یک مُشت حرفهای "خُب. که‌چی؟" گونه!!!

۳۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «چالش_وبلاگی» ثبت شده است


سلام 

و سلام به بلاگردون هرچند از کُلیت وبلاگتون خوشم نمیاد اما دوست داشتم تو این دورهمی،  شرکت کنم.

هیچوقت هیچ تصوری از پدر شدن در ذهنم نداشتم. نه حتی وقتی که ازدواج کردم. نه حتی وقتی که دو سال از متأهل بودنم گذشت و نه حتی وقتی که سه، چهار، هشت، ده و دوازده سال از تأهلم گذشت.

اما الان که شانزده سال از موقعیت و وضعیتی که برای پدر شدن داشتم و به ثمر نرسید، میگذرد، گاه و بیگاه جای خالیِ فرزندِ نداشته‌ام را حس میکنم.

چند سالی‌ست که به پدر شدن، آن هم خیلی جدی فکر میکنم. به اینکه اگر پدر بودم چه میشد و چه میکردم؟

سالهایی که گذشت را از  دست داده‌ام و تمام هم‌سن و سالهای من فرزندانشان را یا برای دانشگاه آماده میکنند و یا عروس و داماد شدنشان را در ذهن میپرورانند.

دوستی دارم که غروب‌ها با نوه‌اش در صف نانوایی سر کوچه‌ی ما می‌ایستد. دوستی دارم که با بچه‌های قد و نیم قد، سرش را بالا میگیرد و خدا رو شکر میکند از این همه نعمت. دوستی دارم که پارسال عروسی دخترش را و امسال تولد نوه‌اش را خودم عکاسی کردم. و دوستانی دارم ....

اما من به تازگی فقط پدر بودن را متصور میشوم و با خود میگویم مثلا اگر باشم چه کنم و چگونه باشم.

***

سالهای اول زندگی اش را که نمیدانم. احتمالا مدام در حال تحمل نق زدنهایش باشم و از آنجایی که خودم را میشناسم روزهای سخت اول، او را با مادرش در اتاقی در بسته تنها میگذارم که کم کم با صدای نق و ناله اش کنار بیایم. فکر میکنم همین که بتوانم پوشاکش را تامین کنم در چنین روزهایی، حق پدری را به جا آورده ام. خوب الحمدالله لباسهایش را خاله و عمه و دایی و عمویش میخرند و مادربزرگی دارد چه دارا. چه مهربان. چه سخاوتمند. چه عزیز.


اما کمی که بگذرد و بتواند بگوید: «اِه» یا «نِ نِ نِ نِ نِ» و یا شیرین بازی در بیاورد و حتی «بَ بَ بَ» هم نگوید، صاحبش میشوم. 

دیگر من میمانم و فرزندی با دستان کوچک، که صورت زبر و خشنم را لمس میکند و زیر لب میگوید «اِه اِه اِه» و من عشق میکنم مثل چی و فکر میکنم از زبری صورتم خوشش میآید و به او بگویم «جانِ بابا» و بعد مادرش از راه برسد و بگوید «نمیفهمی که خودش را کثیف کرده که اِه اِه اِه میکند؟  به فکر نهار باشم یا جیش بچه؟» 

و من دیگر دوستش نخواهم داشت تا بوی ادرار و پی‌پی‌اش از خانه برود و باز صاحبش شوم و باز شیرین زبانی و شیرین بازی‌های دیگرش.

روزها بگذرند و شبها زودتر دُکان را ببندم به شوق دیدار روی ماهش.

 و وقتی برسم خواب باشد و همانطور دست و رو نشسته و کرونایی، سینه خیز به او نزدیک شوم و بوی بهشتی‌اش که مملو از بوی پودر بچه و کمی هم پی‌پیِ جا مانده است را استشمام کنم و خدا رو شکر کنم و با صدای همسر که «بهش دست نزن و پاشو  دست و بالت  رو بشور و نمازت رو بخوان، شام حاضره» به خودم بیایم و او را همانطور به حال خود رها کنم.

همیشه دوست دارم اولین قدمی که بر میدارد، من تکیه‌گاهش باشم. با تاتی تاتی گفتن هایم دلش غنج برود و نیشش را تا بنا گوش باز کند و دو دندان نیشی که تازه جوانه زده اند را به رخمان بکشد و پاهایش را به زمین بکوبد و صدای خنده اش دل همه را آب کند.(و ان یکادوا..... بترکه چشم حسود)


به فکر لباس و پوشاکش باشم. به فکر کیف و کتاب و مدرسه. برای همیشه سالم بودنش مدام دعا کنم و به دوستانی که برای فرزندانشون دعا میکنم و کرده بودم، بسپارم که بدهیشان را صاف کنند و مدام برای سالم ماندن و سلامت ماندنش دعا کنند. حتی شما دوست عزیز.

پدر که باشم باید برای آینده‌اش تصمیماتی بگیرم و مثل بابابزرگش، وقتی کن پسرش، یعنی من، بزرگ شد، غافلگیر نشوم و ندانم چه کنم و به چه کنم چه کنم بیفتم و کاسه چه کنم چه کنم در دستم بگیرم. (این کاسه با کاسه گدایی فرق دارد)

پدر که باشم باید برای تامین آینده اش هم برنامه ریزی کنم. حرف از برنامه ریزی که میشود، ماجرا سخت میشود.

اصلا ولش کن. نمیدانم. فعلا تصور آنجاهای دور برایم سخت است اما پدر که باشم، دیگر همینطور خودم را رها نمیکنم و برای جزئی‌ترین دردها و بیماری‌هایم، اقدامی میکنم تا بتوانم سرحال و سرپا باشم و تا وقتی که لازمم دارد، زانوانش را قرص و محکم نگه دارم تا سست نشود و نلغزد.

نمیدانم پدر که باشم چه شکلی میشوم. چه خواهم بود و چگونه رفتاری خواهم داشت. و نمیدانم اصلا این موهبت نصیبم میشود یا نه. اما میدانم اگر پدر شوم از آن دست پدرهایی میشوم که به معنای واقعی کلمه، جانم را فدایشان کنم. همانطور که بابام کرد. 


بعداً نوشت: آرزو میکنم شفیع همه ی ما باشه در راهِ راست، اما دشواری که در پیش رو داریم. میلا با سعادت امیرالمومنین، مولای متقیان، حجت خدا، یار و همراه خانم فاطمه زهرا (س)، امام علی علیه السلام بر همه ی دوستان گلم، شیعیان جهان، و صاحب عصر، آقای آقایان، مولای مولایان، خوبّ خوبان، حضرت امام زمان عجل الله تعالی فرجه شریف، مبارک و به میمینت باد. زیارتشون نصیبتون بشه و چشمتون به جمال آقا روشن.





میرزا مهدی
۰۵ اسفند ۹۹ ، ۰۸:۱۶ موافقین ۱۴ ۳۳ نظر

سلام و عرض  تسلیت به مناسبت فرا رسیدن اولین سالگرد عروج سردار دلها، حاج قاسم سلیمانی.

دوستان از همه ی شما سپاسگزارم و میتونید مطالبتون رو در وبلاگتون نشر بدید. تنتون سلامت.

و اما:

نتایج آراء شما دوستان برای مطالب این صفحه

به ترتیب بالاترین آراء

مطلب شماره هفت با یازده رأی

مطالب شماره هشت، نُه، یازده و هجده با سه رأی که چون فقط دو نفر برنده میخواستیم و پیش بینی کرده بودیم، جوایز بین چهار نفر تقسیم میشه.

مطالب شماره یک، سیزده، و نوزده با دو رأی

مطالب شماره دو، سه، چهار، دوازده، چهارده و شانزده با یک رأی و 

مطالب شماره پنج، شش، ده، پانزده و هفده با هیچ رأی/.

برنده ی هدیه نقدی یکصد هزار تومانی و نفر اول، آقای علیرضا گلرنگیان صاحب وبلاگ «یاکریم» هستند

و اما ما برای نفر دوم و سوم نفری پنجاه هزار تومن در نظر گرفتیم که در این وضعیت، چهار نفر مشترکاً با سه رأی جزو نفرات دوم شناخته شدند.

جوینده آرامش صاحب وبلاگ «حریم دل» مطلب شماره هشت

اَسی صاحب وبلاگ «طلوع من»  مطلب شماره نُه

سید علیرضا دوست جناب آقای شمس آذر که مهمان ما بودند مطلب شماره یازده.

اُم شهر آشوب صاحب وبلاگ «ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا» مطلب شماره هجده.


مددی! 

پاینده باشید و سلامت و دلشاد و دشمن کُش/. 




میرزا مهدی
۱۳ دی ۹۹ ، ۰۸:۵۰ موافقین ۱۱ ۲۳ نظر

سلام ضمنِ عرض تسلیت به مناسب فرارسیدن اولین سالگردِ آسمانی شدنِ سردار دلها، «حاج قاسم سلیمانی»، چند نکته رو عرض میکنم.

اول اینکه این مطلب زیر مجموعه ی مطلب پیشنِ بنده است که در این مکان نوشته شده.

امروز شما میتونید مطالب دوستان رو در همین صفحه مطالعه کنید. به نظرم این 30 دقیقه، وقت زیادی از گشت‌زنی‌های شما دوستان در فضای مجازی رو نگیره.

شما میتونید به دو مطلب رأی بدید. مثلا بفرمایید مطلب شماره یک و پنج. و یا هر عدد دیگه‌ای. فقط دو رأی. 

هیچ سوالی پاسخ داده نمیشه. 

هیچ کامنتی جز رأی شما تأیید نمیشه

رأیی که نه آدرس سایت و وبلاگ و یا ایمیل نداشته باشه، مورد تأیید نیست.

شرکت برای همه "بیانی‌ها" آزاده.

نکته ی مهم این که دوستانی دوستانی که بانیِ مالیِ این حرکت هستند، مطلبشون در مسابقه شرکت داده نمیشه. 

و همه آراء هم دقیقا در روز 13هُم دی ماه به نمایش گذاشته میشه و برندگان میتونند جوایز نقدیِ متبرک به نام حضرت زینب (س) رو دریافت کنند. بعد از نمایش آراء دیگه اختیار مطلبتون با خودتونه و هرکسی میتونه درست در روز سالگر شهادت این بزرگوار، در وبلاگ خودش هم نشر بده.

نکته ی بعدی اینکه دوستانی بودند که قوانین رو رعایت نکردند. با اینحال من مطلبشون رو نشر میدم و با رنگ قرمز جلوی اون مینویسم که کدوم قانون رعایت نشده. پاینده باشید و حسینی.





بسم الله الرحمن الرحیم


مطلب شماره یک

جمعه صبح زود، قرار هر هفته مون بود که بریم سر مزار مرحوم پدرم، از خونه خودم رفتم خونه حاج خانوم که باهم بریم، همشیره در بهتی موقع اومدن تو، منو نگاه کردن ولی چیزی نگفتن، تلویزیون روشن بود، شبکه خبر ...

درست میدیدم؟؟!! ماتم برده بود ...

تمام مسیر تا بهشت زهرا، اشک سرازیر بود... نفهمیدم چطور برای پدرم یاسین و الرحمن خوندم ...

عیال چندین بار گفت، تو برای مرحوم پدرت انقدر بیتابی نکردی ... و من چیزی نمیتونستم بگم ...

شب گفتن از مشهد قراره جنازه رو بیارن مصلا، بعد از کار رفتم مصلا، تا حدودای 11 اینا هم اونجا بودم ولی نیومد، معلوم بود نمیرسه بیارنش ...

شب خسته و کوفته رسیدم خونه، تو کل عمرم اونقدر که تو مصلا شعار دادم، شعار نداده بودم، صدام خسته و تکیده و غم آلود بود ...

خوابیدم تا صبح زود پاشم.


ساعت 5.30 بود فک کنم بعد از نماز پا شدیم رفتم با همشیره راه افتادیم ... سوار مترو شدیم... ایستگاه انقلاب بسته بود ... چهاراره ولیعصر پیاده شدیم ...

از چهار راه ولیعصر خودم رو رسوندم به دانشگاه تهران، رسیدم تو سایه بون دانشگاه ... 

دخترش حرف زد، یکی از حماس حرف زد و گفت شهید قدس و ...


نماز شروع شد... مگه اشک امان میداد....

اللهم انا لا نعلم منهم الا خیرا ...

میلیونها شونه بود که با گفتنش میلرزید و اشک بود که سرازیر بود ...

همین الانم شونه هام میلرزه و اشک سرازیره ...

تو فشار جمعیتی که هیچ وقت تجربه نکرده بودم از هر راهی میرفتم که نزدیک تابوت ها باشم ...


تا میدون آزادی رفتم...

و چه غروب غم انگیزی بود وقتی از میدان آزادی رفتن

 

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود ...


مطلب شماره دو

بسم الله الرحمن الرحیم

 «وقتی که سردار دلها آسمانی شد»


به وقت واقعیت نوشتن نه دل نوشتن


ما در خواب ناز بودیم که سردار پر کشید

می نویسم این واقعیت را چون اصل ماجرای من است...

از شیفت کاری که برگشتم خیلی خسته بودم شاید باور نکنید ساعت ۸ شب خوابم برد مثل بچه کوچیک که از مدرسه میاد و آنچنان خسته است که راحت راحت میخوابد و رویاهای کودکانه می بیند .

یادم نمی آید در طول عمر ۲۷ ساله ام اینگونه و در این ساعت خوابیده باشم

واقعیت خواب شیرین و دلچسبی بود

صبح ساعت ۷‌بیدار شدم که به سر کار بروم چون شیفت کاری ام‌بود

صبحانه رو خوردم و سوار ماشین شدم

قبل از روشن شدن ماشین گوشی ام را روشن کردم

به وضعیت دوستانم در واتساپ که نگاه کردم معصومه دوستم نوشته بود ما در خواب ناز بودیم که سردار پر کشید

باور نکردم وضعیت (واتساپ) تک تک دوستانم رو بررسی کردم دیدم واقعیتی تلخ که باورش برایم سخت بود

رادیو ماشین را روشن کردم و با بغض به پدرم گفتم بابا ببین خبر امروز چیه؟ سردار دل ها پر کشید

از گوشه چشم من و پدرم اشک سرازیر شد و تا محل کارم یک کلام حرف نزدیم چون در دل من و پدرم غمی بزرگ جا کرده بود که با حرف زدن هم درست بشو نبود😔😔

آری من در خواب ناز بودم که سردار پر کشید😔


مطلب شماره سه 1603 کاراکتر

وقتی صبح جمعه خبر حاج قاسم را شنیدم دلم ریخت و اشک در چشمانم جمع شد. با خودم گفتم چرا من این جوری شدم؟ من که ایشون رو خیلی نمی شناسم، یعنی چی شده که قدرت کنترل احساسم رو ندارم، ناسلامتی من مرد هستم. 

نزدیک ظهر بود، سوار دوچرخه شدم و خودم را به نماز جمعه شیراز رساندم. آنجا مثل همیشه نبود. یک ابر تیره روی فضای دل همه احساس می شد.

 امام جمعه شیراز که پشت بلندگو رفت و خبر شهادت را داد، همه بی اختیار گریه کردند. عجیب بود. معمولا برای گریه انداختن مردم باید جملات سوزانک گفت، اما امام جمعه شیراز هر چند کلمه ای که می گفت همه می زدند زیر گریه. آن هم جملات معمولی.

آنجا بود که فهمیدم مثل اینکه همه مثل من قدرت کنترل احساسشان را از دست داده اند. با خودم گفتم نه، این مدل اشک ها از کوچک و بزرگ و غریب و آشنا، از جنس دیگری است از جنس آیه قرآن است:

 إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَٰنُ وُدًّا

 همانا کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند به زودی خدای رحمان برای آنان محبّتی (در دلها) قرار می دهد.

سوره مریم آیه 96

سَیَجْعَلُ یعنی فاعل خداست  الرَّحْمَٰنُ  یعنی رحمت عامه یعنی در دل همه. 

یکی دیگر از مشکلات بزرگ من را هم حاج قاسم حل کرد. من همیشه با خودم فکر می کردم وقتی پدر شدم باید چگونه پدری باشم؟ سخت گیر باشم که بچه لوس نشود یا مثلا خیلی صمیمی و رفیق، پس احترام والدین چه می شود؟

 من دوست داشتم هم احترام فرزند و پدری باشد، هم صمیمیت.

نمونه اش را پیدا کردم حاج قاسم. در عین اینکه با همه مهربان است همه هم از فرمانش اطاعت می کنند مثل فرماندهان دوران دفاع مقدس. پدری مهربان و خاکی و بااقتدار و ولایت مدار. 

 او یک مکتب است مکتب حاج قاسم. برای نوشتن از یک مکتب تعداد کاراکتر و کلمات قابل کنترل نیست مثل اشک. 

و من به سختی تعداد کلماتم را کنترل کردم. 


مطلب شماره چهار

13 دی ماه 98، چشم که باز کردم با قیافه‌ی شوکه‌شده‌ی همسرم روبرو شدم، چهره‌ش اصلا شبیه تازه‌دامادی نبود که تولد همسرش داره می‌رسه. دلم هزار راه رفت و هزار اتفاق بد و بدتر توی ذهنم مرور شد.
«سردار سلیمانی شهید شد». این کوتاه‌ترین و تلخ‌ترین خبری بود که شنیدم و حالا نوبت من بود که شوکه بشم.
نیم‌ساعت بعد، من و همسر روبروی همدیگه نشسته بودیم و به همدیگه زل زده بودیم، هنوز امید داشتیم تکذیب بشه، که تلویزیون دوباره حاج‌قاسم رو نشون بده و همون‌قدر مقتدر و مطمئن از نابودی اسرائیل حرف بزنه. اما واقعیت تلخ‌تر و زشت‌تر از چیزی بود که ما دلمون می‌خواست.
باورم نمی‌شد درست یک روز قبل از تولد من، انسانی که برام اونقدر عزیز بود از دنیا رفته باشه.
اون روز وقتی یکم از شوک شنیدن این خبر تلخ بیرون اومدم یه استوری گذاشتم و فورا از طرف 10 نفر از دنبال‌کننده‌های صفحه‌ی اینستاگرامم بلاک شدم.
چیزی که اذیتم می‌کنه اینه که هنوز بعضی‌ها قدرشو نمی‌دونن.


مطلب شماره پنج

اون روز صبح، صبحِ یه روز جمعه بود. همسرم کمی زودتر از من بیدار شد و طبق عادت، اول به گوشی همراهش نگاه کرد. پیامکی برایش آمده بود. خبر کوتاه بود و باورش سخت.

از لحظه‌ای که متن پیامک را خواند، رنگ آفتاب صبح جمعه برایم کدر شد. آفتابی که روشن تر از روزهای دیگر هفته‌است، انگار غصه‌دار شد. 
سریع تلویزیون را روشن کردیم و زدیم شبکه خبر. افکار در ذهنم بی‌نظم و ترتیب می‌آمدند و می‌رفتند. مثل بودن زیر یک موج چندمتری دریا، فشار از همه سمت می‌آمد و قطع نمیشد.
زمان هم انگار متوقف شد. انگار عزیزترینِ کسِ همه‌ی ایران را از او گرفته باشند. انگار که یک زخم عمیق با خنجری زهرآلود به پیکر ایران وارد کرده باشند. انگار که به صورت ایران سیلی زده باشند. انگار که جگرمان را به دندان کشیده باشند.
داغ دیدیم. از آن داغ‌ها که سرد نمی‌شود. مثل داغ پدر و مادر سنگین بود. نمی‌گذارند هم داغمان سرد شود. نزدیک سالِ شهید است. در این یکسال، یک لحظه قرار نداشتیم. نشد برویم زیارتش. نشد برویم پیش اربابش حسین(ع) تا کمی سبک شویم لااقل. حتی حالا دوباره خاطرات سال‌های ترور دانشمندانمان برایمان زنده شده است. خاطرات سال‌های بغض.
این روزها وقتی حرف از سردارِ شهید می‌شود... حرف از پروفسور فخری‌زاده می‌شود... آنقدر دلم آشوب است که توی خانه قدم می‌زنم و فکر می‌کنم و با دعای الهی عظم البلاء اشک می‌ریزم. در دلم نجوا می‌کنم:
سردار دلها، حالا تو بگو به ما...
چگونه صبر کنیم؟ چگونه بنشینیم به تماشا؟ چگونه سکوت کنیم؟ چگونه پای ننهیم در میدان؟ بیا و در گوشمان بشارت بده... الا خوف علیهم و لا هم یحزنون. این روزها هوس شهادت افتاده در دلم. تو بگو چه کنم؟


مطلب شماره شش

«وقتی سردار دلها آسمانی شد» خواب بودم. اما خبرش را زمانی شنیدم که داخل تاکسی بودم. همسرم هم بود. دخترم هم بود. راننده بود و صدای رادیو و بهت و ماتم و غم. به همسر گفتم کی بوده این؟ گفت: همونی که پدر داعشی ها رو درآورد دیگه. قاسم سلیمانی. گفتم سوریه‌ای بود؟ دخترم با عصبانیت سرم داد کشید و گفت: بابااا آبرومونو بردی. ولش کن. ایرانی بود. بعد زیر  لب گفت: سپاهی بود. راننده از آینه نگاهی انداخت و گفت: واقعا سردار سلیمانی رو نمیشناختید؟ سَرَم را به نشانه‌ "نه" بالا بردم.

گفت: نامردا تو عراق کُشتنش. با موشک زدن به ماشینش.

تکیه دادم به صندلی و زیر لب گفتم: تا حالا اسمش هم نشنیدم.(اما از اینکه جلوی دخترم کم آورده بودم، از دست خودم عصبانی شدم)

نزدیک میدان اصلی شهر که رسیدیم، دیدم بنر بزرگی را نصب میکنن که چهره‌ای آشنا روی آن نقش بسته است. تازه فهمیدم که سردار سلیمانی که بود. هیچ نگفتم. ماشین که پارک کرد و خواستیم پیاده شویم، خم شدم و به راننده گفتم: اون تابلو را میبینی؟ خم‌تر شد و گفت آره. گفتم اون سلیمانیه. گفت:خودم میدونم کیه. گفتم خواستم بدونی که منم میدونم کیه. بعد قیافه حق‌به‌جانب ظفرمندانه‌ای گرفتم خوشحال بودم که پدر فهمیده ای برای دخترم به نظر آمده ام  که دخترم با عصبانیت به سمت در فشارم داد و گفت پیاده‌شو دیگه اَه. ماسته

راستش اصلا نمیدانستم چه شده. این همه را میکُشند. سلیمانی هم روش. تنها چیزی که از سیاست میدانستم این بود که 1+5 مالید و هرچه وعده به ما کاسب ها داده بودند، آب شد رفت تو زمین. یا چه میدونم سوت شد یا دود شد و رفت به هوا

پینوشت: البته الان میشناسمشون. میخوانمشون. میبینمشون. خیلی چیزها در من فرق کرده جز رفتاردخترم  با من که همانگونه است که بود/.


مطلب شماره هفت

«ستاره‌ها متولّد می‌شوند، رشد می‌کنند و زمانی می‌میرند. مرگ ستاره‌ها با یک انفجار بزرگ همراه است که سبب می‌شود عنصر‌های تشکیل‌دهنده‌ی آن در فضا پراکنده شوند.»

شاید این تنها شباهت ستاره‌ها باشد به شهدا. که با شهادت، بذر صدها شهید دیگر را می‌پاشند در عالم. امّا ستاره‌ها کجا و شهدا کجا؟

ستاره‌ها میلیون‌ها سال نوری از ما فاصله گرفته‌اند و بعضی‌شان با تلسکوپ‌های قوی‌تر از هابل هم دیده نمی‌شوند.

ستاره‌ها هنگام مرگ، گرما و حرارت خیره‌کننده‌ای ایجاد می‌کنند و نظم فضای کهکشانی را بهم می‌ریزند. انگار دلشان می‌خواهد که این رفتن، داغی شود و پیشانی عالم را بسوزاند!

انگار دلشان می‌خواهد که این رفتن، حسّابی برای جهان گران تمام شود. 

به همین دلیل است که مرگشان سیاهچاله‌ای عظیم ایجاد می‌کند و تمام عالم را به خود می‌کشاند تا ببلعد.

ولی کجا شهدا اینگونه‌اند؟!

شهدا با ما رفت‌و‌آمد می کنند؛ با ما میوه‌ و ‌سبزی می‌خرند؛ با ما نماز جماعت می‌خوانند و با ما به  تفریح می‌آیند و از بس با درآمیخته‌اند که هیچ‌کس نمی‌فهمد ستاره‌اند.

شهادت‌شان هم نظم عالم را بهم نمی‌ریزد؛ که خود یک انفجار نظم‌آفرین و صلح‌آمیز است. گرچه شیشه‌ها با انفجار، خُرد‌وخمیر می‌شوند ولی برخی شهدا با مرگ‌شان، تمام دل‌های شکسته‌ را به‌هم می‌چسبانند و تمام اختلافات را به پیوند بدل می‌کنند. 

شهدا از ما فاصله نگرفته‌اند و نه با تلسکوپ هابل، که با یک دعای توسّل ساده رؤیت می‌شوند. شهدا، وقتی هنوز در آسمانِ زمین می‌درخشند، با همه‌ی آدم‌ها سلفی می‌اندازند و حتّی برای اجابت‌کردنِ درخواست آن کودک، برای سوّمین بار، از ماشین پیاده می‌شوند. همان کودکی که سودجویانه می‌گوید: «سردار! سردار یه لحظه لطفاً!»


مطلب شماره هشت

سلام سردار

بگذارید این بار من خاطره روز آسمانی شدنتان را بازگویم؛

روز جمعه 13 دی ماه 98 بود؛ از چند روز قبل قرار گذاشته بودیم آن روز به شهر مقدس قم برای زیارت برویم و دلهای مکدّرمان را جلا بخشیم...

وسایل را از شب قبل آماده کرده بودم. صبح از خواب برخاستم و مشغول تدارک صبحانه شدم. همسر و بچه ها هنوز خواب بودند، طبق عادت همیشگی تلویزیون را روشن کردم، صدایش کم بود و من هم بی توجه به آن، سرگرم کارهایم شدم. در خیالات خودم لیست سفر یکروزه مان را چک میکردم و موارد را تیک میزدم که نوار مشکی رنگ، گوشه صفحه تلویزیون توجهم را جلب کرد. با خود گفتم یعنی امروز چه مناسبتی دارد؟ خودم جواب دادم که این نوار مشکی رنگ فقط برای اتفاقات ناگوار پیش بینی نشده آن گوشه جاخوش میکند نه مناسبتهای مذهبی خاص!

همه این افکار در کسری از ثانیه از ذهنم گذشتند و ولوله ای در دلم به پا شد. دست از کار کشیده بودم و پشت پیشخوان آشپزخانه چشمِ تار از اشکم را دوخته بودم به صفحه تلویزیون. نمیخواستم باورش کنم ولی چشمانم که زیرنویسها را بی اختیار دنبال میکردند واقعیت تلخی را پیش رویم نمایان میکردند که باورش برایم سخت بود.

آن روز عازم قم شدیم؛ گرچه کاممان تلخ، حالمان گرفته و دلهایمان شکسته بود ولی وقتی به نیابت از روح بلند آسمانیتان، بانو را زیارت کردیم، کمی آرامتر شدیم...

بچه هایم در سنی نبودند که شما را بشناسند و درک حال و احوالمان برایشان سخت بود؛ ولی پس از شهادتت خوب در دلشان جا کردید؛ فرزند بزرگترم این روزها ترجیح میدهد که پس زمینه کلاس آنلاینش تصویر خندانی از شما در فراز آسمان باشد و فرزند کوچکترم وقتی تصویرتان را میبیند طوری "حاج قاسم" را ادا میکند که گویی سالها با شما آشناست... 


مطلب شماره نُه

تلویزیون روی شبکه خبر متوقف شده بود.

یه نوار مشکی گوشه تصویر به چشم میخورد.

با تعجب گفتم: کی مرده؟

در جواب شنیدم «شهیدشون کردن»

صفحه نمایش پشت سر گوینده خبر، تصویر سپهبد سلیمانی رو نشون میداد.

نمی‌خواستم باور کنم!

با صدای بلندتر پرسیدم: کیا رو؟!

جوابی نیومد.

به چهره هاشون زل زدم. نگاهشون به من نبود. التماس توی چشمام رو ندیدن.

دوباره چشم دوختم به صفحه تلویزیون.

با وحشت گفتم: سردار سلیمانی؟؟!!

و باز هم جوابی نشنیدم...

حس کردم دیگه بی پشت و پناه شدم

انگار پدری از دست رفته باشه...

 

 

شهد شیرین شهادت گوارای وجودت باد ژنرال سلیمانی

برای رفتن زود بود حاج قاسم...


مطلب شماره ده 1913 کاراکتر

سردار برای خانم خیلی شناخته شده نبودند. چند باری ایشان را در تلویزیون دیده بود. زمانی که برای شهادت شهید حججی سخنرانی کردند  که به زودی انتقام خواهند گرفت یا آن زمانی که به رهبری نامه نوشتند و پایان داعش را اعلام نمودند. تا اینکه مصاحبه ایشان از تلویزیون پخش شد، همان مصاحبه ای که فقط سردار در قاب دوربین دیده می شد و پیراهن مشکی به تن داشتند. آن شب، خانم در منزل پدرش بود. اهل خانواده به تماشای سخنان سردار نشسته بودند. موضوع مصاحبه، جنگ سی و سه روز بود. خانم تمایلی به دیدن مصاحبه نداشت و صرفا دقایقی از آن را مشاهده کرد. حاج قاسم از خاطره خود با عماد و سید می گفت... از آن شبی که هر لحظه احتمال شهادت شان می رفت و چگونه به عنایت خداوند از آن مهلکه نجات یافتند. خانم با تمام وجود، اخلاص را در هیبت حاج قاسم دریافت کرد و همین موجب شد مدتی بعد فیلم مصاحبه را دانلود کند و در تنهایی اش آن را مشاهده کند...آنجا بود که سردار، سردار دلها شد. خانم بعد از دیدن مصاحبه، برای سردار دلها احترام ویژه ای قائل بود و از ایشان رنگ و بوی خدا را حس می کرد.
چند ماه بعد، شب جمعه بود و قرار شد به همراه خانواده پدرش فردایش به پیک نیک بروند و قرار و مدارها گذاشته شد. صبح زود حوالی ساعت پنج و نیم صبح بود که خانم و آقا بیدار شدند و نماز صبح را خواندند. آقا به اتاق و خانم به آشپزخانه رفت تا مرغ را برای ناهار آماده کند. خانم مشغول کارهایش بود که آقا سراسیمه از اتاق بیرون آمد و با چشمانی نگران گفت :
-حاج قاسم سلیمانی به شهادت رسیدند.
 خانم که نمی خواست باور کند:
-نه شایعه است. تا الان چند بار شایعه شهادت ایشان در فضای مجازی پخش شده.
- ولی این بار فارس زده
- نه خدا نکنه...بزن شبکه خبر. 
تلویزیون را روشن کردند و شبکه خبر به روی صفحه آمد...آه خدای من! دریغا که شایعه نبود. وقتی نوار سیاه رنگ را گوشه قاب تلویزیون دید، گویی دنیا روی سرش خراب شد. خبر راست بود. اشک ها بی اختیار بر روی گونه خانم سرازیر می شد. دوست داشت فریاد بزند و همه اهالی محله را از خواب بیدار کند و بگوید سردار دلها آسمانی شد...چقدر لحظات سخت می گذشت. نمی توانست با صدای بلند گریه کند و همگان را برای عزاداری خبر کند و هق هق گریه هایش را در سینه اش فرو برد....


مطلب شماره یازده

 

چه رمز و رازهایی دارند این جمعه ها

جمعه ای امام حسین (علیه السلام) و یارانش را سنگدلانه و بی رحمانه بشهادت می رسانند🖤🍃

جمعه ای سردار دل ها قاسم سلیمانی و ابومهدی مهندس بدست شرورترین آدم های زمانه ناجوانمردانه ترور شده و بشهادت می رسند🖤🍃

جمعه ای دانشمند هسته ای کشور فخر ایران محسن فخری زاده را ترور کرده و به شهادت میرسانند🖤🍃

و چه بی صبرانه جمعه ها را می شماریم تا آن جمعه بیاید که تو می آیی و مرهمی میشوی بر زخم دل ما شیعیان که التیام بخشی زخممان را با انتقام همه این خون هایی که بی رحمانه بر زمین ریخته شده اند، بیا که دیگر جانمان برلب رسیده

🌺العجل العجل یا مولانا یا صاحب الزمان🌺



مطلب شماره دوازده

《وقتی که سردار دلها آسمانی شد》


وقتی که آن سردار دلها آسمانی شد
افشای بسیاری از اسرار نهانی شد

افشا شد این ملت هنوز از حق نبرّیده ست
با اینکه از نامردی اوضاع رنجیده ست

افشا شد امریکا همان شیطان دیرین است
ترفندهایش خواه تلخ و خواه شیرین است

افشا شد آری پایداری چاره درد است
در بند سازش نیست هرکس ذرّه ای مرد است

روزی که آن سردار دلها آسمانی شد
بر ضدّ آن اشرار اجماعی جهانی شد

آنها که پروردند ماری در کنار خویش
درمانده گشتند عاقبت در کار مار خویش

پس بی نیاز گفتگو با اینچنین اشرار
با همّت اهل یقین له شد سر این مار

معلوم بود از مارکُش کینه به دل گیرند
ضحّاکیانی که ز مغز آدمی سیرند

آنگاه پس سردار دلها آسمانی شد
رفت و زمینه ساز این حد همزبانی شد

خرد و کلان از نو به یاد آورد پیمان را
هریک به سهم خود سپاهی شد سلیمان را

تا اوج گیرد روحشان از خاک بر افلاک
از لشکر دیوان حریم قدس گردد پاک

این نیست البتّه بهای خون آن قدّیس
باید به زانو عاقبت افتد خود ابلیس

از آن حیات طیّبه ما را نشانی شد
آنگاه که سردار دلها آسمانی شد.


مطلب شماره سیزده
صبح روز سیزدهم دی،اول عادی بود.برعکس شب قبلش که اصلا عادی نبود و اواخر شب دل نگران بودم و سه ساعت بعد سردار شهید شد.صبح آن روز خیلی هم برایم مهم نبود که چه شده.اما هر چه قدر گذشت بیشتر به قلبم فشار آمد و ناخودآگاه روضه حضرت رقیه می خواندم.نمی شد میثم مطیعی با بغض توی حرم بخواند و من سرم را مثل کبک فرو کرده باشم در انبوهی از فرمول ها.روز بعد رادیوی راننده سرویس،"سردار من" را پخش می کرد.بنرهای شهرداری و صوت گریه شهید،درد بزرگی بود که قلب پانزده ساله من طاقتش را نداشت.هوا سرد بود.خیلی سرد.
چند روز بعد که پخش های زنده و عکس ها و پوسترها و دست های بالا رفته تشییع قم را می دیدم،عهد کردم حتی اگر مهم ترین امتحانم بیفتد روز تشییع تهران،نمی روم مدرسه.بیست ویکم دی...اول صبح راه افتادن و توی ایستگاه اتوبوس از سرما لرزیدن،جلو رفتن و رسیدن به در دانشگاه تهران...من همه این ها را یادم مانده.یادم مانده که نماز اقامه شد و انگار به دل های مرده ما نماز می خواندند.یادم مانده که آقا کجا بغض کردند و ما هم اقتدا کردیم.حالا اشک ها هم آزاد شده بودند.گفتیم آخدا!انا لا نعلم منه الا خیرا.و دوست داشتیم بیشتر از سه بار هم بگوییم و هی به خدا تاکید کنیم که الا خیرا.بعد پیکر را آوردند و تازه آغاز شد.ما جمعیت فشرده،تابوت را می دیدیم و از دور برایش اشک ریختیم.من آن روز گم شدم.خیلی های دیگر هم.اما ما تازه پیدا شده بودیم و حقیقت را می دیدیم.تازه فهمیدیم چشمانمان بسته بوده.کی قرار بود واقعا از خواب بیدار شویم؟حتما باید سیزدهم دی ای اتفاق می افتاد تا از خواب بپریم؟حتما باید لبخند سردار را از دست می دادیم تا او را می شناختیم؟انسان ذاتا فراموشکار است.اما سرمای دی 98 هنوز ما را رها نکرده.یتیماتو رها نکن حاج قاسم...

مطلب شماره چهارده
یا نور النور
قلبم برای کسی می تپد که قلبش برای همه می تپید حتی من! من حقیر سراپا تقصیر..
نمیشناختمش آنچنان،در آن حد فقط ، که وقتی ترس داعش غلبه میکرد به وجودم با یک جمله ارام می شدم که : حاج قاسم هست.و ترس پر می کشید و می رفت.چطور یک انسان می تواند آنقدر بزرگ فکر کند.آنقدر از بالا به جهان نگاه کند که یمن و سوریه وفلسطین و هرجا که مظلومی هست را وطن خود ببیند و چه شانه ای باید داشته باشد تا بار مسئولیت امنیت تک تک این خلق خدا را به دوش بکشد.صبح جمعه بیدار شده بودم و در حال آماده شدن برای رفتن به کلاسی بودم که دوستم از دعای ندبه برگشت و همان دم در نگاهم کردو گفت :یه خبرایی شده.با خنده پرسیدم: چی؟ گفت حاج قاسم.با خنده گفتم خب چی شده گفت شهید شده..زدم زیر خنده...باز هم از این شایعات مزخرف...توی قلبم اما چیزی فروریخت..که نکند.راست باشد..تا شب جرئت نکردم به سراغ شبکه های اجتماعی با تلوزیون بروم.در طول روز در برزخ عجیبی به سر میبردم..شب توی اتوبوس واحد گوشی ام را برداشتم..اینستاگرام پر شده بود از چهره حاج قاسمم..با تمام وجود فقدان یک پدر را احساس می کردم..انگار خبر خبر فوت پدر خودم باشد..قلبم فشرده شده بودو زار زار اشک میریختم و از پنجره اتوبوس به ماه نگاه میکردم و با حاجی حرف میزدم و گلایه می کردم.چند روز بعد.وقت نماز میت دانشگاه تهران..اقا شروع کرد به خواندن..بغض نفسم را به بند کشیده بود.نهیب زدم به خودم که آقایت رفیق چندین ساله حاج قاسم گریه نمیکند..خودت را کنترل کن..چند ثانیه نگذشته بود که اقا گفت انا لا نعلم منه الا خیرا و بغضش ترکید...به بغضم جواز شکستن دادم.این بغض هنوز با من است..این داغ هنوز داغ است.هنوز هر وقت عکس حاجی را میبینم سر کج میکنم و ازشان می پرسم یعنی واقعا رفتید؟

مطلب شماره پانزده
نماز صبحم رو ‌که‌ خوندم گوشی رو‌ گرفتم دستم تا دعا بخونم، اما گفتگوی خواهر و زن‌داداشم، توجهم رو جلب کرد! اون وقت صبح چی می‌گفتن؟
یکیشون گفت: چقدر ناراحت شدم، حالا مطمئنی؟ شاید دروغ باشه... و دیگری گفت نه، همه‌ی خبرگزاری‌ها اعلام کردن!
و من بجای باز کردن پیام ‌اون‌ها رفتم اینستا، تا خبرگزاری‌ها رو ‌چک کنم... 
انقدر همه گفته بودن که نمی‌تونستم شک کنم! اما بازم انگار باور نداشتم، بی‌توجه به ساعت، رفتم پای تلویزیون و روشنش کردم! 
حتی طاقت نداشتم به همسرم بگم... باید مطمئن میشدم!
و با دیدن شبکه خبر، دیگه همونجا نشستم... حتی یادم نیست چطوری به همسرم گفتم، یا چی شد بچه‌ها اومدن کنارمون! فقط یادمه تا چند ساعت با همون چادر نمازم روبروی تلویزیون نشسته بودم و اشک می‌ریختم.
انگار منتظر معجزه‌ی تکذیب خبر بودیم، اما هیچ‌وقت رخ نداد!
دیگه ‌کارمون شده بود پیگیری اخبار تشیع شهدا از هر طریقی، از کربلا و ‌نجف تااااا قم!
روز تشیع با حوراء دوستم رفتیم وسط‌های خیابان حرم تا حرم! که‌ موقع گذر ماشین حامل شهدا بهش برسیم...
بنا به تجربه‌ام به‌حوراء گفتم: بیا از وسط خیابون بکشیم کنار، ماشین حامل شهدا که بیاد حتما فشار جمعیت همراهش هم اضافه میشه و خطرناکه...
 اول راضی نمیشد و می‌‌گفت اینجا که جمعیت زیاد نیست! به زحمت راضیش کردم تا از وسط خیابون بریم به سمت باندهای کناری، به بهانه‌ی دخترم‌ که بچه ‌است و زیر دست و پا می‌مونه! 
یادمه وقتی ماشین نزدیک شد، با اینکه هنوز پنجاه متری ‌مونده بود برسه به ما، چنان فشار جمعیت زیاد شد که حدود بیست متری به سمت اطراف خیابان فرااار کردیم...
کنار که رسیدیم، صبر کردیم تا جمعیت کمی رد شد و باز رفتیم پشت سرشون و اینچنین سردار عزیزمون رو از دور بدرقه کردیم!


مطلب شماره شانزده

مثل صبحِ جمعه های دیگه، مشغول کارهای شخصی خودم بودم.

حجره های دانشگاه رضوی داخل خودِ حرمه.

از صبح صدای قرآن تو حرم پخش میشد.

حوالی ظهر بود که نت گوشی رو روشن کردم تا سری به فضای مجازی بزنم.

تا وارد یکی از کانال های خبری شدم، با بیانیۀ رسمی سپاه پاسداران، در تایید شهادت حاج قاسم سلیمانی مواجه شدم!!!


دلم هُرّی ریخت پایین.

اوّلش فکر کردم از این خبرهای الکیه که فقط میخوان حساس بشی تا وارد وارد لینکی که گذاشتن بشی...

امّا صفحه رو که بالا زدم، با عکس دست خونی حاج قاسم و اون انگشتر عقیق مواجه شدم!!

یک دفعه توجّهم به صوت قرآنی که هیچ وقت اون موقع تو حرم پخش نمیشد شدم...

باورم نمیشد چه اتفاقی افتاده و اصلا هم دلم نمیخواست باور کنم.

اشکم سرازیر شد...

حسّ یتیمی بهم دست داد...

مات و مبهوت بودم و دوست داشتم یکی بیاد دستشو بذاره روی شونم و منو از خواب بیدار کنه...


تو همین شبکه های اجتماعی بود که فیلم انتشار خبر شهادت حاج قاسم، از زبان حاج آقای فرحزاد،
 در حرم امام رضا (علیه السلام)، بعد از دعای ندبه رو دیدم.

دیدم که چطور مردم به محض شنیدن این خبر، انگار که پدر عزیز خودشون رو از دست داده باشند، چطور زدن زیر گریه...


نمیدونم کِی حاج قاسم تا عمق قلب این همه آدم نفوذ کرده بود!
...

من انقلاب رو از نزدیک ندیدم؛ ولی شنیده بودم که همه مردم یه حسّ و شور و هیجان خاصّی داشتن، ولی نمی فهمیدم یعنی چی؟

اما وقتی سردار شهید شد، تحوّل رو واقعا حسّ کردم، انقلاب رو با همین چشام و از نزدیک و بی پرده، دیدم.

 


مطلب شماره هفده

صبح جمعه 13اُم دی ماه 98 بود. حدود ساعت هفت رفتم پشت میز، فردا امتحان حسابان داشتم، یک ساعتی گذشت و توی حال خودم بودم، که بابا یهویی در رو باز کرد و گفت سردار اسلام رو شهید کردن! من که از حال هراسون و چشمای قرمزش هول شده بودم، گفتم چی؟! گفت سلیمانی رفت...! باز هم متوجه نشدم چی میگه، اصلا ذهنم سمت یکی از اقوام رفت که فامیلش سلیمانی بود! تا اینکه گفت قاسم سلیمانی رو شهید کردن ...


اول که باور نکردم و شده بود از اون خبرایی که نمیخواستم باورش کنم، دویدم توی هال... پرده ها کشیده شده بود و حال و هوای تاریک و دلگیر صبح، توأم شده بود با صوت سوزناک قرآنی که داشت از شبکه خبر پخش می شد. مادر رو دیدم که با چشم های قرمز و اشکی روی مبل نشسته و به تلویزیون خیره شده، من هیچ؛ من نگاه؛ من هم نشستم و فقط به تلویزیون زل زدم، به عکس هایی که همراه با صدای قرآن نمایش داده میشد، به زیرنویسی که بارها خوندمش تا بلکه با انالله و انا الیه راجعون شروع نشه و خبر خوبی درباره زنده بودن شهدا و ... داخلش بیاد.

حقیقتش هنوز هم فکر میکنم سردار هست، هنوز هم کسی هست که توی روزهای سخت بیاد و همه چیز رو تغییر بده، حسم رو فقط میتونم در این ترانه(کلیک) بیان کنم:

قاسم هنوز در شهر؛ قاسم هنوز در خط

گرم نبرد در کوه؛ گرم گذشتن از شط

قاسم هنوز با ماست؛ در کوچه و خیابان

قاسم هنوز زندست؛ مارا گواه قرآن

قاسم میان سنگر؛ گرم دفاع مانده

قاسم همیشه با ما؛ از صبح فتح خوانده

قاسم هنوز در فاو؛ در سینه خطر هاست

قاسم هنوز زندست! قاسم هنوز اینجاست...


مطلب شماره هجده

اولین باری که چشماتو دیدم، به خودم گفتم چطور این آدم هنوز شهید نشده؟

دوست نداشتم هیچوقت بشنوم که به مرگ طبیعی از دنیا رفتی

یه ندایی ته قلبم خبر از شهادتت میداد یه چیزی از جنس همون فرمایش رهبری که به حاج احمد کاظمی گفتن شماها حیفه که بمیرید! شماها باید شهید بشید...

و به قول خودت تا کسی شهید نباشه، شهید نمیشه...

صبح جمعه بود... مثل همه صبح جمعه ها که تو خواب غفلت خودم دست و پا میزم...

همسرم از دعای ندبه برگشته بود و نشسته بود پای لپتاپ

صدام کرد و گفت پاشو... پاشو یه خبر بد دارم...حاج قاسم شهیدشده!

بین خواب و بیداری یه چیزی ته دلم شکست و فروریخت. 

چشمای نیمه بازم رو دوختم سمتش و گفتم دروغ میگی؟

گفت نه بخدا، حاج قاسم شهید شده..

چشمامو بستم، نمیخواستم باور کنم. میخواستم باز بخوابم و بیدار بشم و مثل همه خوابای بد دیگه م بگم آخیش خواب بود

دیگه نمیخواستم به چیزی فکر کنم

فقط به خیمه ای به ذهنم اومد که بی علمدار شده

 

یک لحظه یاد چشمات افتادم...

 

من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوالله علیه

فمنهم من قضی نحبه

و منهم من ینتظر

 

ازون چشما چیزی جز شهادت انتظار نمیرفت.

 

گفتم مبارکت باشه حاج قاسم

حقا که لباس شهادت برازنده قامت فروتنت بود.

تو شهید زندگی کردی که تونستی شهید از دنیا بری...

 

گرچه هنوزم باورش برام سخته

باور اینکه اون چشمای مثل ذوالفقار علی، دیگه نیست

که اون جبروت حیدری، اون جلال خیبرشکن، یک سالی هست که ما رو یتیم رها کرده 

سخته که اعتراف کنم

بعد از تو، دنیا دیگه یه روز خوش به خودش ندید

و نخواهد دید...

 

دستمونو بگیر حاجی

اگه شهید نشیم، میمیریم...


مطلب شماره نوزده 2247 کاراکتر

چه داغ سوزنده‌ای بود که بامداد جمعه اومد نشست به دل ما...

نوحه عزایی که وارد خونه هامون شد... 

رخت و لباس های سیاهی که اماده شدن...

وقتی خبر منتشر شد واکنش های مثل، ترس، غم، نگرانی، ناراحتی و... مشهود بود... 

بعد اعلام خبر تو ثانیه به ثانیه اش یک واکنش از همه مشهود تر بود خشم و غیرت.... 

خونی که میجوشید و فریادی که صدای یک ملت بود، انتقام.... 

مرد، زن، پیر، جوان، همه چشم انتظارن... 

تو این بحبوحه یک سخنرانی خوب چهره غیرت و ایستادگی رو نشون داد، سخنرانی که با شنیدن فقط باید احساس غرور و انتقام داشت، سخنرانی با محتوای:بسم الله قاصم الجبارین...

دیدی؟ این خاک فقط مادر و همسر و دخترای،شیر زن تربیت میکنه.... 

من از سیاست و تصمیمات استراتژیک و... هیچی نمیدونم اما با تک تک سلول هام منتظر شنیدن اینم که اعلام کنن :آمریکا رو زدیم.... 

نه تنها من که خیلیامون داریم دقیقه به دقیقه شبکه های خبری رو چک میکنم و منتظر خبریم، هر اتفاقی که بیفته تا پای جون حمایتش میکنیم.... 

سپهد زندگی اش برای ما امید بود و رفتنش برای ما انگیزه و الگو...

به قطره قطره خون پاک شما و شهدای عزیز مدافع حرم قسم، تا آخرین قطره این خون ناچیزم اجازه نمیدم پروازتون بی ثمر باشه...

ما بی رگ نیستم که داغ عزیز ببینیم و ساکت باشیم.... 

ما پراکنده نیستیم، متحدیم یک خانواده چند میلیونی خیلی صمیمی که تو هشت سال جنگ پشت هم رو خالی نکردیم... 

ما مثل شما دنبال جنگ نیستیم اما عادت نداریم هیچ تجاوزی به حرمت هامون رو بی جواب بزارین... 

شما ژنرال ما رو نشونه نگرفتین، شما غیرت یک ملت رو نشونه گرفتین و امان از روزی که غیرت ایرانم به جوش بیاد....... 

بترسین از صدای جوشش غیرت تو خون این ملت، مرد، زن همه منتظریم...

ما کار هامون رو کردیم و تنها منتظر اذن رهبرمون هستیم، مادر ها و همسر هایی که آماده راهی کردن مرد خانواده شون هستن، دلیر مردای مبارزی که سلاح هاشون رو تجهیز میکنن..... 

پیام ما به شما، پیام رهبر ماست و قسم به قاصم الجبارین منتظر انتقام باشید:

قلم کوچک من حد شما نیست ولی

بپذیرید ز من شرح غم دوران را 

شیر این بیشه عجب زخم عمیقی دارد

وای از آن روز که او دوره کند نادان را 

این نمادی که گرفتید بدانید که تاوان دارد

و قریب است که آتش زند این دامان را 

وای اگر حوصله‌ی غیرت ایرانی ما سر برود 

آن زمان خوب بفهمید، معنای تن لرزان را 

نیمه شب لاله ما غرق به آتش رفته‌ست

نیمه شب نیک بینید، نابودی آن شیطان را

و جهانی که همه منتظر واکنش ملت ماست

با شماییم همگی خوب ببنید،این معجزه ایران را

ما مهیا شده و منتظر  اذن ولی مان هستیم 

بعد از آن در همه‌جا نقش زنیم چهره این ایمان را 

میرزا مهدی
۱۰ دی ۹۹ ، ۱۹:۲۰ موافقین ۲۰ ۲۰ نظر

سلام

در ابتدا نامه یک دوست به منِ حقیر!

سلام آقا میرزای عزیز (عزیز خودشه البته)

امیدوارم هرجا که هستین، سالم و سرحال و رو به راه باشید.

 غرض از مزاحمت اینکه: یکی دو ماه پیش ایدۀ راه انداختن یه چالش به ذهنم رسید که همون موقع میخواستم با شما در میون بذارم که متأسفانه تا امروز به تأخیر افتاد. 

اینکه میگم با شما، از این جهت هست که اگه قبول زحمت بفرمایید، شما برگزارش کنید، به هر حال حداقلش اینه که دنبال کنندگان شما خیلی بیشتر هست، و این چالش بیشتر دیده میشه و ...(خبر نداری عزیز دلم که دو سوم دنبال کنندگان من، همراهم نیستند، فقط دنبال میکنند)

اما چالش:

عنوان: «وقتی که سردار دلها آسمانی شد»

چند روز دیگه، میشه اولین سالگرد شهادت حاج قاسم سلیمانی.

به ذهنم رسید به همین مناسبت، و با هدف زنده نگهداشتن یاد این شهید عزیز، چالشی تحت عنوانی که بالا ذکر شد، راه اندازی بشه.

 

محتوای چالش:

هر کسی خاطرۀ شخصی خودش یا اطرافیانش رو 

در نحوۀ مطلّع شدن از شهادت ایشون،

 عکس العملی که نشون داد

 و هرچیز دیگه ای که با این مسئله مرتبته، مثل اینکه با خودش چی فکر می کرده؟

 تصوّرش این بوده که چه اتفاقی قراره بیفته و چی پیش میاد و... رو بنویسه.

 

زمان برگزاری:

مثلا سه روز قبل از شهادت؛ روز شهادت، و سه روز هم بعد از شهادت (جمعا یک هفته فرصت ارسال مطالب هست). (که البته منِ ناچیز، یه کم تغییرش میدم)

به نظرم خیلی می تونه جذّاب و مفید باشه.

در نهایت، مثل چالش اربعین، میشه جایزه هم تعیین کرد.

انشالله می گردیم بانی هم پیدا می کنیم.

(ضمنا بنده تو این چالش هیچ کاره ام)  (اتفاقا اصل‌کاری شما هستی)

خب، نظر مثبتتون چیه؟ :)



نظر مثبتم موافق بود واقعاً. و برای همین تصمیم گرفتم که با شما هم مطرح کنم. حالا کاری به جایزه‌ش نداریم ولی فکر میکنم حرکت خیلی و خوب و جالبی باشه.

تاریخ شهادت ایشون 13 دی ماه 98 بود.



تنها سه قانون وجود داره 

یکم اینکه لااقل یک بار تبلیغ این پُست رو تو وبلاگتون بکنید و عنوان مطلبتون حتما «وقتی که سردار دلها آسمانی شد» باشه.   

دوم اینکه مطلبِ اصلیِ شما باید به صورت خصوصی در این {لینک} ارسال بشه.

سوم اینکه مطالبتون بیشتر از 1500 کاراکتر نباشه. برای شمارش کاراکترها شما میتونید ابتدا مطلبتون رو در {این} صفحه تایپ کنید و بعد در محلی که ذکر شد، کپی کنید.

خوب!

سه روز مانده به سالگرد شهادت ایشون، یعنی از صبح روزدهمِ دی ماه، تمام مطالب و یادداشت‌ها بدون ذکر نام نویسنده ، همگی در یک پست و با عنوانِ یک عدد نشر داده میشه. مثلا مطلب شماره یک. یا هفت و یا هر عددی.

 انشالله از توانمندیِ دوستان برنامه‌نویسِ حاضر هم بهره میبریم و طرحی میریزیم که شما دوستان بتونید هرکدومتون به یک نفر که بهترین و احساسی‌ترین و موثرترین یادداشت رو نوشته، رأی بدید. 

و صاحب مطلبی که بیشترین رأی رو داشته باشه، 

مبلغ 100000 تومن،

و  نفرات دوم و سوم، هر نفر 50000 تومن،

هدیه نقدی، متبرک به نام و وجودِ عزیز حضرت زینب سلام الله علیها دریافت خواهند کرد. 

دعوت برای همه ی بیانی ها و غیر بیانی ها آزاده. نشر بدیدلطفاً. واقعا در چنین مواقعی نشر دادن هم ثواب داره و چیزی از بزرگواریتون کم نمیکنه. فقط کافیه زیر هر مطلبی که مینویسید، یه شرح کوچکی از این پویش، مطرح کنید. تو ثوابش شریک باشید. چه شمایی که این مطلب رو یه مطلب سرد میدونید و چه شمایی که از همین الان در درونتون غوغایی به پا شده.

اگر پیشنهادی هم دارید تو همین چند روزه بگید تا لحاظ بشه.........

نظرات هم بعد از تأیید نمایش داده میشود.

عزتتون زیاد/.

میرزا مهدی
۰۹ دی ۹۹ ، ۰۹:۰۰ موافقین ۳۱ ۳۵ نظر

سلام قصد دارم یک گردهمایی دیگه ایجاد کنم. و البته این بار هم باز به پیشنهاد یک دوست عزیزه.

دفعه پیش درمورد پیاده روی اربعین یه دورهمی راه انداختیم که به منِ حقیر خیلی خوش گذشت. امیدوارم شما هم همینطور بوده باشید.

این بار اما با تجربه‌ی بهتر میخوام یه دورهمی دیگه ایجاد کنم.

و چشم انتظار قلم توانمند شما و نحوه‌ی روایت شما خواهیم بود.

امروز یک شنبه نهم آذر ماه 1399 ست(؟) و سه‌شنبه موضوع رو مطرح میکنم.

چرا همین الان نمیگم؟

چون میخوام از شما خواهش کنم به دوستانی که بنده رو همراهی نمیکنن اطلاع بدید روز سه‌شنبه، بعد از غروب بنده رو رصد کنن تا همگی با هم، موضوع رو بخوانیم و کسی از دیگری عقب نمونه و گِله ای در کار نباشه مثل قبل :)

فقط انقدر بگم که زمان ارسال آثارتون واقعا محدوده. برای همین انتظار دارم روز سه‌شنبه بعد از اذان مغرب، برای لحظه ی کوتاهی هم که شده وبلاگتون رو باز کنید و اینجا رو بخوانید.

انشالله اگر مثل اربعین بانی‌ای هم پیدا بشه، جوایز نقدی تقدیم خواهد شد...

و یه چیز دیگه اینکه مثل پیاده‌روی اربعین نیست که بعضی ها توفیق پیدا نکرده باشند و نرفته باشند. در این موضوع همه میتونن مشارکت کنند.

فعلا همین. برای سلامتی همه ی شما دوستان بلاگر و خانواده هاتون دعا میکنم و از خدا میخوام همیشه لبخند رو لبتون باشه.

پس قرارمون سه‌شنبه بعد از اذان مغرب به صرفِ... 

به صرف چیه دیگه...؟:))


عزت زیاد.


میرزا مهدی
۰۹ آذر ۹۹ ، ۱۶:۲۲ موافقین ۱۱ ۱۴ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

عزاداری‌های همه دوستان قبول. اَجرتون هم با خود آقا امام حسین علیه السلام.

به پیشنهاد دوست عزیزی این حرکت  (لینک) صورت گرفت و فکر هم نمیکردیم که اینقدر دوستان ما و خودشون رو مورد لطف قرار بدن. چه اونهایی که نقل قول کردند و چه عزیزانی که تو این وضعیت آشفتگیِ روزانه بر اثر همه چی، نشستند و خاطراتشون رو مرور کردند یک و یا حتی سه چهار تا خاطره برامون نوشتند و ارسال کردند.

من شخصا در پوست خودم نمیگنجیدم....

حالا دعوت میکنم از دبیر جشنواره....

دیدین وقتی میخوان یه جایزه بِدن اول اجداد حضار رو ردیف میکنن جلوی چشمشون و بعد یکی پس از دیگری میان سخنرانی طولانی ای میکنن و میرن؟ آخرش هم تند تند اسامی رو میخونن و میگن جوایز رو براتون میفرستیم دم در خونتون. 

ما هم دقیقا میخوایم اون کار رو نکنیم.

بنده، هم از طرف دوستانی که زحمت کشیدند و نشستند خوندند و با حوصله رای دادن سپاسگزاری میکنم. و هم از دوستانِ بلاگری که سرسختانه و موشکافانه نشستند خوندند و بیطرفانه رای دادند، کمال تشکر رو دارم. یه عده از شما عزیزان هم قابلیت و صلاحیت این رو داشتید که جزو داوران باشید ولی چون شرکت کرده بودید، نمیشد.

خوب!!!

37 شرکت کننده داشتیم و 57 رأی.

دَم اون بیست نفر دیگه گرم که مطلبی نذاشتند اما دلگرمیِ ما شدند.

از بین 37 شرکت کننده داورانِ خارج از بیان به همراه داوران حاضر در بیان، به 13 خاطره که به قوانینِ مطرح شده ، تا جایی که ممکن بود، توجه کرده بودند، رأی مثبت دادند.


(اولش قصد داشتم 13 کاندیدا رو بنویسم ولی با نظر دوستان، منصرف شدم)


اما مسئله ای که بعضی ها رعایت کردند و خیلی ها به اون توجهی نداشتند، "عکس بود"

در قوانین مطرح شده. اگر دقت کنید میبینید که نوشتیم، حتما باید عکس داشته باشند. و هم عنوان مطلبشون باید «مسابقه بهترین خاطره و نقل قول از پیاده‌روی اربعین حسینی» بعله.

پس این شد که داوران در دور دوم رأی گیری با موشکافی بیشتر و حذف خاطرات بدون عکس، 2 خاطره رو انتخاب کردن. علیرغم اینکه تاکید کرده بودیم یک آقا و یک خانم انتخاب کنند، متفق القول و با اینکه هیچیک از حضور دیگری خبر نداشت که مبادا خدایی ناکرده تبانی ای صورت بگیره، به دو خاطره که توسط خانمهای محترم نوشته شده بود رأی دادند.

خوب قرار بر این بود که یک آقا و یک خانم رو انتخاب کنیم. اما خاطرات عکس دارِ آقایان، از نظر داورها، به حدی نبودند که بشه از نفر دوم خانمها گذشت و به اون رای داد. 

ببخشید بد گفتم نه؟

خلاصه اینکه چون آقایون گذشتشون بیشتره پذیرفتیم که جایزه رو نَبَرن.

ضمن اینکه باید هر جشنواره ای یه بهونه ای دست دیگران بده تا بتونن انتقاد کنند. این هم بهونه.

خلاصه مطلب اینکه:


هرآنچه که درمورد نفرات برتر میخوانید چکیده ی فرمایشات  شش داور ما هستند:

پس نفر اول رو به خاطر سادگی و روان بودن لحن، صمیمیتی که در گفتار داشتند، نکات، موضوع، حس و حال خوب و عکس هایی که انتخاب کردند، برگزیدند 

و نفر دوم رو به خاطر محتوی، عکس و نکاتی که رعایت شده بود، به ما معرفی کردند.

و بنده هم به جِدّ هیچ نقشی در انتخاب خاطرات و نفرات نداشتم..... اما در رای مردمی به سه نفر رای دادم که هیچکدوم رای اکثریت رو نیاوردند.


و اما برندگان:

نفر اول: {لینک} پرستوی عاشق صاجب وبلاگ "در جستجوی کوچ" با شماره 20

و نفر دوم {لینک}  میم مهاجر صاحب وبلاگ "ناگزیر از هجرت"  با شماره 33


این دو برنده ی عزیز هم میتونن مبلغ نقدی یکصد هزار تومن رو دریافت کنن و هم به میزان یکصد و بیست هزار تومان از اینجا (لینک) خرید کنند.

و بالاخره شرکت کننده ی که با رآی شما برنده هدیه مردمی شدند، با اختلاف یک رآی از نفر قبلیشون، جناب آقای:

3- محمد هادی عزیز، صاحب وبلاگ "محمد هادی بیات" {لینک}

35- آسد جواد انبارداران صاحب وبلاگ "سکوت" {لینک}

و اما بیشترین رای داوران به پنج نفر اول به غیر از برندگان، به ترتیب : 

8 که عکس نداشت و حذف شد . 34 - 1-که عکس نداشت و حذف شد . 3 که عکس نداشت و حذف شد . و 35 ....که عکس نداشت و حذف شد .

و بیشترین رای شما به پنج نفر اول به غیر از برنده، به  ترتیب :

 35 - 4 - 26 - 8 - 28 .... 






میرزا مهدی
۲۰ مهر ۹۹ ، ۰۹:۵۰ موافقین ۷ ۲۲ نظر

سلام

بعدانوشت: همه میتونن در رای گیری شرکت کنند. یه بار دیگه عرض میکنم. فکر کنید دیگ حلیم امام حسین علیه السلامه. در هم زدنش نقشی داشته باشید . ثواب داره


همونطور که عرض کردم، یه هدیه هم داریم برای خاطره ای که محبوب شما دوستان بوده. فارغ از توجه به قوانینِ ذکر شده.


لطفا در این  {لینک} خاطرات رو بخونید و عددِ اون خاطره ای که دوست داشتید رو به عنوان یک نظر یا کامنت زیر این پُست بنویسید.

بینهایت سپاسگزارم..

لطفا همراهیمون کنید

اَجرتون با سید الشهدا

(بخونید خواهشا") 

راه دوری نمیره برای شما نوشته شده

نظرات هم روز یکشنبه تایید میشه. بعد از تایید هم هیچ رایی پذیرفته نخواهد شد

میرزا مهدی
۱۹ مهر ۹۹ ، ۰۹:۲۵ موافقین ۷ ۶ نظر
لینک دوستان شرکت کننده: 

1- محمد  عزیزم، صاحبِ وبلاگِ "نقل بلاگ . قلج خانی" {لینک}

2- خانم نادم گرامی، صاحب وبلاگِ "مشق میکنم تو را..." {لینک}

3- محمد هادی عزیز، صاحب وبلاگ "محمد هادی بیات" {لینک}

4- خانم واران، صاحب وبلاگ "به رنگ آسمان" {لینک}

5- خانم اُم شهر آشوب، صاحب وبلاگ"ای شما ای تمام عاشقان هر کجا" {لینک}

6-خانم مریم بانو، صاحب وبلاگ"روزهای کاغذی" {لینک}

7- خانم گُلشید، صاحب وبلاگ "یک جرعه لبخند" {لینک}

8- خانم استیصـ‌آل، صاحب وبلاگ "زهرآ" {لینک}

9-محمد هادی عزیز، صاحب وبلاگ "محمد هادی بیات" {لینک}

10-خانم نادم گرامی، صاحب وبلاگِ "مشق میکنم تو را..." {لینک}

11- میرزا مهدی، صاحب وبلاگ "یک مشت حرف....{لینک}

12- خانم هومورو {لینک}

13- میرزا مهدی صاحب وبلاگ" یک مشت حرف...{لینک}

14- خودم {لینک}

15-خانم اَسی، صاحب وبلاگ "طلوع من" {لینک}

16- غریبه آشنا A، صاحب وبلاگ "ماه بی همتا" {لینک}

17-خانم اَسی، صاحب وبلاگ "طلوع من" {لینک}

18-خانم نادم گرامی، صاحب وبلاگِ "مشق میکنم تو را..." {لینک}

19- خودم {لینک}

20-پرستوی عاشق صاجب وبلاگ "در جستجوی کوچ" {لینک}

21- محمد قاسم پور صاحب وبلاگ"اقیانوس سیاه" {لینک}

22- خانم صالحه، صاحب وبلاگ "صالحه+" {لینک}

23- خانم واران صاحب وبلاگ " به رنگ آسمان" {لینک}

24- آقای ن. .ا صاحب وبلاگ "سیاهه های یک پدر" {لینک}

25-خانم صالحه، صاحب وبلاگ "صالحه+" {لینک}

26- خانم صبا صاحب وبلاگ" مثل هوای بهار" {لینک}

27-آقای میم صاحب وبلاگ "نوشته هام" {لینک}

28- من مبهم صاحب وبلاگ"مبهم نامه" {لینک}

29- من مبهم صاحب وبلاگ"مبهم نامه" {لینک}

30- من مبهم صاحب وبلاگ"مبهم نامه" {لینک}

۳۱- محمد هادی عزیز «لینک» 

۳۲-آقای مهربان گرامی صاحب وبلاگ در جستجوی حقیقت{لینک} 

33- میم مهاجر صاحب وبلاگ "ناگزیر از هجرت" {لینک}

34-خانم اَسی، صاحب وبلاگ "طلوع من" {لینک}

35- آسد جواد انبارداران صاحب وبلاگ "سکوت" {لینک}

36- من مبهم صاحب وبلاگ"مبهم نامه" {لینک}

37-خانم واران، صاحب وبلاگ "به رنگ آسمان" {لینک}

                مهلت ارسال تمام شد/.





سلام!

دیدم بازار چالش‌های وبلاگی داره زیاد میشه، با تلنگری که یه دوست به بنده زدند، گفتم شاید بد نباشه بنده هم یه چالشی  ایجاد کنم.



خوب!
شاید تعداد زیادی از دوستان توفیق این رو داشتن که به پیاده روی اربعین برن و به زیارت امام حسین علیه السلام مشرف شده باشند و حتما خاطراتی رو برای بیان کردن دارن که شنیدنی است.

هدف اینه. 
این دوستان اگر تمایل دارن تو این یک هفته ای که تا روز اربعین مونده، خاطره ای از سفرشون بنویسن و در اختیار دوستان دیگه قرار بدن تا خونده بشه. بفرمایند و شرکت کنند.

تعداد زیادِ دیگه از دوستان هم هستند که مشرف نشدند. 
این دوستان هم میتونن خاطره ای که در این مورد شنیده اند و شگفت زده شان کرده، به رشته ی تحریر در بیارن تا بتونن در این مسابقه ی چالش برانگیز، شرکت کنند.
پس دو بخش طراحی شد. 
یک : دوستانی که خودشون مشرف شدند.
دو : دوستانی که از دیگران نقل قول میکنند.



قوانین:
یک: حتما برای مطلبتون یک یا چند عکس طراحی و در بطنِ متنتون جای‌گذاری کنید. (این بخش در نظر سنجیِ داوران -اوه بله داور هم داریم و داوری هم میشه- تأثیر زیادی داره)

دو: خاطره یا نقل قول شما باید شگفتی داشته باشه. (اصلا قرار نیست نوشته ی شما راستی آزمایی بشه که یه عده بیان بگن مثلا خانم فلانی داره از خودش در میاره؛ همچین اتفاقی نخواهد افتاد و شما مجاز هستید از تخیلات خودتون هم استفاده کنید. استفاده از تخیل و ابتکار شما هم میتونه در پر و بال دادن به ماجرایی باشه که خودتون شاهدش بودید و یا پر و بال دادن به نقل قولتون باشه. )

سه: شما هم میتونید دوستانتون رو دعوت کنید مثل چالش های دیگه؛ و هم میتونید مشترکاً بنویسید.

چهار: آثار شما باید موضوع و محتوا داشته باشه.

پنج: پرداختن به حاشیه ها در کنار موضوع اصلی یک امتیاز محسوب میشه.

شش:هیچ محدودیتی در طولانی بودن یا کوتاه بودن خاطره یا نقل قولتون وجود نداره. درصورت طولانی بودن شما میتونید به فصل های متعدد تقسیم کنید و هرکدوم رو در قالب یک مطلب ارسال کنید. {یعنی در تعداد ارسال آثارتون هیچ محدودیتی وجود نداره} (چون واقعا هدف، زنده کردن و به تصویر کشیدن وقایع و جزئیاته......) 


و در پایان:

هدایا

دو هدیه برای بخش خاطره:
هدیه برای خانم ها مبلغ  یکصد هزار تومان نقدی و یا  به انتخاب خودشون یک کالا از این آدرس {لینک}

هدیه برای آقایان هم مبلغ  یکصد هزار تومان فعلا به صورت نقدی.

و یک هدیه نقدی هم برای بخش مردمی در نظر گرفته شده است. 
-اثری که بیشترین رای رو از طرف شما داشته باشه / در این مورد توضیحات اضافه خواهد شد-
 به ارزش 50000 تومان 



با تکنیک کاری نداریم، ولی ایجاد شدت تاثیر، ملاک داوران عزیز ماست. خاطرات و یا نقل قول ها بر اساس "ارزش ادبی" قضاوت نخواهند شد. اما حاشیه ها و بهره بردن از حواشی در کنار موضوع و محتوا در آثار شما تاثیر گذارند.


پس بسم الله/.
پایان مهلت ارسال بیست صَفَر ساعت 24 و اعلام نتایج بیست و دوم صَفَر .


به نظرم حرکتی که با این به اصطلاح مسابقه شروع کردم، مسیر درست و مقدسیه. پس اگر نشر بدید، ممنونتون میشم. هدف هدیه ی برندگان نیست. هدف هم‌سو شدن با تجربیاتِ شما در سفری‌ست که امسال همه ی ما از اون محروم شدیم. سفر پیاده روی اربعین حسینی.

 هرکسی هم که دوست داشت و شرکت کرد باید با این تیتر مطلبش رو بنویسه و به بنده هم خبر بده تا لینکش کنم.
تیتر: «مسابقه بهترین خاطره و نقل قول از پیاده‌روی اربعین حسینی»





میرزا مهدی
۱۷ مهر ۹۹ ، ۱۷:۲۰ موافقین ۱۲ ۵۰ نظر
حرم امام حسین علیه السلام

یه جایی پیدا کردیم که حدودا یک کیلومتر با حرم فاصله داشت. راه نمیدادن. گفتیم فقط وسائلمون باشه تا بریم زیارت. ما موندگار نیستیم مرخصیمون تموم شده.
پاسپورتامون گرفتن و اجازه دادن فقط کوله ها رو بذاریم. ولی نمازمون هم خوندیم و بهمون شام هم دادن.همون شب رفتیم سمت حرم. باید جدا میشدیم. چون واقعا دیگه من نمیتونستم راه برم. هر قدم پنج شش ثانیه استراحت میکردم.
همسر هم بنده خدا پا به پای من میومد. بوی غذا همه جا رو برداشته بود و به هر موکبی سر میزدیم میگفتن تموم شده. سیر بودیم ولی خوب دیگه.... 
 راه رو پیش گرفتیم. 
احمد و خانمش فکر کنم کل کربلا رو قدم به قدم گز کرده بودن که ما رسیدیم حرم. یعنی انقدر یواش راه میرفتم من.
محوطه خارجیش اون شکلی نبود که من تصور میکردم. تو ذهنم یه جایی بود شبیه صحن های حرم امام رضا.
هنوز هیچ چیزی معلوم نبود. سعی میکردم گردنم رو به سمت بالا بکشم تا از بین جمعیت درب ورودی حرم رو ببینم. به همسر گفتم کجاست؟ گفت نمیدونم از اون سالی که من اومدم هشت نُه سال میگذره اینجا کلی تغییر کرده. داشتیم با خودمون حرف میزدیم که سر و صدای عجیبی پشت سرمون شنیدیم. صدا نزدیک و با سرعت نزدیکتر هم میشد من هم دقیقا سر راهشون بودم و با این پا، فرصت کمی داشتم که از سر راه برم کنار. متوجه خیلی عظیمی از جمعیت شدم که تابوتی روی سرشون گرفتن و میدَوند و به سمت ما میان. و فریاد میکشن: حیدر! حیدر! حیدر! حیدر!
متوجه شدیم که یکی از پیر خادمهای حرم امام حسین فوت شده و دارن میبرنش سمت حرم. این شد که مسیر رو پیدا کردیم.
 با اون پای لَنگ، خودم رو پشت جمعیت جا دادم و چادر همسر رو محکم گرفته بودم که همدیگه رو گم نکنیم. جمعیت از تک پله ی کوچیکی بالا رفتن و یهو از پله های زیادی که جلوشون بود سُرخوردن پایین و من غافلگیرانه روبروی خودم ضریح حضرت امام حسین علیه السلام رو دیدم. که قرمز بود و میدرخشید.

 
نفسم بند اومد. غافلگیر شده بودم. واقعا آمادگیش رو نداشتم.

به همسر گفتم اینجاست؟ دیدم داره اشک میریزه. لازم نبود جواب بده. نگاهم رو از چشماش دزدیدم و به سمت ضریح نگاه کردم. و برای اولین بار تو تمامِ عمرِِ به درد نخورم، برای امام حسین، اشک ریختم. 
بغضم ترکید و اشک ریختم.
 نرده های چوبی یا سنگی ای بین خیابون و حرم و ضریح وجود داشت. نشستم و دستام رو به نرده ها گرفتم و با گریه گفتم: آقا ممنونم که اجازه دادید بیام خدمتتون. و مدام این جمله رو تکرار میکردم. نه سلامی و نه عرض ادبی. فقط تند تند میگفتم: آقا ممنونم که اجازه دادید بیام خدمتتون.
احمد که ما رو پیدا کرده بود، زیر بغلم رو گرفت  و بلندم کرد و تا صورتم رو دید زد زیر گریه و گفت: آقا من فدای اشکات، التماس دعا. دعامون کن تو رو خدا.......
پسَرَم رو گرفت و صورتم رو چسبوند به سینه ش یه جورایی منو در آغوش کشید و زدیم زیر گریه و یادمون رفت که امام حسینی هم اونجا منتظره لااقل یه سلامی بکنیم.

شب بود اما شب نبود. تاریک بود اما همه جا نور بود. حسی بود که هرگز نبود. مهدی ای بود که هیچوقت نبود.
و من باز با خودم میگفتم من اینجا چی کار میکنم؟ چرا اینجام؟ آقا جواب این همه لطف رو من میتونم بدم؟ چه کنم؟ چطور باید باشم؟ چی بشم که دوست داشته باشید؟ و صدها سوال اینچنینی.

احمد گفت بریم بالا دوتا محوطه ست که میشه خوابدید. انگار تو تمام مدتی که ما تو ره حرم بودیم، با خانمش کل منطقه رو رصد کرده بود.
خانمها رفتند به سمتی و ما هم به سمتی.
یه اتاق بزرگ بود که حتی جای یک کوله هم وجود نداشت. تا چشم کار میکرد زائر بود که خوابیده بودند. اما نه تهویه ای و نه پنجره ای. تا حس میکردی بوی جوراب و نم و رطوبت و صدای خر و پف.
به احمد گفتم من خوابم نمیاد. شوق داشتم آخه. گفتم میرم پایین.
گفت پسر  دو شبه نخوابیدیا.
گفتم حله. بخواب. موقع نماز همدیگه رو همونجایی که الان بودیم ببینیم.


رفتم پایین. 
شرم داشتم به ضریح نزدیک بشم. بوی عرق و عرق سوختگی. حس خوبی نداشتم. احساس میکردم اگر با این لباس ها به ضریح بچسبم به تمامیت این مکان اهانت کردم.
روبروی ضریح تو فاصله حدود بیست متری نشستم و به ضریح نگاه کردم. کنارم یه عالمه زائر خوابیده بودن. 
فقط به اندازه یه پلک زدن، چشم هام رو بستم و باز کردم که یهو دیدم اندازه یه ارتش آدم روبروی من ایستادن و دیگه هیچ کس هم کنارم نخوابیده. 
اون آقایی که روبروم ایستاده بود چپ چپ نگام میکرد و حرف میزد اما صداش در نمیومد. لبهاش تکون میخورد اما هیچی نمیگفت. 
یعنی دارم خواب میبینم؟ خوب این چه خوابی میتونه باشه. چرا اینطوری ایستادن؟ یعنی نباید ضریح رو ببینم؟ چرا مثل نظامی ها ایستادن؟ مگه من دشمن اربابشونم؟  یه کم چشمهام رو مالیدم. آخه یهو از کجا ظاهر شدن؟ بقیه که اینجا خوابیده بودن چی شدن؟ یهو یه صدایی که خیلی بلند بود و انگار از پشت بلندگو پخش میشد شنیده شد که گفت: "الله اکبر".
 یهو همه دولا شدن و دستهاشونو گذاشتن رو زانوشون و زیر لب زمزمه کردن" سبحان ربی العظیم و بحمده" .
 فهمیدم که خواب نمیبینم. تو همون پلک زدن خوابم برده و زمان زیادی هم گذشته. و ملت ایستادن دارن نماز صبح میخونن.
چیزی نگذشت که همه رفتن سجده. و من موندم یه عالمه آدم که انگار به من سجده کردن و ضریح قرمزی که روبروم بود. 
انگار زمان ایستاد.
 همه چی تبدیل به عکس شد.
 شروع کردم به درد و دل.
 حرف زدم و اشک ریختم. 
حرف زدم و اشک ریختم و حرف زدم و اشک ریختم و حر زدم... که یکی زد رو شونه و گفت : صلوة صلوة....
اشکامو پاک کردم و پاشدم رفتم برای تجدید وضویی که بر اثر خواب، باطل شده بود.



این چند بخش که از بنده مطالعه کردید، که اگر مطالعه کرده باشید، بخشی از خاطراتِ پیاده روی اربعین، در کنار همسر بود، که تقدیمتون کردم. میدونم که کافی نبود و اونی نبود که باید باشه. اما همین هم به انتخاب همسرِ گرامی در اینجا نشر دادم. و الا اگر به من بود همه آنچه که داشتم رو به اشتراک میگذاشتم.
جزئیات خیلی زیاده. همه ی اونایی که شانس و توفیق این رو داشتن و رفتن، میدونن. جزئیات خیلی زیاده. لحظه به لحظه از خود گذشتگی، و یا بهتره بگم از خود برون آمدن است.
 خود سازی است.
 هر آنچه بیرون از آن مسیر بودید، با هرآنچه که در آن مسیر میشوید، زمین تا آسمون فرق داره. مهربانی را می آموزید و یاد میدهید. صبر می آموزید و یاد میدهید. توکل را خوب می آموزید و یاد میدهید. و .....
کلا از ابتدای مسیر تا انتهای آن حکمت است. اسمش پیاده‌روی ست و شکلش پیاده‌روی ست؛ اما ذات و نفسش چیزی بیشتر از یک پیاده‌روی و بیشتر از  ازخودگذشتگی و بیشتر از صبوریست. بطن و متنش خودسازی ست. خود آگاهی ست. و خدا شناسی ست. باید باشید و ببینید و لمس کنید تا بدانید که چه عرض میکنم.
ان‌شاءالله که در اربعین سال دیگر، همه ی عاشقان، همه ی اونایی که دوست دارند،  این توفیق نصیبشون بشه تا از این مسیر بهره کافی و وافی رو ببرند.
سه شنبه 18 صفر 1442/15 مهر 1399


میرزا مهدی
۱۵ مهر ۹۹ ، ۱۰:۳۸ موافقین ۴ ۳ نظر
با علی گفتیم و عشق آغاز شد
قبل از نماز صبح حرکت کردیم. کلا برنامه ریزیمون اینطور بود که موقع نماز مغرب هرجا که میرسیدیم نماز میخوندیم اگر جای خوبی بود میموندیم و اگر نه میرفتیم تا جای مناسب تری پیدا کنیم. قبل از نماز صبح هم بیدار میشدیم و راه میفتادیم و وقت نماز هرجا که جماعت برپا میشد ، میخوندیم و باز ادامه میدادیم. تا وقت طلوع و صبحانه.
از امام علی اجازه گرفتم که به زیارت آقازاده شون برم.
هر آنچه که درمورد این مسیر میدونستم همونی بود که تو کلیپ های تلویزیون نشون میداد. تصورم این بود که برهوته و خاک و زائرانی که پیاده میروند. تشنگی و گرسنگی و گرمای سوزان و یه عده که مدام در حال ماساژ دادن مردم هستند و یه عده هم واکس میزنند و همین. همین و همین.
اما نعمت بود و نعمت بود و نعمت.
قربانی بود و خیرات و حسنات. و این نفس ضعیفِ همیشه گرسنه که چشمش دنبال تنوع خیرات بود و تا قورت نداده به سراغ متاع بعدی میدوید. آن را بخورم چه مزه ایست و آن یکی چه مزه ایست و آن یکی خنک است آن یکی از داغی زیاد جگر آدم را جلا میدهد.
اما چه کنیم که قرارمون برای توقف فقط نهار بود و نماز. شام بود و نماز. و خواب بود و نماز. 
سنگ فرشهای یک محله را عبور کردیم به جاده اصلی رسیدیم. جایی که زائران دیگری که از پشت وادی السلام راهی شده بودند، با  ما هم مسیر میشدند.
 برای اینکه غرق در نعمات فراوانی که خدا برای زائران امام حسین تدارک دیده بود، نشویم، زدیم به کنار جاده. اینجا واقعا خاک بود و ماشین هایی که سبقت میگرفتند و انگار ناراضی از زائرانی که کنار جاده عبور میکنند، تازه با صدای بلند، خطاب به ما یه چیزهایی هم میگفتند.
کنار جاده اما پر بود از وانتهایی که پنهان از شلوغیِ مسیر اصلی، به مردم خیرات میدادند. انواع میوه های تابستونی. خنک و غیر خنک. و ما برای ساعتهای زیادی گُم شدیم در انواع خوراکی ها؛ و مسیر و سرعتی که تعیین کرده بودیم را فراموش کردیم.
احمد معلم بود و چند روز بیشتر مرخصی نداشت و باید به این مورد هم توجه میکردیم.
پس به خودمون اومدیم و راهی شدیم.
عمودها رو یادم نمیاد. اصلا توجهی بهشون نداشتم. سَرَم همیشه پایین بود و جای پای قدمهای زائران جلویی رو نگاه میکردم و خاکی که بر اثر قدمهایشان تا چند سانتی متری پخش میشد، توجهم رو جلب میکرد. تمام مدت و تمام مسیر به همین مورد نگاه میکردم و سعی میکردم جای پای اسرای کربلا، مخصوصا حضرت زینب سلام الله. رو تصور کنم.
دوست داشتم گرمای هوا رو در خودم جذب کنم و تا میتونم تشنگی رو تحمل کنم. زیر لب چیزهای نامفهومی رو زمزمه میکردم که فاز روضه برای خودم بگیرم و حالش رو ببرم. چفیه رو روی سرم انداخته بودم و پرچم کوچکی که از هیئت کوچولوی بابا برداشته بودم هم به کوله بسته بودم که اگر شد متبرکش کنم برگردونم به هیئت.
یا حسین یا حسین میگفتم و انتظار داشتم آقا امام زمان هم حس کنم.
توقعات بیجایی بود که با این تن و روح بی شرافتم، از خدا داشتم. منی که احساس میکردم قد و قواره ی خاک مقدس این مسیر نیستم.
هر از چند گاهی همسر صدایم میزد و میگفت مهدی اینو ببین. یا اونجا رو ببین و یا اینطرفو نگاه.
عراقی هایی که نشسته بودند و در هاونهای مخصوصی قهوه میکوبیدند. 
شتر هایی که به صف ایستاده بودند و منتظر بودند خونشان را فدای زائرانِ امام حسین کنند. 
چهارپایان دیگر هم همینطور. 
چادرهایی که نمونه ش رو فقط در عکسها و فیلمها دیدم و زائرانی که زیر سایه آنها استراحت میکردند 
و صدای معروف فنجانهایی که به هم میخورد و طعم قهوه شان را به رخ میکشیدند.
 و زنها و مردهایی که با بلندگوهای گران قیمت روی زمین نشسته بودند و چیزی را ضبط کرده بودند و تند تند پخش میشد و در واقعا تکدی گری میکردند.
دختر بچه ها و پسر بچه هایی که روی زمین زانو زده بودند و بسته های کوچک آب و یا تبق های کوچک خرما. در دستانشان گرفته بودند.
دختر بچه هایی که قطره ای عطر هدیه میکردند. همسر حاجی که ما رو به این راه کشونده بود، قبلا به من درمورد این بچه ها گفته بود. برای همین تمام تلاشم رو میکردم روی اون بچه ای که با او چشم در چشم میشم رو زمین نندازم. آب، عطر، غذا، و....
مادر پدر هایی که به وقت غذا، به اصرار ما را به سفره خود دعوت میکردند و مدام تکرار میکردند: طعام طعام.{لینک}
نماز جماعت. صلوة. جماعت.
***
روز دوم پیاده روی بودیم که احساس کردم زیر انگشت پای راستم میسوزه. جورابمو درآوردم دیدم یه تاول ریز داره خود نمایی میکنه. بهش اهمیتی ندادم که ای کاش میدادم. چون هنوز به ظهر نرسیده، کل کف پای راستم شده بود تاول و یه سوزش خفیف هم در پای چپم ایجاد شده بود.
خودم رو باختم. پس بقیه راه رو چی کار کنم؟ چهره ی همسر غمناک شده بود و با ترحم به من نگاه میکرد. چندین بار علیرغم میل باطنیم زیر پای من زانو زد و تاول ها رو پانسمان کرد. میشست و خنک میکرد و باز پانسمان رو عوض میکرد. این وضع تا نزدیکهای غروب ادامه داشت که دیگه تاب نیاوردم و نشستم و گفتم شما برید. 
احمد مخالفت کرد و گفت نمیشه که. باید با هم بریم. امشب همینجا میمونیم تا ببینیم چی میشه.
همسرش گفت من هم خسته شدم. اصلا بیایم با ماشین بریم یه ربعه میرسیما.
همسرم به من نگاهی کرد و گفت چی میگی؟
گفتم با ماشین برم؟
گفت آره .دوست ندارم ولی چاره چیه با این پات؟
گفتم جدی میگی؟ یکی بانی شده و من رو فرستاده برای مسیر کربلا. منو فرستادن پیاده روی. آقا به این شکل طلبیده. اونوقت با ماشین برم؟
همسر گفت: منم ته دلم همینه ولی خوب آخه پاهات...
خلاصه از اونها اصرار و از من انکار.
فقط یادمه که حدودا هفتصد عمود مونده بود تا اول کربلا.
وضعیت پاهای من طوری شده بود که هر ده دقیقه صدمتر بیشتر نمیتونستم پیش برم. بعد از شام به همسر گفتم. من امشب تا دویست عمود رو میرم. پاهام که گرم بشه دیگه تاول ها اذیت نمیکنن. تو با احمد و خانمش با ماشین بیاید و  عمود 1000 موقع نماز ظهر منتظرم باشید. یعنی ادعا کردم که تا فردا ظهر با این پاها میتون سیصد تا عمود رو گز کنم.
گفت باشه به احمد میگم. ولی من و تو با هم میریم. 
اینبار من اصرار کردم و او انکار.
هیچ تصوری درمورد عمود 1000 نداشتیم.
 چیزی حدود سیصد تا باید میرفتیم. و من با این پا فقط دوازده یا سیزده ساعت وقت داشتم. مطمئن بودیم که شدنی نیست. ولی تا جایی که توان داشتم باید میرفتم و واقعا اگر مجبور میشدم باید ماشین میگرفتیم. به همسر گفتم نهایتا صبح به بچه ها میگیم به جای هزار،  هشتصد پیاده بشن و منتظر بمونن.
بسم الله گفتیم و حرکت کردیم. صفای پیاده روی در شب هم تجربه کردیم. آدمهایی که واقعا تشنه هم میشدند، آبی برای خوردن نداشتند. چون هم تانکرها خالی بود و نه کسی بود که بسته های آب، تعارف بزنه.
نزدیکای صبح برای بار چندم از پاافتاده بودم. اون یکی پام هم وضعیتش حاد شده بود و کلا میخکوب شده بودم رو زمین.  از همسر خواستم که بایستیم تا پاهام هوایی بخورن. پسر نوجوونی که تنها سفر میکرد، روی صندلی کناری نشسته بود و گفت آقا نخ سوزن دارید؟ دگمه یقه م افتاده میخوام بدوزم. همسرم هم نخ سوزنش رو درآورد و نخ رو به سوزن کشید و کار بنده خدا رو راه انداختیم. همونجا نماز خونیم و باز راهی شدیم.
آفتاب طلوع کرد.
 همونطور در راه نون و پنیری خوردیم و ساعتهای حدود هشت بود که احمد به گوشی همسر زنگ زد و گفت کجایید؟ یادمه همسر گفت عمود هشتصد و هفتاد.
از اینطورف به همسر اشاره میزدم بگو به جای هزار ، نهصد از ماشین پیاده بشن. من دیگه نمیکشم.
 که نمیگفت. انقدر نگفت و آخرش هم قطع کرد. گفتم چرا نگفتی بهشون؟ گفت اونا زودتر حرکت کردن و الان عمود 1050 ایستادن.
با این پایی که من داشتم تصور همون پنجاه تا عمودی که جلوتر از قرارمون رفته بودن، باعث شد که خستگی بر من چیره بشه.
 نِشستم. 
گفتم چرا آخه؟ گفتیم هزار که.
گفت من چی کار کنم حتما حواسشون نبوده 1050 پیاده شدن. 
گفتم خوب تا ظهر وقت داریم. صد هشتاد تا دیگه داریم.
 یعنی یه چیزی اندازه اون راهی که از هم جدا شدیم و امدیم.
عصبانی شدم گفتم گوشی رو بده من زنگ بزنم احمد بهش بگم مرد حسابی به استراحت ما فکر نکردی؟ از دیروز صبح بیداریم. شما شب خوابیدید و ما راه اومدیم و ...
همسر گفت نکن مهدی... یادت بیاد الان کجایی و برای چی اومدی...
داشتم گند میزدم به اوضاع روحی خودم. داشتم با عصبانیتم همه چی رو خراب میکردم.
بسم اللهی گفتم و متوسل شدم به حضرت زینب و گفتم یا حضرت زینب! نذار بمونم.
ساعت نزدیک 10 بود که احمد زنگ زد ما حرکت کردیم و تو عمود 1235، موکب شهر خودمون رو پیدا کردیم... بیاید اونجا.
 و من واقعا نمیتونستم درک کنم این رفتارش رو.
 هنوز به عمود هزار هم نرسیده بودیم داشتم غصه ی 50 عمود اضافه رو میخوردم که گفت بیاید 1235. یعنی 285 عمود اونور تر از قرارمون. یعنی منی که قرار بود با این پا فقط سیصد تا عمود رو گز کنم و بعد استراحت کنم، الان شده بود 585 عمود. خشم تمام وجودم رو گرفته بود. اما خوب بالاخره باید این راه رو میرفتم دیگه. این چیزی بود که مدام به خودم میگفتم. نیمی از وجودم میگفت ولش کن مهدی یه تاکسی بگیر بقیه رو با ماشین برو. به فکر این زن هم باش. نیم دیگه ی وجودم میگفت از خجالت این زن بعدا در میام، من باید هرطور شده پیاده مسیر رو طی کنم. ولی در هر دو صورت، خشم بر من غالب بود و همسر هم چسبیده به من راه میومد که یه وقت نیم قدمی عقب نمیونه و باعث بشه خشمم فوران کنه. یه جورایی طفلکی ازم ترسیده بود.
انگار یکی خیلی یواشکی، طوری که مثلا میخواد (استغفرالله) خدا هم نشنوه، تو دلم گفت: مهدی مورد آزمایش قرار گرفتیا... این یعنی مورد لطف هم قرار گرفتی مواظب باش باز خرابکاری نکنی. چه خبره این همه خشم؟ فکر کردی کجایی؟ داری چی کار میکنی؟ 
تا این رو شنیدم. کوله م رو رو شوم انداختم بالاتر و به همسر گفتم توانش رو داری؟ گفت اگه ما رو نزنی آره. تو داری؟ گفتم دارم. پس بسم الله گفتیم و سرعتمون رو تند تر کردیم. و بکوب رفتیم.
بالاخره یه کم بعد از نماز ظهر رسیدیم 1235.
احمد خودش برامون شربتی آورد و همسر رو به موکب خانمهای شهرشون معرفی کرد و به منم گفت بیا. 
پاهام دیگه مال خودم نبودن. به حرفهام گوش نمیدادن. محوطه موکب پُر بود از سنگریزه های نسبتا درشت که من برای راه رفتن روی اونا مشکل داشتم.
ولی باید عبور میکردم.
احمد گفت نهار خوردین؟ چپ چپ نگاش کردم و گفتم من خوردم ولی فاطمه نخورده، به خانمت بگو...
نگذاشت حرفم تموم بشه که گفت براتون نگه داشتم. بعد خندید و گفت شامپوتو میدی برم حموم؟




میرزا مهدی
۱۴ مهر ۹۹ ، ۱۵:۴۱ موافقین ۵ ۳ نظر

طلبیده شدم:

فضای روحیم کلا عوض شده بود. من دیگه اونی نبودم که تا یکی دو سال پیش میشناختن. نزدیک اربعین که میشد و وقتی مینشستم پای تلویزیون و تصاویر زائران و پیاده‌روی رو میدیدم، یه بغض غریب گلوم رو فشار میداد. من کجا و این حس و حال کجا؟ منی که برای از دست دادن عزیزترین های زندگیم، حتی یه قطره اشک هم نریخته بودم، الان طوری شده بودم که تصویر به تصویر و صحنه به صحنه نفسم تنگ تر میشد و چشمام داغ تر.

حتی یه درصد هم فکر نمیکردم که گذرم به اون مسیر بخوره. 

من؟ من کی باشم که لابلای جمعیتِ عاشق ابا عبدالله بخوام قدم بزنم؟ اصلا قد و قواره من به این حرفها نمیخورد. همیشه خودم رو سرزنش میکردم که انقدر بیچاره ای که حتی بعد از سی و هفت هشت سال زندگی، یه بار امام رضا(ع) طلبیده‌ت و اون هم تمام وقتت رو تو بازار و خرید سوغاتی سپری کردی. سفر پیاده روی اربعین و اون کلاسِ حکمت و معرفت، برای من حتی خواب و خیال هم نبود و خلاصه میشد به تصاویر تلویزیون و همون بغضِ غریب.


هنوز محرم سال 1397 تموم نشده بود که زنگ تلفنم به صدا دراومد و یه دوستی که همیشه حس خوبی بِهم میده، خیلی ذوق زده و بی مقدمه گفت: «نظرت درمورد سفر مشهد چیه؟» گفتم «سلام حاجی. ولی کِی؟» تند تند گفت: ]«سلام سلام. حالتون خوبه؟ خانم خوبن؟  تو همین هفته» 

نگاه به همسرم کردم و دیدم داره وحشت زده نگام میکنه. انقدر متعجب بودم که بنده خدا فکر کرده بود دارم خبر بد میشنوم. مخصوصا که به دوستِ پشت خط هم گفته بودم "کِی؟"

گفتم «من که از خدامه ولی راه دوره ما چطوری جا بشیم؟»

گفت «با قطار راحتین یا اتوبوس؟» گفتم «هرچی شما راحت ترین.»

گفت: «نه خوب شما بگو. ما که نمیخوایم بیایم.»

چشمام گرد شده بود و تازه متوجه شدم که میخواد من و همسر رو بفرسته مشهد.

خلاصه تدارکش رو دیده بودند و قصد داشتند ما رو شرفیاب کنند به زیارت حضرت رضا علیه السلام. 

در پوست خودم نمیگنجیدم. بهشون گفته بودم حاجی من دستم خالیه. گفتند «حتی پول خورد خوراک و تو راهیتون هم یه بانی قراره بده. شما اصلا دست تو جیبتون نکنید.»



اون شب رو تا صبح نخوابیدم.


عکس متعلق به همون سفر مشهد میباشد


یاد ده بیست رو پیش افتادم که باجناقم قول داده بود و برنامه ریزی کرده بود که تاسوعا با ماشینش ما رو ببره مشهد و زده بود زیرش. 

یاد شب تاسوعایی افتادم که تا صبح بیدار مونده بودم  و مدام غصه میخوردم که با دلم قرار حرم امام رضا رو گذاشته بودم و به خاطر بد قولی باجناق، خوابیدم تو اتاق خواب خونه م و به سقف نگاه میکنم. دلم آشوب بود و به خودم قبولونده بودم که آقا نخواسته تو چنین شبی-تاسوعا- در محضرشون باشم. 

بعد از تماس حاجی، با تا صبح بیدارموندم و پیش خودم فکر میکردم یعنی امام رضا جواب غصه های اون شبم رو داده؟

صبح شد و از شوق سفر مشهد و خیرِ بانی ای که نذاشتند بفهمیم کیه، به همه اهل خانواده خبر دادم. بال درآورده بودم. آخه من تو عمرم یه بار بیشتر نرفته بودم زیارت که نتونسته بودم بهره هم ببرم.

در همین حال و هوا بودم که حاجی زنگ زد.

«سلام پاسپورت داری؟»

آب گلوم رو قورت دادم. گفتم «برای چی؟»

گفت «داری؟»

گفتم «حاجی خیر باشه.»

مثل همیشه که میخواد سر به سرم بذاره یه کم مِن و مِن کرد و (شبیه اینکه به یه بچه بخوای یه چیز شگفت انگیز نشون بدی و بگی "دی دی دی دینگ") گفت: «کربلا نرفتی. نه؟»

نِشستم. 

اینبار همسر واقعا ترسید. با کارد و سیب زمینی ای که دستش بود هراسان اومد کنارم و گفت «چی شده؟»

با دست به علامت هیس بهش اشاره زدم و حاجی پشت خط گفت: «قبل از اینکه عازم مشهد بشی، برای پاسپورتت اقدام کن. میخوان یه عده رو که تا حالا کربلا نرفتن راهی کنن. من شما رو هم معرفی کردم. خانمت قبلا رفته؟.»

گفتم: «آره رفته ... آخه حاجی....»

همسر اینطرف میگفت: «مشهد کنسل شد؟»

حاجی اونور خط گفت: «پس امام حسین فقط شما رو طلبیده .»

دیگه هیچی نمیفهمیدم. به هر صدایی که از اونور خط میشنیدم فقط میگفتم چشم. 

نمیفهمیدم چی میگن و من مدام میگفتم چشم

تلفن رو قطع کردم و متوجه حال و اوضاع همسر شدم که کنارم نشسته و دستش رو گرفته به صورتش و منتظره خبر بد رو بدم تا بزنه زیر گریه.

هراسان گفت: «چی شده مهدی؟ »

گفتم: «میخوام برم کربلا.»

همونطور که نشسته بود یه کم تو چشمام خیره شد و یه لبخند نرمی زد و بعد بلند شد و رفت.

همونطور شل و وارفته نشسته بودم و به صدای روضه ای که از تلویزیون پخش میشد گوش میدادم.

بعد از یکی دو دقیقه همسرم اومد بیرون و با تمام حسرتی که میتونست از خودش نشون بده گفت: «تنها بری یعنی؟من چی پس؟»


هیچی نگفتم اما تو ذهنم داشتم این نگاهِ همسر  رو در حال بدرقه کردنم، تصور میکردم که چطور میتونم ازش بگذرم. این شد که تو دلم گفتم : «یا امام حسین! با هم دیگه.... دوتاییمون.»

ده ثانیه نشد که حاجی زنگ زد و گفت: خانمت هم اگر میخواد بیاد، باید هزینه ش رو خودش بده. چون قبلا کربلا رفته و این هزینه شامل حالش نمیشه./.




میرزا مهدی

اینجا رو حتما خواندید، اگر نخواندید، حتما بخوانید.

نوشتن ماجرای خنده‌دار عید قربونی که گذشت رو فدای توصیه برادر عزیزم آقا جواد انبارداران می‌کنم و ایشون رو واسطه میکنم بین شما و آن پویشی که ایشون معرفی کردند که نه میدانم مُحرکش کیست و نه میدانم نام صاحبش چیست.....

با ایشون همراه باشید لطفا.... (هستید حتما. من دیر لود شدم) آدم مطمئنی‌ست. من تأییدش میکنم D: 

میرزا مهدی
۱۱ مرداد ۹۹ ، ۱۷:۲۶ موافقین ۱۳
«زمان»

در عجبم به هم زمان میدهیم بی آنکه بدانیم این ارزنده‌ترین نعمت خداوند را به بازی گرفته ایم و دست به دست میکنیم، در حالیکه نمیدانیم فریب آن را خورده ایم که دیده نمیشود. پس چون دیده نمیشود حتما بی ارج و ارزش و ناچیز است.


سلام ذوستان!

لطفاً نظرتون درمورد  "زمان" رو بگید و اینکه چی میشه گاهی متوجه حضور و اهمیتش میشید و گاهی به باد فراموشی میسپاریدش.


بعدا نوشت: التماس دعا برای دوستان گرامی: ایشون و ایشون و ایشون


میرزا مهدی
۰۷ مرداد ۹۹ ، ۱۳:۰۰ موافقین ۱۱ ۱۶ نظر

سلام

به قول دوست گرامی "آقای سر به هوا" و سفارش دست و پاشکسته ی عزیز دل و نور چشم همه ی ما "آقا جواد انبارداران" ملقب به "هیس"، چالش مرام نامه  و  چالش مرامنامه  

نقطه سرِ خط
اینجانب هم یه چیزهایی رو عرض میکنم که شاید خواندنی باشه.
1- همیشه با لبخند وارد میشم و با لبخند میخونم و با لبخند میبندم و میرم پیِ کارم. هر کس هم که این لبخند رو خرابش کنه.."چیز" بشه.
2- عاشق مطالبی هستم که نظراتشون بسته ست. به طرز اعجاب انگیزی صاحبان این "وبالیگ"(؟) هان؟
    وبلاگها برام قابل احترامن. چون مجبور نیستی براشون نظر بذاری و میتونی در سکوت بخوانی و با همان لبخند بزنی به چاک.
3-راستش نظر گذاشتن برای مطالب دوستان کار سختی نیست اما نظری در خور و شایسته و در مقام مطلبی که میخونیم، کار بسیار سخت و دشواریه. لااقل برای منِ حقیر که اینگونه ست.
4-ولی بر عکس اگر تعداد نظراتِ امروزم با دیروزم، حتی یک دونه هم اختلاف داشته باشه و کمتر باشه، نابود میشم. اصلا میریزم به هم. بعد میرم گزینه حذف وبلاگ رو میزنم و بیست چهار ساعت خودم رو شکنجه میکنم و میام دوباره غیر فعالش میکنم. (هرچی بگید خودتونید!)
5-از نظرات خصوصیِ غیر ضروری واقعا بیزارم. چون حتما و باید جواب داده بشه و اغلب موارد جوابی براشون ندارم. اینکه بعد از یه مدت غیبت یه عده عزیز جویای حال آدم میشن، جزو اون موارد قرار نمیگیره. اتفاقا اینها بیشتر انرژی میدن
6-راستش من عاشق نوشتنم. گاهی که امکانش نیست، صدام رو ضبط میکنم که اون چیزی که در ذهنم جرقه زده،  فلنگ و رو نبنده و دَر نره. من  خیلی وِلِنگ و باز مینوشتم. دوست دارم اینطور نوشتن رو. ولی این روزها چیزی در درونم تغییر کرده که نمیذاره راحت بنویسم. در حال کلنجار رفتن با خودمم که تغییر رو بپذیرم و یا همونطور که دوست داشتم بنویسم، بنویسم. دچار یک پارادوکسم. چیزی شبیه رقصیدن در عزای امام حسین علیه السلام/. به رقص نیاز دارم چون قِر تو کمرم فراوونه اما قصدم اهانت به ارباب هم نیست. زمان برای من این روزها تماماً در یک چرخه ی یک تا دهم محرم، پرسه میزنه.(استعاره کامل بود)
6 و نیم-همسرم همه ی مطالب من رو میخونه. و اگر چیزی هم از قلم بیفته خودم براش میخونم. عاشق نوشتنِ من نیست. اما به عشقِ نوشتنِ من عشق میورزه(چی گفتم ؟؟؟) از اینکه دوست دارم بنویسم، دوست داره بنویسم.(هان؟) ولش کنید اصلا. نظرات رو دوست داره بخونه. و گاهی به واکنش دوستان مخصوصا روی مطالب طنز، کلی میخندیم. هنوز نمیدونم بعضیا چطوریه که همسرانشون نمیدونن مینویسن و نباید هم بدونن. (اصلا منظورم شخص خاصی نیستا) 
6 و هفتاد و پنج-مامانا بچه هاتونو نفرین نکنید. حتی الکی و لفظی و گذرا....
7-مطالبی که باعث بشن کمی لبخند رو از روی لبهام برچینه، تو همون دو سه خط اول، رهاش میکنم. نه لایکی و نه نظری. ولی تمام مطالبی که میخونم قطعا یا لایک میکنم و یا دیس لایک. حتی اگر نظر ندم. شک نکنید.
8-دوست دارم نظرات وبلاگم رو ببندم. خیلی دوست دارم ببندم. خیلی بیشتر دوست دارم نظرات خصوصی همیشه بسته باشه . ولی راه ارتباطم با چند رو نفر رو نمیخوام از دست بدم.
9-توهین، تهمت، دروغ، بی احترامی به جدیدترها و کوچکترها، واقعا خون من رو به جوش میاره که شاید بعضی ها یادشون بیاد که یکی دو نفر چوبش رو خوردن.
10-از نظر شخص خودم این مرام نامه هم میتونه به نوبه ی خودش"خوب که چی گونه باشه" میشه تهش خوند و گفت: خوب که چی مثلاً/
همین/.
آهان یه چیز دیگه
11- چند نفری هستند که وقتی وارد میشم اول نگاه میکنم ببینم مطلب گذاشتن یا نه. اول اونا رو میخونم و بعد میرم سراغ بقیه. اسامیشون هم میگم.
سکوت. فانوس. هومورو. آبلوموف. حبه انگور. حبکده. سیاهه های یک پدر.عین لام. شهر آشوب، سبوی گرامی و بخاریِ عزیز که با دعوتنامه ایشون عضو سرویس بیان شدم....
میرزا مهدی
۰۸ تیر ۹۹ ، ۰۹:۱۷ موافقین ۱۳ ۲۱ نظر

یک سوال که تمنا دارم غیر متعصابانه، و فقط با درگیر کردن احساسات و منطق، پاسخ بدید. میتونید به صورت ناشناس شرکت کنید و باید عرض کنم که نظرات پس از تأیید نمایش داده میشود.

تأکید میکنم متعصبانه پاسخ ندید و صورتِ مسئله رو زیر سوال نبرید.|حتی شما دوست عزیز!|

سوال:    

        چه می‌شد اگر بر این باور می‌رسیدید که دنیای دیگری-بهشت و جهنم- وجود ندارد و هر آنچه تا بحال درمورد دنیای پس از مرگ و محشر و قیامت و غیره گفته شده، کذب بوده است.

چه تغیری در شما ایجاد می‌شد اگر؟؛ مسیر زندگیتون چقدر تغییر می‌کرد اگر؟؛ رنگ و لعاب زندگیتان چقدر تغییر می‌کرد اگر؟؛ پوشش؟؛ حرف زدن؟؛ رفتار؟؛ اعمال؟ و .......

تأکید میکنم هیچ استدلالی بر اینکه قرآن چه فرموده و پیامبران و معصومین چه گفته اند، لازم نیست. فقط نظر شما به عنوان یک انسان در این دنیاست که برای این مطلب مهمه.

لطفا شرکت کنید و پشت گوش نندازید.

تمام این ذهن‌خوانی‌هایی که اینجا قرار می‌دهم، در بخشی از مسیرِ حرکتم برای رسیدن به کمال، مدد رسان هستند. پس دریغ نکنید. علی یارتون.....

ذهن‌خوانی پنجم



پی‌نگاری:


میرزا مهدی
۰۱ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۱:۵۳ موافقین ۱۰ ۵۳ نظر

سلام! 

چقدر فکرم درگیر شد با این سوال. هر بار که می‌نشستم و فکر میکردم، کوهی از خواسته‌ها و تمایلات ایجاد میشد که بعضی دست نیافتنی و بعضی دیگر سخت، با مسیری دور و طاقت فرسا بودند.

خوب باید ده تا از خواسته‌ها رو بر میداشتم و به عبارتِ صحیح‌تر گلچین می‌کردم و به دعوت دوست عزیزم "حامد" می‌نوشتم در این دفترِ دردسر ساز.

خوب اولین خواسته و یا کاری که دوست دارم قبل از مرگم انجام بشه و یا اتفاق بیفته، خدمت کردنه.

1-«خدمت به خلق خدا. اصلا اهمتی نداره که آدمهای طرف مقابلم از خوبها باشن یا بدها. اما هر بار و هر لحظه از خدا میخوام مرگم ساده و دمِ دستی نباشه. آرزو دارم که مرگم دلیلِ ملموسی داشته باشه و دلیلش هم خدمت باشه. شاید ته دلم بخواد بوی شهادت هم داشته باشه اما اگر نشد هم نشد. مرگی باشه که در نهایت، لبخند خدا رو لااقل برای یک بار هم که شده نسبت به خودم داشته باشم. شکل و شمایلش رو نمی‌دونم اما شاید در حال نجات یک فرد تصادفی از ماشین.شاید در حال نجات یک آدم از زیر آوار. و یا صانحه آتش سوزی و یا نجات شخصی از دست اشرار و ....» (حالا انگار مثلا من در گروه امداد و نجات دارم کار میکنم)

(همیشه آرزو داشتم مایه افتخار و سربلندی اول پدرم و بعد مادرم باشم. مثل همه دوست داشتم وقتی خواهرهام از من اسمی به زبان میارن، پُز بدن و به خودشون ببالن. نشد که بشه. تقریبا چهل سال گذشت و نشد)

2« افتخار آفرینی برای پدر و مادرم. چقدر خوب میشه که با اولی در هم آمیزن و چیزی شبیه مثلاً"اهدا اعضاء" بدنم برای آدمهایی که هنوز امیدی به زندگانی‌شان هست، باشد»

(نمیدونم گفتنش صحیحه یا نه ولی تا چند سال پیش زیارت حرم امام رضا(ع) هم برایم اهمیت نداشت. نه هیئتی، نه امام حسینی (ع) نه اربعینی ، نه حماسه ای نه سینه زنی و عزاداری ، اما امروز لحظه ای نیست که از خدا نخوام توفیقی نصیبم کنه برای)

3« زیارت خانه ی خدا و مرقد حضرت نبی اکرم(ص) و امام حسن مجتبی(ع) و قبرستان بقیع و حضور در نزدیکترین نقطه به نَفَس مبارکِ مادرِ همه‌ی ما، حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها)»

(وَ أَعُوذُ بِکَ، یَا رَبّ، مِنْ هَمّ الدّیْنِ وَ فِکْرِهِ، وَ شُغْلِ الدّیْنِ وَ سَهَرِهِ،.....     قرض دارم یه عالمه دِین به گردنم هست که باید ادا بشه. دوست ندارم مرگم فرا برسه و چشمم رو ببندم و اگر یه درصد کسی هم خواست سوگواری کنه، برای بدبخت شدنش از مالِ از دست رفته‌ش باشه و  قرضی که به گردنش افتاده. پس دلم میخواد)

4« ادای دِین کامل کنم و قرضهام تموم شده باشن و در نهایت حق الناسی به گردن نداشته باشم. حق الناس مالی و معنوی. چقدر حلالیت لازم دارم خدا! »

5« یه عالمه آدمکهای بلاتکلیف وجود دارند که توسط من خلق شدند و نمیدونم چطوری کار و زندگیشون رو به سرانجام برسونم. دلم میخواد لااقل داستان و داستانک‌هایی که شروع کردم به سرانجام برسن» (و همه رو تقدیم کنم به همسرم. تصور  اینکه بمیرم و اون آدمکها تا ابد معلق بمونن و هیچ کس هم ازشون خبری نداشته باشه که بتونه از اون سردرگمی نجاتشون بده، آزارم میده)

6« برم یه رستوران گرون قیمت و از اونجایی که قرار نیست پولی بدم، بدون رو دربایستی و بدون اینکه نگران باشم کسی منو ببینه، تا سرحد مرگ بخورم.» آخ اگه همین یه دونه برآورده بشه برام بسه.» پنج تای قبلی رو نمیخوام D:

7« زندگی همسرم رو بتونم برای بعد از مرگم تأمین کنم» (فکر کنم برای همین یه مورد تا سیصد سال دیگه زنده بمونم. چون فکر نکنم بتونم عملیش کنم.)

8« مشهور بشم»

(اگر یک نفر را به او وصل کردی، یقیناً یقیناً تو سردار یاری..../. خیلی دوست دارم به این مقام و سواد و دانش و معرفت برسم که بتونم لااقل توجه یک نفر آدم غافل رو به حضور مبارک حضرت قــــــــــــــــــآئــــــم جلب کنم.)

9« لااقل یک کار کوچک در حد توان خودم برای حضرت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه شریف) انجام داده باشم یعنی یه غیر ممکن رو برای خودم ممکن کنم »  (یعنی لبخند حضرت، به آدم سخیف و پَستی مثل من)

10« و آخری اینکه قبل از آخرین بسته شدن چشمم، *حذف شد*»


میرزا مهدی
۳۰ فروردين ۹۹ ، ۱۱:۵۲ موافقین ۱۲ ۲۳ نظر

سلام 

راستش برای "پویش درخواست از بیان، من ریش و قیچی رو داده بودم دست خودْتون. (لینک)

اما باز دوستان لطف داشتن و خواستن نظر بنده رو هم بدونن.(لینک)

حقیقتاً من نه سررشته ای دارم و نه توان مالی دارم و نه ابتکار عمل دارم و نه خلاقیتی که بخوام پیشنهاد بدم تا «آنهایی که نیستند و ما تصور میکنیم هستند را به وجود بیاورم» و از ایشان تقاضایی هم داشته باشم.

گفتنی ها گفته شده و خواستنی ها خواسته.

شاید فهم و درایتِ منِ حقیر به کمال نرسیده که فکر میکنم "بیان" همینی که هست، هست و کم و کسری هم ندارد.

شاید کم توقع بودن و عدمِ وجودِ نیازهای واقعیِ یک بلاگر، در من، باعث میشه که فکر کنم "بیان" همانی که باید باشد، هست.

نمیدانم چه چیزی لازم است داشته باشم که در این محیط کمبودش و نبودش آزارم بدهد؟

"بیان" همین است که هست.

محتویاتِ سفره‌ی صبحانه‌ی خانه‌ی من نان بیاتِ دیشب و پنیرِ ساده و چای تلخِ بدون شکر است. همین است که هست. حالا شما بیایید پویش راه بیاندازید و چالش برانگیزید و زمین و زمان را به هم بدوزید که مربایت کو و کره چرا نداری و شیر و خامه و سرشیر و عسلت کجایند؟ بعد صندوق خیریه راه بیاندازید که این مقدار برای عسلت و این برای مربایت و این برای نان تُست و تازه ات./

وقتی که نمیدانم و نمیخواهم و میلم نمیکشد و بارها و بارها چه به صورت انفرادی و جمعی و گروهی و پویش‌وار و چالشانه(؟) از در و پنجره و صندوق پستی و صدقات و چه و چه، فراخوان دادید که بیا تا کمت کنیم و من این گوش مبارک را در، و آن یکی را دروازه کردم و به روی مبارک خودم هم نیاوردم که میهمانان من به نان و پنیر راضی نیستند، تکلیفتان روشن است دیگر. همین است که هست.

بروید سر سفره‌ آنی که توانش را دارد و یا عزتش را ندارد و دستش را به سمت شما دراز میکند تا کمکتان را پذیرا باشد.

آنجا هم تخم مرغ آبپز هست و هم انواع لبنیات و عسل و مربا و چای شیرین.

"بیان" هم توانش همین نان و پنیر است و چایِ تلخ و نان بیاتِ چند سالِ پیشش.

تعلق خاطری هم از هیچکدام ما نمیخواهد. که منتی سرش باشد که بمانیم یا برویم.

"بیان" هم مثل همه‌ی ما یا لااقل اکثریت ما، ممکن است وقتی ببیند طرفدارانش از او دور میشوند، فکر چاره ای کند. شاید البته. فقط ممکن است.

چیزی که مُسَلم است این است که فعلا برایش نه من مهم هستم و نه درخواستم و نه پویشِ چه کاری از دستم بر میآید.

چند سفره به شما معرفی میکنم.

بلاگ اسکای

بلاگفا

پرشین بلاگ

میهن بلاگ

حتی اینستاگرام که دیگه از ارسالِ عکس پا رو فراتر گذاشته.

توئیتر و .....

چه کار دارید به "بیان"؟

همینطور خوش است. دست از سرش بردارید.

وطنی‌ست. 

از آن نوع وطنی های بدون گارانتی که خریدیم و چشیدیم و معتادش شده ایم و انقضایش به هم به  سرآمده و نباید دنبال صاحبش بگردیم....

و اینکه چرا دیگران دیگر نمی‌نویسند؟

یک عده ی خیلی زیادی از دوستانی که دیگر دست به قلم نمیشوند، قبلا خودشان از سر این سفره بلند شده و اند و عطای "بیان" را به لقایش بخشیده اند.

یک عده ی کمی هم که فعلا درگیر مسائلی هستند که تا می آیند بنویسند، میبینند پانصد شانصد(؟) نفر قبل از اون نوشته اند و دیدگاه ها و نظراتش را هم آویخته اند. چیزی شبیه کرونا و مسئله ی روز همه. سیل. اقتصادِ داغان و .......

یه عده هم اینترنتشان تمام شده و اولیای محترمشان در این بازار کسادی، ترجیح میدهند نان بخرند تا اینترنت برای طفلانشان.

خلاصه کلام اینکه"بیان" حالش خوبه. با همین فرمون و گاز حرکت کنید و پدال را هم فشار ندهید که یاتاقان نزنه یه وقت خدایی نکرده. دیگه همین دیگه. این که "بیان" است. از این وطنی ها، آدم زنده ش هم داریم که نباید بیش از حد توانش ازش انتظار داشت... بگم؟

والسلام و علیکم و رحمة‌الله و برکاة



میرزا مهدی
۰۶ فروردين ۹۹ ، ۰۲:۴۹ موافقین ۱۳ ۱۲ نظر

امروز جمعه بیست و سوم اسفند سال نود و هشت شمسی بالاجبار مجبور شدم از خونه بزنم بیرون و برم به سمت بازار.

فصل، فصلِ ماهیگیری و فراوونیِ نعمتِ دریاست. همه ساله در چنین روزهایی بازار پر از مسافره و هیچ ماهی‌ای روی زمین نمیمونه.

به بازار که رسیدم بدون اینکه تعجب کنم با مغازه‌های بسته مواجه شدم. تنها ماهی‌فروشان باز بودند و تک و توک مسافرانی که بدون توجه به هشدارهای بهداشتی، از مرز استان خودشون خارج شده بودند و به بابلسر اومده بودند.

دور یه ک خانم ماهی‌فروش شلوغ بود و سرِ قیمت چونه میزدند. به یه پیرمردی که پشت همه ایستاده بود گفتم: «چند میگه؟» یکی دوثانیه نگام کرد و سکوت کرد و هیچی نگفت.

پیش خودم گفتم »حتما گرون میگه که ملت نمیخرن ازش،» راهمو گرفتم و دور میشدم که شنیدم یکی پشت سرم داره آروم میگه: «مرتیکه خودش قیمت نمیپرسه، به من میگه چند میگه؟» فهمیدم داره درمورد من حرف میزنه. برگشتم دیدم همون پیرمرده‌ست. ایستادم نزدیک شد و گفتم«پدرجان ناراحت شدی؟» محکم با کف دست کوبید به سینه م و گفت «گمشو» شوکه شدم یهو. گفتم «چه طرز رفتاره؟» با زبان مازندرانی گفت: «برو تا نزدم یه بلایی سرت نیاوردم» یه نگاهی به کارگرانی که مشغول ساخت فاز جدید بازار روز هستند و متوجه گفتگوی من و پیرمرد شدند انداختم و جلوتر رفتم و گفتم« بیا بابا جان اگه آروم میشی بزن یه بلایی سرم بیار» یهو هجوم آورد سمتم و با جفت کف دستش ضربه زد به قفسه سینم‌م دو قدم به عقب رفتم و تعادلم رو از دست دادم و با پشت خوردم زمین. فکر نمیکردم وقتی بهش بگم بزن، بزنه.  کف دستم روی زمین ساییده شد و دستکشم از بین رفت. یه آن دلم برای خودم سوخت. چرا من باید درمقابل ریش سفیدش سکوت کنم؟ بلند شدم و ایستادم و دستکشم رو درآوردم و نگاش کردم گفتم «الان راحت شدی» گفت «برو نذار بیام جــ.ــرت بدم برو» همونطوری ایستادم و نگاش کردم و دوست داشتم صورتم رو از پشت ماسک ببینه بلکه دلش به حالم بسوزه. چیزی نگفتم. از کنارم عبور کرد و یه فحش بد داد و رفت.

جلوتر که رفتم دیدم رفت پای بساط ماهی‌های خودش. چرا متوجه نشدم از کسبه‌ی بازاره؟ به ماهی‌فروشایی که کنارش بودن سلام کردم و به اسم خطابشون کردم و اونایی که میشناختم اسم بچه هاشونو به زبان آوردم و حالشونو پرسیدم و یه کم بگو بخند کردم تا ببنه که من غریبه نیستم و اغلب ماهی‌فروشا منو میشناسن. پس یه کم خودش رو جمع و جور کرد و لبخندی زد و گفت« فکر کردم مسافری»

***

این روزها دوستانم بازی وبلاگی ای راه انداختن که باید نامه ای بنویسیم به یه فرد.

بارها سعی کردم در این بازی شرکت کنم و هر بار تصمیم گرفتم به گذشته‌ی خودم نامه بنویسم و بعنوان یه پیشگو، خودِ گذشته‌ام رو از خطاهایی که کردم، آگاه کنم و اخطار بدم و بهش یه جوری حالی کنم که مرتکب‌شون نشه. خطاهایی که باعث دلشکستگیِ مادر و پدرم شدند. انقدر این دل شکستن‌ها و خطاها زیاد بود که نامه‌هام طوماری بلند و داستانی به درازای قصه های هزار و یک شب میشدند.

امروز به این فکر افتادم که نامه ای بنویسم به این آقا. پیرمرد ماهی فروش.

پس:

***

سلام آقا! خوبید؟ بازار رواج. تنتون سلامت. دلتون شاد. لبتون خندان و چشمتون پر نور. جیبتون پر پول. سفرتون پر نون و یه عالمه دعا های خوب براتون.

منو نمیشناسید ولی بذارید یه نشونه بدم . یادتونه جمعه ای که گذشت، با یه جوون حرفتون شد؟ هولش دادید و زمین خورد. یادتون چقدر عصبانی بودید و اجازه ندادید حرف بزنه؟ اون منم.

خواستم ازتون تشکر کنم. بابت لطفی که به من داشتید. اون روز به خودم بالیدم. به خودم غَره شدم. در پوست خودم نمیگنجیدم. اولین بار بود که کسی همچین رفتاری با من میکرد و آسیبی نمیدید. نه اینکه خدایی نکرده فکر کنید من دعوایی هستم ها . نه. خوشبختانه از آخرین دعوایی که کردم و به خاطرش مثل جمعه ای که گذشت، کلی کتک خوردم چون اونا هفت هشت نفر بودن و من تنها، این اولین باری بود که سکوت کردم و دستم رو روی طرف مقابلم دراز نکردم. چرا از شما ممنونم؟ چون تا این لحظه که این نامه رو برای شما مینویسم، حس خوبی دارم. شادم. مدتها با خودم کلنجار رفتم که در حین خشم، چگونه حضور خدا رو فراموش نکنم.

آقای عزیز. اون روز روزی بود که همه ی مردم شهر عصبانی بودن. من . شما. راننده ی تاکسی ای که به خاطر صدای نخراشیده ی یکی از مسافر ها همه رو وسط راه پیاده کرد. و یه عالمه آدم دیگه که به خاطر وضعیتِ به وجود آمده ی اقتصادی به جهت وجود بیماری کرونا، به هم ریخته اند. آقای عزیز این روزها همه تو کسادیِ بازار به سر میبرند. 

داشتم با خودم مرور میکردم اگر من هم به خشمم غلبه نمیکردم چه میشد؟ نصف آدمهایی که مرا میشناختند با نصف آدمهایی که با شما دوست بودند به خاطر ضعف اعصابشان، حتما به هم میریختند .

پدر عزیز! جای دستانِ مبارک شما روی قفسه ی سینه م همچنان درد میکند. کف  دست راستم به علت خراشیدگی و سنگ ریزها زخمی عمیق برداشته. اما همه را فدای یک لبخند آخرتون میکنم که به من تحویل دادید و گفتید «فکر کردم مسافری»

اما سوالم از شما اینه. اگر هم مسافر بودم حقش بود چنین رفتاری بکنی؟ شاید اینکه ما میگوییم این روزها حق ندارند به شهر ما بیایند، درست باشد اما واقعا در مقابل حقی که ندارند ما حق داریم چنین رفتاری بکنیم؟ اگر میزدید و میخوردید و دعوا بالا میگرفت چه؟ اگر میزدید و میافتاد و سرش به آجرهایی که آنجا خالی کرده بودند میخورد چه؟ اصلا چه کاری بود؟ چرا فحش دادید؟ خوب از شما سوالی پرسیده شد. نتونستید و دوست نداشتید جواب بدید؟ خوب ندادید. فحش بعدیِ آن برای چه بود؟

خدا شاهده اصلا قصد ندارم در جایگاه یکی همسن و سال فرزند شما، جنابعالی رو نصیحت کنم. نه. به والله چنین نیتی ندارم. یه دوستی دارم که بازی ای راه انداخته که برای یک نفر نامه بنویسید. من هم دیدم چه کسی بهتر از شما. راستش دو نفر هم لطف کردند و این وسط اصرار کردند نامه را هرچه زودتر بنویسم.دیگه مجالی نداشتم و همان گزینه که شما باشید را انتخاب و شروع به نوشتنِ نامه برای شما کردم. الان ناراحت شدین؟ عصبانی؟ یه لبخند بزن! بگذریم. 

خلاصه اینکه اگر از احوالات ما خواستاری ملالی نیست جز سوزش کف دست و درد در ناحیه قفسه سینه. 

یک عکس هم از کف دستم برایتان ارسال میکنم تا باور بفرمایید




پستچیِ عزیز!لطفا تا نشود نامه حمل عکس است/.

مثلا نتیجه اخلاقی هم داشت




میرزا مهدی
۲۳ اسفند ۹۸ ، ۱۶:۱۰ موافقین ۱۰ ۲۰ نظر

سلام! 

سوال

اگر از شما بخوان دعای"اللهم عجل لولیک الفرج" را روی یک کاغذ بنویسید، و انواع اقسام رنگها رو در اختیارتون بذارن؛ بعلاوه انواع اقسام کاغذهای رنگی، با کدام رنگ، روی کدام کاغذ رنگی، مینویسید؟ و چرا؟ چرا رو بگید.



ذهن خوانی اول

ذهن خوانی دوم

ذهن خوانی سوم

ذهن خوانی چهارم

میرزا مهدی
۰۶ اسفند ۹۸ ، ۰۹:۴۷ موافقین ۷ ۳۸ نظر

سلام

یکی نوشته «با "مادر" جمله بسازید»

اون یکی زیرش نوشته « اگر نبودی زیر خروارها خاک بودم»

بهش میگه «پس مادرش کو؟»

میگه «مادرِ کی؟»

بهش میگن «هیچی هیچی. ولش کن. اونجا هم برف میاد؟»

میگه «کجا؟ زیر خروارها خاک؟»

یکی دیگه میپره وسط و  میگه «آره بابا!  زیر خروارها خاکو میگن. برف میاد؟»

میگه «نه. تاریکه »

:|

***********************************************************************************************

حالا اونو ولش کنید.شما با مادر جمله بسازید. میخوام قشنگ‌ترینش رو قابش کنم بزنم گوشه وبلاگم تا عید. 

میرزا مهدی
۰۳ بهمن ۹۸ ، ۱۲:۴۷ موافقین ۱۰ ۲۲ نظر

سلام! خیلی دوست دارم همه ی دوستان شرکت کنند. البته این دوست داشتن من دلیل بر این نیست که حتما شرکت کنید.

دو تا سوال میپرسم و از شما خواهش میکنم که به دو سوال پاسخ بدید. 

اصلا انتظار جوابِ منطقی ندارم. هدف میزانِ سنجشِ تخیل، و قدرتِ طنزپردازیِ دوستانه و بس.

لطفا شرکت کنید. ناشناس رو فعال میذارم ولی ترجیحم اینه که خصوصی جواب بدید ولی ناشناس نه. نظرات هم پس از تأیید نمایش داده میشوند.

+این ناشناس رو برای دوستانی که قصد اهانت دارن باز میذارم . چون خیلی وقته اهانت خورم، تحریک نشده و از هیجان افتاده.

بسم الله


1-ترجیح میدید موز باشید یا سیب؟ چرا؟


.............................................


2-چرا مردم تو تاکسی بیشتر درمورد سیاست صحبت میکنند؟



بعدا نوشت: و اگر نمیخواید شرکت کنید هم هیچ اصراری نیست. شرکت نکنید ولی اگر نظر میذارید حتما  در راستای سوالات باشه.

مثلا از نظراتی از قبیل من شرکت نمیکنم و نیستم و الان حال ندارم و بعدا میام نظر میدم و .... پرهیز کنید...


...........................................

میرزا مهدی
۱۷ آذر ۹۸ ، ۱۱:۱۶ موافقین ۱۲ ۶۳ نظر

مومیایی از چپِ شناسنامه، فراخوانده میشویم.

بوی تندوتیز و اعتیادآورِ مُقَطرِ طلای سیاه، خوی ما را به جنگلیانیِ دَدمنِش همانند کرده و در صف طویلِ سواداگریِ مایعِ اشتعالِ مرکب‌های خویش، خشمگین، عبوث؛ ناامید؛ در انتظارِ آینده‌ای نه چندان روشن؛ بویِ گاز و اگزوزِ همجواران را مینوشیم و دَم نمیزنیم که خدا را مَباد، اسفبارتر از این پیش آید/.

رَشک میورزیم و گاه‌گداری به منظورِ رفعِ تکلیف، میاندیشیم که چه بود؟ که چه باد؟ که چه شد؟ که که کرد؟ که که چی؟ که چرا؟ که جا؟ از کجا؟ و چرا؟ و چرا؟ ... و چرا؟

جَهْلْ.

++++

دوستِ محسن میگفت صبح پاشدیم دیدیم بنزین گرون شده.:)) خود محسن در جوابش بیشتر خندید و گفت زخمه ها. این زخمه. :))))

گفتم مشکل اینجاست که هم به گرونیه بنزین میخندین هم به زخمتون :|

خندیدن و گفتن: آره :))) عجب چیزی گفتیا.

پاشدم رفتم یه جا دیگه نِشَستم.

ابله ها:|

{ممنون از مسلمانِ عزیز"بنیانگذار این چالش" و سید جوادِ عزیزم}

عبارات:

چپ شناسنامه= صفحه ثبتِ فوتِ افراد

مقطر طلای سیاه= بنزینِ عزیز

سواداگریِ مایعِ اشتعالِ مرکب‌= خرید و فروشِ بنزینِ ماشین D:     :|

جهل= همه چی. من . تو. ما . دولت. کابینه. حمایت از حقوق مصرف کنندگان. بشریت. 

جهل یعنی استقلال. آزادی. خیره سری. پدرسوختگی. بی غیرتی. بی ناموسی.

جهل یعنی گناه. یعنی حق الناس. یعنی اشراف گری. یعنی سرمایه داری.

جهل یعنی سکوت. سکوتِ بیجا. 

جهل یعنی سکون. 

جهل یعنی رکود. 

جهل یعنی همه چی جز خدا.

پینوشتِ بی‌ربط: کامنت، نظر، دیدگاه، زیرنویس، پانویس و یا هرعنوانی که درسته، و از جانبِ شما عزیزانم، زیر مطالبم نوشته میشه، مستحقِ لااقل یه تشکرِ درست و درمون هستند و قدردانی از اینکه محبت میکنید و وقت میذارید و میخوانید. این عقیده ی منه و قلباً و عقلاً و عرفاً اینطور فکر میکنم. پس اگر دیدگاه های شما بی‌جواب میمونه، حملِ بر بی‌نزاکتی و بی ادبیِ من نذارید. حتی شما دوست عزیز!

واقعا اغلب مواقع نمیدونم زیرِ دیدگاه‌های شما، چی باید بنویسم. بذارید رو حسابِ عدمِ تمرکزم. پاینده باشید و سالم و ماندگار. با دلی شاد و روحی آرام و لبی خندان. چاکریم.

الهم عجل لولیک الفرج«آمین»

میرزا مهدی
۲۵ آبان ۹۸ ، ۱۰:۳۰ موافقین ۱۲ ۱۲ نظر

همیشه به زیرخاکی فکر میکردم و میکنم. یه شبه رهِ صد ساله رفتنو دوست دارم و دوست دارم طعمشو بچشم.

 البته این باعث نشده دست از تلاشِ واقعی در راستای واقعی بردارما. ولی خوب، آدمیزاده دیگه.. 

هرجایی حرفی، سخنی از زیر خاکی میشد، سر و گوشم میجنبید و خودمو قاطی ماجرا میکردم و اون بدبختا هم جول و پلاسشونو جمع میکردن و میرفتن یه وری و اونجا مینشستن و دوباره از زیرخاکیشون حرف میزدن.

بچه که بودم، وقتی یه جایی، یه جوری و یا به هر طریقی اسمی از زیرخاکی میشنیدم در جا این تصویر میومد تو ذهنم.   ببینید. (لینک) 

به خاطر همین چِنْدِشَم میشد و سعی میکردم دوری کنم. اصلا شاید همین باعث میشد که سراغ زیر خاکی نرم و به همین دلیل دیر  به اصلِ مهمِ زیر خاکی پی بردم . بعدش هم دیگه  از من گذشته بود.... ترس رو شناخته بودم به طرز عجیبی بزدل و خاک عالَم و این حرفا شده بودم.

بابام زیاد تعریف میکنه از دورانی که تو دهاتشون کوزه پیدا میکردن و میذاشتنش رو یه بلندی با فَلاخن میزدن متلاشیش میکردن و به خودشون جایزه میدادن.

البته این بابام نیستا. ایشون یک مبارزِ فلسطینی هستن احتمالا.احتمالا....

اینکه میگن ژن تو بدبختی و خوشبختیِ آدما تأثیر گذاره، احتمالا به همین دلیله. یعنی اگه بابای ما دیروز در عُنفوانِ نوجوانی نمیزد زیرخاکی ها رو متلاشی نمیکرد، امروز اون زیر خاکی ها نمیزدن رویا پردازیِ من رو متلاشی کنن. یعنی یه جورایی مثالِ:  زدی؟ حالا بخور! (کلا یه نظریه ی واقعا، مزخرفی بود که ارائه دادم . جدی نگیرید)

یه بار اما شانس به بابای ما رو کرد و تو تعمیرات قهوه خونه ای که اطراف بازار تهران داشت ، زیرِ زمین یه کوزه ی بزرگ پیدا کرد این هوا.... 

نه ببخشید این هوا


یادمه منِ جزغله هم زیر دست و پاش با بیلی که دو برابرِ قدَم بود گِل بازی میکردم. بابام داشت سکته میکرد. تو کوزه ای که تقریبا هم قد من بود پُر بود از سکه هایی که برق میزدن. البته اونایی که تو عکس بالا دیدید برق نمیزدن. انقدر کثافت نبودن. 

(واقعیه ها...صبر کنید)

 یعنی اگه چشمای بابامو میدیدن، از برقش، کور میشدین. تو چشماش همه چی بود. ویلا تو لواسون یه ماشین از این گنده ها. پاترول بود فکر کنم اون موقع ها.... مهدی رو بفرسته آلمان. دختراشم که هیچی کلا تعصبی بود و کاری با اونا نداشت. به وقتش باس شوهر میکردن و میرفتن سی خودشون.  قهوه خونش هم بکنه رستوران. بزرگترین رستوران دنیا. اصلا برگرده دهاتشون و کلِ دهات رو بخره بده دست داداشش. یه پیکان هم برا دایی کوچیکه ی من بخره که انقدر ول نچرخه مَردَکِ علاف....

همینطوری که تو چشماش فیلم آدم ثروتمندا رو میدید، 

ای وای ببخشید

فیلم آدم ثروتمندا رو میدید

 




ببخشید خوب..

اصلا آدم ثروتمندا رو نمیدید،

 منو بغل کرد و بُرد سپرد به مغازه بغلی و یه مشت هم از اون سکه ها  برداشت و قهوه خونه رو شش قفله کرد و زد بیرون. آقای همساده گفت : عمو بابات چش شده؟ منم که از همون بچگی دهن لق بودم  گفتم هیچی یه کوزه ی بزرگِ گنج پیدا کرده... اون هوا... (در بالا اشاره شد)

 همساده هم منو سپرد دست یه همساده دیگه و افتاد به جونِ مغازه بابا.

خوب شش تا قفل داشت. 


همینطور که درگیر قفل ها بود دیدم بابام از دور میاد. دست از پا دراز تر. (چه زود برگشت. الان تو سریالهای ایرانی بود زودتر از سه ساعت نمیومد. الکی استرس میدادن به تماشاچی) همساده هم بدون اینکه خجالت بکشه و خودشو پنهان کنه با پر رویی رفت سمت و بابا و (با لهجه ی شیرین آذری)گفت: تنها خوری میکنی؟ بابام هم یه نگاهی به من کرد و چشم تو چشممم تف کرد رو زمین و بلند گفت: تف تو غیرتت. 

من چه میدونستم غیرت چیه که./

خلاصه بعدها که بزرگ شدم فهمیم یه ژتونی بوده مربوط به یه باشگاهی به اسم باشگاه خلیج. 

شبیه این بود ولی روش نوشته بود: باشگاه خلیج


بابام میگه همش هم برنج بوده.  والله فکر کنم با همه ی اونا قشنگ میتونست یه  پیکان بخره. 


نتیجه گیری: خلاصه اینطوری شد که من فهمیدم زیرخاکی و ما میونه ی جفت و جوری با هم نداریم.....برو کار میکن مگو چیست کار، که سرمایه زندگانی‌ست کار...



تا اینکه با اینجا (لینک) مواجه شدم...

 یه زیر خاکیِ توپ و ناب که بهش دسترسی ندارم و نمیدونم چطوری میتونم دوباره در اختیار خودم قرارش بدم. هرکی میدونه بگه... آخرین مطلبم مالِ 15 آذر 89 ئه....


پایانِ انشاءِ من و وبلاگ نویسی.... پاییز 98

میرزا مهدی
۰۴ آبان ۹۸ ، ۰۹:۰۷ موافقین ۱۱ ۱۲ نظر

سلام

حتما همه همسر آقای دونالد ترامپ رو می‌شناسید.

  اگر شما جای اون خانم می‌خواستید تو اون لحظه با 

 اون طرز نگاهی که به ملانیا ترامپ دارد، جمله ای در دلتان 

بگویید، چه می‌گفتید؟


ذهن خوانی اول

ذهن خوانی دوم

میرزا مهدی
۰۱ مهر ۹۸ ، ۰۹:۵۹ موافقین ۱۰ ۲۶ نظر

 گاهی  فکر می کنم من از چه زمانی در بطن مادر بودم تا اینکه در تیر شصت به دنیا اومدم؟ مثلا پیش خودم میگم اگر نُه ماه و نُه روز هم طول کشیده باشه، با احتساب سی و یک روزه بودن بعضی از ماه ها و بیست و نُه روزه بودنِ اسفند ماه سال 59، از حدودای 11 تا 13 مهر ، در خدمت مادر گرام بودم.

یعنی چیزی حدود 12-10 روز بعد از آغاز جنگ.

یعنی استرس جنگ در دوران بارداری و تولد در جنگ و کودکی در بین حجله های شهدا و پارچه های سفید و سیاهِ دمِ درِ خونه ها و همه و همه،       

 یه جوری شده بود که فکر می کردیم دنیا همینه دیگه.

 ما با این وضع به دنیا اومدیم ، با همین وضع خو گرفتیم ، با همین وضع هم داشتیم بزرگ می شدیم. بازی های ما تفنگ بازی و شهید بازی و ایفای نقش شهدا و من می خوام ایرانی باشم و نه تو باید عراقی باشی و دعوا و کتک کاری و خونریزی های واقعی بود.

 هنوز یادمه روزی که بمب باران کردن. نزدیکهای عید بود. کلاس اول ابتدایی بودم. پدرم قهوه خانه داشت. یادمه وقتی با موتور رکسش هراسان اومد خونه و منو خواهرهامو تو زیر زمین در آغوش مادرمون دید، زد زیر گریه. اون گریه. مامان گریه. مامان گریه. اون گریه. ما هم مثل بچه گربه با چشمای گرد به این گریه ها و نوازشهاشون نگاه میکردیم. 

 ولی گریه نداشت که. هنوز از نظرِ ما دنیا همون بود. مگه غیر از این هم بود؟ ما که ندیده بودیم. من که ندیده بودم. مدرسه ها را تعطیل کرده بودند و از طریق برنامه کودک در ساعات مختلف برای کلاسهای مختلف، یک معلم می امد و درس می داد.

 یه حسِ خوبی داشت در کنار مامان روبروی معلم می نشستم. یادمه روز اول مهر، مادرم مرا به مدرسه برد،  خداحافظی کرد و رفت. اما بقیه ی مامانها تا آخر زنگ، کنار بچه ها بودند. همه نگران آینده ی بچه هایشان بودند. اما کسی فکرش را هم نمی کرد جنگ و بمب باران به پایتخت کشیده بشه. چسب کاری های شیشه ها که به صورت ضربدر توسطِ مامان و بابا انجام می شد رو یادمه. بابا میگه حدودا 50 روز تمام صدام تهرانو بمب بارون کرد. دیگه برامون عادی شده بود. صدای آژیر که می شنیدیم، من مأمور بودم بپرم و کلید برقو بزنم و برم بغل بابا لم بدم و منتظر باشم که صدای آژیر بیاد و برم روشنش کنم. حس غروری داشت وصف ناشدنی. خواهرهام میچپیدن لای دست و پای مامان و ما مردها هم اینور مأمور آرامش بودیم. سِرّ بودم. شاید خواهرهای بزرگترم مثل من نبودند. چون آرامش را حس کرده بودند. دیده بودن. فهمیده بودند . دنیای قشنگ و بی استرس و بدون ترس را تجربه کرده بودند. شادی و سرور روزهای اول انقلابو تو خاطراتشون داشتن. اما من چی؟ ما چی؟ مگه جور دیگه  ای هم بود؟  مگه دنیا غیر از این بود؟ داشتیم خو می گرفتیم. اصلا خو گرفتن نمی خواست. اینطور بار اومده بودیم. اینطور به دنیا اومدیم....با این سر و صدا نطفه ی ما شکل گرفته بود.

تو کوچه ی ما غیر از من و جواد هیچکس دیگه نمونده بود. همه فرار کرده بودند. یه جایی میخوندم اون سال یک چهارم تهرانی ها فرار کرده بودند. ولی چرا؟ مگه جای آرامِ دیگری هم غیر از اینجا وجود داشت؟

مگه اونجایی که مرتضی و حسین رفتن، موشک بارون نیست؟ اینو جواد از من می پرسید.

 و درحالی که چوبهایمان را شبیه تفنگ می کردیم،  جایی که آنها رفته بودند را متصور می شدیم.

جنگ تمام شد اما.

همه چی آرام گرفت.

یواش یواش کوچه شلوغ می شد. 

دوستان از شمال بر می گشتند. 

تابستان بود. مرداد 67. یادمه بابا با یه جعبه شیرینی زبان به خانه آمد و یک جعبه ی کوچک هم همراهش بود. همه ی ما را بوسید و گفت جنگ تمام شد. و در جعبه، تلویزیون بسیار کوچکی قرار داشت که تا قبل از  آن هرگز نداشتیم. انقدر کوچک بود که صفحه ی سیاه و سفیدش اندازه ی صورتم بود.


 جنگ تمام شد یعنی چی؟ جنگ تمام شد چه شکلی بود؟ جنگ تمام شد را نمی فهمیدم برای همین اهمیتی هم نمی دادم و افتادم به جانِ آن تلویزیونِ کوچکِ بند انگشتی.

***

یک دفاعیه هم برای دهه شصتی ها

دُردانه‌ی عزیز(شباهنگ سابق.تورنادوی اسبق) میگوید:لابد خدا یه ظرفیتی تو یه عده دیده که اونا رو دههٔ سی و چهل فرستاده این دنیا و ماها رو دههٔ شصت و هفتاد و هشتاد. ماها اگه بودیم انقلاب هم نمی‌کردیم. ماها یه مشت آدم بی‌بخار و حال‌نداریم.....

دلم خواست که بگم: دهه ی سی و چهلی ها تحت فشارِ ظلم و جور و ستم، به رهبریِ امامشون، قیام کردند و در مقابلِ سختی ها ایستادند و خون دادند و انقلاب کردند. بعد برای دفاع از خون هایی که دادند، به مرزها رفتند و از حریم خاکشون پاسداری کردند و باز خون دادند و جان دادند. 

اما دهه شصتیها هم، خون دادن و جان دادنِ پدران و برادرانشان در دفاع از حریم مرزیِ کشور، در دفاع از غرور ملی، در دفاع از آرمانهای امام رو دیدند و لمس کردند.ما دهه شصتیها تأثیر مستقیم جنگ رو دیدیم. و هنوز داریم می بینیم. ما دهه شصتیها بی پدر شدیم. بعضی بی مادر شدیم. بعضی بی خانواده شدیم. بعضی هنوز که هنوزه با پدران شیمیایی و مریض و قطع عضو سر میکنیم. بعضی هم،..... نه ... نه.... همه. همه با یک اعصابِ ناآرام و نافرجام، رشد کردیم و بزرگ شدیم.  پس انگِ بی بخاری رو به ما نزنید لطفا.


من نمی دونم دهه هفتادیا و هشتادیا با چه تز و دیدگاهی بزرگ شدند. اما با جرأت بگم، یه دهه شصتی، در هر لباس و هر قومیت و  هر موقعیتِ شغلی و هر طرز تفکری هم که باشه، در وقتِ مقرر و معین، پاسدارِ این مرز و بوم و مملکت و رهبریه. چون میدونیم. چون دیدیم. چون لمس کردیم . چون حس کردیم و چون بچه ی جنگیم و ترقه بازی های دشمن، چه داخلی، چه خارجی، چه فرهنگی چه نظامی، تأثیری بر اراده ی پنهان دهه شصتی ها ندارد که ندارد که ندارد. 


عکس پسر دهه شصتی پیدا نکردم.  شاید به خاطر اینه که کارهای مهمتری داشتیم اون موقع ها....کلید برقو ... از این حرفا :)



همه نظرات پس از تأیید نشان داده می شوند

میرزا مهدی
۳۱ شهریور ۹۸ ، ۰۸:۴۸ موافقین ۱۶ ۲۸ نظر

سلام لطفا برای این عکس یک یا چند جمله بنویسید


+ذهن خوانیِ اول



میرزا مهدی
۲۱ خرداد ۹۸ ، ۰۹:۱۶ موافقین ۵ ۲۴ نظر
چشمام رو که باز کردم و نِشستم، آفتاب صبحِ نجف خورد تو صورتم. 
به اطرافم نگاه کردم و وجب به وجب، آدمهایی رو دیدم که زیر پتو و ملحفه خوابیدن. اون موقع شب که رسیدیم اصلا متوجه‌شون نشده بودم. بعضی ها نشسته بودن و یه عده هم در حال تعویض لباسهاشون بودن. گوشی موبایلم هم از همون حین ورود به عراق خراب شد و خاموش موند.  احمد و خانمش هم  به پیشنهادمون همراه و هم قدم ما شده بودن.
حاجی گفته بود اینطوری تو ونِ ما جا نمیشید. ما هم تصمیم گرفتیم و ریسک بزرگی کردیم و هزینه ای که قرار بود خرج کرایه ی ما بشه، خرج پراید احمد کردیم و راهیِ مرز شدیم و زدیم به دلِ جاده.

بعد از یکی دو ساعت که اون اطراف میپلکیدم تا ببینم چی به چیه و کیه به کیه؟ یه اداره ای که یادم نیست چی بود رو پیدا کردم و با زبون بی زبونی به اون بنده خدا حالی کردم که من باید لباسهام رو تمام و کمال عوض کنم و خجالت میکشم در انظار عموم این کار رو بکنم. اجازه بده برم گوشه حیاط و یا تو یه اتاقی. نمیدونم چطوری، ولی متوجه شد و اجازه داد. 
از اونجا دور شدم و رفتم سمت صدایی که هم قشنگ بود و هم به خاطر یکنواختیش ممکن بود باعث رنجشم بشه. نزدیک تر که شدم دیدم یه آقای میانسالی در هرکدوم از دستاش دوتا استکان شیشه ای کمر باریک گرفته و به هم میکوبونه و با لهجه ی عربی مدام تکرار میکنه جای عراقی. جای عراقی. بهش نزدیک شدم و 
گفت: ایرانی؟ عراقی؟ لبخندی زدم و از اینکه دارم با عراقی ها حرف میزنم خوشحال بودم. با تعجب گفت ایرانی؟ نمیدونم چرا تعجب کرده بود . چه چیزی در من به عربها میخورد رو هرگز نفهمیدم. گفتم نعم نعم. ایرانی. 
بعد رو کرد به موکبشون و گفت: برو آنجا. چایِ ایرانی آنجا. و با صدای بلندتر گفت: جُواد ایرانی، هموطن. تهرانی. چای ایرانی بده بهش. 
گفتم شما هم ایرانی هستی؟
گفت: ها.... بعد رو کرد به یکی دیگه و گفت جای عراقی جای عراقی
اولین جرعه از اولین نوشیدنیِ ایرانی در خاک عراق رو خوردم و رفتم به سمت پارکینگی  که احمد و همسرهامون خوابیده بودند. حدودا چهارصد - پونصد متر دور شده بودم و وقتی رسیدم دیدم بنده خدا ها منتظر و نگران، چشمشون به اینور و اونور میچرخه تا منو پیدا کنن. 
***
رفتیم به سمتِ حرم مقدس امام علی علیه السلام.
دیدم همسرم و احمد و خانمش ایستادن و خم شدن و سلام دادن. سرم رو بلند کردم ببینم چی روبرومونه که گُنبد طلایی حرم امام علی علیه السلام رو دیدم.
میخکوب شدم. خوب الان باید چی کار میکردم؟ دیدم زیر لب دارن یه چیزایی میگن. منم گفتم السلام علیک یا امیر المومنین. السلام علیک یا سید الوصیین.... دیگه هیچی نداشتم بگم.
چشمام بی حرکت قفل شده بودن روی گنبد. کامل دیده نمیشد ولی خوب گنبدِ حرم مطهر امیرالمومنین بود.
پاهام دیگه شل بود. برعکسِ خیلی ها که سر از پا نمیشناسن و تند تند و با اشتیاق به سمت حرم میرن، من آروم و آهسته قدم بر میداشتم. اون لحظه فقط فکر میکردم که من هم مگه جایی دارم در بین اون همه زائر؟ 
به خودم اومده بودم. من اینجا چی کار میکنم؟ الان باید برم اونجا چی کار کنم؟ و هزار تا سوال اینچنینی که تو سرم میگذشت. 
رسیدیم به جایی که باید تفتیش میشدیم. یه اتاقک کوچولو. هرکسی که میرسید به مامور، یه تفتیش سرسرکی-در حد یه تماس دست با بدن- میشد و بهش میگفتند "روُ روُ"
نوبت من که رسید گفت کوله ت رو بذار پایین. از اونجایی که درشت اندام تر از بقیه بودم و کوله های اونا کوچیک بود و کوله ی من بزرگ، تقریبا همه چیز رو من حمل میکردم. 
گفت کوله ت رو بذار زمین.
همه چیز رو ریختند به هم. از دستمال لوله ای که تا آخر بازش کردن و چراغ قوه ی کوچولویی که باطریهاش رو درآوردن و تفتیش لای نخ ها و جدا کردن سوزنها و لباس های زیر و رو و خوراکی ها و همه و همه رو ریختن به هم و بعد دو دستی گذاشتن تو دستم و گفتن "روُ روُ" پتانسیل این رو دارم که در چنین مواقعی خشمگین بشم. چرا هیچکس رو نگشتند به جز من؟ چرا همه چیز رو ریختن رو زمین؟ مگه ما زائر نیستیم؟ باید یه کاری میکردم باید خشمم رو یه جوری تخلیه میکردم که یکیشون هُلم داد و گفت: زائر! رُو"
نگاش که کردم یه لبخند نرم و لطیفی رو صورتش دیدم که خود به خود آروم شدم. 
حالا دیگه رسیدیم به جایی که باید ساک و کفش و موبایلمون رو میدادیم به امانت. 
صف طولانی و تمام ناشدنی. باید صبر میکردیم یکی بیاد وسائلش رو تحویل بگیره و یکی دیگه جایگزینش بشه تا صف یه نفر به جلو حرکت کنه. صدای بلندگو ها فضا رو پر کرده بودند. خانم نگار عباسی از آمل . حسین بختیاری از شیراز.... و همینطور اسامی خونده میشد تا به سمتی برن و من نمیدونستم جریانش چیه. بعد یه آقای عرب شروع میکرد به حرف زدن و باز اون آقای ایرانی.... از احمد که سوال کردم گفت اینها آدمهایی هستن که خونواده هاشون گمش کردن... . اگه یه وقت دیدی صدات میزنن بدون که از نظر ما مفقود شدی و بعد خندید.
بیست دقیقه ای گذشت.
به احمد گفتم اگر اینطور بخوایم منتظر باشیم زمان از دست میدیم. بریم وسائل خانمها رو بگیریم که اونا برن زیارت،
 منم میشینم پیش وسائل، شما هم برو زیارتت رو بکن. بعد وقتی اومدی من میرم.
یه جوری با لبخند نگام کرد که  خوب مرد حسابی چرا زودتر به این فکر نرسیدی، و منم با همون نگاه بهش گفتم، خودت چرا زودتر به این فکر نرسیدی  و همون کار رو کردیم تا تونستیم زیارت کنیم
***
نوبت من شد. 

***

وارد حرم شدم. شبیه آدمهایی بودم که با رودربایستی وارد جایی میشن و نگرانن که صاحبِ اون خونه جلوی جمع یهو بهش بگه تو اینجا چی کار میکنی؟ کی تو رو راه داده؟ برو بیرون. و من رو جلوی اون همه مهمان، خُرد کنه.

اما مگه امامِ رئوف....

 برای همین با هر قدم بسم الله ی میگفتم و یه جوری از کنار دیوار ها با احتیاط راه میرفتم که مثلا صاحب اون خونه من رو نبینه. اما نمیشد که.
 از یه جایی باید خودم رو میسپردم به جریانِ در حال حرکتِ صدها آدم که فریاد میکشیدن: حیدر. حیدر. حیدر. حیدر.
نفهمیدم چند ثانیه گذشت. پنج؟ ده؟ بیست؟ یا کمی کمتر که دیدم چسبیدم به ضریح. 
هیچ چیزی نمیدیدم. صورتم با فشار چسبیده بود به ضریح و احساس میکردم دنده هام در حال شکستن هستند. نمیدونستم باید زیارت کنم و یا فرار. نفسم تنگ شده بود و روبروم امام علی علیه السلام رو تصور میکردم و نشسته و به عاشقهاش نگاه میکنه.  چه آرامشی! چه لبخندی! یعنی واقعا آقا همینطور دارن نگاه میکنن؟ کاش واقعا میشد دیدشون. تصورش هم لذت بخش بود.
سعی کردم توجهشون رو جلب کنم. آخه تو اون جمعیت، اون هم اشتیاق، و اون همه حیدر حیدر گفتنها، مگه من دیده میشدم؟ باید تصور میکردم. باید تمرکز میکردم.... بلد نبودم . زیارت آقا امیرالمومنین رو بلد نبودم. لال شده بودم. کُپ کرده بودم. سعی میکردم از خودم در بیام.  زرق و برق حرم و ضریح داشت منو به سمت دیگه ای میکشوند. اصلا اونجوری که باید میبودم، نبودم. باید سر صحبت رو باز میکردم. باید با ایشون حرف میزدم. باید میگفتم که ممنونم که اجازه دادید بیام خدمتتون. باید میگفتم که چقدر دوستشون دارم. باید میگفتم که آرزومه در رکاب آقا امام زمان باشم پس شفاعت بکنید. باید میگفتم چقدر دیر فهمیدم که بدون شما هرگز. باید یه چیزی میگفتم. پس با ایشون حرف زدم. صداشون زدم. خجالت میکشیدم فریاد بکشم و حیدر حیدر بگم. خجالت میکشیدم نگاهشون رو از میان اون همه عاشق بکشم سمت خودم.ولی میدونستم که صدام رو میشنون. دچار دوگانگی شده بودم. چه عظمتی! ذهنم آروم نبود. فکرم ثبات نداشت. ولی بر خودم غلبه کردم  و  شروع کردم. یادم نیست چه چیزهایی گفتم اما یادمه که کلی حرف زدم.کلی صفا کردم. کلی حس خوبِ قبلا تجربه نشده رو تجربه میکردم. 
هروقت اسم نجف رو میشنوم یاد اون لحظه ی قشنگ میفتم. اسم حضرت علی(ع) که به زبان یکی میاد، یاد اون لحظه ی خوب میفتم.... غرق در فضا بودم. دیگه هیچ صدایی نمیشنیدم. تنها صدای نفسهای آقا به گوشم میرسید. بوی عطر حضورشون رو تصور میکردم.....

 یک آن یک چیز محکم خورد به پشت سرم و با پیشونی خوردم به ضریح. آرنجی روی گوشم فشار میاورد و زانویی به پهلوی سمت چپم. درد داشتم اما جلوه ی مزار مبارک و مطهر آقا که به سختی از پشت شیشه ای که چسبانده بودند به ضریح، دیده میشد، دردم رو تسکین میداد. باید از این مهلکه جان سالم به درمیآوردم. باید نفسی و تنی سالم برایم میماند تا به زیارت آقازاده ی صاحبِ این خانه هم بروم. و بالاخره آن طور که دوست نداشتم و شرم دارم از بیانش، از آن جمعیت زدم بیرون و به سمت احمد حرکت کردم.
این اولین و آخرین زیارت آقا امیرالمومنین در اون سفر برای من بود.




میرزا مهدی
۱۹ خرداد ۹۸ ، ۱۰:۳۷ موافقین ۴ ۱ نظر

13 سال داشتم که برای خواهر بزرگترم خواستگار آمد. یادم است که در مجلس خواستگاری پدرم به خانواده‌ی داماد فرمودند: ریش و قیچی دست خودتان و .... خواهر بزرگترم بدبخت شد.

14 سال داشتم که برای آن یکی خواهر "یک ذره" بزرگترم خواستگار آمد. در مجلس خواستگاری پدرم به خانواده‌ی داماد فرمودند: ریش و قیچی دست خودتان و ..... آن یکی خواهرِ "یک ذره بزرگترم هم بدبخت شد.

15 سالم شد. فکر میکردم افتادیم به دورِ ازدواج. اما کسی به خواستگاریِ من نیامد.

16 سال.

17

18

همانطور مجرد و عزب اوقلی رفتم سربازی.

21

22 سالم شد. باز هم برایم خواستگار نیامد که نیامد. تصمیم گرفتیم که خودمان آستین بالا بزنیم. روز خواستگاری پدرم به خانواده‌ی دختر فرمودند: ریش و قیچی دست خودتان و .... من هم بدبخت شدم.

چندی بعد برای خواهر کوچکتر من خواستگار آمد. پدرم فرمودند ریش و قیچی،.... پدر داماد حرفش را قطع کرد و گفتند: ما با ژیلت کار میکنیم و پنبه.

این شد که بر خلاف ما سه نفر، خواهر کوچکتر من بدبخت‌تر شد.

برادرِ کوچکم اما شب خواستگاری‌اش، ریش پدر را تراشید و از همان لحظه به غیظ پدر گرفتار آمد و همان جا، بدبخت شد. دیگر کارش به خواستگاری نکشید. 

حال  که پویشی راه انداخته‌اید و به لطف و کرامتِ آقا مرتضی"دچارِ دلفین نشان" به آن دعوت شده‌ام، باید عرض کنم: بنده پسرِ همان پدرم و از حیث اینکه ضرورتی نمی‌بینم و خودم را بی‌نیاز از امکاناتِ رفاهیِ بیان میبینم، و همچنین در نظر دادن در چنین مواردِ سرنوشت‌ساز، گنگ و بیسواد و اُمی هستم، با افتخار اعلام میدارم که ریش و قیچی دست خودتان. باشد که خوشبخت گردید.

میرزا مهدی
۱۸ خرداد ۹۸ ، ۱۷:۳۸ موافقین ۲۰ ۳۹ نظر


به نظرتون مهره‌ی اصلیِ دشمنی با ایران، همین‌قدر ابله و دلقک و نادان است که نشریه های ما نشان میدهند؟

به نظر نباید دشمن را سرسخت و جدی و غضبناک فرض کرد تا بتوان تدبیری در خور و شایسته، در مقابلش اندیشید؟

این سوالی‌ست که امشب در گفتگوی خبریِ شبکه ... عه نه ببخشید اشتباه شد.


این "لینک" هم بخوانید. بی ضرر است و گاز نمیگیرد.

میرزا مهدی
۲۴ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۹:۴۱ موافقین ۴ ۱۹ نظر

سلام لطفا برای این عکس یک یا چند جمله بنویسید



میرزا مهدی
۲۵ فروردين ۹۸ ، ۲۰:۳۶ موافقین ۵ ۳۸ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
میرزا مهدی
۲۸ اسفند ۹۷ ، ۱۰:۲۶

هشتاد سالگی. روز. فضای سبز پارک سر کوچه.

من رو به پسرم: اون چیه؟

پسرم با بی حوصلگی: گنجشک



Link


میرزا مهدی
۱۷ اسفند ۹۷ ، ۱۸:۵۷ موافقین ۶ ۲۹ نظر