یک مُشت حرفهای "خُب. که‌چی؟" گونه!!!

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مادر» ثبت شده است


1-ولادت حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) و روز زن و روز مادر و همچنین سالروز تولد امام خمینی(ره) رهبر کبیر انقلاب اسلامی مبارک.

2-دیروز برای تصویربرداری بخشی از فیلم کوتاهمون رفتیم "خزرشهر" یک محیط صد در صد خصوصی که قانون و دستوراتِ خودش رو داره و کاری هم به بیرون ندارن. تو فضای بیرونی لابلای درختهای کاج مشغول آماده سازی تجهیزات بودیم که یه پیرمرد حدودا هفتاد ساله از کنارم رد شد و گفتم سلام حاج آقا. گفت: حاج آقا نیستم حاج آقا باباته کُره خرِ پدر سگ. بعد رفت

3-خانمِ جوان و تنهایی که بهش میومد به سختی به چهل سال برسه، به خاطر محبتی که داشت و اجازه داد تجهیزات رو زیر پارکینگش قرار بدیم تا پخش و پلا نباشن، به ما پیشنهاد نهار داد و ما هم بعد از کمی سوسه اومدن و نه بخدا مزاحم نمیشیم و این حرفا، مثل چی افتادیم رو میز نهار و مثل قحطی زده ها داشتیم میخوردیم که دیدیم "کوکی" هم اومد رو  میز نهار خوری و کنار ظرفش نشست و شروع کرد به خوردن غذای مخصوص سگها.

4-همینطور که مدام خودمونو میخاروندیم فکر میکردیم گال گرفتیم و نمیدونستیم اینی که تو دهنمونه، لیسی شده ی سگه ست یا دست و پای گربه -ای که زیر میز خودشو میماله به پاهامون- رفته توش، به این فکر میکردیم که اون ماهیِ خام رو بخوریم یا مرغِ سرخ شده ی بدونِ ادویه رو.

5-یکی از اعضا گروه درمورد ولنتاین خارجکی ها میگفت و یکی هم درمورد سپندارمذگانِ ایرانی ها...که خانمِ صاحب خانه گفت بیاین درمورد روز مادر و روز ولادتِ حضرت فاطمه ی اعراب هم حرف بزنیم. (همین باعث شد ازش خوشم بیاد و  بی توجه به سگ و گربه و مارمولکِ درشت اندامِ روبروی چشمم و سر لخت بودنِ صاحب خونه و چه و چه و چه، اون غذا بهم بچسبه و به لیسِ سگه و  دست و پای بلوریِ گربهِ توجهی نکنم و طعم زُهم مرغش رو با نمک و سس تحمل کنم و دلی از عزا در بیارم.

6-من: خانم ببخشید دستشوییتون کجاست؟ -پسرم تو همه ی اتاقها یه دونه دستشویی هست. من: آخه اونا فرنگیَن . - از اون یکیا میخوای؟ نداریم اونا مگه هست هنوز؟ میگن جمع کردن و دیگه نمیسازن که. من:اینطرفا مسجد نداره؟ - مسجد؟ (بعد میزنه زیر خنده.) خلاصه که تا هشت شب همه با بدبختی خودمون نگه داشتیم. (البته همه رو مطمئن نیستم)

7- من:ببخشید شما چند سالتونه؟ - چطور؟ -من: آخه به من گفتید پسرم. - هفتاد و سه. (من فکر میکردم سی و هفت هشت سالشه. چطوری میشه؟)

8-هفته ای که گذشت انقدر خسته شدیم و کم خوابیدیم که وقتی بعد از دو شب نخوابیدن بیدار شدیم و  میخواستیم مهیا بشیم بریم راهپیمایی دیدیم ساعت 4 بعد از ظهره.

9-رأی بدید.

10- هرکس هم دوست نداره رأی بده. اعلام کنه که هم من لغو دنبال بزنم و هم ایشون بنده رو دیگه دنبال نکنه. دوستانی که تابع مقررات مملکت و خواسته های رهبری نباشند را نمیخوام.

11- ده را جدی نگیرید. غلط کردم :))))


میرزا مهدی
۲۶ بهمن ۹۸ ، ۱۲:۳۴ موافقین ۱۱ ۲۷ نظر

.

   یکسال دگر گذشت و هیچ نیاموخته ام/. بعدا نوشت: اشتباه کردم.لحظه به لحظه‌اش درس بود

 

 

 

بسی پادشاهی کنم در گدایی، چو باشم گدایِ گدایانِ زهرا سلام الله علیها 

 

 

میرزا مهدی
۰۸ بهمن ۹۸ ، ۱۳:۵۹ موافقین ۱۰ ۱۷ نظر

سلام

یکی نوشته «با "مادر" جمله بسازید»

اون یکی زیرش نوشته « اگر نبودی زیر خروارها خاک بودم»

بهش میگه «پس مادرش کو؟»

میگه «مادرِ کی؟»

بهش میگن «هیچی هیچی. ولش کن. اونجا هم برف میاد؟»

میگه «کجا؟ زیر خروارها خاک؟»

یکی دیگه میپره وسط و  میگه «آره بابا!  زیر خروارها خاکو میگن. برف میاد؟»

میگه «نه. تاریکه »

:|

***********************************************************************************************

حالا اونو ولش کنید.شما با مادر جمله بسازید. میخوام قشنگ‌ترینش رو قابش کنم بزنم گوشه وبلاگم تا عید. 

میرزا مهدی
۰۳ بهمن ۹۸ ، ۱۲:۴۷ موافقین ۱۰ ۲۲ نظر

سلام 

بیشتر از یه ساعته دارم فکر میکنم این یادداشت رو ارسالش کنم یا نه....به نتیجه نرسیدم. بی نتیجه، ارسال میکنم.

***

سالِ 91 یا 92 شبِ جمعه‌ی آخرِ آذر ماه، خیابان جیحون، به دستِ یه عده جوجه بسیجیِ بی‌کله اونقدر کتک خوردم که کف از دهانم بیرون می‌ریخت. انقدر سیلی به صورتم و لگد به ساق پاهام کوبیدن که منِ 3-32 ساله، مثل بچه ها گریه میکردم و قسم میدادم ولم کنید. ول نمیکردن.

{به گمانم چند ماه پیش در این مورد نوشته باشم}

رد میشدم دیدم شلوغه و کنار یه مسجد همه رو میگردن. ماشین ها، آدمها و کیف و جیب و ساک و همه چیو.

پرسیدم مگه خامنه ای اومده. که همه ریختن رو سرم و شروع کردن به کتک زدن

و مدام میگفتن بگو «آقا» تا دهنت عادت کنه.

منم کبود و سیاه با گریه میگفتم باشه آقا میگم«آقا»

(فقط همین)

خواستم بگم:

متنفرم از آدمهایی که تعصبِ متحجرانه و غلط و بیش از حدِ مجاز دارن به«آقا».

آدمهایی که تا اسمِ «آقا» رو به زبون میاری اول با پشت دست میزنن تو دهنت بعد گوش به حرفت میدن.

بله درسته دهنم عادت کرده میگم «آقا»

متأسفانه بعضیا فکر میکنن«آقا» خداست.

همین آدمها وقتی تو تاکسی یا هرجای دیگه ای بشنوَن که یکی داره حرف از امام زمان(عج) میزنه و میگه اینا جزو تخیلاتِ مذهبی هاست و امام زمانی وجود نداره، ساکت عبور میکنن و میرن چون جرأت ندارن حرفی بزنن. (دیدم که میگم)(دیدم که میگم) (دیدم که میگم) (دیدم که میگم) بخدا دیدم که میگم. 

جانم فدای اسم و رسم و وجودِ آقا امام زمان(عج)

اینا هنوز نفهمیدن همین «آقا» خودش مرید و مخلصِ اون «آقا(عج)»ست

...

من تو مطالبم نه اهانتی به «آقا» کردم و نه حرفی از «آقا» زدم. روا نبود اینطور بنده، همسرم و مادر بنده  رو مورد خطاب قرار بدید. با تواَم! و با شما!

شما باعث میشی که منِ نفهم فکر کنم مریدانِ "رهبرِ عزیز" همه همینطورن. بی کله و بلانسبتِ دیگران، نفهم.

شما که جرأت نداری علنی و نمایان نظر بدی. با شما هستم. دوست عزیز و نسبتاً سلیبریتیِ من.

به خاطرِ شأن «آقا» دیدگاهِ شما رو "عدم نمایش" زدم واِلا با خوندن دیدگاهت ، دوستانت، پی به شخصیتت میبُردن.....

اونوقت نه آبرو و حیثیت برات میموند و نه هیچ چیز دیگه ای...

بگذریم.

میگذریم.

میذاریم خوشحالی این حق الناسِ یکصد و سه هزار تومنی ای که دیشب به حسابم ریخته شده، چند دقیقه بیشتر بمونه

پیش‌بینی رهبر انقلاب از نقشه براندازی ۹۸ چه بود؟ (کلیک کنید) / ایران ۲۰۲۰ + فیلم  و عکس

میرزا مهدی
۲۸ آبان ۹۸ ، ۱۰:۵۵ موافقین ۱۸ ۲۵ نظر

وقتی  بچه بوده تو روستا شان یک بابا یداللهی بوده که بیشتر از اهالیِ روستا دام و طیور داشته.


بابام میگه صبح خروس خون که اهالی روستا از خواب بیدار میشدن ، نماز میخوندن و میرفتن پی کار و زندگیشون، این بابا یدالله هم مثل بقیه سوار الاغش میشد و گاو و گوسفنداشو ردیف میکرد و هی‌وهُوش کنان میزد به دل صحرا و کوه و کمر


بابام میگه بیشتر از 100 تا گوسفند و 5تا گاو بزرگ و دو سه تا گوساله و دوتا الاغ داشت که افسار یکیش وصل بود به یراق اون یکی و روی هر دو الاغ هم کلی بند و بساط وصل بود. مثلا یه رادیو نارنجی رنگی که دومادش از شهر براش خریده بود و یه مشت ظرف و ظروف که معلوم نیود برای چی با خودش حمل میکرد و خودشو پالون الاغش و .....


بابام میگه خیلی هم عشقِ خوانندگی بود و یهو میزد زیر آواز و با صدایی نخراشیده یــَک کُردی ای میخوند که فقط  خودش میفهمید چی میخونه.


الاغه که از سر و صدای بابا یدالله به وجد می‌آمده هم با صدای رسا و بلیغ، میزده زیر آواز و الاغِ پشت سری هم تحریک میکرده و با هم ، همنوا میشدن. گوسفندها هم که بدشون نمیومده در این جشن و سرود، نقشی نداشته باشن، شروع میکنن به بع بع کردن.  رادیو هم که تا آخر صداش بلند بوده و بلد نبوده موجشو عوض کنه یه شبکه عراقیو گرفته بوده و پخش میکرده. 


میگفت حالا تو تصور کن ملاقه ای که نمیدونیم برای چی با خودش حمل میکرده هم در اثر حرکت الاغ، با قابلمه ی بزرگ برخورد میکرده و دالامبو دولومبی ایجاد میشده.


این دالامب و دولومب و صدای رادیو و آواز بابا یدالله و نغمه سراییِ دوتا الاغ و بع بع حدود صد تا گوسفند و ماغ کشیدن اون چندتا گاو، مگه میذاشت، گرگ، راه زن و یا غافله گیری بهشون نزدیک بشه؟

اصلا یه وضعی بود و از یکی دو کیلومتری قبل از اینکه گرد و غبارشون دیده بشه، صداشون شنیده میشد.




*******

یه کم مکث میکنه و بعد ادامه میده میگه: جدیدا یادش میفتم وقتی میای اینجا.

*******


من که انگار یهو یکی زده زیر گوشم به خودم میام ، یه کم به سقف و بعد یه ذره به در و دیوار نگاه میکنم و با خودم حلاجی میکنم ببینم الان این متلکی که انداخت، باید دقیقا کجامو بسوزونه که با مامان چشم تو چشم میشم . چند ثانیه ای بدون هیچ احساسی به هم نگاه میکنیم . من منتظرم یه واکنش از اون ببینم و اون منتظره من یه واکنشی نشون بدم. دقیقا قیافه هامون شبیه دوتا آدمی شده بود که وقتی با هم مسابقه میدن و چشم تو چشم میشن تا ببینن کی زودتر خنده ش میگیره.  یهو با ابروهاش میگه: پاشو برو تو اون اتاق.


منم پا میشم میرم تو اون اتاق.


چی بود اون یکی اتاق؟ تو این گرما....


اینور تازه کولر هم داره.

میرزا مهدی
۱۵ تیر ۹۸ ، ۱۲:۰۳ موافقین ۹ ۲۳ نظر

به نام خدا

سلام!

امروز ساعت 9 صبح رادیو ایران.

گزارشگر از افرادی در خیابان سوال میپرسه که شما بچه دارین؟ (بله) چی صداش میزنین؟

مردم: فاطمه خانم. 

آقا محمد

سید امیر طاها جان (سید امیر طاها جون آخه؟)

هلما جون

عزیز بابا

عزیزم

دُردانه ی بابا

مجتبی (این بچه مَرد میشه)

عسل مامان

زیبا جووون(یه جوری گفت جوووونا!)

یاد بچگیای خودم افتادم

مامان: مهتی... ذلیل شده.... جِزِّ جیگر گرفته..... آسیبِ زندگی!!! .... پدَّسگ..... تون به تون شده....خرِ زخمو (همیشه زانو و آرنجم زخمی بود) مُرده کوکی

دیگه تهِ‌تهِ محبتش: 

من:مامان!

مامان: یامااااان!!!

شما بچه بودین چی صداتون میکردن؟

اینو حتما بخونین{لینک)


میرزا مهدی
۱۲ تیر ۹۸ ، ۰۹:۲۴ موافقین ۹ ۳۷ نظر

اولش این کلیک 


 دیروز رفتم خونه‌ی پدری و دیدم مادرم علیرغم درد پا و کمر و دست و اینور و اونورش، افتاده به جون خونه و روسریشو یه جوری به سرش بسته که شده عین کلاه شنا و یه جفت دستکش زرد ظرفشویی  تو دستشه و یکی از زیرپوشای قدیمیِ بابا رو پیچیده دور دهنش که دیگه ایزوله ی ایزوله باشه. بهش میگم چی کار میکنی؟ میگه: خونه تکونی ننه. 

دستشو میگیرم میارمش تو اتاق میگم بشین میخوام باهات حرف بزنم. میگه ندارم. میگم پول نخواستم که. میگه ندارم پول هم نخوای حتما یه چیز دیگه میخوای دیگه. ندارم. میگم مامان بیا بشین یه مسئله ی مهمی میخوام برات تعریف کنم. خلاصه با هر ترفندی بود کشوندمش و نشوندمش کنار بخاری و شروع کردم به ماساژ دادن پاهاش. سعی کرد پاهاشو جمع کنه و یه دستشو تکیه گاه کرد رو زمین که از جاش بلند بشه و گفت: من تو رو بزرگت کردم زود بگو چی میخوای؟ گفتم دیروز پریروز تو یه جایی از اینترنت خوندم نوشته بود پاهای مادراتونو ببوسین و بعد گریه کنین و بعد مادرتون گریه میکنه و بعد همه چی میفته رو غلطک. گفت خوب که چی؟ گفتم بذار کف پاتو ببوسم.... 
پرید وسط حرفو گفت به وَلای علی اگه دستتو به کف پام زدی نزدی. خنده م گرفت گفتم قلقلکت نمیدم. جیغی همراه با خنده کشید و گفت گمشــــــو.... 
گفتم: نذار به زور متوسل بشم. باید بذاری ببوسم و بعد گریه کنی. 
اما فقط میخندید و جیغ میکشید. بابام هم اومده بود نگاه میکرد و منتظر بود ببینه آخرش کی میبَره. مسعود داداشم هم یه سیب گرفته بود دستشو می‌جوید و با هندزفری ای که تو گوشش بود قِر میداد و لبخندی مزخرف رو لباش بود. 
پاهای مامانو  بین ساعد و بازوم محکم ثابت نگه داشتم و کف پاشو بوسیدم. از شدت قلقلک، انگار که خدا زور دویست تا مردو بهش داده باشه، اونقدر محکم  با پاشنه ی پاشو کوبید تو فَکم که مطمئنم دل همتون خنک شد.
سست شدم. پاهاشو رها کرد و دید از دهنم داره خون میاد گریه ش گرفت. تو دلم گفتم آخ جون الان دعام میکنه . با کف دستش محکم کوبید تو فرق سرمو گفت: خاک بر سرت. خدا لعنتت کنه. 
میرزا مهدی
۲۷ بهمن ۹۷ ، ۰۹:۰۰ موافقین ۸ ۲۱ نظر