرشو میگیرم بالا و میگم «آقا سرتو تکون نده.» بعد با کج کردن سرش و بازیِ لبش میگه «باشه». یه نُچ میگمو باز سرشو درست میکنمو میگم «میگم سرتونو تکون ندید» با لحن خشن میگه«باشه»

خنده‌م میگیره میگم«دعوا داری» میگه«انگار خودش دعوا داری» عاشق لهجه ی تُرکیَم. سرشو درست میکنم و یه چند ثانیه ای همونطور نگه میدارم تا تکون نخوره و بتونه تمرکز کنه تا خودشو فیکس کنه. پنج ثانیه نمیشه میزنه زیر دستمو میگه«فهمیدم دیگه» 

راستش خسته‌م کرده بودو داشت رو رفتارم تاثیر میذاشت. گفتم «برادر شما اگه سرتو بیاری پایین بیشتر از اینکه صورتت دیده بشه، فرق سرت تو عکس میفته. چون برای پاسپورت میخوای باید یه سری چیزا رو رعایت کنیم»

«باشه»

دیگه جلو نرفتم. دوربینو بردم جلو چشممو گفتم. «یه کم سرتو ببر بالا» اونقدر برد بالا که سوراخ بینیش هم معلوم بود. گفتم «نه دیگه انقدر . گفتم یه کم. یه ذره.» باز برد بالاتر. خنده م گرفت گفتم« نه بیار پایین. زیاد برده بودی بالا» عصبانی شد گفت« مسخره کردی؟»

گفتم « نه. ببخشید یه بار دیگه عادی بشین.... آهان... خوبه.کمرتو صاف کن. حالا یه ذره اندازه مورچه سرتو بیار پایین.» خواستم مثلا بگم خیلی کم. به بچه ها اینطوری حالی میکنم. گفت«مورچه؟» 

بعد تُرکی یه چیزی گفت که شک ندارم فحش داد:)) یقین دارم یعنی :))

خلاصه بعد از کلی سر و کله زدن تونست سرشو فیکس کنه. شاترو زدمو فلاش زده شد و یهو گفت«واخ دَدَم» بعد پاشد. دیدم پلک زده و چشماش بسته س. گفتم«چرا پاشدی؟»

باز یه چیز ترکی گفت و گفتم«چی؟» داد زد و گفت «نمیخوام» گفتم «پاسپورت نمیخوای مگه» چپ چپ نگام کرد و گفت«نِمیرم اصلا به درک. به کوفت» بعد رفت بیرون.           «به کوفت؟»



میرزا مهدی
۰۳ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۰:۳۱ موافقین ۱۱ ۲۵ نظر

یه جا هم رفته بودیم عروسی که اینگونه بودند.

من کلا بیکار بودم صرفا به این جهت تو مراسم حضور داشتم که همسر تنها نباشه و یا اگر کاری چیزی داشت بتونم رفع و رجوعش کنم.

تماس گرفت و دستور داد برم تو محوطه.

-جانم!

+اینا نمیذارن فیلم بگیرم. میگن ما دوست نداریم. میگن نگیر. وقتی میگم خوب خودتونو بپوشونین من  که نمیتونم به خاطر شما  از مراسم این خانم فیلم نگیرم، شاکی میشن. الان یه خانمه هم اومده مولودی‌خونه میگه نگیر. 

گفتم خوب از هرکسی که دوست نداره نباید بگیری. مراسمشون خلوته و باید مراقب باشی، از اون آدمهایی که معذبن فیلم نگیری. گفتم نشه یه جوری که خانمها به جای اینکه بهشون خوش بگذره همش مواظب این باشن که تو سرِ دوربینو بچرخونی سمتشون. از مولودی خون هم  نباید بگیری دیگه.

گفت: نه من ازش فیلم نمیگرفتم که. میگه اصلا نگیر. صدام ضبط میشه دوست ندارم یه آقا بشنوه.

یه کم مکث کردم و گفتم مگه همین خانمی نیست که الان داره میخونه؟ 

گفت آره.

گفتم برو بهش بگو تا دمِ درِ نگهبانی آقایون با ریتم مولودیش دارن بشکن میزنن.بهش گفت. ولی تا آخرِ مراسم ما اصلا متوجه پایین اومدن وولوم صدای خانم نشدیم. تازه آخرا داغ شده بود چه چه هم میزد. 


همسر میگفت برادر زاده ی عروس که هفت سالش بود، وسط سالن میدوید و خانمهایی که بلند میشدن و با نوای دف، دست میزدند و یه قرِ کوچولو میدادنو می‌نِشوند و میگفت نکنید امام زمان از دستتون عصبانی میشه.
همسر میگفت: خواهر داماد هم دقیقا همین کارو میکرد. فقط نمیگفت امام زمان ناراحت یا عصبانی میشه. تشر میرفت. انگار نه انگار که خودشون مهموناشونو دعوت کرده بودن.
همسر میگفت من فکر میکردم خانوادشون از خانواده روحانیون، شهدا یا مثلا از این دولتیا و نظامی‌ای چیزی باشه اما نه، نبود

شب مجبور شدیم با ماشین عروس به سمت خونشون بریم. عروس صدای ضبط ماشینو بلند کرده بود و تو ماشین خودشو میلرزوند و با یه دست  هم دسته گُلِشو داده بیرون و جیغ میکشید. (نمیدونم شاید فکر میکرده قربونش برم امام زمان هنوز تو سالن ، بخش زنونه نشسته و  نتونسته بیاد بیرون)

 رسیدیم خونه‌ی پدر داماد که یه گوسفندی قربونی کنن. دوماد پیاده شد و درِ ماشینو باز کرد اما عروس پیاده نشد. چرا؟ چون یه ماشین که متعلق به داییِ پیرِ دوماد بود موزیک محلی گذاشته بود و صداشو بلند کرده بود و خودش هم داشت میرقصید. 
عروس هم زار میزد که بگید اون آقا (زار میزدا) گناه نکنه نمیخوام دامن بزنم به گناهش. بگید نرقصه. بگید خاموش کنه. 
من با حیرت نگاه میکردم که یهو بابای دوماد از راه رسید و درِ ماشینو بست و سرشو کرد تو ماشینو گفت: نیم ساعته این همه ملتو ساعت یک نصفه شب اسیر کردی. یا پیاده شو یا گمشو برو خونه ی بابات.
خواهر بزرگه دوماد هم که بعدا فهمیدیم همه ی این افراط و تفریط ها از گور اون بلند میشه، اومد به باباش تشر رفت اما یه سیلی خورد و جشن، با قهر و دلخوری و دعوا تموم شد.

مدام دارم فکر میکنم به اینکه خواهر دوماد با این وضعیت، چطور تونسته بود بعد از ظهری با اون وضعیت بیاد تو باغ تا ازش عکس بگیرم. یا حتی عروس. 

قشنگ معلوم بود دارن ادا در میارن. ولی چراشو فقط خود عروس میدونست و خواهرِ بزرگِ دوماد
ببخشید که مطلب قبلی بدون جواب موند. انقدر لطف داشتید به من و لعنتم کردید که دستم به کیبورد نمیرفت از دردِ بسیار :D
میرزا مهدی
۱۰ فروردين ۹۸ ، ۱۱:۱۴ موافقین ۶ ۲۷ نظر