یک مُشت حرفهای "خُب. که‌چی؟" گونه!!!

نماز شب (ط.ن.ز)

چهارشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۹، ۰۹:۰۰ ق.ظ
یه خروس داریم؛ هر ساعت شبانه روز که چراغ آشپزخونه ی مشرف به حیاط رو روشن میکنیم، فکر میکنه صبح شده و شروع میکنه به خوندن. 
 اون هم چه خوندنی«قوقوقوقـــــــــو» به طرز وحشتناکی گوش خراش و خسته کننده ست.
 دیشب یه کم زودتر از ذان صبح از خواب بیدار شدم و گفتم بذار یه ساختار شکنی کنم و نماز شب بخونم.
یادمه چند روز پیش تو این قرآن جیبی کوچولوهایی که همیشه کنار جانمازه، دیده بودم که نماز شب اینچنینه و آنچنانه. انقدر ثواب داره و خلاصه یه عالمه مزیت داره و ....
تا حالا نخونده بودم که. 
نگاه به ساعت انداختم دیدم نیم ساعت تا اذان صبح وقت دارم. 
خوب اول از همه باید یواش از جا بلند میشدم که همسر بیدار نشه و یه وقت ثواب نماز شبم از بین نره.
 آخه یه جا دیگه هم خونده بودم که نماز شب باید در خفا صورت بگیره و از این حرفا. میگن ریا نشه یه وقت.
همین که اومدم بلند بشم، یَک شلنگ تخته ای انداختم که دستم خورد بهش.
«کجا؟»
سر ضرب از خواب بیدار میشه از بس خوابش سبُکه.
گفتم: «دستشویی.»
«صد بار گفتم آخر شب انقدر چای نخـــووررررر پوووف......»
و خوابید.
یواش یواش پاورچین پاورچین رفتم آشپزخونه و چراغ رو روشن کردم که به در و دیوار و سینی پینی و کاسه بشقابای روی میز و اُپن نخورم که یهو خروسه شروع کرد به خوندن. حالا از یه طرف پدر زنم هی صدا میزنه «صوب بَیه؟» و وقتی جوابش رو نمیدیم با صدای بلندتر از فریاد، داد میزنه« جواب ندِنِه. گِمه که: صوب بَیِه؟ نماز بَیه؟ ساعت چنِّه؟ جواب ندِنِه»
خوب مجبوری بری با صدای بلندتر جوابش رو بدی که بشنوه. و اِلا مدام تکرار میکنه تا به یه جواب برسه. عجب کار یواشکی ای شد! خروسه هم ول نمیکرد.
به هر حال نیت کرده بودم دیگه، باید نماز شبم رو میخوندم.
"چهار تا دورکعتی مثل نماز صبح. یه دو رکعتی نماز شفع یه یک رکعتی هم نماز وَتر و با توضیحاتش. چهار تای اول هم نخوندین نخوندین" همینطوری زمزمه میکردم.منم که همیشه دنبال راحت ترین پیشنهادم، گفتم ولش کن. اونا که نخوندین هم نخوندین رو نمیخونم خوب. چه کاریه؟
خلاصه...
دو رکعت شفع میخوانم قربتاًالی الله... الله اکبر. خوندم و  تمام.
خوب باید یک رکعت هم وتر میخوندم. چطوریه؟
چی کار باید میکردم؟
احتمالا همسر و پدرشون دوباره خوابشون برده بود و نمیشد چراغ روشن کرد.
چراغ قوه موبایل رو روشن کردم و اون صفحه ی قرآن جیبی که توضیحات نماز شب داشت هم باز کردم و گرفتم تو دستم.
اللـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهُ اکبر.
رسیدم به قنوت. کف دستم رو آوردم بالا اما چیزی دیده نمیشد. باید موبایل رو میذاشتم بین چانه و گردنم و طوری چانه رو نزدیک گردن میکردم که تمام غبغبم میزد بیرون تا با عضلاتش بتونم موبایل رو حفظ کنم که نیفته. اون دستم هم که توضیحاتِ نماز درونش بود رو میچسبوندم به شکمم تا نور چراغ قوه بهِش بتابه. (حالا وسط نمازم ها) چی نوشته؟ برای چهل مومن دعا کن.
هان؟
رفتم تو فکر.
مومن؟
هرچی فکر میکردم عدد این آدمها به چهل نمیرسید. اصلا شما بگو به ده. دیگه یه سری چیزا رو فاکتور گرفتم. پرویز نزول خور. شد دوازده تا. اکبر کثافت. سیزده تا. از بس فکر کردم، به عرق افتاده بودم. موبایل هم کم کم داشت سُر میخورد، که به حول قوه الهی، خورد. افتاد کف دستم. اومدم دوباره بذارمش زیر چونه م که اعداد تسبیح از دستم در رفت و همه چی ریخت به هم. تو دلم گفتم خدایا میشه این چهل نفر رو فاکتور بگیرم؟ که صدای قرآن از مسجد محل شنیده شد. الان اذان صبح رو میگفتن و من تو قنوت مونده بودم.
خوب یه ذکری هم هست باید هفت بار بخونم... «هذا مَقَامُ الْعَائِذِ بِکَ مِنَ النَّار؛ اینجا جایگاه بنده‌ای است که از آتش دوزخ به تو پناه آورده است» خوندم.
حالا سیصد بار بگویید الْعَفْوْ...
سیصد بار؟ چرا این رو قبلا ندیده بودم؟ اگر سیصد رو میدیدم قطعا سراغ این نماز نمیومدم. فکر کنم تا بعد از اذان هم طول میکشید. حالا به جای اینکه شروع کنم ذکر رو بگم، داشتم غصه میخوردم که چطوری این سیصد تا رو تموم کنم.
بالاخره نماز رو که نباید شکست. 
پس خوندم . تند تند.
العفو. العفو العفو... باید تندتر میخوندم.... عروس که نمیبریم که الان اذان میگن.العف . العف. اَلَف اَلَف عَلَف علف علف علف علف علف علف علف علف علف... یه آن به خودم اومدم دیدم دارم میگم علف.... هول شدم . تسبیح به هم ریخت. چند تا گفته بودم. چندتاش درست بود؟ دارن صلوات میفرستن اذان  صبح رو بگن. ولش کن بذار ببینم بقیه ش چیه؟ باز گردنم رو رو موبایل فشار دادم  تا زاویه تابشش طوری بشه که بتونم بقیه ش رو بخونم که دیدم نوشته " سپس نماز رو به پایان میرسانید."
همین؟ و کذا..و کذایی.... چیزی.... یه صلواتی؟ همینطوری تمام؟ همینطوری بی مقدمه؟ یه چیزی یه کاری؟  خوب باشه دیگه حتما همینطوریه دیگه. به من چه.... یه صلوات فرستادم و سه تا هم الله اکبر گفتم. تسبیح و قرآن و موبایل رو گذاشتم پایین که برم یه دستمال بردارم عرقم رو خشک کنم که صدای همسر رو شنیدم که گفت: «چی شد؟»
تنم شروع کرد به لرزیدن مثل"چیز". این کِی بیدار شده بود و کیِ اومده بود پشت سرم ایستاده بود؟
گفتم«چی، چی شد؟»
گفت:« چرا نمازت رو شکستی؟»
گفتم «نشکستم که. تموم شد»
گفت: «پس رکوع و سجود و تشهد و سلامش چی؟ ایستاده خوندی؟»
یهو مثل برق گرفته ها نفسم تو سینه حبس شد و دولا شدم قرآن رو برداشتم اون صفحه رو آوردم و گفتم «نیگا... نوشته نماز رو به اتمام برسانید»
خندید و با کف دستش  انگار که داره تو والیبال اسپَک میزنه از همون یه توپ فرضی رو به سمتم شلیک کرد و گفت: «خسته نباشی. نماز رو چطوری به اتمام میرسونن ؟ همینطوری ایستاده؟ (بعد اَدام رو درآورد) الله اکبر الله اکبر الله اکبر؟ ..............»

رفت تو آشپزخونه و چراغ رو روشن کرد و خروسه دوباره شروع کرد به قوقوقوقـــــــــو کردن و اون هم به ریشم خندید و احتمالا تو دلش گفته که تا تو باشی که من رو مسخره نکنی.

۹۹/۰۸/۱۴ موافقین ۲۲

نظرات  (۲۸)

سلام

واااای اشکم در اومد انقده خندیدم... خدا حفظتون‌کنه! 

انقده ‌کارو به‌خودتون سخت کردین اصلش یادتون رفت :))))

با اون‌همه استرس فکر کنم خیلی طبیعی بوده شکل اتمام نمازتون :)))))

 

یکی از دوستان‌ما که مداومت دارند، می دونم که بعضی وقتا قضاش رو موقع رفتن محل کار و اینا می‌خونند... می دونید‌که نماز مستحبی رو در حال حرکت و فقط با اشاره به حالت رکوع و سجده میشه خوند! 

ان شاء الله روزیتون بشه حج برید، یه حاج آقایی به ما گفتن ‌موقع طواف نماز شب بخونید... :)

پاسخ:
سلام رو دوچرخه در حالی که پشت به قبله دارم میرم مغازه هم میشه؟ D:

حالا منم هی خاطرات مشابه یادم میاد!

همسرم می گفت یه بار تو‌مسجد جمکران پشت سر یه آقایی وایساده بودم، آقاهه داشت نماز امام زمان می‌خوند، بلندم می خوند. می گفت حمد رو که شروع کرد، صد مرتبه ایاک نعبد و‌ایاک نستعین روگفت و یادش رفت باقی حمد و سوره رو بخونه و رفت رکوع!!!

جالبه که منم این تجربه رو دارم... انقده حال آدم گرفته میشه وقتی میری رکوع و وسطش یدفعه یادت میاد و میبینی همه زحمتات دود شده رفته هوا :))

 

یه بار هم یه دوستی می‌گفت تو‌حرم امام حسین علیه السلام یک بار بعد از زیارت نامه‌و اینا یک نماز مقبول و حال خوب کنی خوندم، تموم که شد چند دیقه ‌بعد یادم افتاد قبلش خسته شده بودم چشم گذاشتم رو‌هم و چرت زده بودم!  نماز بی وضو :))

خلاصه این مدل عبادتای به یاد موندنی،‌ هم حال خوب خودشو داره :)))

پاسخ:
بعضی از آقاها هم خیلی آقان...
:))
به نظرم نماز اون دوستی که تو حرم نماز حال خوب کن خوندن، قبوله. واِلا حالشون انقدر خوب نمیشده... (از سر فتواهای من)

قبول باشه.

پاسخ:
ممنونم. کدومش؟
۱۴ آبان ۹۹ ، ۱۰:۰۶ شنگول العلما

سلام 

بسیار هنرمندانه نوشتین^_^. 

برو کلک ذهن ما رو منحرف نکن که بلد نیستی. توی نماز شبای چهل خشابی ما رو هم فراموش ننما^_^ 

پاسخ:
سلام استاد!
آقا خاکمون نکن اینطوری...

سلام

فکر کنم ملائکه کلی دعاتون کردن، نصف شبی وسط شلوغی استغاثه‌ها و استغفارها و ... سورپرایزشون کردین!

پیش خودشون گفتن: عه عه این بنده خدا داشت دعا می‌کرد کجا ول کرد رفت؟!

 

اینم یه‌جور خیره خوب... دل ملائکه رو شاد کردین :)))

پاسخ:
:)))
من تواناییِ نوشتن آنچه که در واقع وجود داره رو ندارم. که اگر میتونستم همونطور بنویسم، میدید که ملائکه هم نشستن شکمشون رو گرفتن و از خنده روده بُر شدن....
آخه پدرت خوب! مادرت خوب! تو نمازای یومیه ت رو درست بخون :))) نماز شب پیشکش...
خودم موقعی که اسم اکبر کثافت اومد تو ذهنم وسط نماز خندم گرفت... کلا فکر کنم خدا ازم رو برگردونده اون لحظه
۱۴ آبان ۹۹ ، ۱۱:۲۳ محمّد قلج‌خانی

چی بگم جز 😐

با این حال التماس دعا میرزا :)

پاسخ:
آره واقعا فقط همین 😐

نمازتون  دیگه

پاسخ:
:) ممنونم
۱۴ آبان ۹۹ ، ۱۱:۴۹ محسن رحمانی

سلام میرزا کارای یواشکی بهت نیومده :دی

قبول باشه .

خروسم خروسای قدیم هم وقت شناس بودن هم مودب :دی والا 

منم بچه بودم یه خروس داشتم ساسه نصفه شب بیدار میشد میومد میرفت روی نرده مینشست شروع میکرد به خوندن :/ 

پاسخ:
:))) آره واقعا



این خروسا رو باید با دمپایی زد
۱۴ آبان ۹۹ ، ۱۳:۴۱ محمد قاسم پور

ما که توفیق بیدار شدن نداریم

ولی

در حالت خوابیده در رخت خواب هم میشه‌ها!

شما که توفیق داری استفاده کن!

 

من اگه یه موقه همینجوری قبل اذان بیدار بشم، دوتا استغفار میگم میخوابم! خیلی خودمو به زحمت نمی اندازم! :/

 

پاسخ:
یه موقعی از خواب بیدار میشدم و میدیدم هنوز اذان نگفتن با خودم میگفتم: نه من  خوابم خوابم. بخواب. داری خواب میبینی:))

۱۴ آبان ۹۹ ، ۱۵:۱۵ فاطمه ‌‌‌‌

قبول باشه میرزا :))))

رمزدار بودنش هم برا ریا نشدن بود؟ :)) من خوشحال بودم رمز گرفتم اومدم دیدم عمومی شده پست :/

 

این بار اگه مومن کم آوردین بعد از آقایون پرویز و اکبر و... برا ما هم دعا کنین. بلکه اسم‌مون قاطی مومنا باشه حاجت‌روا شیم :)

پاسخ:
:))
دقیقا میخواستم ریا نشه... ولی چه کنیم که بنده ی ریاکار خداییم :)
چشم. البت که محتاجیم به دعا D:

یه خروس داشت همسایمون وقت و بی وقت قوقولی قوقو نعره میزد

 

نعره میزدا :)

 

یکی دیگه ازهمسایه ها ازش خرید بعد جلوی همه سرشو برید:))

 

منم یبار رفتم نماز جمعه 10 سالم بود 2 بعداظهررفتم!

 

انقدر بهم خندیدن نامردا ...

 

 

پاسخ:
گفتی نماز جمعه... یه بار برای نماز عید فطر رفتم همین دو سال پیش. نِشستم . شلوغ بودا. سَرَم تو لاک خودم بود. بعد یهو سر بلند کردم دیدم کم کم دارن میرن. نگو بعد از نماز رسیده بودم....

تا گفتین نماز شب یاد نماز شبای مادرم افتادم که هر شب بخصوص شبای رمضان و محرم و صفر هر شب میخوندند.

 یکی دو ساعت قبل اذان صبح بیدار میشد و نمازش رو در آرامش کامل میخوند و برای اون چهل مومن دعا میکرد

حالا چهل مومن میتونست زنده باشن میتونست هم نباشن ولی تک تک اسم میبرد

بعدش نماز صبح اش رو میخوند .

اصلا شما با گفتن نماز شب همش منو بردین اونور پیش مادرم.

خدا خیرتون بده .

 

 

+

سلام 

اینم بگم با پستتون هم خندیدم در کل ممنونم 

 

پاسخ:
سلام.
خدا مادرتون رو رحمت کنه. داشتم فکر میکردم با تیتر انقدر شما رو بردم تو خاطراتتون، با خود متن چه کردم که دیدم خندیدید. خدا رو شکر :)

میرزا سری بعد نماز شب خوندین اسم فری مرغی ( همسایه سابقمون)

 

اصغرکثیف( فلافلی داره اعتقادی به بهداشت نداره)

 

هم ببرین

 

من خیلی اینارو چزوندم! شاید جبران بشه اون دنیا کمتر قیرداغ بریزن تو حلقم!

پاسخ:
:)))
چشم... بذار ببینیم میتونم از خوابم بزنم

خیلی خوب و آموزشی و بامزه و باحال بود :)

پاسخ:
خیلی عزیزی شما

:))))

فقط اون تیکه علف علف علف :)))

خیلی خوب بود ...ان شاءالله خدا قبول کنه

پاسخ:
:))
آره واقعا یهو دیدم دارم میگم علف
ممنونم
ان‌شاءالله

سلام علیکم

دم شما گرم! نماز که ان شاء الله قبول باشه، اما فکر کنم همین‌جا هم با توجه به این‌که وبلاگتون خواننده کم نداره و به‌جز من بقیه مؤمن هستند، کلی ثواب کردید از جهت «ادخال السرور علی المؤمن».

خدا خیرتون بده!

پاسخ:
علیک سلام. شما  هم همیشه دلگرمی میدید به بنده...
التماس دعا
۱۵ آبان ۹۹ ، ۱۵:۲۷ علیرضا گلرنگیان

یکی از شیرین‌ترین روایت‌هایی بود که در عمرم خوندم (کلاً همه‌ی خاطراتتون اینطوری‌ هستن)... :))

و البته به حالتون غبطه می‌خورم که نماز شب بیدار می‌شید.

میرزا ای کاش خاطرات یا نوشته‌هاتون رو توی کتابی چاپ بکنید. من که اوّلین خریدارشم.

پاسخ:
علیرضای عزیز شما به من لطف داری. اگه چاپ شد به شما نمیفروشم، برات میفرستم....

میرزا خدایی خیلی خوبی:دی چقدر خندیدم سر صبحی.

نمازت قبول میرزا التماس دعا:))

اون توصیف گرفتن موبایل رو منم تجربه دارم اصلا یه وضعیه:دی

پاسخ:
خدا شما رو از خوبی کم نکنه:)
حالا خوبش این بود که موبایلم لمسی نبود:))

فکر نمیکردم یه روزی از خاطره نماز شب خوندن کشی خنده ام بگیره :-))))))

پاسخ:
D:
ولی فضا خیلی روحانی بود :))

سر نماز توضیحات و میخوندید؟

قبلش یه نگاه مینداختید 

چهل تا مومن شهدا هم میتونن باشن من همیشه زیادم میارم😅

حتی حضرت عباس و قاسم ابن الحسن و شهدای کربلا جز اون چهل مومن

اینا دزسته نیازی به طلب مغفرت ما ندارن اما اون دنیا یادشون نمیره...میان دستگیریمون....

دوست من اولین بار همه این اذکار و تو رکوع گفته بود موقع قیام بعد رکوع سرنماز گفته بود خدایا گوه خوردم🤣

پاسخ:
:))))
عجبا:)))
۱۷ آبان ۹۹ ، ۱۰:۵۰ مردی بنام شقایق ...

سلام

خو حاجی زین پس مفاتیحو رو همون گوشی نصب کن (در صورت هوشمند بودن البت)
از رو همون بخون که اینقده زجر نکشی :))

پاسخ:
سلام
گوشی هوشمند هموناست که لمسیه؟
نِدارم :)))

مهم نیت بود به نظرم خدا میپذیره بعد این همه دردسر و تلاش و... :)))

پاسخ:
بخدا من معتقدم که میپذیره...
یه بار تو سرما(از اون سرما ها که گنجشک رو درخت یخ میزنه) رفته بودیم یه جایی که خیلی ارتفاع داشت. وقت نماز که شد برای وضو یخ شکستیم. تا به آب رسیدیم:)))
روحانی ای که همراهمون بود گفت این وضو ثواب هفتاد تا سفر حج رو داره هرکی ن گیره خُله...
الان حکایت مصائب نماز خوندن منه. 
اسمش نماز شب بود و مدلش خنده دار ولی فکر کنم خدا به خاطرش همه نماز قضاهام رو بخشیده:)))
که دست از سرش بردارم D:
۲۰ آبان ۹۹ ، ۰۱:۱۶ اقای ‌ میم

میرزا چرا انقدر طولانی مینویسی همیشه؟ 

پاسخ:
عذر میخوام:)))

سلام(:

اول بگم التماس دعا. ایشالا اینبار به فیض خوندن نماز شب نائل اومدید اسم منم تو قنوت ببرید چهل تا زودتر تموم بشه(:

بعد اینکه اون قسمت علف خیلی باحال بود. حقیقتا ادم تو خواب و بیداری همون علف رو می گه که خدا نمی بخشه که هیچی غضب هم می کنه((:

بعدتر اینکه یاد اون قسمت فیلم مارمولک افتادم که شب می خواست بره یواشکی ثواب کنه ولی قسمت نشد(:

پاسخ:
:)))
سلام..
کلا علف از یه زمانی به بعد مورد غضب مومنین قرار گرفت. D:
انشالله. بنده هم التماس دعا دارم
۰۱ آذر ۹۹ ، ۱۷:۴۵ دُردانه ‌‌

:)))))))))))))))))))))))))))))) وای خیلی خوب بود. به اون علف گفتنتون کلی خندیدم

پاسخ:
علف :)))
منم اینطوریَم.
کلا ماهی ، دوماهی یه روز رو اختصاص میدم به باز کردنم ستاره های روشن....
D:
منور میکنید اینجا رو :)

۰۲ آذر ۹۹ ، ۱۳:۴۹ امّــــ شـــهــــر‌آشـــــوبـــــــ

:)))))

 

یاد یه خاطره ای افتادم

یه سالی رفتیم اعتکاف، یه بنده خدایی اومد اونجا و پیش ما بساطش رو پهن کرد و خلاصه... 

گفتن نماز حضرت سلمان بخونید. 

حالا این نماز چهار رکعته. دوتا دورکعتی. خیلی هم طولانیه. من براش توضیح دادم که این نماز چهار رکعته و اینجوری میخونی و ...

اونم نماز رو به صورت یه نماز چهار رکعتی خونده بود!!! تازه بعد نماز شاکی شده بود که چرا به من نگفتی که دوتا دورکعتیه

گفتم والا به ذهنمم نمیرسید که ندونی نماز مستحبی از دورکعت بیشتر نمیشه :))))

۰۳ آذر ۹۹ ، ۱۳:۱۵ محسن رحمانی

سلام بر میرزا مهدی عزیز ، امیدوارم روزو روزگارتان شاد و پر انژی باشد .

برادر میرزا ازت میخوام دعوت کنم که در چالش کتابچین شرکت کنید .

راستی برادر بزرگوار چرا حضورتان کم رنگ شده است؟

سلام بعد از مدتها

میگما من پستو نخوندم ولی کلی اسم اشنا تو کامنتا هست که ذوق کردن و حسابی حال دادی بهشون

لاکن! غرض از کامنت بیوی وبلاگ است!

تاریخ مرگ مقدر کردی برای وبلاگت؟ (: 

خب یه مدت ده دیقه ای اینترنت قط شد و پستو خوندم (((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((: قاه قاه قاه! قاه بر تو میرزا!(:

پاسخ:
سلام
:)))
آره دیگه اون روز روز خاصیه برای من.... همون روز میخوام وبلاگ نویسی رو برای همیشه ترک کنم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">