حرم امام حسین(ع) «مسابقه بهترین خاطره و نقل قول از پیادهروی اربعین حسینی»
سه شنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۹، ۱۰:۳۸ ق.ظ
حرم امام حسین علیه السلام
یه جایی پیدا کردیم که حدودا یک کیلومتر با حرم فاصله داشت. راه نمیدادن. گفتیم فقط وسائلمون باشه تا بریم زیارت. ما موندگار نیستیم مرخصیمون تموم شده.
پاسپورتامون گرفتن و اجازه دادن فقط کوله ها رو بذاریم. ولی نمازمون هم خوندیم و بهمون شام هم دادن.همون شب رفتیم سمت حرم. باید جدا میشدیم. چون واقعا دیگه من نمیتونستم راه برم. هر قدم پنج شش ثانیه استراحت میکردم.
همسر هم بنده خدا پا به پای من میومد. بوی غذا همه جا رو برداشته بود و به هر موکبی سر میزدیم میگفتن تموم شده. سیر بودیم ولی خوب دیگه....
راه رو پیش گرفتیم.
احمد و خانمش فکر کنم کل کربلا رو قدم به قدم گز کرده بودن که ما رسیدیم حرم. یعنی انقدر یواش راه میرفتم من.
محوطه خارجیش اون شکلی نبود که من تصور میکردم. تو ذهنم یه جایی بود شبیه صحن های حرم امام رضا.
هنوز هیچ چیزی معلوم نبود. سعی میکردم گردنم رو به سمت بالا بکشم تا از بین جمعیت درب ورودی حرم رو ببینم. به همسر گفتم کجاست؟ گفت نمیدونم از اون سالی که من اومدم هشت نُه سال میگذره اینجا کلی تغییر کرده. داشتیم با خودمون حرف میزدیم که سر و صدای عجیبی پشت سرمون شنیدیم. صدا نزدیک و با سرعت نزدیکتر هم میشد من هم دقیقا سر راهشون بودم و با این پا، فرصت کمی داشتم که از سر راه برم کنار. متوجه خیلی عظیمی از جمعیت شدم که تابوتی روی سرشون گرفتن و میدَوند و به سمت ما میان. و فریاد میکشن: حیدر! حیدر! حیدر! حیدر!
متوجه شدیم که یکی از پیر خادمهای حرم امام حسین فوت شده و دارن میبرنش سمت حرم. این شد که مسیر رو پیدا کردیم.
با اون پای لَنگ، خودم رو پشت جمعیت جا دادم و چادر همسر رو محکم گرفته بودم که همدیگه رو گم نکنیم. جمعیت از تک پله ی کوچیکی بالا رفتن و یهو از پله های زیادی که جلوشون بود سُرخوردن پایین و من غافلگیرانه روبروی خودم ضریح حضرت امام حسین علیه السلام رو دیدم. که قرمز بود و میدرخشید.
نفسم بند اومد. غافلگیر شده بودم. واقعا آمادگیش رو نداشتم.
به همسر گفتم اینجاست؟ دیدم داره اشک میریزه. لازم نبود جواب بده. نگاهم رو از چشماش دزدیدم و به سمت ضریح نگاه کردم. و برای اولین بار تو تمامِ عمرِِ به درد نخورم، برای امام حسین، اشک ریختم.
بغضم ترکید و اشک ریختم.
نرده های چوبی یا سنگی ای بین خیابون و حرم و ضریح وجود داشت. نشستم و دستام رو به نرده ها گرفتم و با گریه گفتم: آقا ممنونم که اجازه دادید بیام خدمتتون. و مدام این جمله رو تکرار میکردم. نه سلامی و نه عرض ادبی. فقط تند تند میگفتم: آقا ممنونم که اجازه دادید بیام خدمتتون.
احمد که ما رو پیدا کرده بود، زیر بغلم رو گرفت و بلندم کرد و تا صورتم رو دید زد زیر گریه و گفت: آقا من فدای اشکات، التماس دعا. دعامون کن تو رو خدا.......
پسَرَم رو گرفت و صورتم رو چسبوند به سینه ش یه جورایی منو در آغوش کشید و زدیم زیر گریه و یادمون رفت که امام حسینی هم اونجا منتظره لااقل یه سلامی بکنیم.
شب بود اما شب نبود. تاریک بود اما همه جا نور بود. حسی بود که هرگز نبود. مهدی ای بود که هیچوقت نبود.
و من باز با خودم میگفتم من اینجا چی کار میکنم؟ چرا اینجام؟ آقا جواب این همه لطف رو من میتونم بدم؟ چه کنم؟ چطور باید باشم؟ چی بشم که دوست داشته باشید؟ و صدها سوال اینچنینی.
احمد گفت بریم بالا دوتا محوطه ست که میشه خوابدید. انگار تو تمام مدتی که ما تو ره حرم بودیم، با خانمش کل منطقه رو رصد کرده بود.
خانمها رفتند به سمتی و ما هم به سمتی.
یه اتاق بزرگ بود که حتی جای یک کوله هم وجود نداشت. تا چشم کار میکرد زائر بود که خوابیده بودند. اما نه تهویه ای و نه پنجره ای. تا حس میکردی بوی جوراب و نم و رطوبت و صدای خر و پف.
به احمد گفتم من خوابم نمیاد. شوق داشتم آخه. گفتم میرم پایین.
گفت پسر دو شبه نخوابیدیا.
گفتم حله. بخواب. موقع نماز همدیگه رو همونجایی که الان بودیم ببینیم.
رفتم پایین.
شرم داشتم به ضریح نزدیک بشم. بوی عرق و عرق سوختگی. حس خوبی نداشتم. احساس میکردم اگر با این لباس ها به ضریح بچسبم به تمامیت این مکان اهانت کردم.
روبروی ضریح تو فاصله حدود بیست متری نشستم و به ضریح نگاه کردم. کنارم یه عالمه زائر خوابیده بودن.
فقط به اندازه یه پلک زدن، چشم هام رو بستم و باز کردم که یهو دیدم اندازه یه ارتش آدم روبروی من ایستادن و دیگه هیچ کس هم کنارم نخوابیده.
اون آقایی که روبروم ایستاده بود چپ چپ نگام میکرد و حرف میزد اما صداش در نمیومد. لبهاش تکون میخورد اما هیچی نمیگفت.
یعنی دارم خواب میبینم؟ خوب این چه خوابی میتونه باشه. چرا اینطوری ایستادن؟ یعنی نباید ضریح رو ببینم؟ چرا مثل نظامی ها ایستادن؟ مگه من دشمن اربابشونم؟ یه کم چشمهام رو مالیدم. آخه یهو از کجا ظاهر شدن؟ بقیه که اینجا خوابیده بودن چی شدن؟ یهو یه صدایی که خیلی بلند بود و انگار از پشت بلندگو پخش میشد شنیده شد که گفت: "الله اکبر".
یهو همه دولا شدن و دستهاشونو گذاشتن رو زانوشون و زیر لب زمزمه کردن" سبحان ربی العظیم و بحمده" .
فهمیدم که خواب نمیبینم. تو همون پلک زدن خوابم برده و زمان زیادی هم گذشته. و ملت ایستادن دارن نماز صبح میخونن.
چیزی نگذشت که همه رفتن سجده. و من موندم یه عالمه آدم که انگار به من سجده کردن و ضریح قرمزی که روبروم بود.
انگار زمان ایستاد.
همه چی تبدیل به عکس شد.
شروع کردم به درد و دل.
حرف زدم و اشک ریختم.
حرف زدم و اشک ریختم و حرف زدم و اشک ریختم و حر زدم... که یکی زد رو شونه و گفت : صلوة صلوة....
اشکامو پاک کردم و پاشدم رفتم برای تجدید وضویی که بر اثر خواب، باطل شده بود.
این چند بخش که از بنده مطالعه کردید، که اگر مطالعه کرده باشید، بخشی از خاطراتِ پیاده روی اربعین، در کنار همسر بود، که تقدیمتون کردم. میدونم که کافی نبود و اونی نبود که باید باشه. اما همین هم به انتخاب همسرِ گرامی در اینجا نشر دادم. و الا اگر به من بود همه آنچه که داشتم رو به اشتراک میگذاشتم.
جزئیات خیلی زیاده. همه ی اونایی که شانس و توفیق این رو داشتن و رفتن، میدونن. جزئیات خیلی زیاده. لحظه به لحظه از خود گذشتگی، و یا بهتره بگم از خود برون آمدن است.
خود سازی است.
هر آنچه بیرون از آن مسیر بودید، با هرآنچه که در آن مسیر میشوید، زمین تا آسمون فرق داره. مهربانی را می آموزید و یاد میدهید. صبر می آموزید و یاد میدهید. توکل را خوب می آموزید و یاد میدهید. و .....
کلا از ابتدای مسیر تا انتهای آن حکمت است. اسمش پیادهروی ست و شکلش پیادهروی ست؛ اما ذات و نفسش چیزی بیشتر از یک پیادهروی و بیشتر از ازخودگذشتگی و بیشتر از صبوریست. بطن و متنش خودسازی ست. خود آگاهی ست. و خدا شناسی ست. باید باشید و ببینید و لمس کنید تا بدانید که چه عرض میکنم.
انشاءالله که در اربعین سال دیگر، همه ی عاشقان، همه ی اونایی که دوست دارند، این توفیق نصیبشون بشه تا از این مسیر بهره کافی و وافی رو ببرند.
سه شنبه 18 صفر 1442/15 مهر 1399
۹۹/۰۷/۱۵
واقعا عالی بود اشکم در اومد