یک مُشت حرفهای "خُب. که‌چی؟" گونه!!!

سلام

*یکی از رفتارهای به نظر خوب خودم اینه که وقتی وارد فروشگاهی میشم، در وهله‌ی اول بعد از سلام کردن، اینه که بپرسم ارزانترین جنس شما در سایز من، چنده.

اگر ارزانترین جنس و کالای مورد نظر با آن چه که در تصوراتم نقش بسته، مغایرت داشت، با یه عذرخواهی کوچک از فروشگاه خارج میشم. اما اگر نه، قابل قبول بود،وارد میشم و در صورت پسندیدن، میخرم.

* یه زمانی با پول دوتا گونی سیب زمینی به سختی میشد یه شلوار جین خرید ولی الان فقط با پول پونزده کیلو سیب زمینیِ ناقابل میشه یه شلوار نو به پا کرد. خدا خیرشون بده که شلوار انقدر ارزون شده.

*مجلس هم که قربونش برم با تصویب درج قیمت تولید کننده بر روی کالاهای اساسی از جمله نوشابه و آب و محصولات بهداشتی مثل دستمال کاغذی و غیره، مردم رو انداخته به جون هم. کالاهای مذکور دیگه نه قیمت مصرف کننده دارن و نه قیمت تولید کننده به لطف و کرم و تفضل دلالان گرامی و پنبه و الکل. ولوشویی شده بیا و ببین.

* عکس هم که دیگه اداره‌جات و پلیس +10 و آموزشگاه رانندگی و دفترهای مسافرتی و ثبت احوال و اداره پست و .... خودشون میگیرن. اجاره مغازه و مالیاتش رو ما میدیم. واقعا بار سنگینی از رو دوشمون برداشتن. سختیش مال اوناش ما فقط مالیاتش رو میدیم.

*دو روز پیش یه مسیر 4کیلومتری رو پیاده رفتم چون هیچ مغازه‌داری حاضر نشد در ازای کارتی که میکشم  5هزار تومن به من پول بده. مگر اینکه 9 درصد مالیات و ارزش افزوده ش رو پرداخت میکردم.

*21 روزه به خاطر دیابت و کولیت اولسترا و وزن بالا، مصرف کربوهیدرات رو به حد صفر رسوندم و 9 کیلو کم کردم. حسا کردم اگر همینطور ادامه بدم اگر کفن پوش نشم، میتونم یه پیرهن مردونه سایز کوچک برا خودم بخرم.

میرزا مهدی
۲۷ اسفند ۰۰ ، ۱۵:۳۸ موافقین ۱۳ ۱۸ نظر

انقدر شغل شریف زباله‌گردی زیاد شده که تا چند وقت دیگه باید براش مجوز بگیری. یه کارت بذاری جیبت و هروقت یکی سر راهت سبز شد و گفت چه غلطی داری میکنی و با اجازه کی سرت رو کردی تو سطل آشغال مردم، از جیبت درِش بیاری و بگی: داداش مجوز دارم اینم کارتش.

یه بابایی امروز اومد مغازه عکس پرسنلی بگیره برای پروانه کسب ضایعاتی.

تُف!!!!!!!!



میرزا مهدی
۰۸ اسفند ۰۰ ، ۱۵:۲۴ موافقین ۹ ۱۳ نظر

دی‌شب حسابی خون‌ام به جوش آمده بود. 

یعنی زیرِ خون‌ام را صبحِ اولِ وقت، یک نفرِ دیگر روشن کرده بود و زمانی به قُل رسید، که آخر شب، بالای سرِ یک نفرِ دیگر ایستاده بودم.

 اینکه زیرش رو با  فندک گرانی یا کبریت چپاول روشن کرده بودند مهم نیست؛ مهم این‌ست که روشن شده بود و خیلی نرم و آهسته، تا وسط‌های ظهر، بخارش داشت چشم همکارانم را کور میکرد و، آخر شب هم یک عالمه تاول و سوختگی چسباند به دلِ یک میوه فروش بی‌گناه.

میوه فروشِ بی‌گناهِ  سبیل چخماقیِ لاغر اندامی که سبیل‌هایش را همچون چوب‌دستیِ بندبازان، برای حفظ تعادل سر بزرگش بر  خلال‌دندانی که گویی گردنش است، بلند کرده بود.  

میوه فروشِ بی‌گناهِ  سبیل چخماقیِ لاغر اندامی که وقتی چهارعدد سیب‌زمینی و شش عدد پیاز را، با ترازوی عقربه‌ایِ کوچکی که به دماسنج بیشتر می‌مانست،  کشید و گفت : «چهل و نُه هزار تومن»،....

 خون‌ام را به جوش آورده بود.

دیگر حالا وقتش رسیده بود که قُل‌قُل‌های خون‌ام از مغزم بپاشد روی سر و صورت و سبیل‌های  چخماقی‌ِ او. سبیل‌های چخماقی‌ای که برای حفظِ تعادلِ سرِ بزرگش، بر گردن لاغر و بدن ترکه‌ایِ او، بسیار واجب بود.

دیگر هرچه که از اول طلوع آفتاب به سرم آمده بود تا به همان لحظه‌ی آخر شبِ دی‌شب را در یک لحظه، به خاطر آوردم.

 و به خاطر آوردم و جوشیدم. 

حالا نجوش، کِی بجوش.

چشمانم را می‌بندم و دهانم را به غایت باز می‌کنم. 

از آن دهان‌های بازی که  بوی سیرِ نخورده‌اش، هوای اطرافت را متعفن می‌کند و زن و مرد و پیر و جوان با چهره‌های درهم کشیده و منزجر، گوشهای خود و فرزندانشان را می‌گیرند که مبادا مغزشان آشفته و کودکانشان بالغ شوند.

دیگر خدا و پیغمبر هم کاری از دستشان بر نمی‌آمد.

 یا لااقل،

 اگر هم کاری از دستشان بر می‌آمد، دست به سینه نشسته بودند و زل زده بودند به من و متحیر از اینکه چگونه از صبح تا به همین الان، دوام آورده‌ام و حالا که تا الان دوام آورده‌ام، چرا کمی دیگر صبر نکرده‌ام تا برسم به خانه و منتظر بمانم که آب‌ها از آسیباب‌ها بی‌افتند روی ملاجم و جوشش داغ مغزم را خنک کنند و آرام بگیرم.


یعنی اگر جوشش مغزم هم نمی‌خوابید، لااقل سردیِ آب، باعث می‌شد رسوباتِ حاصل از جوشیدگیِ خون‌ام، از خون‌ام جدا شده، کف‌نشین شود و احتمالاً با گذاشتن یک کَپه‌ی مرگِ کوچک و گوگوری، با صدای موذن بیدار شوم و یک آبی به ترتیب الفبا به دست و بالم بکشم و یک ادایی رو به قبله دربیاورم و بروم سرِ کار لعنتی‌ام و انگار نه انگار که دی‌شب چه بلایی سرِ این مغز پرخروشم آمده، 

اما خوب من همانجا مغزم را چلاندم و آن کاری که نباید میکردم، کردم.

 دلِ یک پیرمردِ سبیل چخماقیِ بی‌گناه را بی‌گناه شکستم و خروشان به سمت خانه رهسپار گشتم. در حالیکه نه سیب‌زمینی از گرانیِ خودش پرزهایش ریخت و نه پیاز برای دل آن پیرمرد، اشکی.

 نه پیاز می‌دانست چه بر سرِ کی آمده است و نه سیب‌زمینی رَگ‌اش جُنبید. 

در کیسه‌های نایلونی در حالیکه گونه‌هایشان را به هم چسبانده و احتمالاً با دیدن جنسِ دیگر، دچار گُسستگیِ احوالات شده بودند، به هیچ‌جایشان هم نبود که دعوا سرِ کیست. 

موضوع چیست؟

و یا کی به کیست!

اصلاً مگر می‌شود پیازِ با آن همه احساسات را، با سیب‌زمینیِ بی‌احساس، بدون در نظر گرفتن فاصله‌ها و حریم‌ها، در یک جای تنگ و تونگ، جا داد؟

نتیجه‌اش چه خواهد شد؟ اصلاً چرا "نتیجه‌اش" را میپرسم وقتی نه از "فرزندی" خبر است و نه  "نوه‌ای"؟ اصلاً مگر از تعاملِ سیب زمینی و پیاز، فرزندی حاصل خواهد شد؟ که بعد نوه‌ای حاصل شود و بعد نتیجه‌ای؟

مگر جور در می‌آید؟

 نه؛ اصلاً مگر جور در می‌آید؟

 احساساتت برانگیخته شود اما کَکَت هم نگزد.

 یا در حالیکه کَکَت نمی‌گزد، کَکِ نگزیده‌ات لایه به لایه در اعماق وجودت رسوخ کند، احساساتت را جریحه‌دار کند و....

یا مثلا مثل ابر بهار اشک بریزی در حالیکه نمیدانی چرا اشک می‌ریزی.

یا اصلا خیالت هم نباشد که اشک بریزی ولی کَکَت هم نگز....{دارم چه می‌گویم؟}

به گمانم که نشود. همین که نمی‌شود، دل مردم شکسته می‌شود. دل مردم که شکسته شود، دیگر چیزی بر چیزی بند نمی‌شود. و وقتی چیزی بر چیزی بند نشود...سیب‌زمینی و پیاز گران می‌شود. سیب‌زمینی و پیاز هم که گران شود، دیگر نه سبیل چخماقی میتواند جلوی عربده‌های مرا بگیرد و نه من دیگر به سبیل چخماقی‌ بهایی می‌دهم. و این می‌شود که شاید من روزی نوشتم: دیگر از چیزی نمیترسم....(به روایت خودم)



میرزا مهدی
۱۷ بهمن ۰۰ ، ۱۵:۵۳ موافقین ۵ ۵ نظر

1-وارد مغازه که میشه با لبخند و اکراه از روی صندلی زهوار در رفته که دیگه تار و پودِ روکشش دارن با هم طرح شیطانی برای شلوار زهوار در رفته ترم میکشن، بلند میشم و تا خرتناق مهربونی چاشنیِ نگاهم میکنم و با دست اشاره میزنم بفرمایید و اون هم همونطور که داره کالری میسوزونه که لبخندش رو حفظ کنه دعوتم رو پذیرا میشه و میگه: «کپی رنگی هم داری؟ »

از اینکه بعد از حدود پنج ساعت، اولین مشتریِ مغازه از من چیزی رو میخواد که ندارم و سعی دارم از غشای پلاسمای سلولیِ خودم خارج بشم و با مشت برم تو پَک و پوزش، تقوا پیشه میکنم و لبهام رو مثل پروانه ای که بالهاش رو باز کرده کش میدم و وانمود میکنم دارم لبخند میزنم و میگم: «نه متأسفانه»

و میره.

2- چند دقیقه بعد یکی دیگه: «داداش کپی رنگی داری؟» لبهام رو پروانه ای میکنم و میگم «نه»

3- «سلام پسرم کپی رنگی داری؟» از پروانه دیگه خبری نیست و میگم «نه» 

4- «سلام آقا کپی رنگی کجا میزنن؟» من: « من چه میدونم؟» یه چیزی ترکی گفت و رفت.

5- دختر خانم جوانی که چادرش رو به سختی نگه داشته وارد میشه و میگه: «سلام آقا وقت داری؟» میگم «امرتون؟» کوله پشتی مشکی ای که انگار تمام جهزیه ش  توش قرار داره رو با تلاشی باورنکردنی از لابلای چین های چادرش جدا میکنه و میگه: «میخوام با محصولاتمون آشناتون کنم» میگم «راستش الان شرایط خرید ندارم ولی میتونید بمونید گرم بشید» میگه «نه آخه صبر کنید... »و داره لابلای لحاف تشک و سرویس آشپزخونه ش دنبال یه چیزی میگرده که یهو لبخندی میزنه و میگه «ایناهاش» و شروع میکنه طوطی وار اون چیزی که درموردش حفظ کرده رو برام ادا میکنه. درست مثل اون خانمی که سه روز پیش اومده بود و بیست و هفت هشت دقیقه‌ی تمام درمورد بیمه پاسارگاد حرف زد و اصلا یادم نبود بهش بگم تحت پوششم.

میگم «خانم من ماشین ندارم» میگه «برای روکش مبل هم جواب میده» میگم «ما تو خونمون پشتی داریم رو مبل نمیشینیم» میگه «پس بذارید....» حرفش رو قطع میکنه و تا کمر خم میشه تو انباری ای که با خودش اینور و اونور خِر کش میکنه و اینبار یه چی دیگه در میاره و دوباره دکلمه آغاز میشه.  از اونجایی که از صبح یه قرون هم کاسبی نکردم و اعصاب درستی ندارم، حرفش رو قطع میکنم و میگم «خانم من کلا کتونی پام میکنم واکس به کارم نمیاد آخه» توجهی نمیکنه و تمام سعیش رو میکنه تمرکزش رو به هم نزنم تا توضیحاتش رو کامل کنه. پس منم مینشینم مشغول کارم میشم که یکی میاد جلوی در میایسته و به طوطی نگاه میکنه. همینطوری هی نگاه میکنه. میگم: «خانم به دوستتون بگید بیاد داخل. گناه داره. بگو ایشون هم گرم کنن»

نگاهی به بیرون میندازه و میگه «من تنهام دوستِ من نیست» پس منم با دست اشاره میزنم و دعوتشون میکنم داخل.

مشرف میشن به گرمای مغازه و سلامی میکنن و میگن: «از انتشارات فانوس مزاحم میشم وقت دارید؟....»

مینشینم روی صندلی و رو به مانیتور میگم: «اجازه بدید  کار خانم تموم بشه بعد در خدمتتونم.» رو میکنم به طوطی و میگم «میفرمودید».

الان که تمرکزش به هم ریخته و یادش نمیاد تا کجا رو توضیح داده بوده کمی مکث میکنه و میگه: «دستمال جادویی هم داریم» توجهم بهش جلب میشه. چیزی که در ذهنم ایجاد میشه یه تکه پارچه س که عکس هری پاتری چیزی روش چاپ کردن و اسمش رو گذاشتن دستمال جادویی. یا مثلا الان از مشتش یه پارچه ی سفید میکشه بیرون یا حالا که دولا شده تو قفسه های چیدمان جهیزیه ش تو کوله پشتی، یه خرگوش میاره بیرون که بعد معلوم میشه پارچه ست. اما در اشتباه بودم یه تیکه نمد داد دستم و گفت «بدون هیچ مواد شوینده ای شیشه رو تمیز میکنه» "مِیْد این چین"

گفتم «چند؟» گفت «صد و پنجاه هزار تومن» خنده م گرفت گفتم «خانم اینکه جادوییه؛ اگر معجزه ی الهی هم بود صد و پنجاه نمی ارزیدا» بعد شبیه اونایی که استندآپ میکنن و فکر میکنن یه لقمه (گوله) نمکن و الان همه ریسه میرن از خنده و مجبور میشی با یه سطل آب به هوششون بیاری،  از حرف خودم خنده م میگیره و منتظرم که اونا هم رو زمین غلت بزنن که یه ذره هم نمیخندن. چیزا.

از اینکه چنین حرفی زدم جا خورد. و منم ازش عذرخواهی نکردم ولی گفتم «شرایط خرید چنین کالایی رو ندارم» و رفت. گرم شد و رفت.

6-و اما انتشارات فانوس. دختره طوری که نه لب بالاش به لب پایینیش میخورد و نه لب پایینیش سعی میکرد به لب بالایی برسه، شروع کرد به اجرا.

«سلام میخوام محصولاتمون رو بهتون معرفی کنم» یه کتاب درآورد و میخواست بره رو پخش نوار کاستی که تو مغزش فرو کرده بودن، گفتم: «میشه توضیح ندید و بدید خودم نگاهشون کنم؟» خورد توذوقش.

پونزده شونزده تا کتاب گذاشت رو میزم و هرکدوم رو که بر میداشتم، اتومات شروع میکرد به شرح وقایع کتاب و نویسنده ش. وچی شد که چاپش کردن و چرا مثلا بیست و نه صفحه ست و سی صفحه نیست و از این قبیل. گفتم «خودت خوندیش؟» مکث کرد. گفتم «من خوندمش خوندیش؟»

گفت «نه.»

دادم بهش و بعدی رو نگاه کردم. "راز". گفتم «نمیخوامش» بعدی: "اصول لاغر شدن" دادم بهش. شبیه اساتید دانشگاه که دارن ایده های صد من یه غاز دانشجوهاشون رو به یک نگاه مرور میکنن، به عناوین کتاب نگاه میکردم و میدادم بهش. بنده  خدا تا میومد گرم بگیره، کتاب رو میدادم دستش و بعدی رو شروع میکرد. یهو قِلِقش دست اومد و بازیم گرفت.  تا میومد توضیح بده ، کتاب رو میدادم دستش و بعدی رو بر میداشتم و تا میومد توضیح بده و جمله ش رو شروع میکرد، میدادم دستش.

نمیدونم چندمی بود که دستم رو خوند. فهمید چه بازیِ کثیفی رو شروع کردم. کتاب رو برداشتم توضیحی نداد. پشت جلد رو نگاه کردم. هیچی نگفت. طوری وانمود کردم که کتاب برام جالب به نظر اومده. لام تا کام حرف نزد. داشتم میباختم باید تیر آخر رو میزدم. پس صفحه فهرستاش رو باز کردم. از اونجایی که دیفالتشون بر مبنای توضیح دادن تنظیم شده، یهو شروع کرد به توضیح دادن و گفت «این کتاب درمورد....»

کتاب رو بستم و به صورتش نگاه کردم و لبخندی فاتحانه زدم و کتاب رو دادم دستش.

گفتم «خانم همه اینها رو دارم» گفت «رنگ آمیزی هم دارم.» گفتم «بچه ندارم.»گفت «خواهر زاده یا برادرزاده هاتون» گفتم «ندارم.» یه باشه گفت و همه رو ریخت تو کیفش. دوست داشتم این رد و بدل شدن سوالا و جوابها بیشتر طول بکشه که با یه باشه، سر و تهِش رو هم آورد. موقع رفتن برگشت گفت «پرینتر هم دارین؟» انگار که بهم گفته باشه میخوای مجانی بفرستمت آثار باستانی ایتالیا رو ببینی؟ از اینکه طلسم کاسبیِ کساد امروزم  داره شکسته میشه  در پوست خودم نمیگنجیدم که گفتم «بله» گفت «یه فایل میفرستم براتون لطفا برام بزنین. فقط رنگی باشه.»



میرزا مهدی
۰۳ بهمن ۰۰ ، ۱۳:۲۸ موافقین ۸ ۱۰ نظر
قشنگ یادمه جفت دستاشو ستون کرده بود تو جیبهای جینِ آبیِ پاره پوره و در حالیکه نمیدونستی داره مقاومت میکنه که شلوارش رو سفت نگه داشته باشه که بیشتر از این پایین نره یا اون شلواره که داره تلاشش رو میکنه که بیشتر از این پایین نره، نگاه عاقل اندر سفیه‌ی به من کرد و گفت: دوستیِ زیاد محدودت میکنه. 
همین بعد رفت.
دوست داشتم بلند بلند بگم که بشنوه اما حوصله برگشتن و زرت و زورت کردناش رو نداشتم برای همین تو دلم گفتم : بیشین مینیم باااو من خودم ملتو ارشاد میکنم.
فکر کنم چیزی حدود دو سال و چندی از اون روز میگذره که به این نتیجه رسیدم که دوستی و صمیمتِ زیاد آدم رو محدود میکنه.
چون دیگه باید مراقب باشی که مثلا جمشید درموردت چی فکر نکنه و اون یکی در موردت "چیز" نکنه.
همین مراقبت های بیش از حد باعث شد که دستم دیگه به نوشتن نرفت و از خودم بیرون اومدم و شدم اونی که قاسم و عباس و جواد و شهرام و بهرام و صغری و کبری و فاطی و بتول و زی زی و سیلی و نیلی و ...میخواستن.
دیگه کار رسید به جایی که بابام تو "واستاپ" پی‌ام داد که «قزمیت بابا! از اولش هم میدونستم هیچ "پی‌پی" از تو در نمیاد. نیمدونم به چیِ تو دل خوش بودم که این مدت طولانی کاری به کارت نداشتم. در هر صورت مایه مباهاته که زین پس ....» بقیه پیامش رو نخونده رهاش کردم و اومدم صفحه وبلاگ رو باز کنم که بهش بگم « های دَدی! ....» که دیدم تمام دیتا های  چیز ، نه ببخشید، تمام داده های رایانه ام حذف شده و رمز وبلاگم هم جزوشون قلمداد میشد. بر آن شدم که لینک فراموشی رمز را بزنم که زدم.
حالا باید ایمیلم رو باز میکردم. این بار هم فراموشی رمز ایمیلم را زدم. اما دیگه به این سادگی ها نبود. اوضاع بی‌ریخت شده بود و نمیدونم از کِی و از کجا این وروجکهای همیشه موجود، لاموجود شده بودن و کارم رو سخت کرده بودن. 
حالا سرویس جیمیل بود که دستش رو تو جیبش کرده بود و با اون یکی دستش خلال دندونش رو لای دندوناش میکشید و میپرسید "سن کیمسن"؟ و من میگفتم فلانی و اون مدام سوالات مختلف تکرار میکرد.
پارسال غروب دسته جمعی با کیا رفته بودین زیارت؟هآآآآن؟ یه کم فکر کردم و جواب دادم.
علیرضا پسرداییت که اینجا ایمیلش رو بعنوان پشتیبان ارسال کردی دیشب سر چی با زنش دعواش شد؟هآآآآن؟ زنگ زدم به مامان و شماره داییم رو گرفتم و شماره علیرضا رو از داییم گرفتم و زنگ زدم به موبایلش و موبایلش رفت رو پیغام گیر و بعد از چند ساعت آقا نفس زنان جریان رو برام تعریف کرد و منم نذاشتم بیشتر از اون وارد جزئیات بشه و قطع کردم و  جواب سرویس خان رو دادم.
یه مشت سوالهای چرت و پرت هم پرسید. اسم نَنَت چیه و بابات چند سالشه و هنوز رو خاله ت تعصب داری یا نه و گسیل شبگاهی یعنی چی؟ که برای آخری اومدم تو گوگل سرچ کنم که یهو نوشت برای وارد شدن به  سرویس گوگل آیا میخواهید با فلانی ادامه دهید؟ بله رو زدم و خود به خود وارد گول شدم. سرچیدن رو رها کردم و وارد جیمیلم شدم و رمز وبلاگم رو به روز کردم و اومدم بنویسم که -هرچی به این مغز مرطوبم فشار آوردم -بادم نیومد چی میخواستم بنویسم. 
خلاصه که اینجوری؛ یادم رفت چی میخواستم بنویسم. 
همین/.
نه همین نه.
دارم آماده میشم برای "ششمین سمپوزیوم تازه های نقشه برداری مغز" قراره رو مغزم تفحص کنن و ببینن چطور ممکنه حجم عظیمی از داده ها و رشته های عصبی در مغز انسان انقدر دست نخرده و بکر باقی بمونه. 


میرزا مهدی
۰۲ بهمن ۰۰ ، ۰۸:۱۵ موافقین ۱۲ ۷ نظر

با یه شیلد، دوتا ماسک، دستکش لاتکسِ شُل و وِل، نِشسته بود پشت کامپیوترش و با یه قلم نوری به سبک خودِ خودِ دکترها تند تند یه چیزایی مینوشت و ما،

.

.

.

.

هاج و واج نگاش میکردیم که یعنی ممکنه هنوز متوجه نشده باشه که دونفر اومدن تو مطبش و منتظرن؟

در همان لحظه قلم رو پرت کرد و دوتا دستش رو شبیه اینکه دست‌به سینه بنشینه گذاشت رو میز و خودش هم لم داد به دست‌ها و صورتش رو که پشت شیلد و دوتا ماسک، به طرز مسخره ای شده بود به سمت ما جلو آورد و با یکی از دستاش اشاره زد که "چِتونه"


برای اینکه حرف بزنم باید گلوم رو صاف میکردم. پس پشت سه تا ماسکی که رو صورتم بود و شیلدی که رو صورتم از گشادیِ کِش، بازی بازی میکرد، سرفه ای کردم که بلکه بتونم دو کلوم به دکتر متخصص ریه بگویم: «سلام دکتر! دلتا و بتا و یوهان و ووهان و جنس و مدل و مارکش را نمیدانم اما مبتلا شده ام. ....  نشان به آن نشان که سرفه دارم. سینه ام درد میکند. تو گویی که سرما خورده ام و  بلکه هم آنفولانزا. بدن درد دارم و میلرزم و میسوزم و میسازم و   نفس کشیدنم سخت است و میآید و نمیرود و میرود و نمیآید. خلاصه که دکتر جان آمده ام به درمان» 


اما سرفه کردن همانا و چسبیدن دکتر به سقف و شناور شدن مانیتور و مُوس و کیبورد و قلم نوری و کاغذ و خودکار و هرچه که روی میز بود در هوا، همانا.

یک آن همه چی رو اسلوموشن میدیدم. دکتر روی میزش با چشمان وحشت زده به من نگاه میکرد و دستش رو به آهستگی به سمتم پرتاب میکرد. قلم نوری و صفحه ی مربوطه ش نزدیک پای ما فرود میآمدند و مُوس و کیبورد هم احتمالا قرار بود روی میز سقوط کنند وسرانجام مانیتور را در آن لحظه نمیتوانستم پیش بینی کنم. سرعت چیزی که میدیدم از اسلوموشن به حالت عادی برگشت و قبل از اینکه قلم نوری رو که به صورتم نزدیک میشد با دست بگیرم، دکتر فریاد کشید «سرفه نکن آقا سرفه نکن»

تصمیمی که آن لحظه با آن برخورد گرفتم این بود که قلم را با دست بگیرم و صفحه مربوطه اش را با پا مهار کنم که شوت شد و به زیر میز دکتر سُر خورد.

چه افتضاحی!!!!

خوب من یک سرفه دیگر لازم داشتم برای صاف شدن گلو

دکتر ایستاده بود و پنجره را باز میکرد.

همسر که عصبانیت را از این وضع موجود در چشمانم دیده بود رو به دکترگفت: «جناب دکتر الان هرچه مریض پشت درِ مطب شماست کروناییه. همه هم مشکل ریه دارن و همه هم سرفه میکنن. اگر ترس و هراسی دارید بفرمایید ما بریم و شما هم مطبتون رو ببندید»

نفهمیدم دکتر در جواب چه چیزی درمورد مملکت و صاحب مملکت گفت که انگار آبی ریخت بر آتش خودش و آرام گرفت و نِشست و گفت: «خوب» (یعنی بنالید ببینم چه مرگتونه)

همسر هم اول از مشکل خودش گفت و نسخه اش را گرفت و نوبت به من که شد، دکتر، شروع کرد سرخود نسخه نوشتن.

آن وسط ها پرسید:« قند داری؟» با سر اشاره زدم که اوهوم. با عصبانیت اول نگاهی به من انداخت و بعد به نسخه انداخت و آن را خط خطی کرد و رفت در صفحه ی بعد، نسخه‌ی جدیدی بنویسد. یکی دو خط که نوشت، همسر گفت: «کولیت روده هم دارن» این بار چشم غره ای به همسر رفت و بعد نگاهی به نسخه انداخت باز خط خطی کرد و رفت در صفحه ی بعدی بنویسد که دید دفترچه دیگر جای خالی ندارد.

انگار که تمام بدبختی های عالم را من دچارش باشم، گفت« این چه وضعشه» با دست اشاره زدم میتونم حرف بزنم؟ با دست اشاره زد بنال.

از قصد هرچه سرفه در دلم مانده بود را نثار خودش و کَس و کارش کردم و هیچی نگفتم.

مثل فنر جهید و رفت کنار پنجره ایستاد و گفت«خوب بگو دیگه» گفتم« فقط میخواستم سرفه کنم حرفی ندارم. فقط کرونا دارم»

کارد میزدی خونش در نمی آمد.

گفت «باید اسکن ریه بگیری»

گفتم« دارم. بفرمایید»

یک کاغذ که کلی کُد درونش بود به ایشان دادم و گفتم برید تو سایتش کلمه عبور را وارد کنید اسکن ریه ام را ببینید.

گفت« رفتی بیمارستان امام خمینی اسکن گرفتی؟»

با سر اشاره زدم بله. باز شروع کرد زیر لب یه چیزایی گفت که خمینی اش را بدون امام و پسوند و پیشبندش از زیر سبیلهایش شنیدم.

همسر گفت «فیلمش را داخل موبایلم دارم»

دکتر که معلوم بود از گرفتن موبایل همسرم هراس دارد بیخیال اسکن ریه شد و دارویی را تجویز کرد که نباید.

از در که بیرون میرفتیم گفتم: « دکتر نفری نود هزار تومن ویزیت گرفتیدا»

گفت:« خوب که چی؟»

گفتم:« هیچی. دوتا سرفه دیگه در ازای این صد و هشتاد هزار تومن باید نثارتون میکردم که شخصیتم اجازه نمیده اینطوری تنتون رو بلرزونم»

فریاد کشید« برو بیرون آقا برو بیرون...

حرفش رو قطع کردم و گفتم:« هفته ی پیش صد هزار تومن اجرت کار گرفتم که مشتریِ ناراضی سرم داد زد و گفت ایشالله پول دوا درمون بدی و تا همین الان چهار میلیون تومن پول دوا درمون دادم(مریض بعدی که مادر و پسری بودن از کنارم سرفه کنان رفتن داخل مطب و جای من و همسر نِشستند و من ادامه دادم) بابت یک ریال از این صد و هشتاد هزارتومنی که حق ویزیت گرفتید راضی نیستم. امااااااااااااااااا ان‌شاءالله که تو شادی هات خرجش کنی»

در حالیکه انتظار داشتم تحت تأثیر حرفم قرار گرفته باشه و به مُنش‌اش بگه پول این بیچاره ها رو پس بده، با دست طوری اشاره زد و بیرونم کرد که انگار گفته باشد: « گمشو بیرون بابا. گمشو»

منم گمشدم بیرون و صدای دکتر رو میشنیدم که داد میزد« سرفه نکن خانم سرفه نکن»







+ سلام به شما

++ عذر خواهی از خودم که قولم را به خودم شکستم و دوباره اینجا را به روز کردم.

+++ اگر برای اربعین طرحی دارید بگید، من پایه ام. {لینک}


میرزا مهدی
۰۸ شهریور ۰۰ ، ۱۲:۱۱ موافقین ۱۶ ۱۹ نظر

سلام 

و سلام به بلاگردون هرچند از کُلیت وبلاگتون خوشم نمیاد اما دوست داشتم تو این دورهمی،  شرکت کنم.

هیچوقت هیچ تصوری از پدر شدن در ذهنم نداشتم. نه حتی وقتی که ازدواج کردم. نه حتی وقتی که دو سال از متأهل بودنم گذشت و نه حتی وقتی که سه، چهار، هشت، ده و دوازده سال از تأهلم گذشت.

اما الان که شانزده سال از موقعیت و وضعیتی که برای پدر شدن داشتم و به ثمر نرسید، میگذرد، گاه و بیگاه جای خالیِ فرزندِ نداشته‌ام را حس میکنم.

چند سالی‌ست که به پدر شدن، آن هم خیلی جدی فکر میکنم. به اینکه اگر پدر بودم چه میشد و چه میکردم؟

سالهایی که گذشت را از  دست داده‌ام و تمام هم‌سن و سالهای من فرزندانشان را یا برای دانشگاه آماده میکنند و یا عروس و داماد شدنشان را در ذهن میپرورانند.

دوستی دارم که غروب‌ها با نوه‌اش در صف نانوایی سر کوچه‌ی ما می‌ایستد. دوستی دارم که با بچه‌های قد و نیم قد، سرش را بالا میگیرد و خدا رو شکر میکند از این همه نعمت. دوستی دارم که پارسال عروسی دخترش را و امسال تولد نوه‌اش را خودم عکاسی کردم. و دوستانی دارم ....

اما من به تازگی فقط پدر بودن را متصور میشوم و با خود میگویم مثلا اگر باشم چه کنم و چگونه باشم.

***

سالهای اول زندگی اش را که نمیدانم. احتمالا مدام در حال تحمل نق زدنهایش باشم و از آنجایی که خودم را میشناسم روزهای سخت اول، او را با مادرش در اتاقی در بسته تنها میگذارم که کم کم با صدای نق و ناله اش کنار بیایم. فکر میکنم همین که بتوانم پوشاکش را تامین کنم در چنین روزهایی، حق پدری را به جا آورده ام. خوب الحمدالله لباسهایش را خاله و عمه و دایی و عمویش میخرند و مادربزرگی دارد چه دارا. چه مهربان. چه سخاوتمند. چه عزیز.


اما کمی که بگذرد و بتواند بگوید: «اِه» یا «نِ نِ نِ نِ نِ» و یا شیرین بازی در بیاورد و حتی «بَ بَ بَ» هم نگوید، صاحبش میشوم. 

دیگر من میمانم و فرزندی با دستان کوچک، که صورت زبر و خشنم را لمس میکند و زیر لب میگوید «اِه اِه اِه» و من عشق میکنم مثل چی و فکر میکنم از زبری صورتم خوشش میآید و به او بگویم «جانِ بابا» و بعد مادرش از راه برسد و بگوید «نمیفهمی که خودش را کثیف کرده که اِه اِه اِه میکند؟  به فکر نهار باشم یا جیش بچه؟» 

و من دیگر دوستش نخواهم داشت تا بوی ادرار و پی‌پی‌اش از خانه برود و باز صاحبش شوم و باز شیرین زبانی و شیرین بازی‌های دیگرش.

روزها بگذرند و شبها زودتر دُکان را ببندم به شوق دیدار روی ماهش.

 و وقتی برسم خواب باشد و همانطور دست و رو نشسته و کرونایی، سینه خیز به او نزدیک شوم و بوی بهشتی‌اش که مملو از بوی پودر بچه و کمی هم پی‌پیِ جا مانده است را استشمام کنم و خدا رو شکر کنم و با صدای همسر که «بهش دست نزن و پاشو  دست و بالت  رو بشور و نمازت رو بخوان، شام حاضره» به خودم بیایم و او را همانطور به حال خود رها کنم.

همیشه دوست دارم اولین قدمی که بر میدارد، من تکیه‌گاهش باشم. با تاتی تاتی گفتن هایم دلش غنج برود و نیشش را تا بنا گوش باز کند و دو دندان نیشی که تازه جوانه زده اند را به رخمان بکشد و پاهایش را به زمین بکوبد و صدای خنده اش دل همه را آب کند.(و ان یکادوا..... بترکه چشم حسود)


به فکر لباس و پوشاکش باشم. به فکر کیف و کتاب و مدرسه. برای همیشه سالم بودنش مدام دعا کنم و به دوستانی که برای فرزندانشون دعا میکنم و کرده بودم، بسپارم که بدهیشان را صاف کنند و مدام برای سالم ماندن و سلامت ماندنش دعا کنند. حتی شما دوست عزیز.

پدر که باشم باید برای آینده‌اش تصمیماتی بگیرم و مثل بابابزرگش، وقتی کن پسرش، یعنی من، بزرگ شد، غافلگیر نشوم و ندانم چه کنم و به چه کنم چه کنم بیفتم و کاسه چه کنم چه کنم در دستم بگیرم. (این کاسه با کاسه گدایی فرق دارد)

پدر که باشم باید برای تامین آینده اش هم برنامه ریزی کنم. حرف از برنامه ریزی که میشود، ماجرا سخت میشود.

اصلا ولش کن. نمیدانم. فعلا تصور آنجاهای دور برایم سخت است اما پدر که باشم، دیگر همینطور خودم را رها نمیکنم و برای جزئی‌ترین دردها و بیماری‌هایم، اقدامی میکنم تا بتوانم سرحال و سرپا باشم و تا وقتی که لازمم دارد، زانوانش را قرص و محکم نگه دارم تا سست نشود و نلغزد.

نمیدانم پدر که باشم چه شکلی میشوم. چه خواهم بود و چگونه رفتاری خواهم داشت. و نمیدانم اصلا این موهبت نصیبم میشود یا نه. اما میدانم اگر پدر شوم از آن دست پدرهایی میشوم که به معنای واقعی کلمه، جانم را فدایشان کنم. همانطور که بابام کرد. 


بعداً نوشت: آرزو میکنم شفیع همه ی ما باشه در راهِ راست، اما دشواری که در پیش رو داریم. میلا با سعادت امیرالمومنین، مولای متقیان، حجت خدا، یار و همراه خانم فاطمه زهرا (س)، امام علی علیه السلام بر همه ی دوستان گلم، شیعیان جهان، و صاحب عصر، آقای آقایان، مولای مولایان، خوبّ خوبان، حضرت امام زمان عجل الله تعالی فرجه شریف، مبارک و به میمینت باد. زیارتشون نصیبتون بشه و چشمتون به جمال آقا روشن.





میرزا مهدی
۰۵ اسفند ۹۹ ، ۰۸:۱۶ موافقین ۱۴ ۳۳ نظر

سلام و عرض  تسلیت به مناسبت فرا رسیدن اولین سالگرد عروج سردار دلها، حاج قاسم سلیمانی.

دوستان از همه ی شما سپاسگزارم و میتونید مطالبتون رو در وبلاگتون نشر بدید. تنتون سلامت.

و اما:

نتایج آراء شما دوستان برای مطالب این صفحه

به ترتیب بالاترین آراء

مطلب شماره هفت با یازده رأی

مطالب شماره هشت، نُه، یازده و هجده با سه رأی که چون فقط دو نفر برنده میخواستیم و پیش بینی کرده بودیم، جوایز بین چهار نفر تقسیم میشه.

مطالب شماره یک، سیزده، و نوزده با دو رأی

مطالب شماره دو، سه، چهار، دوازده، چهارده و شانزده با یک رأی و 

مطالب شماره پنج، شش، ده، پانزده و هفده با هیچ رأی/.

برنده ی هدیه نقدی یکصد هزار تومانی و نفر اول، آقای علیرضا گلرنگیان صاحب وبلاگ «یاکریم» هستند

و اما ما برای نفر دوم و سوم نفری پنجاه هزار تومن در نظر گرفتیم که در این وضعیت، چهار نفر مشترکاً با سه رأی جزو نفرات دوم شناخته شدند.

جوینده آرامش صاحب وبلاگ «حریم دل» مطلب شماره هشت

اَسی صاحب وبلاگ «طلوع من»  مطلب شماره نُه

سید علیرضا دوست جناب آقای شمس آذر که مهمان ما بودند مطلب شماره یازده.

اُم شهر آشوب صاحب وبلاگ «ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا» مطلب شماره هجده.


مددی! 

پاینده باشید و سلامت و دلشاد و دشمن کُش/. 




میرزا مهدی
۱۳ دی ۹۹ ، ۰۸:۵۰ موافقین ۱۱ ۲۳ نظر

سلام ضمنِ عرض تسلیت به مناسب فرارسیدن اولین سالگردِ آسمانی شدنِ سردار دلها، «حاج قاسم سلیمانی»، چند نکته رو عرض میکنم.

اول اینکه این مطلب زیر مجموعه ی مطلب پیشنِ بنده است که در این مکان نوشته شده.

امروز شما میتونید مطالب دوستان رو در همین صفحه مطالعه کنید. به نظرم این 30 دقیقه، وقت زیادی از گشت‌زنی‌های شما دوستان در فضای مجازی رو نگیره.

شما میتونید به دو مطلب رأی بدید. مثلا بفرمایید مطلب شماره یک و پنج. و یا هر عدد دیگه‌ای. فقط دو رأی. 

هیچ سوالی پاسخ داده نمیشه. 

هیچ کامنتی جز رأی شما تأیید نمیشه

رأیی که نه آدرس سایت و وبلاگ و یا ایمیل نداشته باشه، مورد تأیید نیست.

شرکت برای همه "بیانی‌ها" آزاده.

نکته ی مهم این که دوستانی دوستانی که بانیِ مالیِ این حرکت هستند، مطلبشون در مسابقه شرکت داده نمیشه. 

و همه آراء هم دقیقا در روز 13هُم دی ماه به نمایش گذاشته میشه و برندگان میتونند جوایز نقدیِ متبرک به نام حضرت زینب (س) رو دریافت کنند. بعد از نمایش آراء دیگه اختیار مطلبتون با خودتونه و هرکسی میتونه درست در روز سالگر شهادت این بزرگوار، در وبلاگ خودش هم نشر بده.

نکته ی بعدی اینکه دوستانی بودند که قوانین رو رعایت نکردند. با اینحال من مطلبشون رو نشر میدم و با رنگ قرمز جلوی اون مینویسم که کدوم قانون رعایت نشده. پاینده باشید و حسینی.





بسم الله الرحمن الرحیم


مطلب شماره یک

جمعه صبح زود، قرار هر هفته مون بود که بریم سر مزار مرحوم پدرم، از خونه خودم رفتم خونه حاج خانوم که باهم بریم، همشیره در بهتی موقع اومدن تو، منو نگاه کردن ولی چیزی نگفتن، تلویزیون روشن بود، شبکه خبر ...

درست میدیدم؟؟!! ماتم برده بود ...

تمام مسیر تا بهشت زهرا، اشک سرازیر بود... نفهمیدم چطور برای پدرم یاسین و الرحمن خوندم ...

عیال چندین بار گفت، تو برای مرحوم پدرت انقدر بیتابی نکردی ... و من چیزی نمیتونستم بگم ...

شب گفتن از مشهد قراره جنازه رو بیارن مصلا، بعد از کار رفتم مصلا، تا حدودای 11 اینا هم اونجا بودم ولی نیومد، معلوم بود نمیرسه بیارنش ...

شب خسته و کوفته رسیدم خونه، تو کل عمرم اونقدر که تو مصلا شعار دادم، شعار نداده بودم، صدام خسته و تکیده و غم آلود بود ...

خوابیدم تا صبح زود پاشم.


ساعت 5.30 بود فک کنم بعد از نماز پا شدیم رفتم با همشیره راه افتادیم ... سوار مترو شدیم... ایستگاه انقلاب بسته بود ... چهاراره ولیعصر پیاده شدیم ...

از چهار راه ولیعصر خودم رو رسوندم به دانشگاه تهران، رسیدم تو سایه بون دانشگاه ... 

دخترش حرف زد، یکی از حماس حرف زد و گفت شهید قدس و ...


نماز شروع شد... مگه اشک امان میداد....

اللهم انا لا نعلم منهم الا خیرا ...

میلیونها شونه بود که با گفتنش میلرزید و اشک بود که سرازیر بود ...

همین الانم شونه هام میلرزه و اشک سرازیره ...

تو فشار جمعیتی که هیچ وقت تجربه نکرده بودم از هر راهی میرفتم که نزدیک تابوت ها باشم ...


تا میدون آزادی رفتم...

و چه غروب غم انگیزی بود وقتی از میدان آزادی رفتن

 

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود ...


مطلب شماره دو

بسم الله الرحمن الرحیم

 «وقتی که سردار دلها آسمانی شد»


به وقت واقعیت نوشتن نه دل نوشتن


ما در خواب ناز بودیم که سردار پر کشید

می نویسم این واقعیت را چون اصل ماجرای من است...

از شیفت کاری که برگشتم خیلی خسته بودم شاید باور نکنید ساعت ۸ شب خوابم برد مثل بچه کوچیک که از مدرسه میاد و آنچنان خسته است که راحت راحت میخوابد و رویاهای کودکانه می بیند .

یادم نمی آید در طول عمر ۲۷ ساله ام اینگونه و در این ساعت خوابیده باشم

واقعیت خواب شیرین و دلچسبی بود

صبح ساعت ۷‌بیدار شدم که به سر کار بروم چون شیفت کاری ام‌بود

صبحانه رو خوردم و سوار ماشین شدم

قبل از روشن شدن ماشین گوشی ام را روشن کردم

به وضعیت دوستانم در واتساپ که نگاه کردم معصومه دوستم نوشته بود ما در خواب ناز بودیم که سردار پر کشید

باور نکردم وضعیت (واتساپ) تک تک دوستانم رو بررسی کردم دیدم واقعیتی تلخ که باورش برایم سخت بود

رادیو ماشین را روشن کردم و با بغض به پدرم گفتم بابا ببین خبر امروز چیه؟ سردار دل ها پر کشید

از گوشه چشم من و پدرم اشک سرازیر شد و تا محل کارم یک کلام حرف نزدیم چون در دل من و پدرم غمی بزرگ جا کرده بود که با حرف زدن هم درست بشو نبود😔😔

آری من در خواب ناز بودم که سردار پر کشید😔


مطلب شماره سه 1603 کاراکتر

وقتی صبح جمعه خبر حاج قاسم را شنیدم دلم ریخت و اشک در چشمانم جمع شد. با خودم گفتم چرا من این جوری شدم؟ من که ایشون رو خیلی نمی شناسم، یعنی چی شده که قدرت کنترل احساسم رو ندارم، ناسلامتی من مرد هستم. 

نزدیک ظهر بود، سوار دوچرخه شدم و خودم را به نماز جمعه شیراز رساندم. آنجا مثل همیشه نبود. یک ابر تیره روی فضای دل همه احساس می شد.

 امام جمعه شیراز که پشت بلندگو رفت و خبر شهادت را داد، همه بی اختیار گریه کردند. عجیب بود. معمولا برای گریه انداختن مردم باید جملات سوزانک گفت، اما امام جمعه شیراز هر چند کلمه ای که می گفت همه می زدند زیر گریه. آن هم جملات معمولی.

آنجا بود که فهمیدم مثل اینکه همه مثل من قدرت کنترل احساسشان را از دست داده اند. با خودم گفتم نه، این مدل اشک ها از کوچک و بزرگ و غریب و آشنا، از جنس دیگری است از جنس آیه قرآن است:

 إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَٰنُ وُدًّا

 همانا کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند به زودی خدای رحمان برای آنان محبّتی (در دلها) قرار می دهد.

سوره مریم آیه 96

سَیَجْعَلُ یعنی فاعل خداست  الرَّحْمَٰنُ  یعنی رحمت عامه یعنی در دل همه. 

یکی دیگر از مشکلات بزرگ من را هم حاج قاسم حل کرد. من همیشه با خودم فکر می کردم وقتی پدر شدم باید چگونه پدری باشم؟ سخت گیر باشم که بچه لوس نشود یا مثلا خیلی صمیمی و رفیق، پس احترام والدین چه می شود؟

 من دوست داشتم هم احترام فرزند و پدری باشد، هم صمیمیت.

نمونه اش را پیدا کردم حاج قاسم. در عین اینکه با همه مهربان است همه هم از فرمانش اطاعت می کنند مثل فرماندهان دوران دفاع مقدس. پدری مهربان و خاکی و بااقتدار و ولایت مدار. 

 او یک مکتب است مکتب حاج قاسم. برای نوشتن از یک مکتب تعداد کاراکتر و کلمات قابل کنترل نیست مثل اشک. 

و من به سختی تعداد کلماتم را کنترل کردم. 


مطلب شماره چهار

13 دی ماه 98، چشم که باز کردم با قیافه‌ی شوکه‌شده‌ی همسرم روبرو شدم، چهره‌ش اصلا شبیه تازه‌دامادی نبود که تولد همسرش داره می‌رسه. دلم هزار راه رفت و هزار اتفاق بد و بدتر توی ذهنم مرور شد.
«سردار سلیمانی شهید شد». این کوتاه‌ترین و تلخ‌ترین خبری بود که شنیدم و حالا نوبت من بود که شوکه بشم.
نیم‌ساعت بعد، من و همسر روبروی همدیگه نشسته بودیم و به همدیگه زل زده بودیم، هنوز امید داشتیم تکذیب بشه، که تلویزیون دوباره حاج‌قاسم رو نشون بده و همون‌قدر مقتدر و مطمئن از نابودی اسرائیل حرف بزنه. اما واقعیت تلخ‌تر و زشت‌تر از چیزی بود که ما دلمون می‌خواست.
باورم نمی‌شد درست یک روز قبل از تولد من، انسانی که برام اونقدر عزیز بود از دنیا رفته باشه.
اون روز وقتی یکم از شوک شنیدن این خبر تلخ بیرون اومدم یه استوری گذاشتم و فورا از طرف 10 نفر از دنبال‌کننده‌های صفحه‌ی اینستاگرامم بلاک شدم.
چیزی که اذیتم می‌کنه اینه که هنوز بعضی‌ها قدرشو نمی‌دونن.


مطلب شماره پنج

اون روز صبح، صبحِ یه روز جمعه بود. همسرم کمی زودتر از من بیدار شد و طبق عادت، اول به گوشی همراهش نگاه کرد. پیامکی برایش آمده بود. خبر کوتاه بود و باورش سخت.

از لحظه‌ای که متن پیامک را خواند، رنگ آفتاب صبح جمعه برایم کدر شد. آفتابی که روشن تر از روزهای دیگر هفته‌است، انگار غصه‌دار شد. 
سریع تلویزیون را روشن کردیم و زدیم شبکه خبر. افکار در ذهنم بی‌نظم و ترتیب می‌آمدند و می‌رفتند. مثل بودن زیر یک موج چندمتری دریا، فشار از همه سمت می‌آمد و قطع نمیشد.
زمان هم انگار متوقف شد. انگار عزیزترینِ کسِ همه‌ی ایران را از او گرفته باشند. انگار که یک زخم عمیق با خنجری زهرآلود به پیکر ایران وارد کرده باشند. انگار که به صورت ایران سیلی زده باشند. انگار که جگرمان را به دندان کشیده باشند.
داغ دیدیم. از آن داغ‌ها که سرد نمی‌شود. مثل داغ پدر و مادر سنگین بود. نمی‌گذارند هم داغمان سرد شود. نزدیک سالِ شهید است. در این یکسال، یک لحظه قرار نداشتیم. نشد برویم زیارتش. نشد برویم پیش اربابش حسین(ع) تا کمی سبک شویم لااقل. حتی حالا دوباره خاطرات سال‌های ترور دانشمندانمان برایمان زنده شده است. خاطرات سال‌های بغض.
این روزها وقتی حرف از سردارِ شهید می‌شود... حرف از پروفسور فخری‌زاده می‌شود... آنقدر دلم آشوب است که توی خانه قدم می‌زنم و فکر می‌کنم و با دعای الهی عظم البلاء اشک می‌ریزم. در دلم نجوا می‌کنم:
سردار دلها، حالا تو بگو به ما...
چگونه صبر کنیم؟ چگونه بنشینیم به تماشا؟ چگونه سکوت کنیم؟ چگونه پای ننهیم در میدان؟ بیا و در گوشمان بشارت بده... الا خوف علیهم و لا هم یحزنون. این روزها هوس شهادت افتاده در دلم. تو بگو چه کنم؟


مطلب شماره شش

«وقتی سردار دلها آسمانی شد» خواب بودم. اما خبرش را زمانی شنیدم که داخل تاکسی بودم. همسرم هم بود. دخترم هم بود. راننده بود و صدای رادیو و بهت و ماتم و غم. به همسر گفتم کی بوده این؟ گفت: همونی که پدر داعشی ها رو درآورد دیگه. قاسم سلیمانی. گفتم سوریه‌ای بود؟ دخترم با عصبانیت سرم داد کشید و گفت: بابااا آبرومونو بردی. ولش کن. ایرانی بود. بعد زیر  لب گفت: سپاهی بود. راننده از آینه نگاهی انداخت و گفت: واقعا سردار سلیمانی رو نمیشناختید؟ سَرَم را به نشانه‌ "نه" بالا بردم.

گفت: نامردا تو عراق کُشتنش. با موشک زدن به ماشینش.

تکیه دادم به صندلی و زیر لب گفتم: تا حالا اسمش هم نشنیدم.(اما از اینکه جلوی دخترم کم آورده بودم، از دست خودم عصبانی شدم)

نزدیک میدان اصلی شهر که رسیدیم، دیدم بنر بزرگی را نصب میکنن که چهره‌ای آشنا روی آن نقش بسته است. تازه فهمیدم که سردار سلیمانی که بود. هیچ نگفتم. ماشین که پارک کرد و خواستیم پیاده شویم، خم شدم و به راننده گفتم: اون تابلو را میبینی؟ خم‌تر شد و گفت آره. گفتم اون سلیمانیه. گفت:خودم میدونم کیه. گفتم خواستم بدونی که منم میدونم کیه. بعد قیافه حق‌به‌جانب ظفرمندانه‌ای گرفتم خوشحال بودم که پدر فهمیده ای برای دخترم به نظر آمده ام  که دخترم با عصبانیت به سمت در فشارم داد و گفت پیاده‌شو دیگه اَه. ماسته

راستش اصلا نمیدانستم چه شده. این همه را میکُشند. سلیمانی هم روش. تنها چیزی که از سیاست میدانستم این بود که 1+5 مالید و هرچه وعده به ما کاسب ها داده بودند، آب شد رفت تو زمین. یا چه میدونم سوت شد یا دود شد و رفت به هوا

پینوشت: البته الان میشناسمشون. میخوانمشون. میبینمشون. خیلی چیزها در من فرق کرده جز رفتاردخترم  با من که همانگونه است که بود/.


مطلب شماره هفت

«ستاره‌ها متولّد می‌شوند، رشد می‌کنند و زمانی می‌میرند. مرگ ستاره‌ها با یک انفجار بزرگ همراه است که سبب می‌شود عنصر‌های تشکیل‌دهنده‌ی آن در فضا پراکنده شوند.»

شاید این تنها شباهت ستاره‌ها باشد به شهدا. که با شهادت، بذر صدها شهید دیگر را می‌پاشند در عالم. امّا ستاره‌ها کجا و شهدا کجا؟

ستاره‌ها میلیون‌ها سال نوری از ما فاصله گرفته‌اند و بعضی‌شان با تلسکوپ‌های قوی‌تر از هابل هم دیده نمی‌شوند.

ستاره‌ها هنگام مرگ، گرما و حرارت خیره‌کننده‌ای ایجاد می‌کنند و نظم فضای کهکشانی را بهم می‌ریزند. انگار دلشان می‌خواهد که این رفتن، داغی شود و پیشانی عالم را بسوزاند!

انگار دلشان می‌خواهد که این رفتن، حسّابی برای جهان گران تمام شود. 

به همین دلیل است که مرگشان سیاهچاله‌ای عظیم ایجاد می‌کند و تمام عالم را به خود می‌کشاند تا ببلعد.

ولی کجا شهدا اینگونه‌اند؟!

شهدا با ما رفت‌و‌آمد می کنند؛ با ما میوه‌ و ‌سبزی می‌خرند؛ با ما نماز جماعت می‌خوانند و با ما به  تفریح می‌آیند و از بس با درآمیخته‌اند که هیچ‌کس نمی‌فهمد ستاره‌اند.

شهادت‌شان هم نظم عالم را بهم نمی‌ریزد؛ که خود یک انفجار نظم‌آفرین و صلح‌آمیز است. گرچه شیشه‌ها با انفجار، خُرد‌وخمیر می‌شوند ولی برخی شهدا با مرگ‌شان، تمام دل‌های شکسته‌ را به‌هم می‌چسبانند و تمام اختلافات را به پیوند بدل می‌کنند. 

شهدا از ما فاصله نگرفته‌اند و نه با تلسکوپ هابل، که با یک دعای توسّل ساده رؤیت می‌شوند. شهدا، وقتی هنوز در آسمانِ زمین می‌درخشند، با همه‌ی آدم‌ها سلفی می‌اندازند و حتّی برای اجابت‌کردنِ درخواست آن کودک، برای سوّمین بار، از ماشین پیاده می‌شوند. همان کودکی که سودجویانه می‌گوید: «سردار! سردار یه لحظه لطفاً!»


مطلب شماره هشت

سلام سردار

بگذارید این بار من خاطره روز آسمانی شدنتان را بازگویم؛

روز جمعه 13 دی ماه 98 بود؛ از چند روز قبل قرار گذاشته بودیم آن روز به شهر مقدس قم برای زیارت برویم و دلهای مکدّرمان را جلا بخشیم...

وسایل را از شب قبل آماده کرده بودم. صبح از خواب برخاستم و مشغول تدارک صبحانه شدم. همسر و بچه ها هنوز خواب بودند، طبق عادت همیشگی تلویزیون را روشن کردم، صدایش کم بود و من هم بی توجه به آن، سرگرم کارهایم شدم. در خیالات خودم لیست سفر یکروزه مان را چک میکردم و موارد را تیک میزدم که نوار مشکی رنگ، گوشه صفحه تلویزیون توجهم را جلب کرد. با خود گفتم یعنی امروز چه مناسبتی دارد؟ خودم جواب دادم که این نوار مشکی رنگ فقط برای اتفاقات ناگوار پیش بینی نشده آن گوشه جاخوش میکند نه مناسبتهای مذهبی خاص!

همه این افکار در کسری از ثانیه از ذهنم گذشتند و ولوله ای در دلم به پا شد. دست از کار کشیده بودم و پشت پیشخوان آشپزخانه چشمِ تار از اشکم را دوخته بودم به صفحه تلویزیون. نمیخواستم باورش کنم ولی چشمانم که زیرنویسها را بی اختیار دنبال میکردند واقعیت تلخی را پیش رویم نمایان میکردند که باورش برایم سخت بود.

آن روز عازم قم شدیم؛ گرچه کاممان تلخ، حالمان گرفته و دلهایمان شکسته بود ولی وقتی به نیابت از روح بلند آسمانیتان، بانو را زیارت کردیم، کمی آرامتر شدیم...

بچه هایم در سنی نبودند که شما را بشناسند و درک حال و احوالمان برایشان سخت بود؛ ولی پس از شهادتت خوب در دلشان جا کردید؛ فرزند بزرگترم این روزها ترجیح میدهد که پس زمینه کلاس آنلاینش تصویر خندانی از شما در فراز آسمان باشد و فرزند کوچکترم وقتی تصویرتان را میبیند طوری "حاج قاسم" را ادا میکند که گویی سالها با شما آشناست... 


مطلب شماره نُه

تلویزیون روی شبکه خبر متوقف شده بود.

یه نوار مشکی گوشه تصویر به چشم میخورد.

با تعجب گفتم: کی مرده؟

در جواب شنیدم «شهیدشون کردن»

صفحه نمایش پشت سر گوینده خبر، تصویر سپهبد سلیمانی رو نشون میداد.

نمی‌خواستم باور کنم!

با صدای بلندتر پرسیدم: کیا رو؟!

جوابی نیومد.

به چهره هاشون زل زدم. نگاهشون به من نبود. التماس توی چشمام رو ندیدن.

دوباره چشم دوختم به صفحه تلویزیون.

با وحشت گفتم: سردار سلیمانی؟؟!!

و باز هم جوابی نشنیدم...

حس کردم دیگه بی پشت و پناه شدم

انگار پدری از دست رفته باشه...

 

 

شهد شیرین شهادت گوارای وجودت باد ژنرال سلیمانی

برای رفتن زود بود حاج قاسم...


مطلب شماره ده 1913 کاراکتر

سردار برای خانم خیلی شناخته شده نبودند. چند باری ایشان را در تلویزیون دیده بود. زمانی که برای شهادت شهید حججی سخنرانی کردند  که به زودی انتقام خواهند گرفت یا آن زمانی که به رهبری نامه نوشتند و پایان داعش را اعلام نمودند. تا اینکه مصاحبه ایشان از تلویزیون پخش شد، همان مصاحبه ای که فقط سردار در قاب دوربین دیده می شد و پیراهن مشکی به تن داشتند. آن شب، خانم در منزل پدرش بود. اهل خانواده به تماشای سخنان سردار نشسته بودند. موضوع مصاحبه، جنگ سی و سه روز بود. خانم تمایلی به دیدن مصاحبه نداشت و صرفا دقایقی از آن را مشاهده کرد. حاج قاسم از خاطره خود با عماد و سید می گفت... از آن شبی که هر لحظه احتمال شهادت شان می رفت و چگونه به عنایت خداوند از آن مهلکه نجات یافتند. خانم با تمام وجود، اخلاص را در هیبت حاج قاسم دریافت کرد و همین موجب شد مدتی بعد فیلم مصاحبه را دانلود کند و در تنهایی اش آن را مشاهده کند...آنجا بود که سردار، سردار دلها شد. خانم بعد از دیدن مصاحبه، برای سردار دلها احترام ویژه ای قائل بود و از ایشان رنگ و بوی خدا را حس می کرد.
چند ماه بعد، شب جمعه بود و قرار شد به همراه خانواده پدرش فردایش به پیک نیک بروند و قرار و مدارها گذاشته شد. صبح زود حوالی ساعت پنج و نیم صبح بود که خانم و آقا بیدار شدند و نماز صبح را خواندند. آقا به اتاق و خانم به آشپزخانه رفت تا مرغ را برای ناهار آماده کند. خانم مشغول کارهایش بود که آقا سراسیمه از اتاق بیرون آمد و با چشمانی نگران گفت :
-حاج قاسم سلیمانی به شهادت رسیدند.
 خانم که نمی خواست باور کند:
-نه شایعه است. تا الان چند بار شایعه شهادت ایشان در فضای مجازی پخش شده.
- ولی این بار فارس زده
- نه خدا نکنه...بزن شبکه خبر. 
تلویزیون را روشن کردند و شبکه خبر به روی صفحه آمد...آه خدای من! دریغا که شایعه نبود. وقتی نوار سیاه رنگ را گوشه قاب تلویزیون دید، گویی دنیا روی سرش خراب شد. خبر راست بود. اشک ها بی اختیار بر روی گونه خانم سرازیر می شد. دوست داشت فریاد بزند و همه اهالی محله را از خواب بیدار کند و بگوید سردار دلها آسمانی شد...چقدر لحظات سخت می گذشت. نمی توانست با صدای بلند گریه کند و همگان را برای عزاداری خبر کند و هق هق گریه هایش را در سینه اش فرو برد....


مطلب شماره یازده

 

چه رمز و رازهایی دارند این جمعه ها

جمعه ای امام حسین (علیه السلام) و یارانش را سنگدلانه و بی رحمانه بشهادت می رسانند🖤🍃

جمعه ای سردار دل ها قاسم سلیمانی و ابومهدی مهندس بدست شرورترین آدم های زمانه ناجوانمردانه ترور شده و بشهادت می رسند🖤🍃

جمعه ای دانشمند هسته ای کشور فخر ایران محسن فخری زاده را ترور کرده و به شهادت میرسانند🖤🍃

و چه بی صبرانه جمعه ها را می شماریم تا آن جمعه بیاید که تو می آیی و مرهمی میشوی بر زخم دل ما شیعیان که التیام بخشی زخممان را با انتقام همه این خون هایی که بی رحمانه بر زمین ریخته شده اند، بیا که دیگر جانمان برلب رسیده

🌺العجل العجل یا مولانا یا صاحب الزمان🌺



مطلب شماره دوازده

《وقتی که سردار دلها آسمانی شد》


وقتی که آن سردار دلها آسمانی شد
افشای بسیاری از اسرار نهانی شد

افشا شد این ملت هنوز از حق نبرّیده ست
با اینکه از نامردی اوضاع رنجیده ست

افشا شد امریکا همان شیطان دیرین است
ترفندهایش خواه تلخ و خواه شیرین است

افشا شد آری پایداری چاره درد است
در بند سازش نیست هرکس ذرّه ای مرد است

روزی که آن سردار دلها آسمانی شد
بر ضدّ آن اشرار اجماعی جهانی شد

آنها که پروردند ماری در کنار خویش
درمانده گشتند عاقبت در کار مار خویش

پس بی نیاز گفتگو با اینچنین اشرار
با همّت اهل یقین له شد سر این مار

معلوم بود از مارکُش کینه به دل گیرند
ضحّاکیانی که ز مغز آدمی سیرند

آنگاه پس سردار دلها آسمانی شد
رفت و زمینه ساز این حد همزبانی شد

خرد و کلان از نو به یاد آورد پیمان را
هریک به سهم خود سپاهی شد سلیمان را

تا اوج گیرد روحشان از خاک بر افلاک
از لشکر دیوان حریم قدس گردد پاک

این نیست البتّه بهای خون آن قدّیس
باید به زانو عاقبت افتد خود ابلیس

از آن حیات طیّبه ما را نشانی شد
آنگاه که سردار دلها آسمانی شد.


مطلب شماره سیزده
صبح روز سیزدهم دی،اول عادی بود.برعکس شب قبلش که اصلا عادی نبود و اواخر شب دل نگران بودم و سه ساعت بعد سردار شهید شد.صبح آن روز خیلی هم برایم مهم نبود که چه شده.اما هر چه قدر گذشت بیشتر به قلبم فشار آمد و ناخودآگاه روضه حضرت رقیه می خواندم.نمی شد میثم مطیعی با بغض توی حرم بخواند و من سرم را مثل کبک فرو کرده باشم در انبوهی از فرمول ها.روز بعد رادیوی راننده سرویس،"سردار من" را پخش می کرد.بنرهای شهرداری و صوت گریه شهید،درد بزرگی بود که قلب پانزده ساله من طاقتش را نداشت.هوا سرد بود.خیلی سرد.
چند روز بعد که پخش های زنده و عکس ها و پوسترها و دست های بالا رفته تشییع قم را می دیدم،عهد کردم حتی اگر مهم ترین امتحانم بیفتد روز تشییع تهران،نمی روم مدرسه.بیست ویکم دی...اول صبح راه افتادن و توی ایستگاه اتوبوس از سرما لرزیدن،جلو رفتن و رسیدن به در دانشگاه تهران...من همه این ها را یادم مانده.یادم مانده که نماز اقامه شد و انگار به دل های مرده ما نماز می خواندند.یادم مانده که آقا کجا بغض کردند و ما هم اقتدا کردیم.حالا اشک ها هم آزاد شده بودند.گفتیم آخدا!انا لا نعلم منه الا خیرا.و دوست داشتیم بیشتر از سه بار هم بگوییم و هی به خدا تاکید کنیم که الا خیرا.بعد پیکر را آوردند و تازه آغاز شد.ما جمعیت فشرده،تابوت را می دیدیم و از دور برایش اشک ریختیم.من آن روز گم شدم.خیلی های دیگر هم.اما ما تازه پیدا شده بودیم و حقیقت را می دیدیم.تازه فهمیدیم چشمانمان بسته بوده.کی قرار بود واقعا از خواب بیدار شویم؟حتما باید سیزدهم دی ای اتفاق می افتاد تا از خواب بپریم؟حتما باید لبخند سردار را از دست می دادیم تا او را می شناختیم؟انسان ذاتا فراموشکار است.اما سرمای دی 98 هنوز ما را رها نکرده.یتیماتو رها نکن حاج قاسم...

مطلب شماره چهارده
یا نور النور
قلبم برای کسی می تپد که قلبش برای همه می تپید حتی من! من حقیر سراپا تقصیر..
نمیشناختمش آنچنان،در آن حد فقط ، که وقتی ترس داعش غلبه میکرد به وجودم با یک جمله ارام می شدم که : حاج قاسم هست.و ترس پر می کشید و می رفت.چطور یک انسان می تواند آنقدر بزرگ فکر کند.آنقدر از بالا به جهان نگاه کند که یمن و سوریه وفلسطین و هرجا که مظلومی هست را وطن خود ببیند و چه شانه ای باید داشته باشد تا بار مسئولیت امنیت تک تک این خلق خدا را به دوش بکشد.صبح جمعه بیدار شده بودم و در حال آماده شدن برای رفتن به کلاسی بودم که دوستم از دعای ندبه برگشت و همان دم در نگاهم کردو گفت :یه خبرایی شده.با خنده پرسیدم: چی؟ گفت حاج قاسم.با خنده گفتم خب چی شده گفت شهید شده..زدم زیر خنده...باز هم از این شایعات مزخرف...توی قلبم اما چیزی فروریخت..که نکند.راست باشد..تا شب جرئت نکردم به سراغ شبکه های اجتماعی با تلوزیون بروم.در طول روز در برزخ عجیبی به سر میبردم..شب توی اتوبوس واحد گوشی ام را برداشتم..اینستاگرام پر شده بود از چهره حاج قاسمم..با تمام وجود فقدان یک پدر را احساس می کردم..انگار خبر خبر فوت پدر خودم باشد..قلبم فشرده شده بودو زار زار اشک میریختم و از پنجره اتوبوس به ماه نگاه میکردم و با حاجی حرف میزدم و گلایه می کردم.چند روز بعد.وقت نماز میت دانشگاه تهران..اقا شروع کرد به خواندن..بغض نفسم را به بند کشیده بود.نهیب زدم به خودم که آقایت رفیق چندین ساله حاج قاسم گریه نمیکند..خودت را کنترل کن..چند ثانیه نگذشته بود که اقا گفت انا لا نعلم منه الا خیرا و بغضش ترکید...به بغضم جواز شکستن دادم.این بغض هنوز با من است..این داغ هنوز داغ است.هنوز هر وقت عکس حاجی را میبینم سر کج میکنم و ازشان می پرسم یعنی واقعا رفتید؟

مطلب شماره پانزده
نماز صبحم رو ‌که‌ خوندم گوشی رو‌ گرفتم دستم تا دعا بخونم، اما گفتگوی خواهر و زن‌داداشم، توجهم رو جلب کرد! اون وقت صبح چی می‌گفتن؟
یکیشون گفت: چقدر ناراحت شدم، حالا مطمئنی؟ شاید دروغ باشه... و دیگری گفت نه، همه‌ی خبرگزاری‌ها اعلام کردن!
و من بجای باز کردن پیام ‌اون‌ها رفتم اینستا، تا خبرگزاری‌ها رو ‌چک کنم... 
انقدر همه گفته بودن که نمی‌تونستم شک کنم! اما بازم انگار باور نداشتم، بی‌توجه به ساعت، رفتم پای تلویزیون و روشنش کردم! 
حتی طاقت نداشتم به همسرم بگم... باید مطمئن میشدم!
و با دیدن شبکه خبر، دیگه همونجا نشستم... حتی یادم نیست چطوری به همسرم گفتم، یا چی شد بچه‌ها اومدن کنارمون! فقط یادمه تا چند ساعت با همون چادر نمازم روبروی تلویزیون نشسته بودم و اشک می‌ریختم.
انگار منتظر معجزه‌ی تکذیب خبر بودیم، اما هیچ‌وقت رخ نداد!
دیگه ‌کارمون شده بود پیگیری اخبار تشیع شهدا از هر طریقی، از کربلا و ‌نجف تااااا قم!
روز تشیع با حوراء دوستم رفتیم وسط‌های خیابان حرم تا حرم! که‌ موقع گذر ماشین حامل شهدا بهش برسیم...
بنا به تجربه‌ام به‌حوراء گفتم: بیا از وسط خیابون بکشیم کنار، ماشین حامل شهدا که بیاد حتما فشار جمعیت همراهش هم اضافه میشه و خطرناکه...
 اول راضی نمیشد و می‌‌گفت اینجا که جمعیت زیاد نیست! به زحمت راضیش کردم تا از وسط خیابون بریم به سمت باندهای کناری، به بهانه‌ی دخترم‌ که بچه ‌است و زیر دست و پا می‌مونه! 
یادمه وقتی ماشین نزدیک شد، با اینکه هنوز پنجاه متری ‌مونده بود برسه به ما، چنان فشار جمعیت زیاد شد که حدود بیست متری به سمت اطراف خیابان فرااار کردیم...
کنار که رسیدیم، صبر کردیم تا جمعیت کمی رد شد و باز رفتیم پشت سرشون و اینچنین سردار عزیزمون رو از دور بدرقه کردیم!


مطلب شماره شانزده

مثل صبحِ جمعه های دیگه، مشغول کارهای شخصی خودم بودم.

حجره های دانشگاه رضوی داخل خودِ حرمه.

از صبح صدای قرآن تو حرم پخش میشد.

حوالی ظهر بود که نت گوشی رو روشن کردم تا سری به فضای مجازی بزنم.

تا وارد یکی از کانال های خبری شدم، با بیانیۀ رسمی سپاه پاسداران، در تایید شهادت حاج قاسم سلیمانی مواجه شدم!!!


دلم هُرّی ریخت پایین.

اوّلش فکر کردم از این خبرهای الکیه که فقط میخوان حساس بشی تا وارد وارد لینکی که گذاشتن بشی...

امّا صفحه رو که بالا زدم، با عکس دست خونی حاج قاسم و اون انگشتر عقیق مواجه شدم!!

یک دفعه توجّهم به صوت قرآنی که هیچ وقت اون موقع تو حرم پخش نمیشد شدم...

باورم نمیشد چه اتفاقی افتاده و اصلا هم دلم نمیخواست باور کنم.

اشکم سرازیر شد...

حسّ یتیمی بهم دست داد...

مات و مبهوت بودم و دوست داشتم یکی بیاد دستشو بذاره روی شونم و منو از خواب بیدار کنه...


تو همین شبکه های اجتماعی بود که فیلم انتشار خبر شهادت حاج قاسم، از زبان حاج آقای فرحزاد،
 در حرم امام رضا (علیه السلام)، بعد از دعای ندبه رو دیدم.

دیدم که چطور مردم به محض شنیدن این خبر، انگار که پدر عزیز خودشون رو از دست داده باشند، چطور زدن زیر گریه...


نمیدونم کِی حاج قاسم تا عمق قلب این همه آدم نفوذ کرده بود!
...

من انقلاب رو از نزدیک ندیدم؛ ولی شنیده بودم که همه مردم یه حسّ و شور و هیجان خاصّی داشتن، ولی نمی فهمیدم یعنی چی؟

اما وقتی سردار شهید شد، تحوّل رو واقعا حسّ کردم، انقلاب رو با همین چشام و از نزدیک و بی پرده، دیدم.

 


مطلب شماره هفده

صبح جمعه 13اُم دی ماه 98 بود. حدود ساعت هفت رفتم پشت میز، فردا امتحان حسابان داشتم، یک ساعتی گذشت و توی حال خودم بودم، که بابا یهویی در رو باز کرد و گفت سردار اسلام رو شهید کردن! من که از حال هراسون و چشمای قرمزش هول شده بودم، گفتم چی؟! گفت سلیمانی رفت...! باز هم متوجه نشدم چی میگه، اصلا ذهنم سمت یکی از اقوام رفت که فامیلش سلیمانی بود! تا اینکه گفت قاسم سلیمانی رو شهید کردن ...


اول که باور نکردم و شده بود از اون خبرایی که نمیخواستم باورش کنم، دویدم توی هال... پرده ها کشیده شده بود و حال و هوای تاریک و دلگیر صبح، توأم شده بود با صوت سوزناک قرآنی که داشت از شبکه خبر پخش می شد. مادر رو دیدم که با چشم های قرمز و اشکی روی مبل نشسته و به تلویزیون خیره شده، من هیچ؛ من نگاه؛ من هم نشستم و فقط به تلویزیون زل زدم، به عکس هایی که همراه با صدای قرآن نمایش داده میشد، به زیرنویسی که بارها خوندمش تا بلکه با انالله و انا الیه راجعون شروع نشه و خبر خوبی درباره زنده بودن شهدا و ... داخلش بیاد.

حقیقتش هنوز هم فکر میکنم سردار هست، هنوز هم کسی هست که توی روزهای سخت بیاد و همه چیز رو تغییر بده، حسم رو فقط میتونم در این ترانه(کلیک) بیان کنم:

قاسم هنوز در شهر؛ قاسم هنوز در خط

گرم نبرد در کوه؛ گرم گذشتن از شط

قاسم هنوز با ماست؛ در کوچه و خیابان

قاسم هنوز زندست؛ مارا گواه قرآن

قاسم میان سنگر؛ گرم دفاع مانده

قاسم همیشه با ما؛ از صبح فتح خوانده

قاسم هنوز در فاو؛ در سینه خطر هاست

قاسم هنوز زندست! قاسم هنوز اینجاست...


مطلب شماره هجده

اولین باری که چشماتو دیدم، به خودم گفتم چطور این آدم هنوز شهید نشده؟

دوست نداشتم هیچوقت بشنوم که به مرگ طبیعی از دنیا رفتی

یه ندایی ته قلبم خبر از شهادتت میداد یه چیزی از جنس همون فرمایش رهبری که به حاج احمد کاظمی گفتن شماها حیفه که بمیرید! شماها باید شهید بشید...

و به قول خودت تا کسی شهید نباشه، شهید نمیشه...

صبح جمعه بود... مثل همه صبح جمعه ها که تو خواب غفلت خودم دست و پا میزم...

همسرم از دعای ندبه برگشته بود و نشسته بود پای لپتاپ

صدام کرد و گفت پاشو... پاشو یه خبر بد دارم...حاج قاسم شهیدشده!

بین خواب و بیداری یه چیزی ته دلم شکست و فروریخت. 

چشمای نیمه بازم رو دوختم سمتش و گفتم دروغ میگی؟

گفت نه بخدا، حاج قاسم شهید شده..

چشمامو بستم، نمیخواستم باور کنم. میخواستم باز بخوابم و بیدار بشم و مثل همه خوابای بد دیگه م بگم آخیش خواب بود

دیگه نمیخواستم به چیزی فکر کنم

فقط به خیمه ای به ذهنم اومد که بی علمدار شده

 

یک لحظه یاد چشمات افتادم...

 

من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوالله علیه

فمنهم من قضی نحبه

و منهم من ینتظر

 

ازون چشما چیزی جز شهادت انتظار نمیرفت.

 

گفتم مبارکت باشه حاج قاسم

حقا که لباس شهادت برازنده قامت فروتنت بود.

تو شهید زندگی کردی که تونستی شهید از دنیا بری...

 

گرچه هنوزم باورش برام سخته

باور اینکه اون چشمای مثل ذوالفقار علی، دیگه نیست

که اون جبروت حیدری، اون جلال خیبرشکن، یک سالی هست که ما رو یتیم رها کرده 

سخته که اعتراف کنم

بعد از تو، دنیا دیگه یه روز خوش به خودش ندید

و نخواهد دید...

 

دستمونو بگیر حاجی

اگه شهید نشیم، میمیریم...


مطلب شماره نوزده 2247 کاراکتر

چه داغ سوزنده‌ای بود که بامداد جمعه اومد نشست به دل ما...

نوحه عزایی که وارد خونه هامون شد... 

رخت و لباس های سیاهی که اماده شدن...

وقتی خبر منتشر شد واکنش های مثل، ترس، غم، نگرانی، ناراحتی و... مشهود بود... 

بعد اعلام خبر تو ثانیه به ثانیه اش یک واکنش از همه مشهود تر بود خشم و غیرت.... 

خونی که میجوشید و فریادی که صدای یک ملت بود، انتقام.... 

مرد، زن، پیر، جوان، همه چشم انتظارن... 

تو این بحبوحه یک سخنرانی خوب چهره غیرت و ایستادگی رو نشون داد، سخنرانی که با شنیدن فقط باید احساس غرور و انتقام داشت، سخنرانی با محتوای:بسم الله قاصم الجبارین...

دیدی؟ این خاک فقط مادر و همسر و دخترای،شیر زن تربیت میکنه.... 

من از سیاست و تصمیمات استراتژیک و... هیچی نمیدونم اما با تک تک سلول هام منتظر شنیدن اینم که اعلام کنن :آمریکا رو زدیم.... 

نه تنها من که خیلیامون داریم دقیقه به دقیقه شبکه های خبری رو چک میکنم و منتظر خبریم، هر اتفاقی که بیفته تا پای جون حمایتش میکنیم.... 

سپهد زندگی اش برای ما امید بود و رفتنش برای ما انگیزه و الگو...

به قطره قطره خون پاک شما و شهدای عزیز مدافع حرم قسم، تا آخرین قطره این خون ناچیزم اجازه نمیدم پروازتون بی ثمر باشه...

ما بی رگ نیستم که داغ عزیز ببینیم و ساکت باشیم.... 

ما پراکنده نیستیم، متحدیم یک خانواده چند میلیونی خیلی صمیمی که تو هشت سال جنگ پشت هم رو خالی نکردیم... 

ما مثل شما دنبال جنگ نیستیم اما عادت نداریم هیچ تجاوزی به حرمت هامون رو بی جواب بزارین... 

شما ژنرال ما رو نشونه نگرفتین، شما غیرت یک ملت رو نشونه گرفتین و امان از روزی که غیرت ایرانم به جوش بیاد....... 

بترسین از صدای جوشش غیرت تو خون این ملت، مرد، زن همه منتظریم...

ما کار هامون رو کردیم و تنها منتظر اذن رهبرمون هستیم، مادر ها و همسر هایی که آماده راهی کردن مرد خانواده شون هستن، دلیر مردای مبارزی که سلاح هاشون رو تجهیز میکنن..... 

پیام ما به شما، پیام رهبر ماست و قسم به قاصم الجبارین منتظر انتقام باشید:

قلم کوچک من حد شما نیست ولی

بپذیرید ز من شرح غم دوران را 

شیر این بیشه عجب زخم عمیقی دارد

وای از آن روز که او دوره کند نادان را 

این نمادی که گرفتید بدانید که تاوان دارد

و قریب است که آتش زند این دامان را 

وای اگر حوصله‌ی غیرت ایرانی ما سر برود 

آن زمان خوب بفهمید، معنای تن لرزان را 

نیمه شب لاله ما غرق به آتش رفته‌ست

نیمه شب نیک بینید، نابودی آن شیطان را

و جهانی که همه منتظر واکنش ملت ماست

با شماییم همگی خوب ببنید،این معجزه ایران را

ما مهیا شده و منتظر  اذن ولی مان هستیم 

بعد از آن در همه‌جا نقش زنیم چهره این ایمان را 

میرزا مهدی
۱۰ دی ۹۹ ، ۱۹:۲۰ موافقین ۲۰ ۲۰ نظر

سلام

در ابتدا نامه یک دوست به منِ حقیر!

سلام آقا میرزای عزیز (عزیز خودشه البته)

امیدوارم هرجا که هستین، سالم و سرحال و رو به راه باشید.

 غرض از مزاحمت اینکه: یکی دو ماه پیش ایدۀ راه انداختن یه چالش به ذهنم رسید که همون موقع میخواستم با شما در میون بذارم که متأسفانه تا امروز به تأخیر افتاد. 

اینکه میگم با شما، از این جهت هست که اگه قبول زحمت بفرمایید، شما برگزارش کنید، به هر حال حداقلش اینه که دنبال کنندگان شما خیلی بیشتر هست، و این چالش بیشتر دیده میشه و ...(خبر نداری عزیز دلم که دو سوم دنبال کنندگان من، همراهم نیستند، فقط دنبال میکنند)

اما چالش:

عنوان: «وقتی که سردار دلها آسمانی شد»

چند روز دیگه، میشه اولین سالگرد شهادت حاج قاسم سلیمانی.

به ذهنم رسید به همین مناسبت، و با هدف زنده نگهداشتن یاد این شهید عزیز، چالشی تحت عنوانی که بالا ذکر شد، راه اندازی بشه.

 

محتوای چالش:

هر کسی خاطرۀ شخصی خودش یا اطرافیانش رو 

در نحوۀ مطلّع شدن از شهادت ایشون،

 عکس العملی که نشون داد

 و هرچیز دیگه ای که با این مسئله مرتبته، مثل اینکه با خودش چی فکر می کرده؟

 تصوّرش این بوده که چه اتفاقی قراره بیفته و چی پیش میاد و... رو بنویسه.

 

زمان برگزاری:

مثلا سه روز قبل از شهادت؛ روز شهادت، و سه روز هم بعد از شهادت (جمعا یک هفته فرصت ارسال مطالب هست). (که البته منِ ناچیز، یه کم تغییرش میدم)

به نظرم خیلی می تونه جذّاب و مفید باشه.

در نهایت، مثل چالش اربعین، میشه جایزه هم تعیین کرد.

انشالله می گردیم بانی هم پیدا می کنیم.

(ضمنا بنده تو این چالش هیچ کاره ام)  (اتفاقا اصل‌کاری شما هستی)

خب، نظر مثبتتون چیه؟ :)



نظر مثبتم موافق بود واقعاً. و برای همین تصمیم گرفتم که با شما هم مطرح کنم. حالا کاری به جایزه‌ش نداریم ولی فکر میکنم حرکت خیلی و خوب و جالبی باشه.

تاریخ شهادت ایشون 13 دی ماه 98 بود.



تنها سه قانون وجود داره 

یکم اینکه لااقل یک بار تبلیغ این پُست رو تو وبلاگتون بکنید و عنوان مطلبتون حتما «وقتی که سردار دلها آسمانی شد» باشه.   

دوم اینکه مطلبِ اصلیِ شما باید به صورت خصوصی در این {لینک} ارسال بشه.

سوم اینکه مطالبتون بیشتر از 1500 کاراکتر نباشه. برای شمارش کاراکترها شما میتونید ابتدا مطلبتون رو در {این} صفحه تایپ کنید و بعد در محلی که ذکر شد، کپی کنید.

خوب!

سه روز مانده به سالگرد شهادت ایشون، یعنی از صبح روزدهمِ دی ماه، تمام مطالب و یادداشت‌ها بدون ذکر نام نویسنده ، همگی در یک پست و با عنوانِ یک عدد نشر داده میشه. مثلا مطلب شماره یک. یا هفت و یا هر عددی.

 انشالله از توانمندیِ دوستان برنامه‌نویسِ حاضر هم بهره میبریم و طرحی میریزیم که شما دوستان بتونید هرکدومتون به یک نفر که بهترین و احساسی‌ترین و موثرترین یادداشت رو نوشته، رأی بدید. 

و صاحب مطلبی که بیشترین رأی رو داشته باشه، 

مبلغ 100000 تومن،

و  نفرات دوم و سوم، هر نفر 50000 تومن،

هدیه نقدی، متبرک به نام و وجودِ عزیز حضرت زینب سلام الله علیها دریافت خواهند کرد. 

دعوت برای همه ی بیانی ها و غیر بیانی ها آزاده. نشر بدیدلطفاً. واقعا در چنین مواقعی نشر دادن هم ثواب داره و چیزی از بزرگواریتون کم نمیکنه. فقط کافیه زیر هر مطلبی که مینویسید، یه شرح کوچکی از این پویش، مطرح کنید. تو ثوابش شریک باشید. چه شمایی که این مطلب رو یه مطلب سرد میدونید و چه شمایی که از همین الان در درونتون غوغایی به پا شده.

اگر پیشنهادی هم دارید تو همین چند روزه بگید تا لحاظ بشه.........

نظرات هم بعد از تأیید نمایش داده میشود.

عزتتون زیاد/.

میرزا مهدی
۰۹ دی ۹۹ ، ۰۹:۰۰ موافقین ۳۱ ۳۵ نظر

سلام قصد دارم یک گردهمایی دیگه ایجاد کنم. و البته این بار هم باز به پیشنهاد یک دوست عزیزه.

دفعه پیش درمورد پیاده روی اربعین یه دورهمی راه انداختیم که به منِ حقیر خیلی خوش گذشت. امیدوارم شما هم همینطور بوده باشید.

این بار اما با تجربه‌ی بهتر میخوام یه دورهمی دیگه ایجاد کنم.

و چشم انتظار قلم توانمند شما و نحوه‌ی روایت شما خواهیم بود.

امروز یک شنبه نهم آذر ماه 1399 ست(؟) و سه‌شنبه موضوع رو مطرح میکنم.

چرا همین الان نمیگم؟

چون میخوام از شما خواهش کنم به دوستانی که بنده رو همراهی نمیکنن اطلاع بدید روز سه‌شنبه، بعد از غروب بنده رو رصد کنن تا همگی با هم، موضوع رو بخوانیم و کسی از دیگری عقب نمونه و گِله ای در کار نباشه مثل قبل :)

فقط انقدر بگم که زمان ارسال آثارتون واقعا محدوده. برای همین انتظار دارم روز سه‌شنبه بعد از اذان مغرب، برای لحظه ی کوتاهی هم که شده وبلاگتون رو باز کنید و اینجا رو بخوانید.

انشالله اگر مثل اربعین بانی‌ای هم پیدا بشه، جوایز نقدی تقدیم خواهد شد...

و یه چیز دیگه اینکه مثل پیاده‌روی اربعین نیست که بعضی ها توفیق پیدا نکرده باشند و نرفته باشند. در این موضوع همه میتونن مشارکت کنند.

فعلا همین. برای سلامتی همه ی شما دوستان بلاگر و خانواده هاتون دعا میکنم و از خدا میخوام همیشه لبخند رو لبتون باشه.

پس قرارمون سه‌شنبه بعد از اذان مغرب به صرفِ... 

به صرف چیه دیگه...؟:))


عزت زیاد.


میرزا مهدی
۰۹ آذر ۹۹ ، ۱۶:۲۲ موافقین ۱۱ ۱۴ نظر
یه خروس داریم؛ هر ساعت شبانه روز که چراغ آشپزخونه ی مشرف به حیاط رو روشن میکنیم، فکر میکنه صبح شده و شروع میکنه به خوندن. 
 اون هم چه خوندنی«قوقوقوقـــــــــو» به طرز وحشتناکی گوش خراش و خسته کننده ست.
 دیشب یه کم زودتر از ذان صبح از خواب بیدار شدم و گفتم بذار یه ساختار شکنی کنم و نماز شب بخونم.
یادمه چند روز پیش تو این قرآن جیبی کوچولوهایی که همیشه کنار جانمازه، دیده بودم که نماز شب اینچنینه و آنچنانه. انقدر ثواب داره و خلاصه یه عالمه مزیت داره و ....
تا حالا نخونده بودم که. 
نگاه به ساعت انداختم دیدم نیم ساعت تا اذان صبح وقت دارم. 
خوب اول از همه باید یواش از جا بلند میشدم که همسر بیدار نشه و یه وقت ثواب نماز شبم از بین نره.
 آخه یه جا دیگه هم خونده بودم که نماز شب باید در خفا صورت بگیره و از این حرفا. میگن ریا نشه یه وقت.
همین که اومدم بلند بشم، یَک شلنگ تخته ای انداختم که دستم خورد بهش.
«کجا؟»
سر ضرب از خواب بیدار میشه از بس خوابش سبُکه.
گفتم: «دستشویی.»
«صد بار گفتم آخر شب انقدر چای نخـــووررررر پوووف......»
و خوابید.
یواش یواش پاورچین پاورچین رفتم آشپزخونه و چراغ رو روشن کردم که به در و دیوار و سینی پینی و کاسه بشقابای روی میز و اُپن نخورم که یهو خروسه شروع کرد به خوندن. حالا از یه طرف پدر زنم هی صدا میزنه «صوب بَیه؟» و وقتی جوابش رو نمیدیم با صدای بلندتر از فریاد، داد میزنه« جواب ندِنِه. گِمه که: صوب بَیِه؟ نماز بَیه؟ ساعت چنِّه؟ جواب ندِنِه»
خوب مجبوری بری با صدای بلندتر جوابش رو بدی که بشنوه. و اِلا مدام تکرار میکنه تا به یه جواب برسه. عجب کار یواشکی ای شد! خروسه هم ول نمیکرد.
به هر حال نیت کرده بودم دیگه، باید نماز شبم رو میخوندم.
"چهار تا دورکعتی مثل نماز صبح. یه دو رکعتی نماز شفع یه یک رکعتی هم نماز وَتر و با توضیحاتش. چهار تای اول هم نخوندین نخوندین" همینطوری زمزمه میکردم.منم که همیشه دنبال راحت ترین پیشنهادم، گفتم ولش کن. اونا که نخوندین هم نخوندین رو نمیخونم خوب. چه کاریه؟
خلاصه...
دو رکعت شفع میخوانم قربتاًالی الله... الله اکبر. خوندم و  تمام.
خوب باید یک رکعت هم وتر میخوندم. چطوریه؟
چی کار باید میکردم؟
احتمالا همسر و پدرشون دوباره خوابشون برده بود و نمیشد چراغ روشن کرد.
چراغ قوه موبایل رو روشن کردم و اون صفحه ی قرآن جیبی که توضیحات نماز شب داشت هم باز کردم و گرفتم تو دستم.
اللـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهُ اکبر.
رسیدم به قنوت. کف دستم رو آوردم بالا اما چیزی دیده نمیشد. باید موبایل رو میذاشتم بین چانه و گردنم و طوری چانه رو نزدیک گردن میکردم که تمام غبغبم میزد بیرون تا با عضلاتش بتونم موبایل رو حفظ کنم که نیفته. اون دستم هم که توضیحاتِ نماز درونش بود رو میچسبوندم به شکمم تا نور چراغ قوه بهِش بتابه. (حالا وسط نمازم ها) چی نوشته؟ برای چهل مومن دعا کن.
هان؟
رفتم تو فکر.
مومن؟
هرچی فکر میکردم عدد این آدمها به چهل نمیرسید. اصلا شما بگو به ده. دیگه یه سری چیزا رو فاکتور گرفتم. پرویز نزول خور. شد دوازده تا. اکبر کثافت. سیزده تا. از بس فکر کردم، به عرق افتاده بودم. موبایل هم کم کم داشت سُر میخورد، که به حول قوه الهی، خورد. افتاد کف دستم. اومدم دوباره بذارمش زیر چونه م که اعداد تسبیح از دستم در رفت و همه چی ریخت به هم. تو دلم گفتم خدایا میشه این چهل نفر رو فاکتور بگیرم؟ که صدای قرآن از مسجد محل شنیده شد. الان اذان صبح رو میگفتن و من تو قنوت مونده بودم.
خوب یه ذکری هم هست باید هفت بار بخونم... «هذا مَقَامُ الْعَائِذِ بِکَ مِنَ النَّار؛ اینجا جایگاه بنده‌ای است که از آتش دوزخ به تو پناه آورده است» خوندم.
حالا سیصد بار بگویید الْعَفْوْ...
سیصد بار؟ چرا این رو قبلا ندیده بودم؟ اگر سیصد رو میدیدم قطعا سراغ این نماز نمیومدم. فکر کنم تا بعد از اذان هم طول میکشید. حالا به جای اینکه شروع کنم ذکر رو بگم، داشتم غصه میخوردم که چطوری این سیصد تا رو تموم کنم.
بالاخره نماز رو که نباید شکست. 
پس خوندم . تند تند.
العفو. العفو العفو... باید تندتر میخوندم.... عروس که نمیبریم که الان اذان میگن.العف . العف. اَلَف اَلَف عَلَف علف علف علف علف علف علف علف علف علف... یه آن به خودم اومدم دیدم دارم میگم علف.... هول شدم . تسبیح به هم ریخت. چند تا گفته بودم. چندتاش درست بود؟ دارن صلوات میفرستن اذان  صبح رو بگن. ولش کن بذار ببینم بقیه ش چیه؟ باز گردنم رو رو موبایل فشار دادم  تا زاویه تابشش طوری بشه که بتونم بقیه ش رو بخونم که دیدم نوشته " سپس نماز رو به پایان میرسانید."
همین؟ و کذا..و کذایی.... چیزی.... یه صلواتی؟ همینطوری تمام؟ همینطوری بی مقدمه؟ یه چیزی یه کاری؟  خوب باشه دیگه حتما همینطوریه دیگه. به من چه.... یه صلوات فرستادم و سه تا هم الله اکبر گفتم. تسبیح و قرآن و موبایل رو گذاشتم پایین که برم یه دستمال بردارم عرقم رو خشک کنم که صدای همسر رو شنیدم که گفت: «چی شد؟»
تنم شروع کرد به لرزیدن مثل"چیز". این کِی بیدار شده بود و کیِ اومده بود پشت سرم ایستاده بود؟
گفتم«چی، چی شد؟»
گفت:« چرا نمازت رو شکستی؟»
گفتم «نشکستم که. تموم شد»
گفت: «پس رکوع و سجود و تشهد و سلامش چی؟ ایستاده خوندی؟»
یهو مثل برق گرفته ها نفسم تو سینه حبس شد و دولا شدم قرآن رو برداشتم اون صفحه رو آوردم و گفتم «نیگا... نوشته نماز رو به اتمام برسانید»
خندید و با کف دستش  انگار که داره تو والیبال اسپَک میزنه از همون یه توپ فرضی رو به سمتم شلیک کرد و گفت: «خسته نباشی. نماز رو چطوری به اتمام میرسونن ؟ همینطوری ایستاده؟ (بعد اَدام رو درآورد) الله اکبر الله اکبر الله اکبر؟ ..............»

رفت تو آشپزخونه و چراغ رو روشن کرد و خروسه دوباره شروع کرد به قوقوقوقـــــــــو کردن و اون هم به ریشم خندید و احتمالا تو دلش گفته که تا تو باشی که من رو مسخره نکنی.

میرزا مهدی
۱۴ آبان ۹۹ ، ۰۹:۰۰ موافقین ۲۲ ۲۸ نظر

نِشسته بودم روی نیمکتِ انتظارِ اتاق تزریقات. آرنجم روی زانویم بود و سخت فشار می‌دادم تا دردِ بی درمانِ دندان را تاب بیاورم.

شب از نیمه گذشته بود هیچ دندانپزشکی یارای کار کردن در آن وقت شب را نداشت و سر بر بالین نهاده و خواب هفت قارون را می‌دیدند و پولهای احتمالیِ فردا را در خواب پارو می‌کردند.

از اتاقِ پانسمان خانمها، پرستاری بیرون آمد رو به من گفت: «همراه بیمار شمایی؟» گفتم «نه من خودم بیمارم و همراه کسی هم نیستم» این همه توضیح دادم که دوباره سوال نپرسد و روی اعصاب دندانِ درد کشیده ام زخمه نزند.

جوانی نزدیک شد و پرستار از او پرسید: «شما همراه این خانم هستید؟» 

جوان کمی سر چرخاند و به نیمکتهای پُر و خالی نگاه کرد و انگار که دنبال کسی بگردد و نیابد، گفت: «اوووممم بله.» و باز برای اینکه مطمئن شود همسرش بیرون نیست به چهره ی خانمهایی که با ماسک پنهان شده بودند، نگاه کرد و دوباره رو به پرستار گفت: «بله»

پرستار هم قیضی به او داد و گفت«صندوق» نایلونی که آمپول و سرنگی در آن بود از او گرفت و رفت داخل اتاق.

جوان قبض را پرداخت کرد و نِشست روی نیمکتِ رنگ و رو رفته ی کنار اتاق پانسمان خانمها و نگاهی به من که روبرویش نشسته بودم انداخت و لبخندی زد و نگاه معنی داری به قبض انداخت و آن را سَرسَرکی نشانم داد که معنی اش این میشد: چقدر گران شده... . عکس العملی نشان نمیدهم که مبادا سر صحبت را باز کند.

خم میشوم به پشت سرم تا ببینم چقدر از سُرُم های آدمهای خوابیده بر تخت اتاق پانسمانِ آقایان مانده که بدانم کِی باید این آمپول مسکن -که هیچوقت اسمش را یاد نگرفتم- را بزنم.

سُرُم هایشان هنوز به نیمه هم نرسیده اند. چرا. یکی از آنها در حال اتمام است. پس دوباره رویم را بر میگردانم و آرنجم را روی زانو میگذارم و انگشتانم هم روی شقیقه  مینشانم و سخت فشارشان میدهم و چشمهایم را میبندم و تمرکز میکنم که هیچ صدایی را نشنوم. کار به دقیقه نمیکشد که صدای فریادِ گزارشگرِ فوتبالْ گوش فلک را کر میکند. فریاد میکشید "بِنزِما بنزما حالا بنزما"گُل...گُل.... رئال با چهار گُل.....

انگشتانم را درون گوشم کردم و آرام از خودم صدایی درآوردم که پژواکش از قفسه های سینه‌ام به گوشم برسد و آنقدر بَم باشد که صدای نخراشیده ی گزارشگر را نشنوم.

گویا بازی آرام گرفته باشد. انگشتانم را از گوشهایم بیرون میکشم و  دوباره روی شقیقه ام فشار میدهم. این بار اما چرب است. اهمیتی نمیدهم. چشمهایم همچنان بسته است و تمرکز میکنم. انگار نور هم روی اعصابِ دندان تأثیر دارد.

از دور صدای تلق تولوق پاشنه ی چند سانتی خانمی به گوش میرسد که نزدیک میشود. نزدیک تر میشود. نزدیکترتر میشود

«محسن! چرا اینجا نِشستی. من یه ساعته معطل تواَم» این را خانمی گفت که قدی کشیده داشت و سرتاپایش را با گان و شیلد و ماسک و دستکش، پوشانده بود.

چشمهایم را باز کرده بودم .

محسن نگاهش کرد و گفت «تموم شد؟ کی اومدی بیرون؟»

زنِ قد بلندِ پوشیـده شده از گان و شیلد و ماسک و دستکش گفت: «من اصلا از ماشین پیاده شدم خِنگ خدا؟ زدی؟»

محسن گفت:« نمیدونم دادم به خانم پرستار. نزد مگه؟»

زنِ قد بلندِ پوشیـده شده از گان و شیلد و ماسک و دستکش گفت: «چی میگی؟ مگـــ» حرفش نیمه تمام می‌ماند چون همان لحظه پرستار دوباره بیرون می آید و میگوید:« آقا خانموتون صداتون میزنه. گویا تشنه ست آب سرد کن بیرونه. اونجا» و اشاره به دربِ سالن میزند.

محسن به خانمِ قد بلند و پوشیده از گان و ماسک و دستکش و شیلد نگاهی می اندازد و بعد به پرستاری که ماسکش زیر چانه اش نشسته نگاهی میاندازد و باز به زنِ قد بلندِ پوشیـده شده از گان و شیلد و ماسک و دستکش و باز به پرستار و در نهایت مستأصل به من خیره میشود. 

نمیتوانم بفهمم با نگاهش چه میخواهد بگوید: مثلا دارد میگوید بدبخت شدم؟ لو رفتم؟ یا اصلا نمیداند اینجا چه خبر است؟ شاید هم هنوز درگیر گرانیِ قبض است.

 که زنِ قد بلندِ پوشیـده شده از گان و شیلد و ماسک و دستکش میگوید: «خانمتون؟ خانمش؟» و بعد با شتاب میرود داخل اتاق پانسمانِ خانمها.

پیرزنِ چاقی که کنارم نشسته بود به دختر جوانی که سرش تا همین الان داخل گوشی اش بود گفت: «هَووش بود» دختر گفت« هوو چیه مامان؟ خواهر شوهرش بود . چی کار  داری سرت به کار مردم نباشه»

و محسن که همچنان به من نگاه میکرد، در جواب آن دو گفت « زنم بود» 

پیرزن چنان با آرنجش به دختری که آن سمتش نشسته بود کوبید که منی که این سمتش نشسته بودم سُقَلمه خوردم و گفت «نگفتم هَووش بود؟ تُف...»

«خوب باشه. به من چه..» این را دختر گفت و دوباره سرش را داخل گوشی موبایلش کرد و تندی زد زیر خنده و زیر لب گفت «کثّافَّت» نفهمیدم این را به محسن گفت یا به آن شخصی که آن طرف خط نگاهش میکرد. در هر حال یک کثافتی این وسط گفته شد.

یک دقیقه شاید کمی بیشتر و کمتر میگذرد که یک خانمی که چادرش را به سختی به دور خودش پیچیده، و با دست دیگرش سُرُمی به دست گرفته همزمان با آن زنِ قد بلندِ پوشیـده شده از گان و شیلد و ماسک و دستکش از چهار چوب درب بیرون میآیند و زن سُرُمدار و چادر پیچ شده به نیمکتها نگاه میکند و میگوید «کو؟»

و با دست به دورترین نقطه سالن نگاه میکند. آن شخصی را که میگوید"کو؟" میابد و دستی تکان میدهد.

مردی از همان سمت میدَوَد و نزدیک میشود و میگوید:« جانِ دلم تمام شد؟»

محسن هم به زنِ قد بلندِ پوشیـده شده از گان و شیلد و ماسک و دستکش نگاه میکند و میگوید:« تمام شد؟»

صدای آن بیماری که سُرُمش به انتها رسیده بود از پشت سرم شنیده میشود که به پرستار میگوید « تمام شد؟»

بر میگردم به اتاق پانسمان آقایان نگاه میکنم و میبینم که سُرُم تمام شده و پرستار در حال باز کردن انژوکت بیمار است. می‌ایستم. محسن هم می‌ایستد. 

زنِ چادر پیچ شده ی سُرُم به دست میگوید « کجا غیبت زد؟» پیرزن هم می‌ایستد. نفهمیدم پیرزن چرا وسط دیالوگ این دو نفر ایستاد، ولی ایستاد در هر حال.

مرد میگوید «ندیدی بنزما چه گُلی زد عزیزم»

زنِ چادر پیچ شده میگوید«مُرده شور اون بنزما رو ببرن. مُردم از تشنگی......من به دَرَک به خاطر این بچه همین نزدیکی ها بنشین لااقل.

هرچه چشم میچرخانم قُلُمبیدگی ای روی شکمش نمیابم. منظورش کدام بچه بود پس؟ یعنی چند ماهَش است؟ فکرم را درگیر کرد. زنِ قد بلندِ پوشیـده شده از گان و شیلد و ماسک و دستکش ، عذر خواهی میکند و به محسن میگوید «آمپولت رو زدی؟»

پابرهنه و نخراشیده نتراشیده پریدم وسط و گفتم« نه خانم. آمپولش رو زدند به اون خانمه» و اشاره زدم به آن خانم چادر پیچ شده ی سُرُم به دست.

زن، همان زن چادر پیچ شده ای که معلوم نبود حامله است یا نه با وحشت به من نگاهی کرد و بعد به بقیه نگاهی انداخت  و گفت «آمپول اینو زدن به من؟» بعد از حال رفت و به زور بردندش به اتاق پانسمان. آن زن قد بلندِ پوشیده...(اَه لامصب) 

زن محسن هم رفت داخل اتاق پانسمان.

پیرزن با حالت منزجر و یواشکی دست دختر را به پایین کشید و گفت:« از چی فیلم میگیری؟ نگیر در به در» و بی اذن و بی مقدمه یه سیلی به صورت محسن زد و گفت «بیشرف جزِّ جگر گرفته... تا تنبونتون دوتا میشه میرید یه زن دیگه  میگیرید؟»  حالا فهمیدم چرا بلند شد و ایستاد. کف دستش میخارید که با صورت محسن خاراند.

محسن هم که اصلا انگار تو باغ نیست، دوباره می‌نشید و منتظر همسرش میشود که از اتاق پانسمان برگردد.

دختر چادر مادرش را میکشد و میگوید:« مامان بشین تو رو خدا. به تو چه. آقا ببخشید»

آقا لبخندی تحویلش میدهد 

پیرزن: « زهر مار نخند. پاشو. پاشو بریم اونور از جلوی چشمای این مرتیکه هیز» و دست دخترش رو میگیرد و بلندش میکند و میروند به سمتی دیگر از سالن.

«آقا شما هم سُرُم داری؟»

من: «جان؟بله.  نه آمپوله»

آقای تزریقاتچی«بیا تو»

رفتم داخل.

«بخواب»

گفتم: « نمیشه نخوابم و همینطور ایستاده بزنید؟ آخه تختها......»

«هرطور مایلی... بِکِش پایین»

«جان؟» داشتم میکشیدم پایین که زد. که گفتم آخ. که کشیدم بالا.

 داشتم فکر میکردم از همون اول چرا به عقلم نرسید که نباید بخوابم رو اون تختها و ایستاده آمپولم را بزنم و بروم که شاهد چنین ماجرایی نباشم.

فقط نفهمیدم این محسن چِش بود. زنه حامله بود یا بچه ش تو اتاق پانسمان کنارش بود؟ اگر آن داخل بود چرا گفت این بچه . اگر این داخل بود چرا پس چیزی معلوم نبود.  چرا زن محسن انقدر پوشونده بود خودش را؟ چرا پرستاره ماسکش زیر چونه ش بود؟

دختره به کی گفت کثافت؟ و چرا تزریقاتچیه انقدر عصبانی بود؟ فکر کنم سوزنش هنوز در درونم مانده باشد. بنزما مال کدوم تیم بود؟ با کدوم تیم بازی میکرد؟  خلاصه که تا خود خانه کلی سوال بی جواب داشتم که در اثر مسکن هایی که خوردم و زدم، بیهوش شدم....

صبح که بیدار شدم اثری از هیچ دردی در من نبود. جز آن سوزنی که فکر میکنم هنوز در درونم مانده بود.





میرزا مهدی
۳۰ مهر ۹۹ ، ۱۶:۵۰ موافقین ۱۶ ۱۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

عزاداری‌های همه دوستان قبول. اَجرتون هم با خود آقا امام حسین علیه السلام.

به پیشنهاد دوست عزیزی این حرکت  (لینک) صورت گرفت و فکر هم نمیکردیم که اینقدر دوستان ما و خودشون رو مورد لطف قرار بدن. چه اونهایی که نقل قول کردند و چه عزیزانی که تو این وضعیت آشفتگیِ روزانه بر اثر همه چی، نشستند و خاطراتشون رو مرور کردند یک و یا حتی سه چهار تا خاطره برامون نوشتند و ارسال کردند.

من شخصا در پوست خودم نمیگنجیدم....

حالا دعوت میکنم از دبیر جشنواره....

دیدین وقتی میخوان یه جایزه بِدن اول اجداد حضار رو ردیف میکنن جلوی چشمشون و بعد یکی پس از دیگری میان سخنرانی طولانی ای میکنن و میرن؟ آخرش هم تند تند اسامی رو میخونن و میگن جوایز رو براتون میفرستیم دم در خونتون. 

ما هم دقیقا میخوایم اون کار رو نکنیم.

بنده، هم از طرف دوستانی که زحمت کشیدند و نشستند خوندند و با حوصله رای دادن سپاسگزاری میکنم. و هم از دوستانِ بلاگری که سرسختانه و موشکافانه نشستند خوندند و بیطرفانه رای دادند، کمال تشکر رو دارم. یه عده از شما عزیزان هم قابلیت و صلاحیت این رو داشتید که جزو داوران باشید ولی چون شرکت کرده بودید، نمیشد.

خوب!!!

37 شرکت کننده داشتیم و 57 رأی.

دَم اون بیست نفر دیگه گرم که مطلبی نذاشتند اما دلگرمیِ ما شدند.

از بین 37 شرکت کننده داورانِ خارج از بیان به همراه داوران حاضر در بیان، به 13 خاطره که به قوانینِ مطرح شده ، تا جایی که ممکن بود، توجه کرده بودند، رأی مثبت دادند.


(اولش قصد داشتم 13 کاندیدا رو بنویسم ولی با نظر دوستان، منصرف شدم)


اما مسئله ای که بعضی ها رعایت کردند و خیلی ها به اون توجهی نداشتند، "عکس بود"

در قوانین مطرح شده. اگر دقت کنید میبینید که نوشتیم، حتما باید عکس داشته باشند. و هم عنوان مطلبشون باید «مسابقه بهترین خاطره و نقل قول از پیاده‌روی اربعین حسینی» بعله.

پس این شد که داوران در دور دوم رأی گیری با موشکافی بیشتر و حذف خاطرات بدون عکس، 2 خاطره رو انتخاب کردن. علیرغم اینکه تاکید کرده بودیم یک آقا و یک خانم انتخاب کنند، متفق القول و با اینکه هیچیک از حضور دیگری خبر نداشت که مبادا خدایی ناکرده تبانی ای صورت بگیره، به دو خاطره که توسط خانمهای محترم نوشته شده بود رأی دادند.

خوب قرار بر این بود که یک آقا و یک خانم رو انتخاب کنیم. اما خاطرات عکس دارِ آقایان، از نظر داورها، به حدی نبودند که بشه از نفر دوم خانمها گذشت و به اون رای داد. 

ببخشید بد گفتم نه؟

خلاصه اینکه چون آقایون گذشتشون بیشتره پذیرفتیم که جایزه رو نَبَرن.

ضمن اینکه باید هر جشنواره ای یه بهونه ای دست دیگران بده تا بتونن انتقاد کنند. این هم بهونه.

خلاصه مطلب اینکه:


هرآنچه که درمورد نفرات برتر میخوانید چکیده ی فرمایشات  شش داور ما هستند:

پس نفر اول رو به خاطر سادگی و روان بودن لحن، صمیمیتی که در گفتار داشتند، نکات، موضوع، حس و حال خوب و عکس هایی که انتخاب کردند، برگزیدند 

و نفر دوم رو به خاطر محتوی، عکس و نکاتی که رعایت شده بود، به ما معرفی کردند.

و بنده هم به جِدّ هیچ نقشی در انتخاب خاطرات و نفرات نداشتم..... اما در رای مردمی به سه نفر رای دادم که هیچکدوم رای اکثریت رو نیاوردند.


و اما برندگان:

نفر اول: {لینک} پرستوی عاشق صاجب وبلاگ "در جستجوی کوچ" با شماره 20

و نفر دوم {لینک}  میم مهاجر صاحب وبلاگ "ناگزیر از هجرت"  با شماره 33


این دو برنده ی عزیز هم میتونن مبلغ نقدی یکصد هزار تومن رو دریافت کنن و هم به میزان یکصد و بیست هزار تومان از اینجا (لینک) خرید کنند.

و بالاخره شرکت کننده ی که با رآی شما برنده هدیه مردمی شدند، با اختلاف یک رآی از نفر قبلیشون، جناب آقای:

3- محمد هادی عزیز، صاحب وبلاگ "محمد هادی بیات" {لینک}

35- آسد جواد انبارداران صاحب وبلاگ "سکوت" {لینک}

و اما بیشترین رای داوران به پنج نفر اول به غیر از برندگان، به ترتیب : 

8 که عکس نداشت و حذف شد . 34 - 1-که عکس نداشت و حذف شد . 3 که عکس نداشت و حذف شد . و 35 ....که عکس نداشت و حذف شد .

و بیشترین رای شما به پنج نفر اول به غیر از برنده، به  ترتیب :

 35 - 4 - 26 - 8 - 28 .... 






میرزا مهدی
۲۰ مهر ۹۹ ، ۰۹:۵۰ موافقین ۷ ۲۲ نظر

سلام

بعدانوشت: همه میتونن در رای گیری شرکت کنند. یه بار دیگه عرض میکنم. فکر کنید دیگ حلیم امام حسین علیه السلامه. در هم زدنش نقشی داشته باشید . ثواب داره


همونطور که عرض کردم، یه هدیه هم داریم برای خاطره ای که محبوب شما دوستان بوده. فارغ از توجه به قوانینِ ذکر شده.


لطفا در این  {لینک} خاطرات رو بخونید و عددِ اون خاطره ای که دوست داشتید رو به عنوان یک نظر یا کامنت زیر این پُست بنویسید.

بینهایت سپاسگزارم..

لطفا همراهیمون کنید

اَجرتون با سید الشهدا

(بخونید خواهشا") 

راه دوری نمیره برای شما نوشته شده

نظرات هم روز یکشنبه تایید میشه. بعد از تایید هم هیچ رایی پذیرفته نخواهد شد

میرزا مهدی
۱۹ مهر ۹۹ ، ۰۹:۲۵ موافقین ۷ ۶ نظر
لینک دوستان شرکت کننده: 

1- محمد  عزیزم، صاحبِ وبلاگِ "نقل بلاگ . قلج خانی" {لینک}

2- خانم نادم گرامی، صاحب وبلاگِ "مشق میکنم تو را..." {لینک}

3- محمد هادی عزیز، صاحب وبلاگ "محمد هادی بیات" {لینک}

4- خانم واران، صاحب وبلاگ "به رنگ آسمان" {لینک}

5- خانم اُم شهر آشوب، صاحب وبلاگ"ای شما ای تمام عاشقان هر کجا" {لینک}

6-خانم مریم بانو، صاحب وبلاگ"روزهای کاغذی" {لینک}

7- خانم گُلشید، صاحب وبلاگ "یک جرعه لبخند" {لینک}

8- خانم استیصـ‌آل، صاحب وبلاگ "زهرآ" {لینک}

9-محمد هادی عزیز، صاحب وبلاگ "محمد هادی بیات" {لینک}

10-خانم نادم گرامی، صاحب وبلاگِ "مشق میکنم تو را..." {لینک}

11- میرزا مهدی، صاحب وبلاگ "یک مشت حرف....{لینک}

12- خانم هومورو {لینک}

13- میرزا مهدی صاحب وبلاگ" یک مشت حرف...{لینک}

14- خودم {لینک}

15-خانم اَسی، صاحب وبلاگ "طلوع من" {لینک}

16- غریبه آشنا A، صاحب وبلاگ "ماه بی همتا" {لینک}

17-خانم اَسی، صاحب وبلاگ "طلوع من" {لینک}

18-خانم نادم گرامی، صاحب وبلاگِ "مشق میکنم تو را..." {لینک}

19- خودم {لینک}

20-پرستوی عاشق صاجب وبلاگ "در جستجوی کوچ" {لینک}

21- محمد قاسم پور صاحب وبلاگ"اقیانوس سیاه" {لینک}

22- خانم صالحه، صاحب وبلاگ "صالحه+" {لینک}

23- خانم واران صاحب وبلاگ " به رنگ آسمان" {لینک}

24- آقای ن. .ا صاحب وبلاگ "سیاهه های یک پدر" {لینک}

25-خانم صالحه، صاحب وبلاگ "صالحه+" {لینک}

26- خانم صبا صاحب وبلاگ" مثل هوای بهار" {لینک}

27-آقای میم صاحب وبلاگ "نوشته هام" {لینک}

28- من مبهم صاحب وبلاگ"مبهم نامه" {لینک}

29- من مبهم صاحب وبلاگ"مبهم نامه" {لینک}

30- من مبهم صاحب وبلاگ"مبهم نامه" {لینک}

۳۱- محمد هادی عزیز «لینک» 

۳۲-آقای مهربان گرامی صاحب وبلاگ در جستجوی حقیقت{لینک} 

33- میم مهاجر صاحب وبلاگ "ناگزیر از هجرت" {لینک}

34-خانم اَسی، صاحب وبلاگ "طلوع من" {لینک}

35- آسد جواد انبارداران صاحب وبلاگ "سکوت" {لینک}

36- من مبهم صاحب وبلاگ"مبهم نامه" {لینک}

37-خانم واران، صاحب وبلاگ "به رنگ آسمان" {لینک}

                مهلت ارسال تمام شد/.





سلام!

دیدم بازار چالش‌های وبلاگی داره زیاد میشه، با تلنگری که یه دوست به بنده زدند، گفتم شاید بد نباشه بنده هم یه چالشی  ایجاد کنم.



خوب!
شاید تعداد زیادی از دوستان توفیق این رو داشتن که به پیاده روی اربعین برن و به زیارت امام حسین علیه السلام مشرف شده باشند و حتما خاطراتی رو برای بیان کردن دارن که شنیدنی است.

هدف اینه. 
این دوستان اگر تمایل دارن تو این یک هفته ای که تا روز اربعین مونده، خاطره ای از سفرشون بنویسن و در اختیار دوستان دیگه قرار بدن تا خونده بشه. بفرمایند و شرکت کنند.

تعداد زیادِ دیگه از دوستان هم هستند که مشرف نشدند. 
این دوستان هم میتونن خاطره ای که در این مورد شنیده اند و شگفت زده شان کرده، به رشته ی تحریر در بیارن تا بتونن در این مسابقه ی چالش برانگیز، شرکت کنند.
پس دو بخش طراحی شد. 
یک : دوستانی که خودشون مشرف شدند.
دو : دوستانی که از دیگران نقل قول میکنند.



قوانین:
یک: حتما برای مطلبتون یک یا چند عکس طراحی و در بطنِ متنتون جای‌گذاری کنید. (این بخش در نظر سنجیِ داوران -اوه بله داور هم داریم و داوری هم میشه- تأثیر زیادی داره)

دو: خاطره یا نقل قول شما باید شگفتی داشته باشه. (اصلا قرار نیست نوشته ی شما راستی آزمایی بشه که یه عده بیان بگن مثلا خانم فلانی داره از خودش در میاره؛ همچین اتفاقی نخواهد افتاد و شما مجاز هستید از تخیلات خودتون هم استفاده کنید. استفاده از تخیل و ابتکار شما هم میتونه در پر و بال دادن به ماجرایی باشه که خودتون شاهدش بودید و یا پر و بال دادن به نقل قولتون باشه. )

سه: شما هم میتونید دوستانتون رو دعوت کنید مثل چالش های دیگه؛ و هم میتونید مشترکاً بنویسید.

چهار: آثار شما باید موضوع و محتوا داشته باشه.

پنج: پرداختن به حاشیه ها در کنار موضوع اصلی یک امتیاز محسوب میشه.

شش:هیچ محدودیتی در طولانی بودن یا کوتاه بودن خاطره یا نقل قولتون وجود نداره. درصورت طولانی بودن شما میتونید به فصل های متعدد تقسیم کنید و هرکدوم رو در قالب یک مطلب ارسال کنید. {یعنی در تعداد ارسال آثارتون هیچ محدودیتی وجود نداره} (چون واقعا هدف، زنده کردن و به تصویر کشیدن وقایع و جزئیاته......) 


و در پایان:

هدایا

دو هدیه برای بخش خاطره:
هدیه برای خانم ها مبلغ  یکصد هزار تومان نقدی و یا  به انتخاب خودشون یک کالا از این آدرس {لینک}

هدیه برای آقایان هم مبلغ  یکصد هزار تومان فعلا به صورت نقدی.

و یک هدیه نقدی هم برای بخش مردمی در نظر گرفته شده است. 
-اثری که بیشترین رای رو از طرف شما داشته باشه / در این مورد توضیحات اضافه خواهد شد-
 به ارزش 50000 تومان 



با تکنیک کاری نداریم، ولی ایجاد شدت تاثیر، ملاک داوران عزیز ماست. خاطرات و یا نقل قول ها بر اساس "ارزش ادبی" قضاوت نخواهند شد. اما حاشیه ها و بهره بردن از حواشی در کنار موضوع و محتوا در آثار شما تاثیر گذارند.


پس بسم الله/.
پایان مهلت ارسال بیست صَفَر ساعت 24 و اعلام نتایج بیست و دوم صَفَر .


به نظرم حرکتی که با این به اصطلاح مسابقه شروع کردم، مسیر درست و مقدسیه. پس اگر نشر بدید، ممنونتون میشم. هدف هدیه ی برندگان نیست. هدف هم‌سو شدن با تجربیاتِ شما در سفری‌ست که امسال همه ی ما از اون محروم شدیم. سفر پیاده روی اربعین حسینی.

 هرکسی هم که دوست داشت و شرکت کرد باید با این تیتر مطلبش رو بنویسه و به بنده هم خبر بده تا لینکش کنم.
تیتر: «مسابقه بهترین خاطره و نقل قول از پیاده‌روی اربعین حسینی»





میرزا مهدی
۱۷ مهر ۹۹ ، ۱۷:۲۰ موافقین ۱۲ ۵۰ نظر
حرم امام حسین علیه السلام

یه جایی پیدا کردیم که حدودا یک کیلومتر با حرم فاصله داشت. راه نمیدادن. گفتیم فقط وسائلمون باشه تا بریم زیارت. ما موندگار نیستیم مرخصیمون تموم شده.
پاسپورتامون گرفتن و اجازه دادن فقط کوله ها رو بذاریم. ولی نمازمون هم خوندیم و بهمون شام هم دادن.همون شب رفتیم سمت حرم. باید جدا میشدیم. چون واقعا دیگه من نمیتونستم راه برم. هر قدم پنج شش ثانیه استراحت میکردم.
همسر هم بنده خدا پا به پای من میومد. بوی غذا همه جا رو برداشته بود و به هر موکبی سر میزدیم میگفتن تموم شده. سیر بودیم ولی خوب دیگه.... 
 راه رو پیش گرفتیم. 
احمد و خانمش فکر کنم کل کربلا رو قدم به قدم گز کرده بودن که ما رسیدیم حرم. یعنی انقدر یواش راه میرفتم من.
محوطه خارجیش اون شکلی نبود که من تصور میکردم. تو ذهنم یه جایی بود شبیه صحن های حرم امام رضا.
هنوز هیچ چیزی معلوم نبود. سعی میکردم گردنم رو به سمت بالا بکشم تا از بین جمعیت درب ورودی حرم رو ببینم. به همسر گفتم کجاست؟ گفت نمیدونم از اون سالی که من اومدم هشت نُه سال میگذره اینجا کلی تغییر کرده. داشتیم با خودمون حرف میزدیم که سر و صدای عجیبی پشت سرمون شنیدیم. صدا نزدیک و با سرعت نزدیکتر هم میشد من هم دقیقا سر راهشون بودم و با این پا، فرصت کمی داشتم که از سر راه برم کنار. متوجه خیلی عظیمی از جمعیت شدم که تابوتی روی سرشون گرفتن و میدَوند و به سمت ما میان. و فریاد میکشن: حیدر! حیدر! حیدر! حیدر!
متوجه شدیم که یکی از پیر خادمهای حرم امام حسین فوت شده و دارن میبرنش سمت حرم. این شد که مسیر رو پیدا کردیم.
 با اون پای لَنگ، خودم رو پشت جمعیت جا دادم و چادر همسر رو محکم گرفته بودم که همدیگه رو گم نکنیم. جمعیت از تک پله ی کوچیکی بالا رفتن و یهو از پله های زیادی که جلوشون بود سُرخوردن پایین و من غافلگیرانه روبروی خودم ضریح حضرت امام حسین علیه السلام رو دیدم. که قرمز بود و میدرخشید.

 
نفسم بند اومد. غافلگیر شده بودم. واقعا آمادگیش رو نداشتم.

به همسر گفتم اینجاست؟ دیدم داره اشک میریزه. لازم نبود جواب بده. نگاهم رو از چشماش دزدیدم و به سمت ضریح نگاه کردم. و برای اولین بار تو تمامِ عمرِِ به درد نخورم، برای امام حسین، اشک ریختم. 
بغضم ترکید و اشک ریختم.
 نرده های چوبی یا سنگی ای بین خیابون و حرم و ضریح وجود داشت. نشستم و دستام رو به نرده ها گرفتم و با گریه گفتم: آقا ممنونم که اجازه دادید بیام خدمتتون. و مدام این جمله رو تکرار میکردم. نه سلامی و نه عرض ادبی. فقط تند تند میگفتم: آقا ممنونم که اجازه دادید بیام خدمتتون.
احمد که ما رو پیدا کرده بود، زیر بغلم رو گرفت  و بلندم کرد و تا صورتم رو دید زد زیر گریه و گفت: آقا من فدای اشکات، التماس دعا. دعامون کن تو رو خدا.......
پسَرَم رو گرفت و صورتم رو چسبوند به سینه ش یه جورایی منو در آغوش کشید و زدیم زیر گریه و یادمون رفت که امام حسینی هم اونجا منتظره لااقل یه سلامی بکنیم.

شب بود اما شب نبود. تاریک بود اما همه جا نور بود. حسی بود که هرگز نبود. مهدی ای بود که هیچوقت نبود.
و من باز با خودم میگفتم من اینجا چی کار میکنم؟ چرا اینجام؟ آقا جواب این همه لطف رو من میتونم بدم؟ چه کنم؟ چطور باید باشم؟ چی بشم که دوست داشته باشید؟ و صدها سوال اینچنینی.

احمد گفت بریم بالا دوتا محوطه ست که میشه خوابدید. انگار تو تمام مدتی که ما تو ره حرم بودیم، با خانمش کل منطقه رو رصد کرده بود.
خانمها رفتند به سمتی و ما هم به سمتی.
یه اتاق بزرگ بود که حتی جای یک کوله هم وجود نداشت. تا چشم کار میکرد زائر بود که خوابیده بودند. اما نه تهویه ای و نه پنجره ای. تا حس میکردی بوی جوراب و نم و رطوبت و صدای خر و پف.
به احمد گفتم من خوابم نمیاد. شوق داشتم آخه. گفتم میرم پایین.
گفت پسر  دو شبه نخوابیدیا.
گفتم حله. بخواب. موقع نماز همدیگه رو همونجایی که الان بودیم ببینیم.


رفتم پایین. 
شرم داشتم به ضریح نزدیک بشم. بوی عرق و عرق سوختگی. حس خوبی نداشتم. احساس میکردم اگر با این لباس ها به ضریح بچسبم به تمامیت این مکان اهانت کردم.
روبروی ضریح تو فاصله حدود بیست متری نشستم و به ضریح نگاه کردم. کنارم یه عالمه زائر خوابیده بودن. 
فقط به اندازه یه پلک زدن، چشم هام رو بستم و باز کردم که یهو دیدم اندازه یه ارتش آدم روبروی من ایستادن و دیگه هیچ کس هم کنارم نخوابیده. 
اون آقایی که روبروم ایستاده بود چپ چپ نگام میکرد و حرف میزد اما صداش در نمیومد. لبهاش تکون میخورد اما هیچی نمیگفت. 
یعنی دارم خواب میبینم؟ خوب این چه خوابی میتونه باشه. چرا اینطوری ایستادن؟ یعنی نباید ضریح رو ببینم؟ چرا مثل نظامی ها ایستادن؟ مگه من دشمن اربابشونم؟  یه کم چشمهام رو مالیدم. آخه یهو از کجا ظاهر شدن؟ بقیه که اینجا خوابیده بودن چی شدن؟ یهو یه صدایی که خیلی بلند بود و انگار از پشت بلندگو پخش میشد شنیده شد که گفت: "الله اکبر".
 یهو همه دولا شدن و دستهاشونو گذاشتن رو زانوشون و زیر لب زمزمه کردن" سبحان ربی العظیم و بحمده" .
 فهمیدم که خواب نمیبینم. تو همون پلک زدن خوابم برده و زمان زیادی هم گذشته. و ملت ایستادن دارن نماز صبح میخونن.
چیزی نگذشت که همه رفتن سجده. و من موندم یه عالمه آدم که انگار به من سجده کردن و ضریح قرمزی که روبروم بود. 
انگار زمان ایستاد.
 همه چی تبدیل به عکس شد.
 شروع کردم به درد و دل.
 حرف زدم و اشک ریختم. 
حرف زدم و اشک ریختم و حرف زدم و اشک ریختم و حر زدم... که یکی زد رو شونه و گفت : صلوة صلوة....
اشکامو پاک کردم و پاشدم رفتم برای تجدید وضویی که بر اثر خواب، باطل شده بود.



این چند بخش که از بنده مطالعه کردید، که اگر مطالعه کرده باشید، بخشی از خاطراتِ پیاده روی اربعین، در کنار همسر بود، که تقدیمتون کردم. میدونم که کافی نبود و اونی نبود که باید باشه. اما همین هم به انتخاب همسرِ گرامی در اینجا نشر دادم. و الا اگر به من بود همه آنچه که داشتم رو به اشتراک میگذاشتم.
جزئیات خیلی زیاده. همه ی اونایی که شانس و توفیق این رو داشتن و رفتن، میدونن. جزئیات خیلی زیاده. لحظه به لحظه از خود گذشتگی، و یا بهتره بگم از خود برون آمدن است.
 خود سازی است.
 هر آنچه بیرون از آن مسیر بودید، با هرآنچه که در آن مسیر میشوید، زمین تا آسمون فرق داره. مهربانی را می آموزید و یاد میدهید. صبر می آموزید و یاد میدهید. توکل را خوب می آموزید و یاد میدهید. و .....
کلا از ابتدای مسیر تا انتهای آن حکمت است. اسمش پیاده‌روی ست و شکلش پیاده‌روی ست؛ اما ذات و نفسش چیزی بیشتر از یک پیاده‌روی و بیشتر از  ازخودگذشتگی و بیشتر از صبوریست. بطن و متنش خودسازی ست. خود آگاهی ست. و خدا شناسی ست. باید باشید و ببینید و لمس کنید تا بدانید که چه عرض میکنم.
ان‌شاءالله که در اربعین سال دیگر، همه ی عاشقان، همه ی اونایی که دوست دارند،  این توفیق نصیبشون بشه تا از این مسیر بهره کافی و وافی رو ببرند.
سه شنبه 18 صفر 1442/15 مهر 1399


میرزا مهدی
۱۵ مهر ۹۹ ، ۱۰:۳۸ موافقین ۴ ۳ نظر
با علی گفتیم و عشق آغاز شد
قبل از نماز صبح حرکت کردیم. کلا برنامه ریزیمون اینطور بود که موقع نماز مغرب هرجا که میرسیدیم نماز میخوندیم اگر جای خوبی بود میموندیم و اگر نه میرفتیم تا جای مناسب تری پیدا کنیم. قبل از نماز صبح هم بیدار میشدیم و راه میفتادیم و وقت نماز هرجا که جماعت برپا میشد ، میخوندیم و باز ادامه میدادیم. تا وقت طلوع و صبحانه.
از امام علی اجازه گرفتم که به زیارت آقازاده شون برم.
هر آنچه که درمورد این مسیر میدونستم همونی بود که تو کلیپ های تلویزیون نشون میداد. تصورم این بود که برهوته و خاک و زائرانی که پیاده میروند. تشنگی و گرسنگی و گرمای سوزان و یه عده که مدام در حال ماساژ دادن مردم هستند و یه عده هم واکس میزنند و همین. همین و همین.
اما نعمت بود و نعمت بود و نعمت.
قربانی بود و خیرات و حسنات. و این نفس ضعیفِ همیشه گرسنه که چشمش دنبال تنوع خیرات بود و تا قورت نداده به سراغ متاع بعدی میدوید. آن را بخورم چه مزه ایست و آن یکی چه مزه ایست و آن یکی خنک است آن یکی از داغی زیاد جگر آدم را جلا میدهد.
اما چه کنیم که قرارمون برای توقف فقط نهار بود و نماز. شام بود و نماز. و خواب بود و نماز. 
سنگ فرشهای یک محله را عبور کردیم به جاده اصلی رسیدیم. جایی که زائران دیگری که از پشت وادی السلام راهی شده بودند، با  ما هم مسیر میشدند.
 برای اینکه غرق در نعمات فراوانی که خدا برای زائران امام حسین تدارک دیده بود، نشویم، زدیم به کنار جاده. اینجا واقعا خاک بود و ماشین هایی که سبقت میگرفتند و انگار ناراضی از زائرانی که کنار جاده عبور میکنند، تازه با صدای بلند، خطاب به ما یه چیزهایی هم میگفتند.
کنار جاده اما پر بود از وانتهایی که پنهان از شلوغیِ مسیر اصلی، به مردم خیرات میدادند. انواع میوه های تابستونی. خنک و غیر خنک. و ما برای ساعتهای زیادی گُم شدیم در انواع خوراکی ها؛ و مسیر و سرعتی که تعیین کرده بودیم را فراموش کردیم.
احمد معلم بود و چند روز بیشتر مرخصی نداشت و باید به این مورد هم توجه میکردیم.
پس به خودمون اومدیم و راهی شدیم.
عمودها رو یادم نمیاد. اصلا توجهی بهشون نداشتم. سَرَم همیشه پایین بود و جای پای قدمهای زائران جلویی رو نگاه میکردم و خاکی که بر اثر قدمهایشان تا چند سانتی متری پخش میشد، توجهم رو جلب میکرد. تمام مدت و تمام مسیر به همین مورد نگاه میکردم و سعی میکردم جای پای اسرای کربلا، مخصوصا حضرت زینب سلام الله. رو تصور کنم.
دوست داشتم گرمای هوا رو در خودم جذب کنم و تا میتونم تشنگی رو تحمل کنم. زیر لب چیزهای نامفهومی رو زمزمه میکردم که فاز روضه برای خودم بگیرم و حالش رو ببرم. چفیه رو روی سرم انداخته بودم و پرچم کوچکی که از هیئت کوچولوی بابا برداشته بودم هم به کوله بسته بودم که اگر شد متبرکش کنم برگردونم به هیئت.
یا حسین یا حسین میگفتم و انتظار داشتم آقا امام زمان هم حس کنم.
توقعات بیجایی بود که با این تن و روح بی شرافتم، از خدا داشتم. منی که احساس میکردم قد و قواره ی خاک مقدس این مسیر نیستم.
هر از چند گاهی همسر صدایم میزد و میگفت مهدی اینو ببین. یا اونجا رو ببین و یا اینطرفو نگاه.
عراقی هایی که نشسته بودند و در هاونهای مخصوصی قهوه میکوبیدند. 
شتر هایی که به صف ایستاده بودند و منتظر بودند خونشان را فدای زائرانِ امام حسین کنند. 
چهارپایان دیگر هم همینطور. 
چادرهایی که نمونه ش رو فقط در عکسها و فیلمها دیدم و زائرانی که زیر سایه آنها استراحت میکردند 
و صدای معروف فنجانهایی که به هم میخورد و طعم قهوه شان را به رخ میکشیدند.
 و زنها و مردهایی که با بلندگوهای گران قیمت روی زمین نشسته بودند و چیزی را ضبط کرده بودند و تند تند پخش میشد و در واقعا تکدی گری میکردند.
دختر بچه ها و پسر بچه هایی که روی زمین زانو زده بودند و بسته های کوچک آب و یا تبق های کوچک خرما. در دستانشان گرفته بودند.
دختر بچه هایی که قطره ای عطر هدیه میکردند. همسر حاجی که ما رو به این راه کشونده بود، قبلا به من درمورد این بچه ها گفته بود. برای همین تمام تلاشم رو میکردم روی اون بچه ای که با او چشم در چشم میشم رو زمین نندازم. آب، عطر، غذا، و....
مادر پدر هایی که به وقت غذا، به اصرار ما را به سفره خود دعوت میکردند و مدام تکرار میکردند: طعام طعام.{لینک}
نماز جماعت. صلوة. جماعت.
***
روز دوم پیاده روی بودیم که احساس کردم زیر انگشت پای راستم میسوزه. جورابمو درآوردم دیدم یه تاول ریز داره خود نمایی میکنه. بهش اهمیتی ندادم که ای کاش میدادم. چون هنوز به ظهر نرسیده، کل کف پای راستم شده بود تاول و یه سوزش خفیف هم در پای چپم ایجاد شده بود.
خودم رو باختم. پس بقیه راه رو چی کار کنم؟ چهره ی همسر غمناک شده بود و با ترحم به من نگاه میکرد. چندین بار علیرغم میل باطنیم زیر پای من زانو زد و تاول ها رو پانسمان کرد. میشست و خنک میکرد و باز پانسمان رو عوض میکرد. این وضع تا نزدیکهای غروب ادامه داشت که دیگه تاب نیاوردم و نشستم و گفتم شما برید. 
احمد مخالفت کرد و گفت نمیشه که. باید با هم بریم. امشب همینجا میمونیم تا ببینیم چی میشه.
همسرش گفت من هم خسته شدم. اصلا بیایم با ماشین بریم یه ربعه میرسیما.
همسرم به من نگاهی کرد و گفت چی میگی؟
گفتم با ماشین برم؟
گفت آره .دوست ندارم ولی چاره چیه با این پات؟
گفتم جدی میگی؟ یکی بانی شده و من رو فرستاده برای مسیر کربلا. منو فرستادن پیاده روی. آقا به این شکل طلبیده. اونوقت با ماشین برم؟
همسر گفت: منم ته دلم همینه ولی خوب آخه پاهات...
خلاصه از اونها اصرار و از من انکار.
فقط یادمه که حدودا هفتصد عمود مونده بود تا اول کربلا.
وضعیت پاهای من طوری شده بود که هر ده دقیقه صدمتر بیشتر نمیتونستم پیش برم. بعد از شام به همسر گفتم. من امشب تا دویست عمود رو میرم. پاهام که گرم بشه دیگه تاول ها اذیت نمیکنن. تو با احمد و خانمش با ماشین بیاید و  عمود 1000 موقع نماز ظهر منتظرم باشید. یعنی ادعا کردم که تا فردا ظهر با این پاها میتون سیصد تا عمود رو گز کنم.
گفت باشه به احمد میگم. ولی من و تو با هم میریم. 
اینبار من اصرار کردم و او انکار.
هیچ تصوری درمورد عمود 1000 نداشتیم.
 چیزی حدود سیصد تا باید میرفتیم. و من با این پا فقط دوازده یا سیزده ساعت وقت داشتم. مطمئن بودیم که شدنی نیست. ولی تا جایی که توان داشتم باید میرفتم و واقعا اگر مجبور میشدم باید ماشین میگرفتیم. به همسر گفتم نهایتا صبح به بچه ها میگیم به جای هزار،  هشتصد پیاده بشن و منتظر بمونن.
بسم الله گفتیم و حرکت کردیم. صفای پیاده روی در شب هم تجربه کردیم. آدمهایی که واقعا تشنه هم میشدند، آبی برای خوردن نداشتند. چون هم تانکرها خالی بود و نه کسی بود که بسته های آب، تعارف بزنه.
نزدیکای صبح برای بار چندم از پاافتاده بودم. اون یکی پام هم وضعیتش حاد شده بود و کلا میخکوب شده بودم رو زمین.  از همسر خواستم که بایستیم تا پاهام هوایی بخورن. پسر نوجوونی که تنها سفر میکرد، روی صندلی کناری نشسته بود و گفت آقا نخ سوزن دارید؟ دگمه یقه م افتاده میخوام بدوزم. همسرم هم نخ سوزنش رو درآورد و نخ رو به سوزن کشید و کار بنده خدا رو راه انداختیم. همونجا نماز خونیم و باز راهی شدیم.
آفتاب طلوع کرد.
 همونطور در راه نون و پنیری خوردیم و ساعتهای حدود هشت بود که احمد به گوشی همسر زنگ زد و گفت کجایید؟ یادمه همسر گفت عمود هشتصد و هفتاد.
از اینطورف به همسر اشاره میزدم بگو به جای هزار ، نهصد از ماشین پیاده بشن. من دیگه نمیکشم.
 که نمیگفت. انقدر نگفت و آخرش هم قطع کرد. گفتم چرا نگفتی بهشون؟ گفت اونا زودتر حرکت کردن و الان عمود 1050 ایستادن.
با این پایی که من داشتم تصور همون پنجاه تا عمودی که جلوتر از قرارمون رفته بودن، باعث شد که خستگی بر من چیره بشه.
 نِشستم. 
گفتم چرا آخه؟ گفتیم هزار که.
گفت من چی کار کنم حتما حواسشون نبوده 1050 پیاده شدن. 
گفتم خوب تا ظهر وقت داریم. صد هشتاد تا دیگه داریم.
 یعنی یه چیزی اندازه اون راهی که از هم جدا شدیم و امدیم.
عصبانی شدم گفتم گوشی رو بده من زنگ بزنم احمد بهش بگم مرد حسابی به استراحت ما فکر نکردی؟ از دیروز صبح بیداریم. شما شب خوابیدید و ما راه اومدیم و ...
همسر گفت نکن مهدی... یادت بیاد الان کجایی و برای چی اومدی...
داشتم گند میزدم به اوضاع روحی خودم. داشتم با عصبانیتم همه چی رو خراب میکردم.
بسم اللهی گفتم و متوسل شدم به حضرت زینب و گفتم یا حضرت زینب! نذار بمونم.
ساعت نزدیک 10 بود که احمد زنگ زد ما حرکت کردیم و تو عمود 1235، موکب شهر خودمون رو پیدا کردیم... بیاید اونجا.
 و من واقعا نمیتونستم درک کنم این رفتارش رو.
 هنوز به عمود هزار هم نرسیده بودیم داشتم غصه ی 50 عمود اضافه رو میخوردم که گفت بیاید 1235. یعنی 285 عمود اونور تر از قرارمون. یعنی منی که قرار بود با این پا فقط سیصد تا عمود رو گز کنم و بعد استراحت کنم، الان شده بود 585 عمود. خشم تمام وجودم رو گرفته بود. اما خوب بالاخره باید این راه رو میرفتم دیگه. این چیزی بود که مدام به خودم میگفتم. نیمی از وجودم میگفت ولش کن مهدی یه تاکسی بگیر بقیه رو با ماشین برو. به فکر این زن هم باش. نیم دیگه ی وجودم میگفت از خجالت این زن بعدا در میام، من باید هرطور شده پیاده مسیر رو طی کنم. ولی در هر دو صورت، خشم بر من غالب بود و همسر هم چسبیده به من راه میومد که یه وقت نیم قدمی عقب نمیونه و باعث بشه خشمم فوران کنه. یه جورایی طفلکی ازم ترسیده بود.
انگار یکی خیلی یواشکی، طوری که مثلا میخواد (استغفرالله) خدا هم نشنوه، تو دلم گفت: مهدی مورد آزمایش قرار گرفتیا... این یعنی مورد لطف هم قرار گرفتی مواظب باش باز خرابکاری نکنی. چه خبره این همه خشم؟ فکر کردی کجایی؟ داری چی کار میکنی؟ 
تا این رو شنیدم. کوله م رو رو شوم انداختم بالاتر و به همسر گفتم توانش رو داری؟ گفت اگه ما رو نزنی آره. تو داری؟ گفتم دارم. پس بسم الله گفتیم و سرعتمون رو تند تر کردیم. و بکوب رفتیم.
بالاخره یه کم بعد از نماز ظهر رسیدیم 1235.
احمد خودش برامون شربتی آورد و همسر رو به موکب خانمهای شهرشون معرفی کرد و به منم گفت بیا. 
پاهام دیگه مال خودم نبودن. به حرفهام گوش نمیدادن. محوطه موکب پُر بود از سنگریزه های نسبتا درشت که من برای راه رفتن روی اونا مشکل داشتم.
ولی باید عبور میکردم.
احمد گفت نهار خوردین؟ چپ چپ نگاش کردم و گفتم من خوردم ولی فاطمه نخورده، به خانمت بگو...
نگذاشت حرفم تموم بشه که گفت براتون نگه داشتم. بعد خندید و گفت شامپوتو میدی برم حموم؟




میرزا مهدی
۱۴ مهر ۹۹ ، ۱۵:۴۱ موافقین ۵ ۳ نظر

طلبیده شدم:

فضای روحیم کلا عوض شده بود. من دیگه اونی نبودم که تا یکی دو سال پیش میشناختن. نزدیک اربعین که میشد و وقتی مینشستم پای تلویزیون و تصاویر زائران و پیاده‌روی رو میدیدم، یه بغض غریب گلوم رو فشار میداد. من کجا و این حس و حال کجا؟ منی که برای از دست دادن عزیزترین های زندگیم، حتی یه قطره اشک هم نریخته بودم، الان طوری شده بودم که تصویر به تصویر و صحنه به صحنه نفسم تنگ تر میشد و چشمام داغ تر.

حتی یه درصد هم فکر نمیکردم که گذرم به اون مسیر بخوره. 

من؟ من کی باشم که لابلای جمعیتِ عاشق ابا عبدالله بخوام قدم بزنم؟ اصلا قد و قواره من به این حرفها نمیخورد. همیشه خودم رو سرزنش میکردم که انقدر بیچاره ای که حتی بعد از سی و هفت هشت سال زندگی، یه بار امام رضا(ع) طلبیده‌ت و اون هم تمام وقتت رو تو بازار و خرید سوغاتی سپری کردی. سفر پیاده روی اربعین و اون کلاسِ حکمت و معرفت، برای من حتی خواب و خیال هم نبود و خلاصه میشد به تصاویر تلویزیون و همون بغضِ غریب.


هنوز محرم سال 1397 تموم نشده بود که زنگ تلفنم به صدا دراومد و یه دوستی که همیشه حس خوبی بِهم میده، خیلی ذوق زده و بی مقدمه گفت: «نظرت درمورد سفر مشهد چیه؟» گفتم «سلام حاجی. ولی کِی؟» تند تند گفت: ]«سلام سلام. حالتون خوبه؟ خانم خوبن؟  تو همین هفته» 

نگاه به همسرم کردم و دیدم داره وحشت زده نگام میکنه. انقدر متعجب بودم که بنده خدا فکر کرده بود دارم خبر بد میشنوم. مخصوصا که به دوستِ پشت خط هم گفته بودم "کِی؟"

گفتم «من که از خدامه ولی راه دوره ما چطوری جا بشیم؟»

گفت «با قطار راحتین یا اتوبوس؟» گفتم «هرچی شما راحت ترین.»

گفت: «نه خوب شما بگو. ما که نمیخوایم بیایم.»

چشمام گرد شده بود و تازه متوجه شدم که میخواد من و همسر رو بفرسته مشهد.

خلاصه تدارکش رو دیده بودند و قصد داشتند ما رو شرفیاب کنند به زیارت حضرت رضا علیه السلام. 

در پوست خودم نمیگنجیدم. بهشون گفته بودم حاجی من دستم خالیه. گفتند «حتی پول خورد خوراک و تو راهیتون هم یه بانی قراره بده. شما اصلا دست تو جیبتون نکنید.»



اون شب رو تا صبح نخوابیدم.


عکس متعلق به همون سفر مشهد میباشد


یاد ده بیست رو پیش افتادم که باجناقم قول داده بود و برنامه ریزی کرده بود که تاسوعا با ماشینش ما رو ببره مشهد و زده بود زیرش. 

یاد شب تاسوعایی افتادم که تا صبح بیدار مونده بودم  و مدام غصه میخوردم که با دلم قرار حرم امام رضا رو گذاشته بودم و به خاطر بد قولی باجناق، خوابیدم تو اتاق خواب خونه م و به سقف نگاه میکنم. دلم آشوب بود و به خودم قبولونده بودم که آقا نخواسته تو چنین شبی-تاسوعا- در محضرشون باشم. 

بعد از تماس حاجی، با تا صبح بیدارموندم و پیش خودم فکر میکردم یعنی امام رضا جواب غصه های اون شبم رو داده؟

صبح شد و از شوق سفر مشهد و خیرِ بانی ای که نذاشتند بفهمیم کیه، به همه اهل خانواده خبر دادم. بال درآورده بودم. آخه من تو عمرم یه بار بیشتر نرفته بودم زیارت که نتونسته بودم بهره هم ببرم.

در همین حال و هوا بودم که حاجی زنگ زد.

«سلام پاسپورت داری؟»

آب گلوم رو قورت دادم. گفتم «برای چی؟»

گفت «داری؟»

گفتم «حاجی خیر باشه.»

مثل همیشه که میخواد سر به سرم بذاره یه کم مِن و مِن کرد و (شبیه اینکه به یه بچه بخوای یه چیز شگفت انگیز نشون بدی و بگی "دی دی دی دینگ") گفت: «کربلا نرفتی. نه؟»

نِشستم. 

اینبار همسر واقعا ترسید. با کارد و سیب زمینی ای که دستش بود هراسان اومد کنارم و گفت «چی شده؟»

با دست به علامت هیس بهش اشاره زدم و حاجی پشت خط گفت: «قبل از اینکه عازم مشهد بشی، برای پاسپورتت اقدام کن. میخوان یه عده رو که تا حالا کربلا نرفتن راهی کنن. من شما رو هم معرفی کردم. خانمت قبلا رفته؟.»

گفتم: «آره رفته ... آخه حاجی....»

همسر اینطرف میگفت: «مشهد کنسل شد؟»

حاجی اونور خط گفت: «پس امام حسین فقط شما رو طلبیده .»

دیگه هیچی نمیفهمیدم. به هر صدایی که از اونور خط میشنیدم فقط میگفتم چشم. 

نمیفهمیدم چی میگن و من مدام میگفتم چشم

تلفن رو قطع کردم و متوجه حال و اوضاع همسر شدم که کنارم نشسته و دستش رو گرفته به صورتش و منتظره خبر بد رو بدم تا بزنه زیر گریه.

هراسان گفت: «چی شده مهدی؟ »

گفتم: «میخوام برم کربلا.»

همونطور که نشسته بود یه کم تو چشمام خیره شد و یه لبخند نرمی زد و بعد بلند شد و رفت.

همونطور شل و وارفته نشسته بودم و به صدای روضه ای که از تلویزیون پخش میشد گوش میدادم.

بعد از یکی دو دقیقه همسرم اومد بیرون و با تمام حسرتی که میتونست از خودش نشون بده گفت: «تنها بری یعنی؟من چی پس؟»


هیچی نگفتم اما تو ذهنم داشتم این نگاهِ همسر  رو در حال بدرقه کردنم، تصور میکردم که چطور میتونم ازش بگذرم. این شد که تو دلم گفتم : «یا امام حسین! با هم دیگه.... دوتاییمون.»

ده ثانیه نشد که حاجی زنگ زد و گفت: خانمت هم اگر میخواد بیاد، باید هزینه ش رو خودش بده. چون قبلا کربلا رفته و این هزینه شامل حالش نمیشه./.




میرزا مهدی

بارالها به حق محمد و آل محمد، مرا  توفیقی عنایت بفرما تا آب دهانم را "بپاچونم" تو صورت این رئیس جمهورِ نالایق. آمین/.



+



فیه ما فیه (به مناسبت روز بزرگداشت حضرت مولوی)


پیلی را آوردند بر سرچشمه ای که آب خورد. خود را در آب می‌دید و می‌رمید؛ او می پنداشت که از دیگری می‌رمد، نمی‌دانست که از خود می‌رمد.

 همه اخلاقِ بد، از ظلم و کین و حسد و حرص و بیرحمی و کبر، چون در تست، نمی‌رنجی؛ چون آن را در دیگری می‌بینی، می‌رمی و می‌رنجی.


میرزا مهدی
۰۸ مهر ۹۹ ، ۱۲:۴۹ موافقین ۱۲ ۴ نظر


پتانسیل این را دارم که جفت لِنگ‌هایش را چونان دستۀ ماهیتابه بگیرم در دستم که سیمای ملیح پُرز دارش را بکوبانم به دیوار تا متلاشی شود.

اما آخرش که چی؟

اونوَخ یکی دیگه زرتی میاد جاش میشینه و منم که توان ندارم هی هرکی از راه رسید، ماهیتابه ش کنم که...

از پر و بال انداختنمون به مولا.



صبح عالی‌الطلوع زدم بیرون یه دونه مرغ کوچیک موچیک بگیرم ببرم بذارم خونه که این ضعیفه لااقل تا سه چهار ماه هی زرت و زرت زنگ نزنه نهار چی بذارم شام چی بذارم؛ که گفتن برو ساعت 9 بیا. هنو قیمت این نفله ی آتیش پاره رو اعلام نکردن .

میگم طلاس مگه؟

میگه برو بالاتر.

میگم نفته؟

میگه برو بالاتر.

یاد این یارو مسعود ده‌نمکی افتادم و فیلم معراجی‌هاش که هی میگفتن برو بالاتر و آخرش همه‌شون به خاک و خون کشیده شدن. بیخیال شدم و رفتم حُجره رو باز کردم و بعدش ضعیفه رو گذاشتمش تو بلک لیست.

مسئله حل شد شکر خدا. علی برکت الله/.


میرزا مهدی
۰۷ مهر ۹۹ ، ۰۸:۳۳ موافقین ۱۴ ۱۵ نظر

سلام


برام پیامکی اومد با این محتوی که {...................به من زنگ بزنید}

اونقدر کلاهبرداریش مشهود بود و واضح بود که گفتم به عنوان یک شهروند نمونه و دوست داشتنی باید الگو باشم برای دیگران و یه کاری بکنم. پس اومدم نشستم پای نت و سرچ کردم: «پلیس فتا»


اول باید ثبت نام میکردم و تا فیهاخالدون مشخصات آباء و اجدادم هم براشون توضیح میدادم. 

با خودم گفتم به زحمتش می‌ارزه. باید جلوی این دشمنان اقتصاد مملکت رو بگیرم. به سهم خودم باد اقدامی بکنم. بسم اللهی گفتم و دکمه ثبت رو زدم.

پیغام اومد بیش از سه بار تلاش کردید و ناموفق بود باید سه دقیقه صبر کنید.

من فقط یک بار تلاش کرده بودم.

پنج شش دقیقه ای گذشت و دوباره رفتم اقدام کردم. باز سوال پرسیده شد. و باز ثبت رو زدم و باز گفت بیش از سه بار تلاش کردید و ناموفق بود باید سه دقیقه صبر کنید.

گفتم برو گمشو بابا.

رفتم نشستم سر کارم.

یه نیم ساعتی گذشت و فکرم هنوز درگیرش بود که نه؛ نباید دست بردارم. اگر از این موضوع دست بکشم و سَرسَری رد بشم چه فرقی با اون "..." دارم؟

پس رفتم دوباره اسامی و آدرس نوامیسم رو اونجا ثبت کردم و در جوابم نوشت:  "این ایمیل قبلا ثبت شده است"

من :|

گفتم خوب حتما ثبت شده دیگه. رفتم لینک ورود به سایت رو زدم و رمز رو وارد کردم و گفت صحیح نمیباشد. زیرش نوشته بود "آیا رمزتان را فراموش کردید؟" کلیک کردم.

گفت ایمیلتان را وارد کنید تا لینک بدیم رمزتون رو بازیابی کنید. ایمیل رو زدم گفت: این ایمیل اشتباه است.

و من باز گفتم: برو گمشو بابا.

دستم رو گذاشتم زیر چونه م و داشتم به صفحه مانیتور نگاه میکردم و میگفتم حتما یه حکمتی داره. ولش کن. که دیدم صفحه خود به خود داره لود میشه و بعد وارد سایت شد.

و من:|

تو قسمتهای مختلف گشتم و رسیدم به جایی که باید گزارش رو تایپ میکردم.

باز یه عالمه مشخصات پرسید و رسیدم به قسمت ثبت گزارش نوشتم:

سلام برای من پیامکی اومده با این محتوی که « من فلان فلانی هستم از عشایر درود و صحرا نشینم یه عالمه سکه پیدا کردم اگر کسی رو سراغ دارید که آبش کنیم، به من زنگ بزن.»

دکمه ثبت رو زدم یهو کُل مرورگرم بسته شد. گفتم خدایا انگار نباید این کار رو بکنم. حتما حکمتی داره. ولش کن.

بیخیال شدم. گفتم برم به بیان و وبلاگم یه سر بزنم. مرورگر رو باز کردم دیدم هنوز تو صفحه پلیس فتاست. انگار مثلا یکی واساده بود اونجا و تا منو دید گفت: داداش چی کار داشتی؟

گفتم: دیروز برای من یه پیامکی اومده با این محتوی که من فلان فلانی هستم .....

بعد اومدم ثبتش کنم که باز بسته شد.

کارد میزدن خونم در نمیومد. جوش آورده بودم. دوباره مرورگر رو باز کردم و دیدم یارو انگار اونجا منتظر من نشسته و میخواد بگه: داداش چی کار داشتی؟

نوشتم: برو بمیـــــــــــــــــــــر بابا آشغال. دکمه ثبت رو زدم. 

نوشت: گزارش شما با موفقیت ثبت شد. از همکاری صمیمانه شما ممنونیم.

بدبخت شدم رفت.

گوشی رو برداشتم زنگ بزنم به اون فلان فلانی بلکه به یه نوایی برسم و بزنم از این مرز فرار کنم تا گیر پلیس فتا نیفتادم که جواب نداد. هرچی زنگ زدم جواب نداد که نداد که نداد.

حالا با چی فرار کنم؟ کجا برم؟




(چقدر تند تند نوشتم :)))) )

میرزا مهدی
۰۱ مهر ۹۹ ، ۰۹:۲۶ موافقین ۱۸ ۲۴ نظر

مقدمه: این چند سطری که میخوانید، کپی از وبلاگ قبلی‌ست. دیروز تو مسجد با چنین مسئله ای مواجه شدم که به فکرم رسید دوباره بازنشرش کنم تا بلکه دوستانی که نخوندن هم بخونن.




دیروز تو یکی از شلوغ ترین مسجد ھای شھر ما یک روحانی مھمان حضور داشت که امام جماعت مسجد -رو حساب ریش سفیدی ایشان- تعارف زدند و محراب را به ایشان سپردند. 

حضرت اعلام کردند که بنده نمازم شکسته ست و فلان و فلان.

 اقامه را سر دادند و نماز با یه الله و اکبر کش دار و بسیار طولانی آغاز شد. 

گوشه ای از نوع نماز خواندن حضرت:

 بس.................................م ِالله....................................رحمن .......................رحیم.....(قشنگ بیست ثانیه طول کشید. و به ھمین شکل)

 : ال ....................................... َحمُد...........................ِ.......................رب ...ال......................عالمین.... از فکر نماز اومدم بیرون و پیش خودم گفتم اینطوری پیش بریم ساعت چھار عصر نماز تموم میشه. ولی چاره چی بود؟ 

رفت رکوع: ُسب.....حا َن........ ِالله......... ُسب.....حا َن........ ِالله......... ُسب.....حا َن........الله.  

یه عده که فکر کردن رکوع تموم شده از حالت رکوع برخاستند و یه عده منتظر قیام حضرت شدند.....که فرمودند: سبحان ربی العظیم و بحمده(با ھمان ریتم کش دار و خسته کننده. در حین خواندن، آن عده که ایستاده بودند، دوباره بازگشتند به رکوع . ذکر که تمام شد  همه قیام کردند و برخواستند. اما حضرت در جای خود مانده بود و با ھمان ریتم کش‌دار خواند: 

رب صلی علی محمد و آل محمد.... و برخواست. در تمام مدتی که رب....صـ.....لی..... علی محمد و آل محمد را کش دار میخوند، همه سردر گُم ایستاده بودند. نمازگزار ھا به خمیازه و خاراندن قسمت ھای مختلف بدن روی آورده بودند. حوصله شان سر رفته بود. اون عده که از ھمه مسن تر و روی صندلی ھای نماز نشسته بودند، به اطراف نگاه میکردند. یکیشون هم مدام دستش تو دماغش بود و محتویاتش رو میمالید زیر صندلی و من نیز مثل بقیه. ھمه این پا و آن پا میکردند. 

آقا خلاصه ش اینکه ھمه فھمیده بودند تو چه مخمصه ای گیر افتادند و راه در رو ای ھم ندارند. بالاخره بعد از حدود یک ربع ساعت، رکعت دوم تمام شد و تشھد خوانده شد و حضرت رفت برای سلام و ما نمازگزار ھا قیام کردیم برای ادای رکعت سوم. 

دیگھ ھیچکس خدا رو بنده نبود.... 

تند تند صدای زمزمه میامد. 

سبحان الله والحمدالله ولاالھ الا الله و الله و اکبرسبحان الله والحمدالله ولاالھ الا الله و الله و اکبرسبحان الله والحمدالله ولاالھ الا الله و الله و اکبر....... 

یکی میرفت سجده یکی میرفت رکوع یکی بلند میشد... اصن یه وضعی انگار نه انگار که تا چند ثانیه ی پیش ھمه منظم در حال اقامه ی نماز جماعت بودند. 

در بین ما پیرمردی بود که لازم بود بین ھر دو نماز تجدید وضو کنه. یکی بود که مشکل قند داشت و به گفته ی خودش شرایطش بحرانی بود... 

القصه!!!! باید بودید و می دیدید . 

حضرت «سلام رکعت دوم نماز شکسته ی ظھر» را که تمام کرد، ما نمازگزار ھا «رکعت چھارم نماز عصر» را تمام کردیم و برخواستیم و زدیم به چاک/ 

آخه گفته بین دوتا نماز یه گپ و گفتی خواھیم داشت....

موقع کفش پوشیدن داشتم به امام خودمون فکر میکردم که بنده خدا باید بشینه کنار حضرتِ اسلوموشن؛ که دیدم با دوچرخه از درب مسجد خارج شد. 

بیچاره زودتر از ما زده بوده بیرون..

میرزا مهدی
۲۰ مرداد ۹۹ ، ۰۹:۱۹ موافقین ۱۹ ۱۲ نظر

یه اختر خانمی بود که خیلی پیر بود. تمام عمرش از تهران بیرون نرفته بود و هرچی هم که درمورد چیزهایی که خارج از تهرانه شنیده بود، فقط شنیده بود.

اختر خانم،(دقت کنید!) مادر بزرگِ یکی از آشناهای یکی از دوستانِ مادرم بود که به قول مادرم، با اون دوستش- در طول اون سالی که ما با هم همکلاس بودن، فقط دو بار تو بازیِ وسطی، با هم یار شدن و یه کم با هم خندیدن و فقط همون چند ساعت رو با هم دوست بودن. چون اصلا فازشون یکی نبوده.

اسم دوست مامانم مهری بود و اسم آشناشون که مادرم اصلا ندیده بودش توران بود و اسم مادر بزرگِ توران، اختر.

نمیدونم چرا باید اختر خانم و مادر توران میومدن شمال و یه هفته هم خونه ی ما میموندن. البته بعدها فهمیدم که چرا کرور کرور آدم از تهران میومدن خونمون و روزها و گاهاً یک هفته میموندن و وقتی هم که میرفتن بابای بیچاره باید ساعتها از تو لوله های فاضلاب، شن و ماسه های اونا رو لایروبی میکرد.

یه روز یهو جَو مامان ما رو گرفت و گفت: مهدی جان! مامان! الهی دورت بگردم اختر خانم رو بردار ببر دریا رو نشونش بده.

من؟

آره دیگه عزیزم. دورت بگردم(قشنگ معلوم بود این همه دورم میگرده چه معنی ای داره)

گفتم: داریم با بچه ها فوتبال بازی میکنیم آخه. نمیبینی؟ (حدودا یازده سالم بود)

(یهو فازش عوض شد ) و گفت: ذلیل شده! الهی جزّ جیگر بگیری! چرا رو حرف من حرف میزنی بردار ببرش دیگه.(این جمله آخری رو با جیغ گفت.قشنگ معلوم بود عصبانیه و کارد میزدی خونِش در نمیومد)

چطوری آخه پیرزنو...

یهو جارو رو پرت کرد سمتم و  دنپایی ای که پاش بود رو دراورد که معنیش این بود یا میبریش یا میکُشمت.

رفتم تو حیاط دیدم اختر خانم چادر قهوه ای سوخته با گلهای ریز سفیدش رو کشیده رو سرش و گوشه ش رو گرفته به دندونش و به زور هم سرش رو آورده بالا که ببینه اونی که میخواد ببردش دریا کیه.

قدش از من کوتاه تر بود. رفتم یه آب به صورتم زدم جلو آینه همینطوری الکی یه دستی هم به موهام زدم و  یه نگاه به صورت سرخ و عرق کرده و بعد به زانوی پاره شلوار و  بعد به دنپایی ای که قسمت پنجه هاش هم کنده شده بود انداختم و  با خودم گفتم حتی این تیپ به هم ریخته هم نمیتونه بهونه ای باشه که بیشتر از این اختر خانم رو معطل کنم، 

پس گفتم بریم؟ گفت بریم.

از بن‌بستی که کلاً ده متر هم طول نداشت زدیم بیرون و خواستیم از لابلای بازی بچه ها رد بشیم که یهو نشست روی زمین. 

گفتم چی شده اختر خانم؟

گفت: ننه خسته شدم یه کم بشینم استراحت کنم. وای نفسم در رفت.

توپ اومد سمتم و شوتش کردم و گفتم: کوری مگه؟ پیرزن نشسته اینجا.

حسن گفت خوب برید اونور. 

گفتم خسته شده صبر کنین.

همه زدن زیر خنده.

رفتم خونه به بابام گفتم این زنه خسته شده نشسته. 

بابا سریع دستش رو گرفت به دوچرخه و هراسان گفت کجا ولش کردی؟

سرم رو از چهارچوب در بُردم بیرون و گفتم اینهاش. همینجاس.

بابا هم سرش رو آورد بیرون و خندید و گفت هنوز اینجایید که.

گفتم خسته شده.

(اونموقع ها هنوز چیزی به اسم تاکسی تلفنی و آژانس تو شهر ما وجود نداشت. برای همین در مواقع اورژانسی یا باید میرفتیم خونه ی یکی از همسایه ها که ماشین داشت؛ و البته همسایه های ما نداشتن و یا میرفتیم سر کوچه انقدر میایستادیم که یه تاکسی خالی بیاد.

و یا انقدر راه میرفتیم تا حدودا سه چهار کیلومتر اونور تر میرسیدیم ورودی شهر و راننده تاکسی ها که تو ایستگاه سماق میمکیدن رو راهیِ خونه میکردیم.

منم این کار رو کردم) 

وقتی برگشتم اختر خانم هنوز همونجا نشسته بود و بچه ها آجرهایی که باهاش دروازه چیده بودن و برده بودن اونور تر تا یه وقت مزاحم  استراحت اختر خانم نشن. بابا هم ایستاده بود کنارش که توپ بهش نخوره. مامان بابای توران هم که معلوم نبود چند روزه کجا غیبشون زده بود.

خلاصه نِشست تو تاکسی  و 5دقیقه بعد پیاده شد و پاش رو گذاشت رو ماسه ها. یهو ترسید. بادست راستش محکم دست بابا رو گرفت بود و با دست چپش زیر شکم منو. و تا میتونست فشار میداد که یهو تو ماسه ها فرو نره. تازه فهمیدم که چشماش نمیبینه و تو عمرش هم روی چیزی به این نرمی پا نذاشته بوده.

بابا گفت نترس اختر خانم بیا بریم جلو تر دریا رو ببین. رسیدیم رو خط ساحل. جایی که آب میومد و برمیگشت. بابا بردش جلو تر و گفت بشین .آب اومد تا غوزک پاش خیس شد و بابا بهش گفت این آب دریاست، دست بزن. 

تا اومد دست بزنه آب فرو رفت تو ماسه ها و خشک شد. گفت کو؟

بابا گفت صبر کن الان دوباره میاد. آهان دست بزن. 

دست زد و دستش خیس شد اما آب با فرو رفت.

یهو عصبانی شد و گفت تُف تو این دریاتون. این که قلابیه. یه ساعته من رو معطل خودتون کردین بیارید دریای قلابی؟ و شروع کرد غر غر کردن و فحش دادن و گیر داد که منو ببرید خونه.(انگار مثلا تمام عمرش رو تو اقیانوس بوده)  من رو ببرید خونه. من رو ببرید خونه. جیش دارم. نجسی کردم. منو ببرید خونه. از اولش هم میدونستم مهمون نواز نیستید. میدونستم بهم خوش نمیگذره ذلیل بشه این بتول.(مامان توران رو میگفت) و ...... یه  عالمه غر زد.

بابام هم که بهش بر خورده بود، گفت اختر خانم امروز صبح بهت صبحونه محلی دادم. شیر و کره و مربا و عسل، همه ش قلابی بود؟

گفت حتما دیگه. من که چشام نمیبینه.

بابام یه کم جدی تر شد و گفت اون کباب دیشب هم قلابی بود؟

گفت: کباب؟ کدوم کباب؟ (قشنگ معلوم بود بابام انتظار تشکر داشته اما تف هم کف دستش ننداخته بودن) 

و همینطور با هم کل کل کردن تا رسیدیم خونه. و یکی دو  روز بعد مامان بابای توران اومدن و مادر بزرگ یکی از آشناهای

دوستِ

غیر صمیمیِ

دورانِ مدرسه ی مادرم

رو با خودشون بردن و هرگز هم نه خودش رو دیدیم و نه خانواده ش رو.

نمیدونم چرا یهو یاد اختر خانم افتادم.

میرزا مهدی
۱۸ مرداد ۹۹ ، ۱۱:۴۴ موافقین ۱۶ ۲۰ نظر

سلام خیلی خیلی خیلی با آرامش بخونید. مهربون. 

چطور وقتی ما به خودمون زحمت نمیدیم تو همین گوگلِ "صد من یه غاز" چهار تا مطلبِ اصیل درمورد عزاداری سید الشهدا بخونیم، وقتی به خودمون زحمت نمیدیم فلسفه عاشورا رو بفهمیم. وقتی نمیدونیم حسین(ع) چه بود و که بود؟ برای اسلام چه اهمیتی داشت و داره؟ چرا تنها بود؟ چرا خدا کاری نکرد؟ چرا باید به این شکل شهید میشد؟ چرا زینب(س) ماند؟ چرا سجاد(ع) بیمار شد؟ چرا و چرا و چراهای دیگر، میاییم به نظریات مزخرفِ همسنگران و دشمنان اسلام که لحظه به لحظه، و حتی ثانیه به ثانیه از تفرقه افکنی های اجتماعی و اقتصادی و سیاسی، دست بر نمیدارن، دامن میزنیم؟

دشمنی که بیشتر و بهتر از هر مسلمانی اسلام رو میشناسه و بهتر و بیشتر از هر مسلمانی به وعده های دین اسلام ایمان داره و بهتر و کامل تر از هر مسلمانی ترس از ظهور صاحب الزمان(عج) داره؟

 

انقدر که دشمنان ما اسلام شناسَن و میدونن چه خطراتی براشون داره، ما نمیدونیم و نمیفهمیم چه خطری براشون داریم. مثل یک ببر هستیم که نمیدونیم بَبریم. در آینه ی دشمن خودمون رو گربه ای نا توان میبینیم.

اگر شما در سنگر، در مقابل دشمن خوابت ببرد، معنایش این نیست که دشمن هم خوابش برده؛ او ممکن است بیدار باشد؛ کما اینکه همین جور هم هست. هزاران نفر را میگذارند برای پیگیری مسائل گوناگون ایران؛ ما بایستی میلیون‌ها نفر آماده باشیم برای اینکه، هم دفاع کنیم،‌ هم ضربه بزنیم؛ ما هم باید متقابلاً به آنها حمله کنیم؛ چه تبلیغاتی و چه انواع و اقسام کارهایی که از دست یک ملّت انقلابی برمی‌آید. (1)

 

تاریخ نشون داده هر گروهی که از دشمن خودش غافل شده، ضربه سنگینی خورده. هرچند کاملا مسلح بوده باشه و عوامل قدرت بخشی هم رعایت کرده باشه.(2)

 

دشمن، دشمنش که ما باشیم رو خوب شناخته،

ما چقدر دشمنمون رو شناختیم؟

چقدر توانایی هاش رو میشناسیم.

توانایی نظامی که ظاهر قضیه است.

چقدر با قدرت نفوذش آشنا هستیم؟

امام حسین (ع) 54 سال شمسی عمر کرد اما هزار و سیصد و خورده ای ساله که زنده ست. ما به هر بهانه ای عزاداری امام حسین رو تعطیل کنیم، خودمونیم که میمیریم. امام حسین و مکتب ایشون تا ابد زنده خواهد بود برای اینکه تا آخر عمرمون از این نهضت بهره ببریم، باید پا به پا حرکت کنیم.

امام رضا (ع) فرمودن: هر گاه ماه محرم فرا مى‏رسید، پدرم (موسى بن‏ جعفر) دیگر خندان دیده نمى‏شد و غم و افسردگى بر او غلبه مى‏یافت تا آن که ده روز از محرم مى‏گذشت، روز دهم محرم که مى‏شد، آن روز، روز مصیبت و اندوه و گریه پدرم بود. (امالى صدوق، ص ۱۱۱)

شأن ما که هم ردیف شأن موسی بن جعفر(ع) نیست. موقعیتِ سیاسیِ جامعه هم مثل موقعیتِ سیاسی زمانِ ایشون نیست پس نباید تو خونه بشینیم و فقط ژست غم و افسردگی بگیریم. باید بر سینه و سر بزنیم. واجب تر از هر دعایی باید دسته جمعی شیون سر داد و هر سال و هر سال فاجعه ی عاشورا را به سوگ نشست.

خلاصه اینکه دعوا نداریم که. اینجا رو بخونید.

ولادت امام علی النقی الهادی هم مبارک همتون باشه

تیتر:  نامه ۶۲ :در نامه‏ هاى حضرت علی(ع) است به اهل مصر که با مالک اشتر فرستاد، زمانى که او را به حکومت مصر منصوب کرد....

(1)    ۳۹۸/۱۲/۰۴ بیانات رهبر انقلاب در ابتدای جلسه درس خارج فقه و تشکر از حضور ملت ایران در انتخابات

(2)     مقدمه کتاب دشمن شدید(دفتر دوم)جریان شناسی حق و باطل پس از پیامبر اسلام

میرزا مهدی
۱۵ مرداد ۹۹ ، ۱۲:۴۱ موافقین ۹ ۱۵ نظر

به پدر زنم میگم: کباب نمیدی؟ 

میگه: کباب؟

میگم : آره دیگه

میگه: بررررو بابا! کبابم کجا بود.

میگم: عید قربانه مگه حاجی نیستی؟

میگه اوووووووووه صد سال پیش حاجی شدم.

میگم: خوب چه ربطی داره عید قربانه.

میگه: قربان؟ قربان کو؟

میگم: قربان کو؟!!!!!! یعنی چی که کو؟ امروزه دیگه.

میگه: کو؟

میگم: چی کو؟

میگه: قربان؟

بهش میگم: مشتی گیر آوردی ما رو؟

صدای همسر از آشپزخونه میاد که میگه: بابا تا گوسفند رو نبینه، قبول نمیکنه که عید قربانه.

خندم میگیره میگم: پس از نظر بابات عید گوسفنده نه عید قربان.

رو میکنم به حاجی و میگم: بابا پول بده برم گوسفند بخرم.

میگه: گوسفند بخری؟

میگم : آره . کباب کنیم بخوریم.

میگه: کباب؟

میگم: آره دیگه. کباب.

میگه: برررررو بابا! کبابم کجا بود؟

:|

میگم عید قربانه مگه حاجی نیستی؟

میگه: اووووووووووه صد سال پیش حاجی بودم که...

:|

میگم: خوب چه ربطی داره عید قربانه دیگه.

میگه: قربان؟ قربان کو؟ ولم کن بابا!

میگم: قربان کو؟!!!!!! یعنی چی که کو؟ امروزه دیگه. امروز روز عید قربونه. 

میگه: کو؟

میگم: چی کو؟(خندم میگیره)

میگه: قربان؟

میزنم رو زانوهاش و بهش میگم: مشتی گیر آوردی ما رو؟

صدای همسر از آشپزخونه میاد که میگه: نه مثل اینکه تو بابامو گیر آوردی. مهدی اذیتش نکن.

میگم: آخه حاجیه باید کباب بده

میگه: کباب؟

میگم: آره دیگه

میگه: برررررو بابا! کبابم کجا بود؟


:|







بعدانوشت: ما به بیماری دیگران نمیخندیم. مخصوصا اگر پدرمون باشه. ایشون پیر و کهنسال هستند. 

اما داریم تو این مملکت انسانهای شریف و جوان و سرِکاری که با اراده ی خودشون، با فهم و درایتشون، با شعور و کمالاتشون هر روز و هر روز و هر روز چشم تو چشم ملت میایستن و میگن : کباب؟ کو؟ 

میرزا مهدی
۱۲ مرداد ۹۹ ، ۱۹:۵۵ موافقین ۱۵ ۲۲ نظر

اینجا رو حتما خواندید، اگر نخواندید، حتما بخوانید.

نوشتن ماجرای خنده‌دار عید قربونی که گذشت رو فدای توصیه برادر عزیزم آقا جواد انبارداران می‌کنم و ایشون رو واسطه میکنم بین شما و آن پویشی که ایشون معرفی کردند که نه میدانم مُحرکش کیست و نه میدانم نام صاحبش چیست.....

با ایشون همراه باشید لطفا.... (هستید حتما. من دیر لود شدم) آدم مطمئنی‌ست. من تأییدش میکنم D: 

میرزا مهدی
۱۱ مرداد ۹۹ ، ۱۷:۲۶ موافقین ۱۳
«زمان»

در عجبم به هم زمان میدهیم بی آنکه بدانیم این ارزنده‌ترین نعمت خداوند را به بازی گرفته ایم و دست به دست میکنیم، در حالیکه نمیدانیم فریب آن را خورده ایم که دیده نمیشود. پس چون دیده نمیشود حتما بی ارج و ارزش و ناچیز است.


سلام ذوستان!

لطفاً نظرتون درمورد  "زمان" رو بگید و اینکه چی میشه گاهی متوجه حضور و اهمیتش میشید و گاهی به باد فراموشی میسپاریدش.


بعدا نوشت: التماس دعا برای دوستان گرامی: ایشون و ایشون و ایشون


میرزا مهدی
۰۷ مرداد ۹۹ ، ۱۳:۰۰ موافقین ۱۱ ۱۶ نظر

گاهی وقتها می‌نشینم و چشمانم را می‌بندم و با خودم فکر می‌کنم ، آیندگانی که صد یا دویست سال دیگر، یا اصلا نه؛ در همین آینده نزدیکِ بعد از ما خواهند آمد، آیا از اینکه دنیا را به این شکل تحویلشان داده‌ایم، از ما به نیکی یاد خواهند کرد یا بدی؟





میرزا مهدی
۰۴ مرداد ۹۹ ، ۱۱:۲۰ موافقین ۹ ۱۸ نظر

دوستم دخترش رو آورده میگه هرچی بلدی بهش یاد بدی چند؟

خندم میگیره میگم با نون اضافه یا تک نون؟

میگه: ببخشید خواستم یه جور وانمود کنم هنوز با هم صمیمی هستیم.ناراحت شدی؟

گفتم: پول نمیگیرم ولی باید در ازاش برام کار کنه

میگه: حقوقم میدی؟

میگم: الان هنوز داری وانمود میکنی که با هم صمیمی هستیم یا پُر رو تشریف داری؟

گفت: نه واقعا حقوق میدی؟

گفتم: نه.

رفت.

دخترش اما، نرفت.

هنوز داشتیم با هم صحبت میکردیم که یه کم آشنا بشیم، دوستم به موبایلم زنگ زد.

گفت: میگم که...(مکث کرد)

گفتم: بگو که....

گفت: یه کاری کن و یه چیزی بگو از فکر عکاسی بیاد بیرون... دلم راضی نیست.

بدون خداحافظی قطع کردم. به دخترش گفتم: بابات تو مغازشه. میگه بیا کارِت دارم.

داشت میرفت. گفتم کیفت هم ببر.

برد.

رفت.

دیگه نیومد.

میرزا مهدی
۳۱ تیر ۹۹ ، ۱۹:۵۹ موافقین ۱۶ ۲۵ نظر


با خودم گفتم یه هندوونه بخرم تِزرّیق کنیم تو معدمون بلکه روحمون شادّ بشه و دلمون آرّوم.

ساعت دقیقا 3 بعد از ظّهر بود و خورشید چِسبّیده بود پسْ گردنمون و ول کن هم نبود لامصب؛ با تمّام توانش داشت میسوزوند سگ پـ... (استخفرالله) انگار که مثلا انگشت تو چشِّ ماهش کرده باشیم؛ اونطوری. با حرص میسوزوند.

قربونش برم تو فروشگاه، ملت نه ماسّکی رو صّورتشون بود و نه دستکّشی. 

به صاحابش میگم: عمو! دادا!  یکی از مهندسّات رو برفِست بیاد یه هندوونه واسَم سوا کنه که میذارم جلو مهمون آّبرو حیثیتمون نره. یه وخت غم ورِ دلمونو نگیره از اینکه پول  هندونه اِخ کردیم و خیار بردیم تِلِپوندیم تو دومَن مهمون.( بعد دستمال یزدیِ دور گردنم رو جابجا کردم منتظر شدم نگام کنه.)

یکی از ابروهاش رو بالا انداخت و همونطور که داشت کارتِ مشّتری رو میکّشید تو دستگاهِ پول خوار، گفت برو خیالت تخت؛ همَش قرمز و شیرینه.

کنار هندوونه ها که رفتم دیدم زن و مرد ریختن رو سرش و اَی بزن بزنی و دالامبو دولومبی  راه انداختن که نگو. 

میگم داداش اینطور که مثل طبل میزنی به هندوونه ها، چی چی میگن که انتخابشون میکنی؟

نیگام میکنه  و میگه: چی داره بگه داداش؟ همه میزنن، ما هم میزنیم.

گفتم نه خوب چه صدایی باید بده؟

یه ضعیفه که (البته جا مادرمون بودا) زنبیلش رو پر کرده بود از سیب‌زمینی و پیاز و گوجّه و خیار و دولا شده بود یه هندوونه سوا کنه، چادرش رو از لا دندوناش کشید بیرون گفت: 

پسرم: چه انتظاری داریا! این همه دارن ملت رو میزنن کسی صداش در نمیاد، اونوخ میخوای از هندوونه صدا دربیاد؟ 

بعد گرفت سمتم و گفت: بیا این شیرینه مادر! 

سرم رو انداختم پایین که یه وخت چِشَّمـ ........

شیرین بود ولی خدایی.




پینوشت: به قول دوستِ خوبم آقا امید، نکته ها دارد بسی...


میرزا مهدی
۲۸ تیر ۹۹ ، ۱۳:۰۰ موافقین ۱۷ ۲۵ نظر

1-موقع انتخاباتِ اتحادیه عکاسان که شده بود و نظرم رو پرسیده بودند، گفتم به نظرم رأی دادن به این آقا اشتباهِ محضه. میگفتم ایشون الان دستش تو همه کار هست. هرکس هر تجهیزاتی بخواد از این آقا اجاره میکنه. تنها لابراتوآر شهر، متعلق به ایشونه. نزدیک ترین باغ عکاسی ای که میتونیم مشتری رو ببریم هم متعلق به ایشونه. اما تو کَتشون نرفت که نرفت.

150 نفر شرکت کننده بودیم که 148 نفر بهش رأی دادن.

حرفشون هم این بود چون تمام این خصوصیاتی که گفتی رو داره، بیشتر میتونه هواخواه ما باشه. تخفیف میده. ارزون حساب میکنه و ....

اما امروز، عکس بد تحویل ما میده. جنس خراب و زهوار در رفته اجاره میده که تو پروژه ها میبینیم کار نمیکنن. باغ هرکس هم که میریم برای عکاسی، باید زیر نگاه سنگینش، عکسهامون رو بدیم برای چاپ و هزار تا قهر و روبرگرداندن‌ها(دَندَنداندندَن)(؟)ی دیگه.

امروز صبح با هزار مدل احتیاط و نازکشیدن و قربون صدقه رفتم، از خودش به خودش شکایت کردم که فلان تجهیزاتی که با دوربین و فیلمبردار به من اجاره دادی، غلط کار کرده و مشکل داشته و من الان باید به مشتریم انقدر خسارت بدم و اون پولی هم که باید خسارت بدم، بعنوان اجاره همون تجهیزاتّ خراب دادم به شما.

کم مونده بود پاشه یه کاری بکنه که دفتر کارم رو پلمپ کنن.

و من مجبور شدم با شوخی قضیه رو حل و فصلش کنم و عذرخواهی کنم و تهش خرحمالیش بمونه برای من و سودش بره تو جیب ایشون به خاطر تجهیزاتِ ناقص و چاپ عکس و یه ضرر بزرگتر اینکه بیعانه ای که گرفته بودم و سوراخ سمبه ها رو باهاش پر کرده بودم رو باید، پسِ مشتری بدم.

2- همین الان برای وضو رفتم صحن امامزاده ابراهیم(ع) منسوب به برادر بزرگوار امام رضا(ع)، کارگری تو آفتاب  مشغول کار بود که بهش گفتم، خدا قوت رئیس!

گفت: رئیس فرغون دستش میگیره؟

گفتم: مشکل اینجاست که رئسا فرغون دستشون نمیگیرن.

گفت خیلی سالاری

گفتم سالار تو یخچاله

بعد خیلی خُنَک و لوس خندیدیم. حالمون جا اومد.

:|

بعداً نوشت: سالار تو جاده ست. اشتباه گفتم بهش...:|


میرزا مهدی
۲۴ تیر ۹۹ ، ۱۳:۲۹ موافقین ۱۱ ۱۴ نظر

(سرم خیلی شلوغ بود و اونروز، نسبت به روزهای قبل بیشتر خسته شده بودم و خدا خدا میکردم زودتر ساعت 9 بشه و مغازه رو ببندم برم. کولر دیگه راضیم نمیکرد و پنکه سقفی هم روشن کرده بودم. از پشت ماسک نفس کشیدن سخت بود و بخارِ نفسم مدام عینکم رو  مات و بلورین میکرد.

قبض آخرین مشتری رو دادم و خداحافظی کرد و رفت. داشتم دستهام رو ضدعفونی میکردم که اومد داخل. بدون سلام علیک، وسیله هایی که خریده بود رو گذاشت روی زمین و گره روسریش رو محکم کرد)

 و گفت: برا دفترچه بیمه عکس میگیری؟

(مگه میشد به اون نگاه مهربون گفت نه؟ ) گفتم بله مادر جان. بفرمایید داخل، آینه هست. حجابتون رو درست کنید و اون زنگ رو بزنید تا من بیام.

(دیدم واساده نگام میکنه.) گفتم: داخل. اون تو. با دست اشاره به آتلیه زدم.

گفت: حرفت تموم شد؟

گفتم بله. 

(یه قیقافه حق به جانب گرفت و انگشت اشاره ش رو به نشونه اخطار بالا آورد و) گفت اول اینکه مادر جان عمّته. دوم اینکه چه حجابی؟ منم و این روسری. باز به گره روسریش ور رفت.

(لبخندی زدم و گفتم بفرمایید داخل تا بیام. حوصله کل‌کل نداشتم. خسته بودم و به شدت گرمم بود)

رفتم داخل.

(فوکولش رو انداخته بود بیرون و قبل از اینکه حرفی بزنم) گفت: خوبم؟ فقط یه چیزی! یه جور عکس نگیری عین پیرزنای 70 ساله بشما...

لبخند زدم گفتم مگه چند سالتونه؟

 گفت چه میدونم ؟ 60 یا یه همچین چیزی.

گفتم خوب من چی کار کنم شبیه هفتاد ساله ها نشی؟

یه عالمه خندید و گفت: «روفوشم کن»

(خوب باید اول قانعش میکردم که روسریش غلطه و موهاش همه ش بیرونه.

چی کار باید میکردم. هرچی میگفتم، قبول نمیکرد و میگفت اونطوری شبیه پیرزنها میشم.)

گفتم صبر کن.

 از مغازه رفتم بیرون و رفتم مغازه بغل دستی که دخترش همیشه کنارش میشینه به کاسبیشون کمک میکنه. صداش زدم و اومد و گفتم روسری این مادر ما رو...

پرید تو حرفمو گفت یه بار دیگه بگی مادر، به مادرت فحش میدما.

دختر پُر روی همسایه بیشخندی زد و با لحن شوخی گفت: چرا به مادرش؟ زن داره خودش.(بعد خیلی مسخره خندید)

پیرزنه هم نگذاشت و نه برداشت یهو بهش گفت: بیشعورِ سوزمونی. (نفهمیدم الان اینو به دختره گفت یا مادر من)

(باید تمومش میکردم. با جدیت گفتم) روسریشونو یه جور درست کن که موهاش دیده نشه.

یه کمی ور رفت و از اونجایی که خودش معنی حجاب رو هنوز درک نکرده بود، نتونست و شرمنده شد و رفت یه کناری ایستاد و کنجکاوی به وسائل آتلیه.

گفتم ماد.... حاج خانم عکستون رو ببرید بیمه قبول نمیکنه بذار من درستش کنم.

گفت به درک بیا درستش کن.

نگاه کردم به دختر همسایه که مثلا بیاد درستش کنه که خانمه گفت:

نمیخواد. خودت درستش کن. اون که عکاس نیست. تو هم جای برادر بزرگتر من.

(تو دلم داشتم میخندیدم. جای بچه ی من هم نه. جای برادر کوچکتر هم نه. منو جای برادر بزرگتر خودش میدونست.

خلاصه دو سه تا عکس ازش گرفتم.

تو یکی پلک زد. یه جا دندونش دیده شد و ...

حالا گیر داده ببینم. گفتم باشه نشونتون میدم. دختر همسایه رفت و من ماندم و یه خواهر کوچولوی پیر که باید مینشست و روفوش (روتوش) کردن رو تماشا میکرد و میگفت چه کنم.)

گودیِ چشمم رو کم کن.

چشم.

دماغم عمل میشه؟

نه

چشمام یه کم کج نیست؟

 طبیعیه خانم. زیاد روتوش کنم گیر میدن مجبور میشی دوباره عکس بگیری.

میخوری؟

جاااااااااان؟

خیار. خیار میخوری؟

نه حاج خانم نَشُسته نمیخورم. خوبه؟ غبغبتون هم برداشتم.

چروک زیر چشمم هم بردار.

نمیشه بردارم میتونم جمعش کنم

بلد نیستی برا چی عکاسی باز کردی؟ (حیرت زده با چشمای باز و حالتی که دارم به سختی لبخندم رو پنهان میکنم نگاش کردم و گفتم)

مادر... ببخشید آبجی :)))) (میخواستم یه چیزی بگم که خندم گرفت)

(یه کم چپ چپ نگام کرد و یه گاز به خیار نَشُسته ش زد.

قشنگ بیست دقیقه وقت منو گرفت و دستور داد تا روتوشش کنم و چطوری روتوشش کنم.)

لبهامو یه کم پلوپِز کن.

پروتز.

همون. بکن.

باشه. اینطوری خوبه؟ اینجاش... آهان. 

نه بیشتر. 

خانم عکستون شبیهتون نمیشه.

گلهای روسریم رو عوض نمیکنی؟

جان؟ (با اخم نگاش کردم)

خیار. میخوری؟

:))) باز خندم گرفت. خوب شد؟ ببین این بودی شدی این....

(چهره قبل از روتوش خودش رو که دید چشماش گرد شد. یه چند ثانیه ای مبهوت نگاه میکرد که یهو غش غش زد زیر خنده.)

 آره خیلی خوب شدم یه دونه هم گنده چاپ کن بزنم تو پوز اون بتولِ سلیطه...(یهو خنده ش رو قطع کرد و گفت)خارشووَرم.

گفتم تموم شد. اجازه میدی بذارم اینستاگرام؟(این یه شوخیِ محض بود) ادامه دادم هردوش رو بذارم و بگم من تا این هم میتونم روتوش کنم

گفت خوب پس منم تگ کن.

باز خندم گرفت. 

کی حاضر میشه؟

صبح.

دیره

(قشنگ ده ثانیه خندیدم. ) گفتم خانم ساعت 9 و نیم شبه. چی چیو دیره؟ صبح زود بیا حاضره.

باشه

قبض براش نوشتم و گفتم قابلی نداره میشه انقدر. 

پول ندارم که.

گفتم خانم باید بیعانه بدید. 

گفت باشه صبر کن میرم برات میارم. 

(رفت. بیست دقیقه ای منتظر موندم و دیدم خبری نشد.)

رفت که رفت.

میرزا مهدی
۲۲ تیر ۹۹ ، ۱۳:۳۰ موافقین ۹ ۲۴ نظر

میرزا مهدی
۲۱ تیر ۹۹ ، ۱۹:۱۳ موافقین ۷ ۱۷ نظر

زمانی اومدن این پدیده سهام عدالت رو آزاد سازی کردن، (آزاد سازی؟؟؟) کردن که مردم گشنه و هلاکِ یه قرون دوزارَن.

ملت مترصد این هستن که هرطور شده بفروشن و خلاص، تا بخشی از سوراخ سمبه های زندگیشونو پر کنن.

اونوقت دیگه همه چی رسماً تو مُشتشونه.....

حوصلمون سر رفت از این همه مسخره بازی...

چرا یه کار دیگه نمیکنن؟

دلم یه سلطانِ بی پدر مادرِ نا مسلمونِ خدا نشناسِ کثافت خواست. یکی که انقدر وحشی باشه و وحشیانه بخوره که بشه از زیر دستش چهار تا خوبش نصیبمون بشه....

دیگه انگار خبری از حُکم جهاد هم نیست.... 

دست کی رو قطع کنیم؟

آهای!





هوی!





داداش!





عجب خریه ها!


میرزا مهدی
۱۹ تیر ۹۹ ، ۲۰:۲۳ موافقین ۱۰ ۱۷ نظر

آبْ‌پرتقال 

آبْ‌آلبالو 

آبْ‌انبه 

آبْ‌انار 

آبْ‌ژاول 

آبْ‌وایتکس 

آبْ‌سرکه‌سفید 

آبِ ذکریای رازی. به‌به. جـــــــون.

میرزا مهدی
۱۹ تیر ۹۹ ، ۱۳:۲۲ موافقین ۳ ۴ نظر
بالاخره مسابقه به اوج خودش رسیده و هیجان بالا زده و آدرنالین‌هاست که فوران میزنند.
مسابقه هیجان‌انگیزِ بی سابقه  بین شرکت کنندگانِ عزیز:  ارز و طلا و اقلام خوراکی و لوازم خانگی و اجاره های خانه.
هرکی زودتر رسید بالا و دست نیافتنی تر شد برنده ست.
البته این هیجان فقط برای منه. برای تو. شما.
وقتی که برای اجاره مسکن تمام روزت رو پشت شیشه ی بنگاه ها سپری میکنی و مدام عینکت رو جا بجا میکنی که ببینی اونی که توجهت رو جلب کرده صِفره یا پی‌پیِ مگس، 
وقتی برای رضایت نسبیِ خاطرِ خانواده نامزدت پشت شیشه ی زرگری ها  سعی میکنی ضربان قلبت رو کنترل کنی، 
وقتی مدام استرس داری که با قطع برقِ بی موردِ اداره محترم برق، چه بلایی سر یخچال و فریزر  خونت میاد و چگونه قراره بیچاره بشی تا یکی جایگزینش کنی، 
وقتی نمیدونی تخم مرغ هزار تومنی رو بخری یا به جاش کوفت بخوری، 
حضرات والا مقام ،  در حال بشکن و وارو اندازن که چی؟ جیرینگی 231 میلیون تومن به حسابشون اومده که 11 میلیون تومنش حقوقه و 200 میلیونش حق مسکن و 20 میلیونش هم معلوم نیست چیه. 
حیف نیست حال خوبشون رو با بدبختی های ما خراب کنن و  کَکشون بگزه که ملت دچار چه مصائبی هستن؟
الان دیگه مقصر فقط اون مردکِ پریزیدنت نیست که...
قشنگ دیگه اصولی دارن مردم رو به خــاک میدن.


با این شرایط وقتی مردم به خرتلاق برسن، دیگه کُرونا سیخی چند؟ مادره بچه ش رو بدون ماسک میفرسته بیرون که یه نون خور کمتر. بابائه به امید بیمه عمرش، رعایت بهداشت رو گذاشته لب کوزه و آبش هم خورده و با این فرض که بمیرم بهتره، راهیِ محل کارش میشه. دیگه اسمش هم خودکشی نیست و گناهی  هم گردنش رو نمیگیره....


وا اسفا............



وا اسفا............

بعد منِ قشر ضعیف جامعه میفتم به پاچه گیریِ یه هم خط و سطح خودم و خون و خونریزی راه میندازم که چرا 500 تا تک تومنی کرایه بیشتر از من گرفتی. و حضرات اون بالا نشستن و نمایش این پایینی ها رو نگاه میکنن و زرت و زرت میخندن.


پاشم برم یه نوشابه بخورم خنک شَم. کوکا خوبه یا کانادا؟
کانادا
کانادا 
کانادا


میرزا مهدی
۱۸ تیر ۹۹ ، ۱۳:۲۲ موافقین ۸ ۱۱ نظر

وقتی از اژی‌دهاک و داریوش و کمبوجیه و اردشیرها و ارشک و تیرداد و فرهادها و اردوان و اردلان و شاپور و هرمز و بهرام‌ها و خسرو و جوانشیر و پورانداخت و فیروز و یزدگرد و یعقوب و مردآویچ و کاووس و محمود غزنوی و خوارزمشاه‌ها و هلاکو و تیمور و بایسنقر و شاه اسماعیل و تهماسب و سلیمان و عادل شاه و نادر شاه و کریم خان و لطفعلی‌شون و آغا محمد و ناصرالدین شاه و مظفرالدین و احمد کوچولو و محمد رضا و باباش، پا رو فراتر بذاریم و سلطان سکه و پوشاک و نفت و طلا و ارز و دلار و پسته و گردو و مـــــآسک، ماسک و همین گوگولی‌های دم‌دستی رو پذیرا باشیم، یعنی سر و تهِمون رو بزنن یه کرباسیم. درست بشو نیستیم که نیستیم.

فقط یه فرقی بین سلاطین  گذشته و طاغوتی و باستانی و داستانی با سلاطین عصر حاضر وجود داره و اون اینکه سلاطین گذشته هر کدوم با یه توطئه و فتنه و خون و خون ریزی و با ادعای آبادانیِ بهتر بر کُرسی مینشستند، اما سلاطین امروزی خیلی نرم و شیک و مجلسی، به خاطر بی تدبیری یه بابایی، بدون ادعای آبادانی، رو شونه ی همه ی ما نشستند.

باز یه خوبی ای که وجود داشت وقتی سلاطین جایگزین میشدند، قشر بدبخت جامعه،نه خوشبخت میشد و نه بدبخت تر. اما سلاطین عصر حاضر کلا انگشتشون تو چشم همون قشر بدبخت تره.


میرزا مهدی
۱۵ تیر ۹۹ ، ۱۸:۲۴ موافقین ۱۷ ۱۵ نظر

در صفحات تقویم، چهاردهم تیرماه با عنوان «روز قلم» به خود جلوه ای دیگر بخشیده است. نام گذاری این روز به نام قلم، بی ارتباط با تاریخ کهن متمدن و فرهنگ ساز این سرزمین نیست. ابوریحان بیرونی در کتاب آثار الباقیه خود آورده است که چهاردهمین روز از تیرماه را ایرانیان باستان، روز تیر (عطارد) می نامیدند. از طرفی سیاره تیر یا همان عطارد، در فرهنگ ادب پارسی، کاتب و نویسنده ستارگان است. به همین مناسبت این روز را روز نویسندگان می دانستند و گرامی می داشتند.

قلم، زبان عقل و معرفت و احساس انسان ها و بیان کننده اندیشه و شخصیت صاحب آن است. قلم، زبان دوم انسان هاست. هویت، چیستی و قلمرو قلم بسیار گسترده تر از آن است که در بیان بگنجد. هرگونه رشد و پیشرفت، پیروزی و آرامش و معرفت و شناخت، ریشه در قلم دارد. تمدن ها، تجربه های تلخ و شیرین و علوم با نوشتن ماندگار می شوند و آیندگان مملو از تجربه و پر از راه حل هایند. هر کس می تواند قلمی را بین انگشتانش بفشرد و فرمانش دهد که بنگارد و هر آنچه را از مخیله صاحب انگشت تراوش می کند، بنویسد. قلم، تخریب می کند. می سازد. واقعیت ها را آشکار می کند. آشکارها را نهان می کند. به واقع قلم، معجزه ای جاودان است.

سوگند خداوند در قرآن به نام قلم، گویاترین شاهد بر شرافت و قداست آن است: «ن وَ الْقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ؛ سوگند به قلم و آنچه نویسند.» در جایی که خداوند، صاحب هستی به آفریده ای از آفریده های خود قسم یاد می کند، بشر در چه جایگاهی می تواند از ارج و منزلت آن سخن براند. در نخستین ارتباط وحیانی رسول خدا صلی الله علیه و آله با مبدأ هستی در غار حرا، سخن از قلم به میان می آید، تا جایی که خداوند خود را این گونه معرفی می کند:«الَّذی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ؛ آن که با قلم آموخت.»

حضرت امیر مؤمنان علی علیه السلام می فرماید: «سفیر و فرستاده تو، ترازوی بزرگواری توست و قلم تو، رساترین و گویاترین چیزی است که از سوی تو سخن می گوید.» بر اساس این روایت، قلم، شیواترین و بهترین ابزاری است که در هر برهه ای از زمان می تواند رسالت خود را انجام دهد. ماندگاری علوم و انتقال آن از نسلی به نسل دیگر، رسیدن پیام مکتب ها و تمدن ها به انسان آینده و سرانجام تکامل اندیشه های بشر در طول قرونی که اندیشمندان هیچ گاه یکدیگر را ندیده اند، تنها با معجزه قلم امکان پذیر بوده و هست.

اصحاب قلم و نوشتن، می توانند نسل هایی را در سراشیبی های انحراف به سقوط بکشانند یا تعالی ملت هایی را رقم بزنند. کلام و نوشته، رابط نویسنده و خواننده است. پس می تواند عامل همدلی گردد. درخت قلم اگر در تعهد و تدین ریشه داشته باشد، میوه اش شیرین و ماندگار است. ارزش هر قلم به پیام آن است و عظمت نوشته به محتوایش و ماندگاری آثار به ریشه داشتن در حق و صدق. قلم های شهیدپرور، عشق های برتر را بذرافشانی می کنند و شهیدان را در معراج شهادت از خاک تا خدا پیش می برند. چه دست هایی قلم شده تا قلم در دست پاکان قرار بگیرد و چه بسیار نویسندگان شجاع که شهید قلم شده اند. 

قلم به دست گرفتم که حرف حق بنویسم

هر آنچه نتوان گفت بر ورق بنویسم 

قسم به جان قلم خورده ام که نای قلم را

به دست گیرم و تا آخرین رمق بنویسم


خُب من الان کجای قلَمم؟ خوب که فکر میکنم، خودم را برانداز میکنم، زیر و بمَم را میکشم بیرون و بهتر واکاوی میکنم، میبینم که من نه قلمم و نه قلم به دست و نه از اصحاب قلم. بهتر که میاندیشم میبینم این حقیر حتی به اندازه ی شِبهِ قلم به دستان هم نمیتوانم اثری، چیزی، در مکانی، به جای بگذارم چون"نقطه ی شک" 


پس از پرت‌ترین نقطه به بالاترین و والاترین و ستوده ترین اصحابِ قلم، با تواضع و خشوع و خضوع، تبریک عرض میکنم و برای دوستان عزیزم که جویا و پویا قلم را در دستانشان ورز میدهند، آرزوی به ثمر رسیدن را دارم.


میرزا مهدی
۱۴ تیر ۹۹ ، ۱۳:۰۹ موافقین ۱۳ ۶ نظر

هنوز هر روز میرم براش تیتر روزنامه ها رو میخونم.

امروز عصر- ایوان خانه- سماور خاموش و خودش و یه عالمه پوست هندوانه.

من: طرح "هر ایرانی یک مَسکن" تو مجلس «کلید» خورد.

مادربزرگ دوستم بدون معطلی: گُه خورد. کلید نخورد که. گُه خورد.

میخندم

همونطور که نشسته دامن قرمز گلدارش رو میگیره بالا و پای چپش رو از زیرش میاره بیرون و دراز میکنه و بزرگترین پوست هندوانه رو به سمتم شوت میکنه و میگه: 

مَرَض. نخند.

میرزا مهدی
۱۲ تیر ۹۹ ، ۲۰:۴۷ موافقین ۱۳ ۹ نظر

سلام

به قول دوست گرامی "آقای سر به هوا" و سفارش دست و پاشکسته ی عزیز دل و نور چشم همه ی ما "آقا جواد انبارداران" ملقب به "هیس"، چالش مرام نامه  و  چالش مرامنامه  

نقطه سرِ خط
اینجانب هم یه چیزهایی رو عرض میکنم که شاید خواندنی باشه.
1- همیشه با لبخند وارد میشم و با لبخند میخونم و با لبخند میبندم و میرم پیِ کارم. هر کس هم که این لبخند رو خرابش کنه.."چیز" بشه.
2- عاشق مطالبی هستم که نظراتشون بسته ست. به طرز اعجاب انگیزی صاحبان این "وبالیگ"(؟) هان؟
    وبلاگها برام قابل احترامن. چون مجبور نیستی براشون نظر بذاری و میتونی در سکوت بخوانی و با همان لبخند بزنی به چاک.
3-راستش نظر گذاشتن برای مطالب دوستان کار سختی نیست اما نظری در خور و شایسته و در مقام مطلبی که میخونیم، کار بسیار سخت و دشواریه. لااقل برای منِ حقیر که اینگونه ست.
4-ولی بر عکس اگر تعداد نظراتِ امروزم با دیروزم، حتی یک دونه هم اختلاف داشته باشه و کمتر باشه، نابود میشم. اصلا میریزم به هم. بعد میرم گزینه حذف وبلاگ رو میزنم و بیست چهار ساعت خودم رو شکنجه میکنم و میام دوباره غیر فعالش میکنم. (هرچی بگید خودتونید!)
5-از نظرات خصوصیِ غیر ضروری واقعا بیزارم. چون حتما و باید جواب داده بشه و اغلب موارد جوابی براشون ندارم. اینکه بعد از یه مدت غیبت یه عده عزیز جویای حال آدم میشن، جزو اون موارد قرار نمیگیره. اتفاقا اینها بیشتر انرژی میدن
6-راستش من عاشق نوشتنم. گاهی که امکانش نیست، صدام رو ضبط میکنم که اون چیزی که در ذهنم جرقه زده،  فلنگ و رو نبنده و دَر نره. من  خیلی وِلِنگ و باز مینوشتم. دوست دارم اینطور نوشتن رو. ولی این روزها چیزی در درونم تغییر کرده که نمیذاره راحت بنویسم. در حال کلنجار رفتن با خودمم که تغییر رو بپذیرم و یا همونطور که دوست داشتم بنویسم، بنویسم. دچار یک پارادوکسم. چیزی شبیه رقصیدن در عزای امام حسین علیه السلام/. به رقص نیاز دارم چون قِر تو کمرم فراوونه اما قصدم اهانت به ارباب هم نیست. زمان برای من این روزها تماماً در یک چرخه ی یک تا دهم محرم، پرسه میزنه.(استعاره کامل بود)
6 و نیم-همسرم همه ی مطالب من رو میخونه. و اگر چیزی هم از قلم بیفته خودم براش میخونم. عاشق نوشتنِ من نیست. اما به عشقِ نوشتنِ من عشق میورزه(چی گفتم ؟؟؟) از اینکه دوست دارم بنویسم، دوست داره بنویسم.(هان؟) ولش کنید اصلا. نظرات رو دوست داره بخونه. و گاهی به واکنش دوستان مخصوصا روی مطالب طنز، کلی میخندیم. هنوز نمیدونم بعضیا چطوریه که همسرانشون نمیدونن مینویسن و نباید هم بدونن. (اصلا منظورم شخص خاصی نیستا) 
6 و هفتاد و پنج-مامانا بچه هاتونو نفرین نکنید. حتی الکی و لفظی و گذرا....
7-مطالبی که باعث بشن کمی لبخند رو از روی لبهام برچینه، تو همون دو سه خط اول، رهاش میکنم. نه لایکی و نه نظری. ولی تمام مطالبی که میخونم قطعا یا لایک میکنم و یا دیس لایک. حتی اگر نظر ندم. شک نکنید.
8-دوست دارم نظرات وبلاگم رو ببندم. خیلی دوست دارم ببندم. خیلی بیشتر دوست دارم نظرات خصوصی همیشه بسته باشه . ولی راه ارتباطم با چند رو نفر رو نمیخوام از دست بدم.
9-توهین، تهمت، دروغ، بی احترامی به جدیدترها و کوچکترها، واقعا خون من رو به جوش میاره که شاید بعضی ها یادشون بیاد که یکی دو نفر چوبش رو خوردن.
10-از نظر شخص خودم این مرام نامه هم میتونه به نوبه ی خودش"خوب که چی گونه باشه" میشه تهش خوند و گفت: خوب که چی مثلاً/
همین/.
آهان یه چیز دیگه
11- چند نفری هستند که وقتی وارد میشم اول نگاه میکنم ببینم مطلب گذاشتن یا نه. اول اونا رو میخونم و بعد میرم سراغ بقیه. اسامیشون هم میگم.
سکوت. فانوس. هومورو. آبلوموف. حبه انگور. حبکده. سیاهه های یک پدر.عین لام. شهر آشوب، سبوی گرامی و بخاریِ عزیز که با دعوتنامه ایشون عضو سرویس بیان شدم....
میرزا مهدی
۰۸ تیر ۹۹ ، ۰۹:۱۷ موافقین ۱۳ ۲۱ نظر

نِشسته بودم روی نیمکت و به پاکتهای روی پیشخوان خیره شده بودم و رنگ و لعاب و عناوین‌شان را می‌خواندم. نارگیلی. با طعم انار. تأخیـ..... و گوشه‌ی کیف خانمی که -نمیدانم شاید آجر حمل میکرد و- مدام به سَرَم میخورد را تحمل میکردم و به وقایع سختی که گذرانده بودم فکر میکردم و سعی میکردم ماسکم را روی صورتم محکم حفظ کنم که مبادا فرغونِ آجر در یکی از ضرباتِ سهمگینش، ماسکم را از جا بکند که صدا آمد: «مهدیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــِ فِـــــــــــــحاحاحاحاحاحاحاحاحاحح..... » و صدایش در همهمه ی داروخانه گُم شد.

بلند شدم با آرنجم زنِ آجری را کنار زدم و با صدای بلند گفتم«بله! بله!» و در میانِ جمعیت غرق شدم. دست و پا میزدم و بالاخره خودم را به پیشخوان رساندم. « سلام مهدی فعله‌گری؟» 

-«فعله‌گریه؟»

-«بله»

-«یعنی چی؟» 

یک لحظه به چشمانِ داروخانه‌چی نگاه کردم که در میان این بلبشوی محیط کارش به چه چیزی اهمیت داده که با بی‌حوصلگی گفتم: «من چه میدونم! چه فرقی داره؟»

-«میشه دویست و هفتاد هزار تومان»

یک آن همه جا ساکت شد. انگار همه برایشان مهم بود من چه عکس العملی نشان خواهم داد. کمی به آدمهای اطرافم نگاه کردم. چشم در چشم. 

آنها که چسبیده بودند به صورتم منتظر حرکتی از من بودند و آنهای دیگر که لب می جنباندند، صدایشان شنیده نمیشد و اصلا نفهمیدند که من دچار معضلی شده ام. اصلا چرا باید برایشان مهم میبودم. منم یکی بودم مثل آنها و هرکدامشان یک معضلی داشت مثل من.

رو کردم به داروخانه چی« چرا؟ مگه بیمه تأییدش نکرده؟»

«چرا دیگه. اگه تأیید نمیکرد کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه (به صفحه مانیتور کنار دستش خیره شد و گفت) میشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد چهارصد و خورده ای.»

گفتم« خوب آخه تا دفعه قبلی که میگرفتم پونصد و شصت عددش میشد 30 هزار تومن. چطور دویست و چهل تاش شده انقدر»

گفت: « آهان. اینها آخه خارجی هستن.»

گفتم« ایرانیش رو بدید.»

نمیخواست بده و یا اینکه راست میگفت که چون تو بیمه ثبت شده نمیشه برگردوندش. داشتم به جیبم و کیفم و اولویتهای دیگه ی مخارج روزمره ی زندگیم فکر میکردم که یکی از اونایی که دماغش چسبیده بود به ماسکم گفت: « پسرم میخوای من پولش رو بدم؟ قرضه. بعدا پس میگیرم ازت.» 

چند ثانیه ای تو چشماش زُل زدم و نفس در سینه حبس کردم که بوی سیری که از دهانش و از لابلای پرزهای ماسکش به ماسکم اصابت میکرد خفه ام نکند؛  همزمان مرور میکردم که مگه چه واکنشی نسبت به قیمت دارو نشون دادم که این آقا با سه تا چشمش همچین پیشنهاد و لطفی رو تعارف زده.

جوابی ندادم و به داروخونه چی گفتم« ایرانیش رو نمیدید؟»

«ایرانی؟ نمیاریم دیگه. گفتن تو هضمش مشکلی پیش اومده و قرص به همون شکلی که میخوریش، دفع میشه.»

نفهمیدم چه کسی و از کجا و چطوری به مغزم فرمان داد و مغزم به دستم و یکهو دفترچه بیمه سلامتی که به لعنت خدا هم نمیارزد  را برداشتم و مثل خرچنگ پهلو به پهلو از میان جمعیت زدم بیرون و نسیم خنکِ عصرگاهی به پیشانیَم خورد و از داروخانه دور شدم.

باید تا 14 روز دیگر صبر کنم تا پزشک مخصوصِ فرعون وارد شهرمان شود....



پ.ن: یه دست گرمیِ خوب که چی گونه

میرزا مهدی
۱۷ خرداد ۹۹ ، ۰۹:۳۱ موافقین ۱۷ ۲۳ نظر

به یاد دانۀ انارِ سرخ و شفافِ جناب "سهراب" می‌افتم و زبان نمی‌جنبانم و کلامم را قورت می‌دهم و سکوت می‌کنم و خود را می‌جویم و می‌جَوَم و در نهایت می‌بلعم.

من می‌مانم و خودی که خورده‌ام و آروقش را هم زده‌ام و منتظر دفع آن در انتظار نشسته‌ام که مبادا خدا ناکرده از آن طرف بزند بیرون و گَندَم همه جا را بگیرد. پس خودم را دفع می‌کنم و باز می‌جویم و زبان در  دهان نمانده‌هایم را می‌جَوَم و در نهایت می‌بلعم و باز من می‌مانم و خودی که خورده‌ام و آروقش را هم زده‌ام و منتظر دفع آن در انتظار ایستاده‌ام که مبادا گَندَم متلاشی شود و مرا، و مرا، و مرا، "آنها" را، ما را به کثافت بکشاند.

تُف سربالاست آخر.




«یَلزَمُ الوالِدَینِ مِن عُقوقِ الوَلَدِ ما یَلزَمُ الوَلَدَ لَهُما مِن العُقوق؛

[1] من لایحضره الفقیه، شیخ صدوق، ج3، ص483، ح4705



میرزا مهدی
۱۴ خرداد ۹۹ ، ۰۸:۲۴ موافقین ۱۲

اللهم عجل لولیک الفرج


یک هدیه گرانبها از یک دوست خیلی خوب! (البته بعد از اینکه فهمیدم هدیه است و شماره کارتش رو نمیده و پولش رو نمیتونم بهش بدم، شد دوست خیلی خوب. قبلش یه دوست معمولی بود D: ) البته الان هم هنوز شک دارما :)) 

ولی اما محبتشون به بنده و همسر بیکرانه و وصف ناشدنی. دوست عزیز چشمتون روشن به جمال حضرت امام زمان (عج) انشاالله/. 

میرزا مهدی
۱۲ خرداد ۹۹ ، ۱۲:۱۲ موافقین ۱۵ ۱۸ نظر
سلام!

اگر شما جای من باشید 

و "پیرْمرد" روزی چند بار -نااُمید، با یک بغضِ نرم،- بپرسد «چرا نمی‌میرم؟»

 چه جوابی به او می‌دهید؟
میرزا مهدی
۳۱ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۰:۰۳ موافقین ۱۳ ۳۶ نظر

همیشه برام سوال بود این عزیزان چی پیش خودشون فکر میکنن که میکروفون رو مثل لوله آندوسکوپی فرو میکنن تو حلقشونو  انتهاش رو میچسبونن به زبون کوچیکشون و یه چیزایی رو بیان میکنن که فقط تو تصورات خودشون معنی داره و تنها چیزی که به گوش میرسه اینه.

 

 


دریافت

 

+یه کم بیایم حال همدیگه رو خوب کنیم.

این روزها با یه پیرمرد 96 ساله ای درگیرم که تمام ناتوانی های دنیا رو در خودش جمع کرده. ناتوانی در دیدن. در خوب شنیدن. در راه رفتن. غذا خوردن. اجابت مزاج و حتی گاهی حرف زدن. پیرمردی که به اندازه 96 سال، به ازای هر روزِ این 96 سال. و به ازای هر ساعتِ هر روزِ این 96 سال، خاطره و پند و نصیحت داره اما حیف که دیگه حافظه نداره. پیرمردی که توان نداره. حال نداره. نا نداره. زور نداره. قدرت تکلم نداره. بینایی نداره . شنوایی نداره اما همچنان، به یک چیز امید داره. بازگشت سلامتیش. شب به شب قطره ی چشمش رو میریزه بلکه روزنه ای از نور به چشمش برگرده. صبح به صبح قرص فلان رو میخوره، ظهر به ظهر فلان کپسول رو میخوره، و هزاران تن دادن به دوا و دکتر رو پذیرفته تا وقتی که نوه ها و بچه هاش میان سراغش، بتونه لبهاش رو تکون بده و به زور یه  لبخند کوچولو نثارشون کنه. پیرمرد برای حفظ لبخندش و مهر ورزیدن و امید دادن به اطرافیانش زنده است.  واِلا زیر لب مدام زمزمه میکنه: « چه نَشیمِه؟» 

 

میرزا مهدی
۱۷ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۲:۱۵ موافقین ۱۶ ۱۵ نظر

علاوه بر رسول خدا(ص) اهل‌بیت آن حضرت نیز همواره افتخار می‌کردند که مادرشان خدیجه است.

امام حسین(ع) در مقابل لشکر ابن زیاد در خطابه‌ای فرمود: «هل تعلمون انّ جدتی خدیجه بنت خویلد...؛(فتال النیشابوری، روضة الواعظین، تحقیق: سیدحسن الخرسان، قم: منشورات الرضی، ج۱، ص۴۲۱) آیا می‌دانید که مادربزرگ من، خدیجه دختر خویلد است... .» 

در بین زنان رسول خدا(ص) ، این افتخار نصیب حضرت خدیجه شد که نسل پیامبر(ص) از طریق او باقی بماند و یازده امام معصوم از نسل او و از طریق فاطمه (س) به وجود بیاید.

میرزا مهدی
۱۵ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۸:۱۹ موافقین ۱۵ ۵ نظر
=تشریف بیارید اینجا یه لحظه!
-استدعا دارم؛ بفرمایید!
=گاهی این احترامی که دریافت می‌کنید به خاطر بزرگیِ شماست نه بزرگواریتون.
- یعنی چی؟
=منظور اینه که درخت هم بزرگه. کوه. شُتُر ....
-دست شما درد نکنه دیگه.
=ببین! افراد زیادی هم هستند که به انسانیت، به شرف، به مهربانی، به درستکاری و صداقتِ آدمهای دیگه احترام میذارن. این احترام گذاشتن ها باعث میشه که خودشون هم شخصیتِ بزرگواری داشته باشن. و یا چون بزرگوار هستند، همه رو بزرگورا میبینن، و این بزرگواریشونه که باعث میشه به آدمهای نفهم و بی‌شرف و نامهربان، فقط به خاطر اینکه انسان هستند احترام بذارن. حالا شما بعنوان مفعولِ این احترامات باید بدونی که جزو کدوم دسته ای. چون اون آدمها به همه‌ی ‌بشریت احترام میذارن. متوجه‌ای؟ پس این لزوماً به معنای آن نیست که شما قطعا آدم فهمیده و با شرفی هستی. جاده رو اشتباه نرو.
-الان دارید به من توهین میکنید؟
=دقیقاً
-خیلی بی‌شعوری! مرتیکه الدنگِ بی‌تربیتِ......

میرزا مهدی
۱۴ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۰:۴۳ موافقین ۹ ۱۱ نظر

یک سوال که تمنا دارم غیر متعصابانه، و فقط با درگیر کردن احساسات و منطق، پاسخ بدید. میتونید به صورت ناشناس شرکت کنید و باید عرض کنم که نظرات پس از تأیید نمایش داده میشود.

تأکید میکنم متعصبانه پاسخ ندید و صورتِ مسئله رو زیر سوال نبرید.|حتی شما دوست عزیز!|

سوال:    

        چه می‌شد اگر بر این باور می‌رسیدید که دنیای دیگری-بهشت و جهنم- وجود ندارد و هر آنچه تا بحال درمورد دنیای پس از مرگ و محشر و قیامت و غیره گفته شده، کذب بوده است.

چه تغیری در شما ایجاد می‌شد اگر؟؛ مسیر زندگیتون چقدر تغییر می‌کرد اگر؟؛ رنگ و لعاب زندگیتان چقدر تغییر می‌کرد اگر؟؛ پوشش؟؛ حرف زدن؟؛ رفتار؟؛ اعمال؟ و .......

تأکید میکنم هیچ استدلالی بر اینکه قرآن چه فرموده و پیامبران و معصومین چه گفته اند، لازم نیست. فقط نظر شما به عنوان یک انسان در این دنیاست که برای این مطلب مهمه.

لطفا شرکت کنید و پشت گوش نندازید.

تمام این ذهن‌خوانی‌هایی که اینجا قرار می‌دهم، در بخشی از مسیرِ حرکتم برای رسیدن به کمال، مدد رسان هستند. پس دریغ نکنید. علی یارتون.....

ذهن‌خوانی پنجم



پی‌نگاری:


میرزا مهدی
۰۱ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۱:۵۳ موافقین ۱۰ ۵۳ نظر

سلام! 

چقدر فکرم درگیر شد با این سوال. هر بار که می‌نشستم و فکر میکردم، کوهی از خواسته‌ها و تمایلات ایجاد میشد که بعضی دست نیافتنی و بعضی دیگر سخت، با مسیری دور و طاقت فرسا بودند.

خوب باید ده تا از خواسته‌ها رو بر میداشتم و به عبارتِ صحیح‌تر گلچین می‌کردم و به دعوت دوست عزیزم "حامد" می‌نوشتم در این دفترِ دردسر ساز.

خوب اولین خواسته و یا کاری که دوست دارم قبل از مرگم انجام بشه و یا اتفاق بیفته، خدمت کردنه.

1-«خدمت به خلق خدا. اصلا اهمتی نداره که آدمهای طرف مقابلم از خوبها باشن یا بدها. اما هر بار و هر لحظه از خدا میخوام مرگم ساده و دمِ دستی نباشه. آرزو دارم که مرگم دلیلِ ملموسی داشته باشه و دلیلش هم خدمت باشه. شاید ته دلم بخواد بوی شهادت هم داشته باشه اما اگر نشد هم نشد. مرگی باشه که در نهایت، لبخند خدا رو لااقل برای یک بار هم که شده نسبت به خودم داشته باشم. شکل و شمایلش رو نمی‌دونم اما شاید در حال نجات یک فرد تصادفی از ماشین.شاید در حال نجات یک آدم از زیر آوار. و یا صانحه آتش سوزی و یا نجات شخصی از دست اشرار و ....» (حالا انگار مثلا من در گروه امداد و نجات دارم کار میکنم)

(همیشه آرزو داشتم مایه افتخار و سربلندی اول پدرم و بعد مادرم باشم. مثل همه دوست داشتم وقتی خواهرهام از من اسمی به زبان میارن، پُز بدن و به خودشون ببالن. نشد که بشه. تقریبا چهل سال گذشت و نشد)

2« افتخار آفرینی برای پدر و مادرم. چقدر خوب میشه که با اولی در هم آمیزن و چیزی شبیه مثلاً"اهدا اعضاء" بدنم برای آدمهایی که هنوز امیدی به زندگانی‌شان هست، باشد»

(نمیدونم گفتنش صحیحه یا نه ولی تا چند سال پیش زیارت حرم امام رضا(ع) هم برایم اهمیت نداشت. نه هیئتی، نه امام حسینی (ع) نه اربعینی ، نه حماسه ای نه سینه زنی و عزاداری ، اما امروز لحظه ای نیست که از خدا نخوام توفیقی نصیبم کنه برای)

3« زیارت خانه ی خدا و مرقد حضرت نبی اکرم(ص) و امام حسن مجتبی(ع) و قبرستان بقیع و حضور در نزدیکترین نقطه به نَفَس مبارکِ مادرِ همه‌ی ما، حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها)»

(وَ أَعُوذُ بِکَ، یَا رَبّ، مِنْ هَمّ الدّیْنِ وَ فِکْرِهِ، وَ شُغْلِ الدّیْنِ وَ سَهَرِهِ،.....     قرض دارم یه عالمه دِین به گردنم هست که باید ادا بشه. دوست ندارم مرگم فرا برسه و چشمم رو ببندم و اگر یه درصد کسی هم خواست سوگواری کنه، برای بدبخت شدنش از مالِ از دست رفته‌ش باشه و  قرضی که به گردنش افتاده. پس دلم میخواد)

4« ادای دِین کامل کنم و قرضهام تموم شده باشن و در نهایت حق الناسی به گردن نداشته باشم. حق الناس مالی و معنوی. چقدر حلالیت لازم دارم خدا! »

5« یه عالمه آدمکهای بلاتکلیف وجود دارند که توسط من خلق شدند و نمیدونم چطوری کار و زندگیشون رو به سرانجام برسونم. دلم میخواد لااقل داستان و داستانک‌هایی که شروع کردم به سرانجام برسن» (و همه رو تقدیم کنم به همسرم. تصور  اینکه بمیرم و اون آدمکها تا ابد معلق بمونن و هیچ کس هم ازشون خبری نداشته باشه که بتونه از اون سردرگمی نجاتشون بده، آزارم میده)

6« برم یه رستوران گرون قیمت و از اونجایی که قرار نیست پولی بدم، بدون رو دربایستی و بدون اینکه نگران باشم کسی منو ببینه، تا سرحد مرگ بخورم.» آخ اگه همین یه دونه برآورده بشه برام بسه.» پنج تای قبلی رو نمیخوام D:

7« زندگی همسرم رو بتونم برای بعد از مرگم تأمین کنم» (فکر کنم برای همین یه مورد تا سیصد سال دیگه زنده بمونم. چون فکر نکنم بتونم عملیش کنم.)

8« مشهور بشم»

(اگر یک نفر را به او وصل کردی، یقیناً یقیناً تو سردار یاری..../. خیلی دوست دارم به این مقام و سواد و دانش و معرفت برسم که بتونم لااقل توجه یک نفر آدم غافل رو به حضور مبارک حضرت قــــــــــــــــــآئــــــم جلب کنم.)

9« لااقل یک کار کوچک در حد توان خودم برای حضرت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه شریف) انجام داده باشم یعنی یه غیر ممکن رو برای خودم ممکن کنم »  (یعنی لبخند حضرت، به آدم سخیف و پَستی مثل من)

10« و آخری اینکه قبل از آخرین بسته شدن چشمم، *حذف شد*»


میرزا مهدی
۳۰ فروردين ۹۹ ، ۱۱:۵۲ موافقین ۱۲ ۲۳ نظر