یک مُشت حرفهای "خُب. که‌چی؟" گونه!!!

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پیاده‌روی_اربعین» ثبت شده است


بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

عزاداری‌های همه دوستان قبول. اَجرتون هم با خود آقا امام حسین علیه السلام.

به پیشنهاد دوست عزیزی این حرکت  (لینک) صورت گرفت و فکر هم نمیکردیم که اینقدر دوستان ما و خودشون رو مورد لطف قرار بدن. چه اونهایی که نقل قول کردند و چه عزیزانی که تو این وضعیت آشفتگیِ روزانه بر اثر همه چی، نشستند و خاطراتشون رو مرور کردند یک و یا حتی سه چهار تا خاطره برامون نوشتند و ارسال کردند.

من شخصا در پوست خودم نمیگنجیدم....

حالا دعوت میکنم از دبیر جشنواره....

دیدین وقتی میخوان یه جایزه بِدن اول اجداد حضار رو ردیف میکنن جلوی چشمشون و بعد یکی پس از دیگری میان سخنرانی طولانی ای میکنن و میرن؟ آخرش هم تند تند اسامی رو میخونن و میگن جوایز رو براتون میفرستیم دم در خونتون. 

ما هم دقیقا میخوایم اون کار رو نکنیم.

بنده، هم از طرف دوستانی که زحمت کشیدند و نشستند خوندند و با حوصله رای دادن سپاسگزاری میکنم. و هم از دوستانِ بلاگری که سرسختانه و موشکافانه نشستند خوندند و بیطرفانه رای دادند، کمال تشکر رو دارم. یه عده از شما عزیزان هم قابلیت و صلاحیت این رو داشتید که جزو داوران باشید ولی چون شرکت کرده بودید، نمیشد.

خوب!!!

37 شرکت کننده داشتیم و 57 رأی.

دَم اون بیست نفر دیگه گرم که مطلبی نذاشتند اما دلگرمیِ ما شدند.

از بین 37 شرکت کننده داورانِ خارج از بیان به همراه داوران حاضر در بیان، به 13 خاطره که به قوانینِ مطرح شده ، تا جایی که ممکن بود، توجه کرده بودند، رأی مثبت دادند.


(اولش قصد داشتم 13 کاندیدا رو بنویسم ولی با نظر دوستان، منصرف شدم)


اما مسئله ای که بعضی ها رعایت کردند و خیلی ها به اون توجهی نداشتند، "عکس بود"

در قوانین مطرح شده. اگر دقت کنید میبینید که نوشتیم، حتما باید عکس داشته باشند. و هم عنوان مطلبشون باید «مسابقه بهترین خاطره و نقل قول از پیاده‌روی اربعین حسینی» بعله.

پس این شد که داوران در دور دوم رأی گیری با موشکافی بیشتر و حذف خاطرات بدون عکس، 2 خاطره رو انتخاب کردن. علیرغم اینکه تاکید کرده بودیم یک آقا و یک خانم انتخاب کنند، متفق القول و با اینکه هیچیک از حضور دیگری خبر نداشت که مبادا خدایی ناکرده تبانی ای صورت بگیره، به دو خاطره که توسط خانمهای محترم نوشته شده بود رأی دادند.

خوب قرار بر این بود که یک آقا و یک خانم رو انتخاب کنیم. اما خاطرات عکس دارِ آقایان، از نظر داورها، به حدی نبودند که بشه از نفر دوم خانمها گذشت و به اون رای داد. 

ببخشید بد گفتم نه؟

خلاصه اینکه چون آقایون گذشتشون بیشتره پذیرفتیم که جایزه رو نَبَرن.

ضمن اینکه باید هر جشنواره ای یه بهونه ای دست دیگران بده تا بتونن انتقاد کنند. این هم بهونه.

خلاصه مطلب اینکه:


هرآنچه که درمورد نفرات برتر میخوانید چکیده ی فرمایشات  شش داور ما هستند:

پس نفر اول رو به خاطر سادگی و روان بودن لحن، صمیمیتی که در گفتار داشتند، نکات، موضوع، حس و حال خوب و عکس هایی که انتخاب کردند، برگزیدند 

و نفر دوم رو به خاطر محتوی، عکس و نکاتی که رعایت شده بود، به ما معرفی کردند.

و بنده هم به جِدّ هیچ نقشی در انتخاب خاطرات و نفرات نداشتم..... اما در رای مردمی به سه نفر رای دادم که هیچکدوم رای اکثریت رو نیاوردند.


و اما برندگان:

نفر اول: {لینک} پرستوی عاشق صاجب وبلاگ "در جستجوی کوچ" با شماره 20

و نفر دوم {لینک}  میم مهاجر صاحب وبلاگ "ناگزیر از هجرت"  با شماره 33


این دو برنده ی عزیز هم میتونن مبلغ نقدی یکصد هزار تومن رو دریافت کنن و هم به میزان یکصد و بیست هزار تومان از اینجا (لینک) خرید کنند.

و بالاخره شرکت کننده ی که با رآی شما برنده هدیه مردمی شدند، با اختلاف یک رآی از نفر قبلیشون، جناب آقای:

3- محمد هادی عزیز، صاحب وبلاگ "محمد هادی بیات" {لینک}

35- آسد جواد انبارداران صاحب وبلاگ "سکوت" {لینک}

و اما بیشترین رای داوران به پنج نفر اول به غیر از برندگان، به ترتیب : 

8 که عکس نداشت و حذف شد . 34 - 1-که عکس نداشت و حذف شد . 3 که عکس نداشت و حذف شد . و 35 ....که عکس نداشت و حذف شد .

و بیشترین رای شما به پنج نفر اول به غیر از برنده، به  ترتیب :

 35 - 4 - 26 - 8 - 28 .... 






میرزا مهدی
۲۰ مهر ۹۹ ، ۰۹:۵۰ موافقین ۷ ۲۲ نظر

سلام

بعدانوشت: همه میتونن در رای گیری شرکت کنند. یه بار دیگه عرض میکنم. فکر کنید دیگ حلیم امام حسین علیه السلامه. در هم زدنش نقشی داشته باشید . ثواب داره


همونطور که عرض کردم، یه هدیه هم داریم برای خاطره ای که محبوب شما دوستان بوده. فارغ از توجه به قوانینِ ذکر شده.


لطفا در این  {لینک} خاطرات رو بخونید و عددِ اون خاطره ای که دوست داشتید رو به عنوان یک نظر یا کامنت زیر این پُست بنویسید.

بینهایت سپاسگزارم..

لطفا همراهیمون کنید

اَجرتون با سید الشهدا

(بخونید خواهشا") 

راه دوری نمیره برای شما نوشته شده

نظرات هم روز یکشنبه تایید میشه. بعد از تایید هم هیچ رایی پذیرفته نخواهد شد

میرزا مهدی
۱۹ مهر ۹۹ ، ۰۹:۲۵ موافقین ۷ ۶ نظر
لینک دوستان شرکت کننده: 

1- محمد  عزیزم، صاحبِ وبلاگِ "نقل بلاگ . قلج خانی" {لینک}

2- خانم نادم گرامی، صاحب وبلاگِ "مشق میکنم تو را..." {لینک}

3- محمد هادی عزیز، صاحب وبلاگ "محمد هادی بیات" {لینک}

4- خانم واران، صاحب وبلاگ "به رنگ آسمان" {لینک}

5- خانم اُم شهر آشوب، صاحب وبلاگ"ای شما ای تمام عاشقان هر کجا" {لینک}

6-خانم مریم بانو، صاحب وبلاگ"روزهای کاغذی" {لینک}

7- خانم گُلشید، صاحب وبلاگ "یک جرعه لبخند" {لینک}

8- خانم استیصـ‌آل، صاحب وبلاگ "زهرآ" {لینک}

9-محمد هادی عزیز، صاحب وبلاگ "محمد هادی بیات" {لینک}

10-خانم نادم گرامی، صاحب وبلاگِ "مشق میکنم تو را..." {لینک}

11- میرزا مهدی، صاحب وبلاگ "یک مشت حرف....{لینک}

12- خانم هومورو {لینک}

13- میرزا مهدی صاحب وبلاگ" یک مشت حرف...{لینک}

14- خودم {لینک}

15-خانم اَسی، صاحب وبلاگ "طلوع من" {لینک}

16- غریبه آشنا A، صاحب وبلاگ "ماه بی همتا" {لینک}

17-خانم اَسی، صاحب وبلاگ "طلوع من" {لینک}

18-خانم نادم گرامی، صاحب وبلاگِ "مشق میکنم تو را..." {لینک}

19- خودم {لینک}

20-پرستوی عاشق صاجب وبلاگ "در جستجوی کوچ" {لینک}

21- محمد قاسم پور صاحب وبلاگ"اقیانوس سیاه" {لینک}

22- خانم صالحه، صاحب وبلاگ "صالحه+" {لینک}

23- خانم واران صاحب وبلاگ " به رنگ آسمان" {لینک}

24- آقای ن. .ا صاحب وبلاگ "سیاهه های یک پدر" {لینک}

25-خانم صالحه، صاحب وبلاگ "صالحه+" {لینک}

26- خانم صبا صاحب وبلاگ" مثل هوای بهار" {لینک}

27-آقای میم صاحب وبلاگ "نوشته هام" {لینک}

28- من مبهم صاحب وبلاگ"مبهم نامه" {لینک}

29- من مبهم صاحب وبلاگ"مبهم نامه" {لینک}

30- من مبهم صاحب وبلاگ"مبهم نامه" {لینک}

۳۱- محمد هادی عزیز «لینک» 

۳۲-آقای مهربان گرامی صاحب وبلاگ در جستجوی حقیقت{لینک} 

33- میم مهاجر صاحب وبلاگ "ناگزیر از هجرت" {لینک}

34-خانم اَسی، صاحب وبلاگ "طلوع من" {لینک}

35- آسد جواد انبارداران صاحب وبلاگ "سکوت" {لینک}

36- من مبهم صاحب وبلاگ"مبهم نامه" {لینک}

37-خانم واران، صاحب وبلاگ "به رنگ آسمان" {لینک}

                مهلت ارسال تمام شد/.





سلام!

دیدم بازار چالش‌های وبلاگی داره زیاد میشه، با تلنگری که یه دوست به بنده زدند، گفتم شاید بد نباشه بنده هم یه چالشی  ایجاد کنم.



خوب!
شاید تعداد زیادی از دوستان توفیق این رو داشتن که به پیاده روی اربعین برن و به زیارت امام حسین علیه السلام مشرف شده باشند و حتما خاطراتی رو برای بیان کردن دارن که شنیدنی است.

هدف اینه. 
این دوستان اگر تمایل دارن تو این یک هفته ای که تا روز اربعین مونده، خاطره ای از سفرشون بنویسن و در اختیار دوستان دیگه قرار بدن تا خونده بشه. بفرمایند و شرکت کنند.

تعداد زیادِ دیگه از دوستان هم هستند که مشرف نشدند. 
این دوستان هم میتونن خاطره ای که در این مورد شنیده اند و شگفت زده شان کرده، به رشته ی تحریر در بیارن تا بتونن در این مسابقه ی چالش برانگیز، شرکت کنند.
پس دو بخش طراحی شد. 
یک : دوستانی که خودشون مشرف شدند.
دو : دوستانی که از دیگران نقل قول میکنند.



قوانین:
یک: حتما برای مطلبتون یک یا چند عکس طراحی و در بطنِ متنتون جای‌گذاری کنید. (این بخش در نظر سنجیِ داوران -اوه بله داور هم داریم و داوری هم میشه- تأثیر زیادی داره)

دو: خاطره یا نقل قول شما باید شگفتی داشته باشه. (اصلا قرار نیست نوشته ی شما راستی آزمایی بشه که یه عده بیان بگن مثلا خانم فلانی داره از خودش در میاره؛ همچین اتفاقی نخواهد افتاد و شما مجاز هستید از تخیلات خودتون هم استفاده کنید. استفاده از تخیل و ابتکار شما هم میتونه در پر و بال دادن به ماجرایی باشه که خودتون شاهدش بودید و یا پر و بال دادن به نقل قولتون باشه. )

سه: شما هم میتونید دوستانتون رو دعوت کنید مثل چالش های دیگه؛ و هم میتونید مشترکاً بنویسید.

چهار: آثار شما باید موضوع و محتوا داشته باشه.

پنج: پرداختن به حاشیه ها در کنار موضوع اصلی یک امتیاز محسوب میشه.

شش:هیچ محدودیتی در طولانی بودن یا کوتاه بودن خاطره یا نقل قولتون وجود نداره. درصورت طولانی بودن شما میتونید به فصل های متعدد تقسیم کنید و هرکدوم رو در قالب یک مطلب ارسال کنید. {یعنی در تعداد ارسال آثارتون هیچ محدودیتی وجود نداره} (چون واقعا هدف، زنده کردن و به تصویر کشیدن وقایع و جزئیاته......) 


و در پایان:

هدایا

دو هدیه برای بخش خاطره:
هدیه برای خانم ها مبلغ  یکصد هزار تومان نقدی و یا  به انتخاب خودشون یک کالا از این آدرس {لینک}

هدیه برای آقایان هم مبلغ  یکصد هزار تومان فعلا به صورت نقدی.

و یک هدیه نقدی هم برای بخش مردمی در نظر گرفته شده است. 
-اثری که بیشترین رای رو از طرف شما داشته باشه / در این مورد توضیحات اضافه خواهد شد-
 به ارزش 50000 تومان 



با تکنیک کاری نداریم، ولی ایجاد شدت تاثیر، ملاک داوران عزیز ماست. خاطرات و یا نقل قول ها بر اساس "ارزش ادبی" قضاوت نخواهند شد. اما حاشیه ها و بهره بردن از حواشی در کنار موضوع و محتوا در آثار شما تاثیر گذارند.


پس بسم الله/.
پایان مهلت ارسال بیست صَفَر ساعت 24 و اعلام نتایج بیست و دوم صَفَر .


به نظرم حرکتی که با این به اصطلاح مسابقه شروع کردم، مسیر درست و مقدسیه. پس اگر نشر بدید، ممنونتون میشم. هدف هدیه ی برندگان نیست. هدف هم‌سو شدن با تجربیاتِ شما در سفری‌ست که امسال همه ی ما از اون محروم شدیم. سفر پیاده روی اربعین حسینی.

 هرکسی هم که دوست داشت و شرکت کرد باید با این تیتر مطلبش رو بنویسه و به بنده هم خبر بده تا لینکش کنم.
تیتر: «مسابقه بهترین خاطره و نقل قول از پیاده‌روی اربعین حسینی»





میرزا مهدی
۱۷ مهر ۹۹ ، ۱۷:۲۰ موافقین ۱۲ ۵۰ نظر
حرم امام حسین علیه السلام

یه جایی پیدا کردیم که حدودا یک کیلومتر با حرم فاصله داشت. راه نمیدادن. گفتیم فقط وسائلمون باشه تا بریم زیارت. ما موندگار نیستیم مرخصیمون تموم شده.
پاسپورتامون گرفتن و اجازه دادن فقط کوله ها رو بذاریم. ولی نمازمون هم خوندیم و بهمون شام هم دادن.همون شب رفتیم سمت حرم. باید جدا میشدیم. چون واقعا دیگه من نمیتونستم راه برم. هر قدم پنج شش ثانیه استراحت میکردم.
همسر هم بنده خدا پا به پای من میومد. بوی غذا همه جا رو برداشته بود و به هر موکبی سر میزدیم میگفتن تموم شده. سیر بودیم ولی خوب دیگه.... 
 راه رو پیش گرفتیم. 
احمد و خانمش فکر کنم کل کربلا رو قدم به قدم گز کرده بودن که ما رسیدیم حرم. یعنی انقدر یواش راه میرفتم من.
محوطه خارجیش اون شکلی نبود که من تصور میکردم. تو ذهنم یه جایی بود شبیه صحن های حرم امام رضا.
هنوز هیچ چیزی معلوم نبود. سعی میکردم گردنم رو به سمت بالا بکشم تا از بین جمعیت درب ورودی حرم رو ببینم. به همسر گفتم کجاست؟ گفت نمیدونم از اون سالی که من اومدم هشت نُه سال میگذره اینجا کلی تغییر کرده. داشتیم با خودمون حرف میزدیم که سر و صدای عجیبی پشت سرمون شنیدیم. صدا نزدیک و با سرعت نزدیکتر هم میشد من هم دقیقا سر راهشون بودم و با این پا، فرصت کمی داشتم که از سر راه برم کنار. متوجه خیلی عظیمی از جمعیت شدم که تابوتی روی سرشون گرفتن و میدَوند و به سمت ما میان. و فریاد میکشن: حیدر! حیدر! حیدر! حیدر!
متوجه شدیم که یکی از پیر خادمهای حرم امام حسین فوت شده و دارن میبرنش سمت حرم. این شد که مسیر رو پیدا کردیم.
 با اون پای لَنگ، خودم رو پشت جمعیت جا دادم و چادر همسر رو محکم گرفته بودم که همدیگه رو گم نکنیم. جمعیت از تک پله ی کوچیکی بالا رفتن و یهو از پله های زیادی که جلوشون بود سُرخوردن پایین و من غافلگیرانه روبروی خودم ضریح حضرت امام حسین علیه السلام رو دیدم. که قرمز بود و میدرخشید.

 
نفسم بند اومد. غافلگیر شده بودم. واقعا آمادگیش رو نداشتم.

به همسر گفتم اینجاست؟ دیدم داره اشک میریزه. لازم نبود جواب بده. نگاهم رو از چشماش دزدیدم و به سمت ضریح نگاه کردم. و برای اولین بار تو تمامِ عمرِِ به درد نخورم، برای امام حسین، اشک ریختم. 
بغضم ترکید و اشک ریختم.
 نرده های چوبی یا سنگی ای بین خیابون و حرم و ضریح وجود داشت. نشستم و دستام رو به نرده ها گرفتم و با گریه گفتم: آقا ممنونم که اجازه دادید بیام خدمتتون. و مدام این جمله رو تکرار میکردم. نه سلامی و نه عرض ادبی. فقط تند تند میگفتم: آقا ممنونم که اجازه دادید بیام خدمتتون.
احمد که ما رو پیدا کرده بود، زیر بغلم رو گرفت  و بلندم کرد و تا صورتم رو دید زد زیر گریه و گفت: آقا من فدای اشکات، التماس دعا. دعامون کن تو رو خدا.......
پسَرَم رو گرفت و صورتم رو چسبوند به سینه ش یه جورایی منو در آغوش کشید و زدیم زیر گریه و یادمون رفت که امام حسینی هم اونجا منتظره لااقل یه سلامی بکنیم.

شب بود اما شب نبود. تاریک بود اما همه جا نور بود. حسی بود که هرگز نبود. مهدی ای بود که هیچوقت نبود.
و من باز با خودم میگفتم من اینجا چی کار میکنم؟ چرا اینجام؟ آقا جواب این همه لطف رو من میتونم بدم؟ چه کنم؟ چطور باید باشم؟ چی بشم که دوست داشته باشید؟ و صدها سوال اینچنینی.

احمد گفت بریم بالا دوتا محوطه ست که میشه خوابدید. انگار تو تمام مدتی که ما تو ره حرم بودیم، با خانمش کل منطقه رو رصد کرده بود.
خانمها رفتند به سمتی و ما هم به سمتی.
یه اتاق بزرگ بود که حتی جای یک کوله هم وجود نداشت. تا چشم کار میکرد زائر بود که خوابیده بودند. اما نه تهویه ای و نه پنجره ای. تا حس میکردی بوی جوراب و نم و رطوبت و صدای خر و پف.
به احمد گفتم من خوابم نمیاد. شوق داشتم آخه. گفتم میرم پایین.
گفت پسر  دو شبه نخوابیدیا.
گفتم حله. بخواب. موقع نماز همدیگه رو همونجایی که الان بودیم ببینیم.


رفتم پایین. 
شرم داشتم به ضریح نزدیک بشم. بوی عرق و عرق سوختگی. حس خوبی نداشتم. احساس میکردم اگر با این لباس ها به ضریح بچسبم به تمامیت این مکان اهانت کردم.
روبروی ضریح تو فاصله حدود بیست متری نشستم و به ضریح نگاه کردم. کنارم یه عالمه زائر خوابیده بودن. 
فقط به اندازه یه پلک زدن، چشم هام رو بستم و باز کردم که یهو دیدم اندازه یه ارتش آدم روبروی من ایستادن و دیگه هیچ کس هم کنارم نخوابیده. 
اون آقایی که روبروم ایستاده بود چپ چپ نگام میکرد و حرف میزد اما صداش در نمیومد. لبهاش تکون میخورد اما هیچی نمیگفت. 
یعنی دارم خواب میبینم؟ خوب این چه خوابی میتونه باشه. چرا اینطوری ایستادن؟ یعنی نباید ضریح رو ببینم؟ چرا مثل نظامی ها ایستادن؟ مگه من دشمن اربابشونم؟  یه کم چشمهام رو مالیدم. آخه یهو از کجا ظاهر شدن؟ بقیه که اینجا خوابیده بودن چی شدن؟ یهو یه صدایی که خیلی بلند بود و انگار از پشت بلندگو پخش میشد شنیده شد که گفت: "الله اکبر".
 یهو همه دولا شدن و دستهاشونو گذاشتن رو زانوشون و زیر لب زمزمه کردن" سبحان ربی العظیم و بحمده" .
 فهمیدم که خواب نمیبینم. تو همون پلک زدن خوابم برده و زمان زیادی هم گذشته. و ملت ایستادن دارن نماز صبح میخونن.
چیزی نگذشت که همه رفتن سجده. و من موندم یه عالمه آدم که انگار به من سجده کردن و ضریح قرمزی که روبروم بود. 
انگار زمان ایستاد.
 همه چی تبدیل به عکس شد.
 شروع کردم به درد و دل.
 حرف زدم و اشک ریختم. 
حرف زدم و اشک ریختم و حرف زدم و اشک ریختم و حر زدم... که یکی زد رو شونه و گفت : صلوة صلوة....
اشکامو پاک کردم و پاشدم رفتم برای تجدید وضویی که بر اثر خواب، باطل شده بود.



این چند بخش که از بنده مطالعه کردید، که اگر مطالعه کرده باشید، بخشی از خاطراتِ پیاده روی اربعین، در کنار همسر بود، که تقدیمتون کردم. میدونم که کافی نبود و اونی نبود که باید باشه. اما همین هم به انتخاب همسرِ گرامی در اینجا نشر دادم. و الا اگر به من بود همه آنچه که داشتم رو به اشتراک میگذاشتم.
جزئیات خیلی زیاده. همه ی اونایی که شانس و توفیق این رو داشتن و رفتن، میدونن. جزئیات خیلی زیاده. لحظه به لحظه از خود گذشتگی، و یا بهتره بگم از خود برون آمدن است.
 خود سازی است.
 هر آنچه بیرون از آن مسیر بودید، با هرآنچه که در آن مسیر میشوید، زمین تا آسمون فرق داره. مهربانی را می آموزید و یاد میدهید. صبر می آموزید و یاد میدهید. توکل را خوب می آموزید و یاد میدهید. و .....
کلا از ابتدای مسیر تا انتهای آن حکمت است. اسمش پیاده‌روی ست و شکلش پیاده‌روی ست؛ اما ذات و نفسش چیزی بیشتر از یک پیاده‌روی و بیشتر از  ازخودگذشتگی و بیشتر از صبوریست. بطن و متنش خودسازی ست. خود آگاهی ست. و خدا شناسی ست. باید باشید و ببینید و لمس کنید تا بدانید که چه عرض میکنم.
ان‌شاءالله که در اربعین سال دیگر، همه ی عاشقان، همه ی اونایی که دوست دارند،  این توفیق نصیبشون بشه تا از این مسیر بهره کافی و وافی رو ببرند.
سه شنبه 18 صفر 1442/15 مهر 1399


میرزا مهدی
۱۵ مهر ۹۹ ، ۱۰:۳۸ موافقین ۴ ۳ نظر
با علی گفتیم و عشق آغاز شد
قبل از نماز صبح حرکت کردیم. کلا برنامه ریزیمون اینطور بود که موقع نماز مغرب هرجا که میرسیدیم نماز میخوندیم اگر جای خوبی بود میموندیم و اگر نه میرفتیم تا جای مناسب تری پیدا کنیم. قبل از نماز صبح هم بیدار میشدیم و راه میفتادیم و وقت نماز هرجا که جماعت برپا میشد ، میخوندیم و باز ادامه میدادیم. تا وقت طلوع و صبحانه.
از امام علی اجازه گرفتم که به زیارت آقازاده شون برم.
هر آنچه که درمورد این مسیر میدونستم همونی بود که تو کلیپ های تلویزیون نشون میداد. تصورم این بود که برهوته و خاک و زائرانی که پیاده میروند. تشنگی و گرسنگی و گرمای سوزان و یه عده که مدام در حال ماساژ دادن مردم هستند و یه عده هم واکس میزنند و همین. همین و همین.
اما نعمت بود و نعمت بود و نعمت.
قربانی بود و خیرات و حسنات. و این نفس ضعیفِ همیشه گرسنه که چشمش دنبال تنوع خیرات بود و تا قورت نداده به سراغ متاع بعدی میدوید. آن را بخورم چه مزه ایست و آن یکی چه مزه ایست و آن یکی خنک است آن یکی از داغی زیاد جگر آدم را جلا میدهد.
اما چه کنیم که قرارمون برای توقف فقط نهار بود و نماز. شام بود و نماز. و خواب بود و نماز. 
سنگ فرشهای یک محله را عبور کردیم به جاده اصلی رسیدیم. جایی که زائران دیگری که از پشت وادی السلام راهی شده بودند، با  ما هم مسیر میشدند.
 برای اینکه غرق در نعمات فراوانی که خدا برای زائران امام حسین تدارک دیده بود، نشویم، زدیم به کنار جاده. اینجا واقعا خاک بود و ماشین هایی که سبقت میگرفتند و انگار ناراضی از زائرانی که کنار جاده عبور میکنند، تازه با صدای بلند، خطاب به ما یه چیزهایی هم میگفتند.
کنار جاده اما پر بود از وانتهایی که پنهان از شلوغیِ مسیر اصلی، به مردم خیرات میدادند. انواع میوه های تابستونی. خنک و غیر خنک. و ما برای ساعتهای زیادی گُم شدیم در انواع خوراکی ها؛ و مسیر و سرعتی که تعیین کرده بودیم را فراموش کردیم.
احمد معلم بود و چند روز بیشتر مرخصی نداشت و باید به این مورد هم توجه میکردیم.
پس به خودمون اومدیم و راهی شدیم.
عمودها رو یادم نمیاد. اصلا توجهی بهشون نداشتم. سَرَم همیشه پایین بود و جای پای قدمهای زائران جلویی رو نگاه میکردم و خاکی که بر اثر قدمهایشان تا چند سانتی متری پخش میشد، توجهم رو جلب میکرد. تمام مدت و تمام مسیر به همین مورد نگاه میکردم و سعی میکردم جای پای اسرای کربلا، مخصوصا حضرت زینب سلام الله. رو تصور کنم.
دوست داشتم گرمای هوا رو در خودم جذب کنم و تا میتونم تشنگی رو تحمل کنم. زیر لب چیزهای نامفهومی رو زمزمه میکردم که فاز روضه برای خودم بگیرم و حالش رو ببرم. چفیه رو روی سرم انداخته بودم و پرچم کوچکی که از هیئت کوچولوی بابا برداشته بودم هم به کوله بسته بودم که اگر شد متبرکش کنم برگردونم به هیئت.
یا حسین یا حسین میگفتم و انتظار داشتم آقا امام زمان هم حس کنم.
توقعات بیجایی بود که با این تن و روح بی شرافتم، از خدا داشتم. منی که احساس میکردم قد و قواره ی خاک مقدس این مسیر نیستم.
هر از چند گاهی همسر صدایم میزد و میگفت مهدی اینو ببین. یا اونجا رو ببین و یا اینطرفو نگاه.
عراقی هایی که نشسته بودند و در هاونهای مخصوصی قهوه میکوبیدند. 
شتر هایی که به صف ایستاده بودند و منتظر بودند خونشان را فدای زائرانِ امام حسین کنند. 
چهارپایان دیگر هم همینطور. 
چادرهایی که نمونه ش رو فقط در عکسها و فیلمها دیدم و زائرانی که زیر سایه آنها استراحت میکردند 
و صدای معروف فنجانهایی که به هم میخورد و طعم قهوه شان را به رخ میکشیدند.
 و زنها و مردهایی که با بلندگوهای گران قیمت روی زمین نشسته بودند و چیزی را ضبط کرده بودند و تند تند پخش میشد و در واقعا تکدی گری میکردند.
دختر بچه ها و پسر بچه هایی که روی زمین زانو زده بودند و بسته های کوچک آب و یا تبق های کوچک خرما. در دستانشان گرفته بودند.
دختر بچه هایی که قطره ای عطر هدیه میکردند. همسر حاجی که ما رو به این راه کشونده بود، قبلا به من درمورد این بچه ها گفته بود. برای همین تمام تلاشم رو میکردم روی اون بچه ای که با او چشم در چشم میشم رو زمین نندازم. آب، عطر، غذا، و....
مادر پدر هایی که به وقت غذا، به اصرار ما را به سفره خود دعوت میکردند و مدام تکرار میکردند: طعام طعام.{لینک}
نماز جماعت. صلوة. جماعت.
***
روز دوم پیاده روی بودیم که احساس کردم زیر انگشت پای راستم میسوزه. جورابمو درآوردم دیدم یه تاول ریز داره خود نمایی میکنه. بهش اهمیتی ندادم که ای کاش میدادم. چون هنوز به ظهر نرسیده، کل کف پای راستم شده بود تاول و یه سوزش خفیف هم در پای چپم ایجاد شده بود.
خودم رو باختم. پس بقیه راه رو چی کار کنم؟ چهره ی همسر غمناک شده بود و با ترحم به من نگاه میکرد. چندین بار علیرغم میل باطنیم زیر پای من زانو زد و تاول ها رو پانسمان کرد. میشست و خنک میکرد و باز پانسمان رو عوض میکرد. این وضع تا نزدیکهای غروب ادامه داشت که دیگه تاب نیاوردم و نشستم و گفتم شما برید. 
احمد مخالفت کرد و گفت نمیشه که. باید با هم بریم. امشب همینجا میمونیم تا ببینیم چی میشه.
همسرش گفت من هم خسته شدم. اصلا بیایم با ماشین بریم یه ربعه میرسیما.
همسرم به من نگاهی کرد و گفت چی میگی؟
گفتم با ماشین برم؟
گفت آره .دوست ندارم ولی چاره چیه با این پات؟
گفتم جدی میگی؟ یکی بانی شده و من رو فرستاده برای مسیر کربلا. منو فرستادن پیاده روی. آقا به این شکل طلبیده. اونوقت با ماشین برم؟
همسر گفت: منم ته دلم همینه ولی خوب آخه پاهات...
خلاصه از اونها اصرار و از من انکار.
فقط یادمه که حدودا هفتصد عمود مونده بود تا اول کربلا.
وضعیت پاهای من طوری شده بود که هر ده دقیقه صدمتر بیشتر نمیتونستم پیش برم. بعد از شام به همسر گفتم. من امشب تا دویست عمود رو میرم. پاهام که گرم بشه دیگه تاول ها اذیت نمیکنن. تو با احمد و خانمش با ماشین بیاید و  عمود 1000 موقع نماز ظهر منتظرم باشید. یعنی ادعا کردم که تا فردا ظهر با این پاها میتون سیصد تا عمود رو گز کنم.
گفت باشه به احمد میگم. ولی من و تو با هم میریم. 
اینبار من اصرار کردم و او انکار.
هیچ تصوری درمورد عمود 1000 نداشتیم.
 چیزی حدود سیصد تا باید میرفتیم. و من با این پا فقط دوازده یا سیزده ساعت وقت داشتم. مطمئن بودیم که شدنی نیست. ولی تا جایی که توان داشتم باید میرفتم و واقعا اگر مجبور میشدم باید ماشین میگرفتیم. به همسر گفتم نهایتا صبح به بچه ها میگیم به جای هزار،  هشتصد پیاده بشن و منتظر بمونن.
بسم الله گفتیم و حرکت کردیم. صفای پیاده روی در شب هم تجربه کردیم. آدمهایی که واقعا تشنه هم میشدند، آبی برای خوردن نداشتند. چون هم تانکرها خالی بود و نه کسی بود که بسته های آب، تعارف بزنه.
نزدیکای صبح برای بار چندم از پاافتاده بودم. اون یکی پام هم وضعیتش حاد شده بود و کلا میخکوب شده بودم رو زمین.  از همسر خواستم که بایستیم تا پاهام هوایی بخورن. پسر نوجوونی که تنها سفر میکرد، روی صندلی کناری نشسته بود و گفت آقا نخ سوزن دارید؟ دگمه یقه م افتاده میخوام بدوزم. همسرم هم نخ سوزنش رو درآورد و نخ رو به سوزن کشید و کار بنده خدا رو راه انداختیم. همونجا نماز خونیم و باز راهی شدیم.
آفتاب طلوع کرد.
 همونطور در راه نون و پنیری خوردیم و ساعتهای حدود هشت بود که احمد به گوشی همسر زنگ زد و گفت کجایید؟ یادمه همسر گفت عمود هشتصد و هفتاد.
از اینطورف به همسر اشاره میزدم بگو به جای هزار ، نهصد از ماشین پیاده بشن. من دیگه نمیکشم.
 که نمیگفت. انقدر نگفت و آخرش هم قطع کرد. گفتم چرا نگفتی بهشون؟ گفت اونا زودتر حرکت کردن و الان عمود 1050 ایستادن.
با این پایی که من داشتم تصور همون پنجاه تا عمودی که جلوتر از قرارمون رفته بودن، باعث شد که خستگی بر من چیره بشه.
 نِشستم. 
گفتم چرا آخه؟ گفتیم هزار که.
گفت من چی کار کنم حتما حواسشون نبوده 1050 پیاده شدن. 
گفتم خوب تا ظهر وقت داریم. صد هشتاد تا دیگه داریم.
 یعنی یه چیزی اندازه اون راهی که از هم جدا شدیم و امدیم.
عصبانی شدم گفتم گوشی رو بده من زنگ بزنم احمد بهش بگم مرد حسابی به استراحت ما فکر نکردی؟ از دیروز صبح بیداریم. شما شب خوابیدید و ما راه اومدیم و ...
همسر گفت نکن مهدی... یادت بیاد الان کجایی و برای چی اومدی...
داشتم گند میزدم به اوضاع روحی خودم. داشتم با عصبانیتم همه چی رو خراب میکردم.
بسم اللهی گفتم و متوسل شدم به حضرت زینب و گفتم یا حضرت زینب! نذار بمونم.
ساعت نزدیک 10 بود که احمد زنگ زد ما حرکت کردیم و تو عمود 1235، موکب شهر خودمون رو پیدا کردیم... بیاید اونجا.
 و من واقعا نمیتونستم درک کنم این رفتارش رو.
 هنوز به عمود هزار هم نرسیده بودیم داشتم غصه ی 50 عمود اضافه رو میخوردم که گفت بیاید 1235. یعنی 285 عمود اونور تر از قرارمون. یعنی منی که قرار بود با این پا فقط سیصد تا عمود رو گز کنم و بعد استراحت کنم، الان شده بود 585 عمود. خشم تمام وجودم رو گرفته بود. اما خوب بالاخره باید این راه رو میرفتم دیگه. این چیزی بود که مدام به خودم میگفتم. نیمی از وجودم میگفت ولش کن مهدی یه تاکسی بگیر بقیه رو با ماشین برو. به فکر این زن هم باش. نیم دیگه ی وجودم میگفت از خجالت این زن بعدا در میام، من باید هرطور شده پیاده مسیر رو طی کنم. ولی در هر دو صورت، خشم بر من غالب بود و همسر هم چسبیده به من راه میومد که یه وقت نیم قدمی عقب نمیونه و باعث بشه خشمم فوران کنه. یه جورایی طفلکی ازم ترسیده بود.
انگار یکی خیلی یواشکی، طوری که مثلا میخواد (استغفرالله) خدا هم نشنوه، تو دلم گفت: مهدی مورد آزمایش قرار گرفتیا... این یعنی مورد لطف هم قرار گرفتی مواظب باش باز خرابکاری نکنی. چه خبره این همه خشم؟ فکر کردی کجایی؟ داری چی کار میکنی؟ 
تا این رو شنیدم. کوله م رو رو شوم انداختم بالاتر و به همسر گفتم توانش رو داری؟ گفت اگه ما رو نزنی آره. تو داری؟ گفتم دارم. پس بسم الله گفتیم و سرعتمون رو تند تر کردیم. و بکوب رفتیم.
بالاخره یه کم بعد از نماز ظهر رسیدیم 1235.
احمد خودش برامون شربتی آورد و همسر رو به موکب خانمهای شهرشون معرفی کرد و به منم گفت بیا. 
پاهام دیگه مال خودم نبودن. به حرفهام گوش نمیدادن. محوطه موکب پُر بود از سنگریزه های نسبتا درشت که من برای راه رفتن روی اونا مشکل داشتم.
ولی باید عبور میکردم.
احمد گفت نهار خوردین؟ چپ چپ نگاش کردم و گفتم من خوردم ولی فاطمه نخورده، به خانمت بگو...
نگذاشت حرفم تموم بشه که گفت براتون نگه داشتم. بعد خندید و گفت شامپوتو میدی برم حموم؟




میرزا مهدی
۱۴ مهر ۹۹ ، ۱۵:۴۱ موافقین ۵ ۳ نظر

طلبیده شدم:

فضای روحیم کلا عوض شده بود. من دیگه اونی نبودم که تا یکی دو سال پیش میشناختن. نزدیک اربعین که میشد و وقتی مینشستم پای تلویزیون و تصاویر زائران و پیاده‌روی رو میدیدم، یه بغض غریب گلوم رو فشار میداد. من کجا و این حس و حال کجا؟ منی که برای از دست دادن عزیزترین های زندگیم، حتی یه قطره اشک هم نریخته بودم، الان طوری شده بودم که تصویر به تصویر و صحنه به صحنه نفسم تنگ تر میشد و چشمام داغ تر.

حتی یه درصد هم فکر نمیکردم که گذرم به اون مسیر بخوره. 

من؟ من کی باشم که لابلای جمعیتِ عاشق ابا عبدالله بخوام قدم بزنم؟ اصلا قد و قواره من به این حرفها نمیخورد. همیشه خودم رو سرزنش میکردم که انقدر بیچاره ای که حتی بعد از سی و هفت هشت سال زندگی، یه بار امام رضا(ع) طلبیده‌ت و اون هم تمام وقتت رو تو بازار و خرید سوغاتی سپری کردی. سفر پیاده روی اربعین و اون کلاسِ حکمت و معرفت، برای من حتی خواب و خیال هم نبود و خلاصه میشد به تصاویر تلویزیون و همون بغضِ غریب.


هنوز محرم سال 1397 تموم نشده بود که زنگ تلفنم به صدا دراومد و یه دوستی که همیشه حس خوبی بِهم میده، خیلی ذوق زده و بی مقدمه گفت: «نظرت درمورد سفر مشهد چیه؟» گفتم «سلام حاجی. ولی کِی؟» تند تند گفت: ]«سلام سلام. حالتون خوبه؟ خانم خوبن؟  تو همین هفته» 

نگاه به همسرم کردم و دیدم داره وحشت زده نگام میکنه. انقدر متعجب بودم که بنده خدا فکر کرده بود دارم خبر بد میشنوم. مخصوصا که به دوستِ پشت خط هم گفته بودم "کِی؟"

گفتم «من که از خدامه ولی راه دوره ما چطوری جا بشیم؟»

گفت «با قطار راحتین یا اتوبوس؟» گفتم «هرچی شما راحت ترین.»

گفت: «نه خوب شما بگو. ما که نمیخوایم بیایم.»

چشمام گرد شده بود و تازه متوجه شدم که میخواد من و همسر رو بفرسته مشهد.

خلاصه تدارکش رو دیده بودند و قصد داشتند ما رو شرفیاب کنند به زیارت حضرت رضا علیه السلام. 

در پوست خودم نمیگنجیدم. بهشون گفته بودم حاجی من دستم خالیه. گفتند «حتی پول خورد خوراک و تو راهیتون هم یه بانی قراره بده. شما اصلا دست تو جیبتون نکنید.»



اون شب رو تا صبح نخوابیدم.


عکس متعلق به همون سفر مشهد میباشد


یاد ده بیست رو پیش افتادم که باجناقم قول داده بود و برنامه ریزی کرده بود که تاسوعا با ماشینش ما رو ببره مشهد و زده بود زیرش. 

یاد شب تاسوعایی افتادم که تا صبح بیدار مونده بودم  و مدام غصه میخوردم که با دلم قرار حرم امام رضا رو گذاشته بودم و به خاطر بد قولی باجناق، خوابیدم تو اتاق خواب خونه م و به سقف نگاه میکنم. دلم آشوب بود و به خودم قبولونده بودم که آقا نخواسته تو چنین شبی-تاسوعا- در محضرشون باشم. 

بعد از تماس حاجی، با تا صبح بیدارموندم و پیش خودم فکر میکردم یعنی امام رضا جواب غصه های اون شبم رو داده؟

صبح شد و از شوق سفر مشهد و خیرِ بانی ای که نذاشتند بفهمیم کیه، به همه اهل خانواده خبر دادم. بال درآورده بودم. آخه من تو عمرم یه بار بیشتر نرفته بودم زیارت که نتونسته بودم بهره هم ببرم.

در همین حال و هوا بودم که حاجی زنگ زد.

«سلام پاسپورت داری؟»

آب گلوم رو قورت دادم. گفتم «برای چی؟»

گفت «داری؟»

گفتم «حاجی خیر باشه.»

مثل همیشه که میخواد سر به سرم بذاره یه کم مِن و مِن کرد و (شبیه اینکه به یه بچه بخوای یه چیز شگفت انگیز نشون بدی و بگی "دی دی دی دینگ") گفت: «کربلا نرفتی. نه؟»

نِشستم. 

اینبار همسر واقعا ترسید. با کارد و سیب زمینی ای که دستش بود هراسان اومد کنارم و گفت «چی شده؟»

با دست به علامت هیس بهش اشاره زدم و حاجی پشت خط گفت: «قبل از اینکه عازم مشهد بشی، برای پاسپورتت اقدام کن. میخوان یه عده رو که تا حالا کربلا نرفتن راهی کنن. من شما رو هم معرفی کردم. خانمت قبلا رفته؟.»

گفتم: «آره رفته ... آخه حاجی....»

همسر اینطرف میگفت: «مشهد کنسل شد؟»

حاجی اونور خط گفت: «پس امام حسین فقط شما رو طلبیده .»

دیگه هیچی نمیفهمیدم. به هر صدایی که از اونور خط میشنیدم فقط میگفتم چشم. 

نمیفهمیدم چی میگن و من مدام میگفتم چشم

تلفن رو قطع کردم و متوجه حال و اوضاع همسر شدم که کنارم نشسته و دستش رو گرفته به صورتش و منتظره خبر بد رو بدم تا بزنه زیر گریه.

هراسان گفت: «چی شده مهدی؟ »

گفتم: «میخوام برم کربلا.»

همونطور که نشسته بود یه کم تو چشمام خیره شد و یه لبخند نرمی زد و بعد بلند شد و رفت.

همونطور شل و وارفته نشسته بودم و به صدای روضه ای که از تلویزیون پخش میشد گوش میدادم.

بعد از یکی دو دقیقه همسرم اومد بیرون و با تمام حسرتی که میتونست از خودش نشون بده گفت: «تنها بری یعنی؟من چی پس؟»


هیچی نگفتم اما تو ذهنم داشتم این نگاهِ همسر  رو در حال بدرقه کردنم، تصور میکردم که چطور میتونم ازش بگذرم. این شد که تو دلم گفتم : «یا امام حسین! با هم دیگه.... دوتاییمون.»

ده ثانیه نشد که حاجی زنگ زد و گفت: خانمت هم اگر میخواد بیاد، باید هزینه ش رو خودش بده. چون قبلا کربلا رفته و این هزینه شامل حالش نمیشه./.




میرزا مهدی

سلام!


خدا رو شاکریم که ما هم در راهپیمایی عظیم اربعین، که به فرموده، نشانه اراده پروردگار بر نصرتِ امتِ اسلامی است، نقش داشتیم. 


هر چند زکار خود خبردار نه‌ایم (نِئیم)

بیهوده تماشاگر گلزار نه‌ایم (نِئیم)

بر حاشیهٔ کتاب، چون نقطهٔ شک

 بی کارنه‌ایم (نِئیم)  اگر چه در کار نه‌ایم(نِئیم)   

                                                                                   ابوسعید ابوالخیر

#پیاده_روی_اربعین 98 من و همسر این بار هم به لطف و کرامت و نظر حضرت حق و اذن دخول آقا امیرالمومنین و امام حسین (ع) صورت گرفت. واقعا از خدا خواستم تک تک فرشته هایی که مسبب مشرف شدن مجدد ما شدن، حاجت روا بشن. تنشون سالم و روحشون آرام و دلشون شاد باشه. اگر علاقه و دوست دارید در این گردهمایی حضور داشته باشید، انشالله که نصیبتون بشه.

با دلی تنگ، برگشتیم/.


نکته: خودم  هم لایکش کردم 🙊

میرزا مهدی
۲۴ مهر ۹۸ ، ۰۹:۲۲ موافقین ۲۵ ۴۰ نظر

سلام 

این دومین مطلب من در این تاریخی است که ثبت شده. که ای کاش اولیش بود.

میرزا مهدی
۱۰ مهر ۹۸ ، ۱۸:۵۵ موافقین ۱۰ ۲۸ نظر

چند روز مانده بود به اربعین و حدودا نصف مسیر را پیاده گز کرده بودیم و روش صحیح آدم بودن را تمرین و لحظه‌ اولین دیدار حرم امام حسین(ع) را در ذهنمان تصور میکردیم . نزدیکی‌های اذان مغرب بود و عده‌ی زیادی در تکاپوی پیدا کردنِ موکبِ ایرانی، دنج، راحت و خنک برای اسکانِ موقتِ شبانه بودند و من و همسر هم با هم در این مورد حرف میزدیم که ادامه بدهیم یا کمی توقف کنیم که یک آقای جوانِ عراقی، سدِ راهِ ما شد و همانطور که نه من میفهمیدم چه میگوید و نه ایشان میفهمید من چه میگویم، با هم گپ و گفتی گنگ و طولانی انجام دادیم و از او اصرار و از من انکار که شب را در منزل ما بمانید و شام و خواب و حمام و امکانات رفاهیِ خانه‌اش را به رخ میکشید و من از زیر بار اصرارهایش فرار میکردم و نمی‌خواستم با همسرم شب را جایی سپری کنیم که نه می‌دانستم صاحبش کیست و نه میدانستم چه در سرش میگذرد.

بنده خدا حتما قصدش خیر بود و میخواست برای زائر امام حسین(ع) نوکری کند. دلش میخواست خاک پای زائر را در حیاط خانه‌اش جارو بزند. دلش میخواست غبار تنِ زائرِ امام حسین(ع) را در خانه‌اش بتکاند. اما چرا اینگونه؟ چرا یواشکی؟ چرا مرموزانه؟ به نظر می‌آمد چیزِ ناجوری در ذهنش می‌پروراند. اما هم خدا میدانست که نیتش خیر است و هم من.

کسی چه میداند شاید نذری داشت. شاید به این شکل می‌خواست کمبودهایش را برای آقایش جبران کند. شاید توان رفتن به زیارت را نداشت و با نوکری برای زائرِ آقایش قصد داشت دل خودش را آرام کند. کسی چه میداند؟

ما هم وقتمان کم بود. دو نفر همراه داشتیم که هر دو معلم بودند و باید سر وقت به ایران برمی‌گشتیم و ماندن و توقف طولانی مدت برایمان جایز نبود.

اما چه کسی زمان را برای ما تعیین میکرد. مگر به اختیار خود آمده بودیم که به اختیار خود وقت و زمان تعیین کنیم؟ که به اختیار خود جای خواب معین کنیم؟ که به اختیار خود، دعوتی را رد کنیم؟ 

آن لحظه اصلا به این موارد فکر نمی‌کردم و  دلم هم رضایت نمی‌داد که دعوتش را بپذیرم. حدودا بیست قدمی با من و همسر همراه شده بود و گوشه‌ی کوله پشتیِ مرا میکشید و اصرار میکرد. 


یک آن صدایم را بالا بردم و گفتم: "لا" لا"

دیدم که دلش شکست. دلش را شکستم. همانجا خشکش زد. ایستاد. چهار پنج قدمی ادامه دادم و برگشتم و نگاهش کردم دیدم همانطور ایستاده نگاهم میکند. تا دید برگشتم، سرش را کمی کج کرد که آخرین تیرش را هم رها کند بلکه پا به خانه‌اش بگذاریم. اما اهمیتی ندادم و به راهم ادامه دادم. 


در مسیرِ پیاده‌روی اربعین، سه بار عصبانی شدم که این اولینِ آنها بود.

همین/.


+این مطلب اصلا مخاطب خاصی ندارد و فقط مرور یک خاطره بود.

++ببخشید که نظرات را میبندم:)

+++خداوندا از تو سپاسگزارم که جوابِ هر عمل و رفتارِ ناصحیحِ مرا همین‌جا تسویه میکنی. (دنبال یک آیه میگشتم برای یک چنین دعایی. نیافتم)


بعدا"نوشت:


یک کتاب هم معرفی کنم که مطلبم الکی نبوده باشد. 

وحدت  عارفانه نوشته مسیحا برزگر

 در وحدتِ عارفانه، نگاهِ یکی‌بینِ عارف، به یگانگی با هستی می‌رسد و بدین‌سان، شاهد و مشهود یکی می‌شوند. تنها شهود می‌ماند و بس. در چنین یگانگی و وحدت است که اگر گردبادی نیز پیرامونِ تو بوزد، تو انسجامِ خویش را از دست نخواهی داد. مرکزِ این گردباد خواهی شد. آنگاه در دنیا خواهی بود، اما از دنیا نخواهی بود. وحدتِ عارفانه، وحدتی ذهنی نیست، بلکه وحدتی واقعی و وجودی‌ست. خداوند اشیا را خلق کرده است، اما خود از اشیا جدا نیست. این حقیقتی‌ست بسیار ساده و بدیهی. او نمی‌تواند از اشیا جدا باشد، زیرا مرزی که او را از اشیا و اشیا را از او جدا می‌سازد، او را محدود می‌کند. در حالی که خداوند حدودی ندارد. “برگرفته از متن کتاب”

الان فکر میکنم 60000تومان باشد. اما من 10000 تومان خریداری کردم. این اولین بار است که به صورت رسمی کتاب معرفی میکنم. چون فکر میکنم کتابی‌ست که: 

همه‌ی ما لازمش داریم

میرزا مهدی
۲۰ خرداد ۹۸ ، ۱۹:۱۵ موافقین ۱۶
چشمام رو که باز کردم و نِشستم، آفتاب صبحِ نجف خورد تو صورتم. 
به اطرافم نگاه کردم و وجب به وجب، آدمهایی رو دیدم که زیر پتو و ملحفه خوابیدن. اون موقع شب که رسیدیم اصلا متوجه‌شون نشده بودم. بعضی ها نشسته بودن و یه عده هم در حال تعویض لباسهاشون بودن. گوشی موبایلم هم از همون حین ورود به عراق خراب شد و خاموش موند.  احمد و خانمش هم  به پیشنهادمون همراه و هم قدم ما شده بودن.
حاجی گفته بود اینطوری تو ونِ ما جا نمیشید. ما هم تصمیم گرفتیم و ریسک بزرگی کردیم و هزینه ای که قرار بود خرج کرایه ی ما بشه، خرج پراید احمد کردیم و راهیِ مرز شدیم و زدیم به دلِ جاده.

بعد از یکی دو ساعت که اون اطراف میپلکیدم تا ببینم چی به چیه و کیه به کیه؟ یه اداره ای که یادم نیست چی بود رو پیدا کردم و با زبون بی زبونی به اون بنده خدا حالی کردم که من باید لباسهام رو تمام و کمال عوض کنم و خجالت میکشم در انظار عموم این کار رو بکنم. اجازه بده برم گوشه حیاط و یا تو یه اتاقی. نمیدونم چطوری، ولی متوجه شد و اجازه داد. 
از اونجا دور شدم و رفتم سمت صدایی که هم قشنگ بود و هم به خاطر یکنواختیش ممکن بود باعث رنجشم بشه. نزدیک تر که شدم دیدم یه آقای میانسالی در هرکدوم از دستاش دوتا استکان شیشه ای کمر باریک گرفته و به هم میکوبونه و با لهجه ی عربی مدام تکرار میکنه جای عراقی. جای عراقی. بهش نزدیک شدم و 
گفت: ایرانی؟ عراقی؟ لبخندی زدم و از اینکه دارم با عراقی ها حرف میزنم خوشحال بودم. با تعجب گفت ایرانی؟ نمیدونم چرا تعجب کرده بود . چه چیزی در من به عربها میخورد رو هرگز نفهمیدم. گفتم نعم نعم. ایرانی. 
بعد رو کرد به موکبشون و گفت: برو آنجا. چایِ ایرانی آنجا. و با صدای بلندتر گفت: جُواد ایرانی، هموطن. تهرانی. چای ایرانی بده بهش. 
گفتم شما هم ایرانی هستی؟
گفت: ها.... بعد رو کرد به یکی دیگه و گفت جای عراقی جای عراقی
اولین جرعه از اولین نوشیدنیِ ایرانی در خاک عراق رو خوردم و رفتم به سمت پارکینگی  که احمد و همسرهامون خوابیده بودند. حدودا چهارصد - پونصد متر دور شده بودم و وقتی رسیدم دیدم بنده خدا ها منتظر و نگران، چشمشون به اینور و اونور میچرخه تا منو پیدا کنن. 
***
رفتیم به سمتِ حرم مقدس امام علی علیه السلام.
دیدم همسرم و احمد و خانمش ایستادن و خم شدن و سلام دادن. سرم رو بلند کردم ببینم چی روبرومونه که گُنبد طلایی حرم امام علی علیه السلام رو دیدم.
میخکوب شدم. خوب الان باید چی کار میکردم؟ دیدم زیر لب دارن یه چیزایی میگن. منم گفتم السلام علیک یا امیر المومنین. السلام علیک یا سید الوصیین.... دیگه هیچی نداشتم بگم.
چشمام بی حرکت قفل شده بودن روی گنبد. کامل دیده نمیشد ولی خوب گنبدِ حرم مطهر امیرالمومنین بود.
پاهام دیگه شل بود. برعکسِ خیلی ها که سر از پا نمیشناسن و تند تند و با اشتیاق به سمت حرم میرن، من آروم و آهسته قدم بر میداشتم. اون لحظه فقط فکر میکردم که من هم مگه جایی دارم در بین اون همه زائر؟ 
به خودم اومده بودم. من اینجا چی کار میکنم؟ الان باید برم اونجا چی کار کنم؟ و هزار تا سوال اینچنینی که تو سرم میگذشت. 
رسیدیم به جایی که باید تفتیش میشدیم. یه اتاقک کوچولو. هرکسی که میرسید به مامور، یه تفتیش سرسرکی-در حد یه تماس دست با بدن- میشد و بهش میگفتند "روُ روُ"
نوبت من که رسید گفت کوله ت رو بذار پایین. از اونجایی که درشت اندام تر از بقیه بودم و کوله های اونا کوچیک بود و کوله ی من بزرگ، تقریبا همه چیز رو من حمل میکردم. 
گفت کوله ت رو بذار زمین.
همه چیز رو ریختند به هم. از دستمال لوله ای که تا آخر بازش کردن و چراغ قوه ی کوچولویی که باطریهاش رو درآوردن و تفتیش لای نخ ها و جدا کردن سوزنها و لباس های زیر و رو و خوراکی ها و همه و همه رو ریختن به هم و بعد دو دستی گذاشتن تو دستم و گفتن "روُ روُ" پتانسیل این رو دارم که در چنین مواقعی خشمگین بشم. چرا هیچکس رو نگشتند به جز من؟ چرا همه چیز رو ریختن رو زمین؟ مگه ما زائر نیستیم؟ باید یه کاری میکردم باید خشمم رو یه جوری تخلیه میکردم که یکیشون هُلم داد و گفت: زائر! رُو"
نگاش که کردم یه لبخند نرم و لطیفی رو صورتش دیدم که خود به خود آروم شدم. 
حالا دیگه رسیدیم به جایی که باید ساک و کفش و موبایلمون رو میدادیم به امانت. 
صف طولانی و تمام ناشدنی. باید صبر میکردیم یکی بیاد وسائلش رو تحویل بگیره و یکی دیگه جایگزینش بشه تا صف یه نفر به جلو حرکت کنه. صدای بلندگو ها فضا رو پر کرده بودند. خانم نگار عباسی از آمل . حسین بختیاری از شیراز.... و همینطور اسامی خونده میشد تا به سمتی برن و من نمیدونستم جریانش چیه. بعد یه آقای عرب شروع میکرد به حرف زدن و باز اون آقای ایرانی.... از احمد که سوال کردم گفت اینها آدمهایی هستن که خونواده هاشون گمش کردن... . اگه یه وقت دیدی صدات میزنن بدون که از نظر ما مفقود شدی و بعد خندید.
بیست دقیقه ای گذشت.
به احمد گفتم اگر اینطور بخوایم منتظر باشیم زمان از دست میدیم. بریم وسائل خانمها رو بگیریم که اونا برن زیارت،
 منم میشینم پیش وسائل، شما هم برو زیارتت رو بکن. بعد وقتی اومدی من میرم.
یه جوری با لبخند نگام کرد که  خوب مرد حسابی چرا زودتر به این فکر نرسیدی، و منم با همون نگاه بهش گفتم، خودت چرا زودتر به این فکر نرسیدی  و همون کار رو کردیم تا تونستیم زیارت کنیم
***
نوبت من شد. 

***

وارد حرم شدم. شبیه آدمهایی بودم که با رودربایستی وارد جایی میشن و نگرانن که صاحبِ اون خونه جلوی جمع یهو بهش بگه تو اینجا چی کار میکنی؟ کی تو رو راه داده؟ برو بیرون. و من رو جلوی اون همه مهمان، خُرد کنه.

اما مگه امامِ رئوف....

 برای همین با هر قدم بسم الله ی میگفتم و یه جوری از کنار دیوار ها با احتیاط راه میرفتم که مثلا صاحب اون خونه من رو نبینه. اما نمیشد که.
 از یه جایی باید خودم رو میسپردم به جریانِ در حال حرکتِ صدها آدم که فریاد میکشیدن: حیدر. حیدر. حیدر. حیدر.
نفهمیدم چند ثانیه گذشت. پنج؟ ده؟ بیست؟ یا کمی کمتر که دیدم چسبیدم به ضریح. 
هیچ چیزی نمیدیدم. صورتم با فشار چسبیده بود به ضریح و احساس میکردم دنده هام در حال شکستن هستند. نمیدونستم باید زیارت کنم و یا فرار. نفسم تنگ شده بود و روبروم امام علی علیه السلام رو تصور میکردم و نشسته و به عاشقهاش نگاه میکنه.  چه آرامشی! چه لبخندی! یعنی واقعا آقا همینطور دارن نگاه میکنن؟ کاش واقعا میشد دیدشون. تصورش هم لذت بخش بود.
سعی کردم توجهشون رو جلب کنم. آخه تو اون جمعیت، اون هم اشتیاق، و اون همه حیدر حیدر گفتنها، مگه من دیده میشدم؟ باید تصور میکردم. باید تمرکز میکردم.... بلد نبودم . زیارت آقا امیرالمومنین رو بلد نبودم. لال شده بودم. کُپ کرده بودم. سعی میکردم از خودم در بیام.  زرق و برق حرم و ضریح داشت منو به سمت دیگه ای میکشوند. اصلا اونجوری که باید میبودم، نبودم. باید سر صحبت رو باز میکردم. باید با ایشون حرف میزدم. باید میگفتم که ممنونم که اجازه دادید بیام خدمتتون. باید میگفتم که چقدر دوستشون دارم. باید میگفتم که آرزومه در رکاب آقا امام زمان باشم پس شفاعت بکنید. باید میگفتم چقدر دیر فهمیدم که بدون شما هرگز. باید یه چیزی میگفتم. پس با ایشون حرف زدم. صداشون زدم. خجالت میکشیدم فریاد بکشم و حیدر حیدر بگم. خجالت میکشیدم نگاهشون رو از میان اون همه عاشق بکشم سمت خودم.ولی میدونستم که صدام رو میشنون. دچار دوگانگی شده بودم. چه عظمتی! ذهنم آروم نبود. فکرم ثبات نداشت. ولی بر خودم غلبه کردم  و  شروع کردم. یادم نیست چه چیزهایی گفتم اما یادمه که کلی حرف زدم.کلی صفا کردم. کلی حس خوبِ قبلا تجربه نشده رو تجربه میکردم. 
هروقت اسم نجف رو میشنوم یاد اون لحظه ی قشنگ میفتم. اسم حضرت علی(ع) که به زبان یکی میاد، یاد اون لحظه ی خوب میفتم.... غرق در فضا بودم. دیگه هیچ صدایی نمیشنیدم. تنها صدای نفسهای آقا به گوشم میرسید. بوی عطر حضورشون رو تصور میکردم.....

 یک آن یک چیز محکم خورد به پشت سرم و با پیشونی خوردم به ضریح. آرنجی روی گوشم فشار میاورد و زانویی به پهلوی سمت چپم. درد داشتم اما جلوه ی مزار مبارک و مطهر آقا که به سختی از پشت شیشه ای که چسبانده بودند به ضریح، دیده میشد، دردم رو تسکین میداد. باید از این مهلکه جان سالم به درمیآوردم. باید نفسی و تنی سالم برایم میماند تا به زیارت آقازاده ی صاحبِ این خانه هم بروم. و بالاخره آن طور که دوست نداشتم و شرم دارم از بیانش، از آن جمعیت زدم بیرون و به سمت احمد حرکت کردم.
این اولین و آخرین زیارت آقا امیرالمومنین در اون سفر برای من بود.




میرزا مهدی
۱۹ خرداد ۹۸ ، ۱۰:۳۷ موافقین ۴ ۱ نظر