یک مُشت حرفهای "خُب. که‌چی؟" گونه!!!

پنجِ پیکُم، پیکِ پنجُم یا یه همچین چیزی

دوشنبه, ۸ شهریور ۱۴۰۰، ۱۲:۱۱ ب.ظ

با یه شیلد، دوتا ماسک، دستکش لاتکسِ شُل و وِل، نِشسته بود پشت کامپیوترش و با یه قلم نوری به سبک خودِ خودِ دکترها تند تند یه چیزایی مینوشت و ما،

.

.

.

.

هاج و واج نگاش میکردیم که یعنی ممکنه هنوز متوجه نشده باشه که دونفر اومدن تو مطبش و منتظرن؟

در همان لحظه قلم رو پرت کرد و دوتا دستش رو شبیه اینکه دست‌به سینه بنشینه گذاشت رو میز و خودش هم لم داد به دست‌ها و صورتش رو که پشت شیلد و دوتا ماسک، به طرز مسخره ای شده بود به سمت ما جلو آورد و با یکی از دستاش اشاره زد که "چِتونه"


برای اینکه حرف بزنم باید گلوم رو صاف میکردم. پس پشت سه تا ماسکی که رو صورتم بود و شیلدی که رو صورتم از گشادیِ کِش، بازی بازی میکرد، سرفه ای کردم که بلکه بتونم دو کلوم به دکتر متخصص ریه بگویم: «سلام دکتر! دلتا و بتا و یوهان و ووهان و جنس و مدل و مارکش را نمیدانم اما مبتلا شده ام. ....  نشان به آن نشان که سرفه دارم. سینه ام درد میکند. تو گویی که سرما خورده ام و  بلکه هم آنفولانزا. بدن درد دارم و میلرزم و میسوزم و میسازم و   نفس کشیدنم سخت است و میآید و نمیرود و میرود و نمیآید. خلاصه که دکتر جان آمده ام به درمان» 


اما سرفه کردن همانا و چسبیدن دکتر به سقف و شناور شدن مانیتور و مُوس و کیبورد و قلم نوری و کاغذ و خودکار و هرچه که روی میز بود در هوا، همانا.

یک آن همه چی رو اسلوموشن میدیدم. دکتر روی میزش با چشمان وحشت زده به من نگاه میکرد و دستش رو به آهستگی به سمتم پرتاب میکرد. قلم نوری و صفحه ی مربوطه ش نزدیک پای ما فرود میآمدند و مُوس و کیبورد هم احتمالا قرار بود روی میز سقوط کنند وسرانجام مانیتور را در آن لحظه نمیتوانستم پیش بینی کنم. سرعت چیزی که میدیدم از اسلوموشن به حالت عادی برگشت و قبل از اینکه قلم نوری رو که به صورتم نزدیک میشد با دست بگیرم، دکتر فریاد کشید «سرفه نکن آقا سرفه نکن»

تصمیمی که آن لحظه با آن برخورد گرفتم این بود که قلم را با دست بگیرم و صفحه مربوطه اش را با پا مهار کنم که شوت شد و به زیر میز دکتر سُر خورد.

چه افتضاحی!!!!

خوب من یک سرفه دیگر لازم داشتم برای صاف شدن گلو

دکتر ایستاده بود و پنجره را باز میکرد.

همسر که عصبانیت را از این وضع موجود در چشمانم دیده بود رو به دکترگفت: «جناب دکتر الان هرچه مریض پشت درِ مطب شماست کروناییه. همه هم مشکل ریه دارن و همه هم سرفه میکنن. اگر ترس و هراسی دارید بفرمایید ما بریم و شما هم مطبتون رو ببندید»

نفهمیدم دکتر در جواب چه چیزی درمورد مملکت و صاحب مملکت گفت که انگار آبی ریخت بر آتش خودش و آرام گرفت و نِشست و گفت: «خوب» (یعنی بنالید ببینم چه مرگتونه)

همسر هم اول از مشکل خودش گفت و نسخه اش را گرفت و نوبت به من که شد، دکتر، شروع کرد سرخود نسخه نوشتن.

آن وسط ها پرسید:« قند داری؟» با سر اشاره زدم که اوهوم. با عصبانیت اول نگاهی به من انداخت و بعد به نسخه انداخت و آن را خط خطی کرد و رفت در صفحه ی بعد، نسخه‌ی جدیدی بنویسد. یکی دو خط که نوشت، همسر گفت: «کولیت روده هم دارن» این بار چشم غره ای به همسر رفت و بعد نگاهی به نسخه انداخت باز خط خطی کرد و رفت در صفحه ی بعدی بنویسد که دید دفترچه دیگر جای خالی ندارد.

انگار که تمام بدبختی های عالم را من دچارش باشم، گفت« این چه وضعشه» با دست اشاره زدم میتونم حرف بزنم؟ با دست اشاره زد بنال.

از قصد هرچه سرفه در دلم مانده بود را نثار خودش و کَس و کارش کردم و هیچی نگفتم.

مثل فنر جهید و رفت کنار پنجره ایستاد و گفت«خوب بگو دیگه» گفتم« فقط میخواستم سرفه کنم حرفی ندارم. فقط کرونا دارم»

کارد میزدی خونش در نمی آمد.

گفت «باید اسکن ریه بگیری»

گفتم« دارم. بفرمایید»

یک کاغذ که کلی کُد درونش بود به ایشان دادم و گفتم برید تو سایتش کلمه عبور را وارد کنید اسکن ریه ام را ببینید.

گفت« رفتی بیمارستان امام خمینی اسکن گرفتی؟»

با سر اشاره زدم بله. باز شروع کرد زیر لب یه چیزایی گفت که خمینی اش را بدون امام و پسوند و پیشبندش از زیر سبیلهایش شنیدم.

همسر گفت «فیلمش را داخل موبایلم دارم»

دکتر که معلوم بود از گرفتن موبایل همسرم هراس دارد بیخیال اسکن ریه شد و دارویی را تجویز کرد که نباید.

از در که بیرون میرفتیم گفتم: « دکتر نفری نود هزار تومن ویزیت گرفتیدا»

گفت:« خوب که چی؟»

گفتم:« هیچی. دوتا سرفه دیگه در ازای این صد و هشتاد هزار تومن باید نثارتون میکردم که شخصیتم اجازه نمیده اینطوری تنتون رو بلرزونم»

فریاد کشید« برو بیرون آقا برو بیرون...

حرفش رو قطع کردم و گفتم:« هفته ی پیش صد هزار تومن اجرت کار گرفتم که مشتریِ ناراضی سرم داد زد و گفت ایشالله پول دوا درمون بدی و تا همین الان چهار میلیون تومن پول دوا درمون دادم(مریض بعدی که مادر و پسری بودن از کنارم سرفه کنان رفتن داخل مطب و جای من و همسر نِشستند و من ادامه دادم) بابت یک ریال از این صد و هشتاد هزارتومنی که حق ویزیت گرفتید راضی نیستم. امااااااااااااااااا ان‌شاءالله که تو شادی هات خرجش کنی»

در حالیکه انتظار داشتم تحت تأثیر حرفم قرار گرفته باشه و به مُنش‌اش بگه پول این بیچاره ها رو پس بده، با دست طوری اشاره زد و بیرونم کرد که انگار گفته باشد: « گمشو بیرون بابا. گمشو»

منم گمشدم بیرون و صدای دکتر رو میشنیدم که داد میزد« سرفه نکن خانم سرفه نکن»







+ سلام به شما

++ عذر خواهی از خودم که قولم را به خودم شکستم و دوباره اینجا را به روز کردم.

+++ اگر برای اربعین طرحی دارید بگید، من پایه ام. {لینک}


نظرات  (۱۹)

نمیدونم چرا با گفتن هر عبارت " دکتر" که نوشتین و خوندم یاد وزیر سابق .... بهداشت افتادم ! 

احتمالا هر دو این پزشکان نسبتی باهم داشتند.

بنظرم دکتری که شجاعت ندارد و از همه مهمتر با بیمارانش خوب رفتار نمیکنه ؛ نباید طبابت کنه !

دکتری که خودش بترسه دکتر نیست‌.

 

 

 

+

سلام 

خوشحالم حالتون از لحاظ جسمانی بهتر شده !

ان شاء الله درد و بیماری از خودتون و خانم تون دور باد  🙏

 

 

++

درضمن خوشحالم دوباره نوشتین هر چند پست تون درون مایه ی تلخی داره .

 

 

بابت ++ چه خوب! اون تاریخ گوشه‌ی وبلاگتون آزاردهنده بود 

 

بلا به دور،سلامت باشین ان شاء الله

 

در مورد اربعین پویش وبلاگی مد نظرتونه؟

۰۸ شهریور ۰۰ ، ۲۰:۱۰ محسن رحمانی

سلام 

میرزا خوبی؟ کجایی نیستی برادر؟

ان شاالله که زود حالتون خوب بشه . این مرضم بد دردیه.خدا نصیب هیشکی نکنه.

۰۸ شهریور ۰۰ ، ۲۰:۴۵ هلن پراسپرو

سلام.

این آقای دکتر شما چقدر شبیه خانم دکتر ماست، که برای بچه ای که برای کم خونی اومده پیشش هرجور آزمایش خون ممکن که هست مینویسه و میفرستش زیر سرم. فقط یه ذره بدتره.

سلام

خدا به شما و همسرتون شِفا عنایت کنه.

منم چند روز پیش بادام خوران( در حال خوردن بادام زیر ماسک) تو خیابون منتظر تاکسی بودم. رفتم مقصد رو بگم یه تیکه پریده تو گلوم به طوریکه سرفه کنان سوار ماشین شدم. هنوز درو نبسته بودم راننده یه جوری از تو آینه نگام کرد که تا برسیم هرچی سرفه داشتم سرکوب کردم و فقط شر شر اشک بود که از چشمام به خاطر این مقاومت جاری بود. دو بار جون از بدنم رفت و برگشت تا به مقصد برسیم و از ماشین بپرم بیرون.

سلام 

الهی خدا هیچ کی رو گرفتار دکتر و دارو و... خصوصا از این مدلش! نکنه

الحمدلله که بسلامت گذشت، ان شاء الله همیشه سلامت باشین

 

و اما اربعین... آااااااه از اربعین

کاش امام حسین ببخشه بر ما آنچه رو که باعث شد  رزق زیارتشون رو از ما بگیره!

 

 

 

 

 

۰۹ شهریور ۰۰ ، ۰۹:۵۵ شنگول العلما

سلام 

ان شاءالله که زودتر خوب بشید. بازم بنویسید^_^   

انتظار ما از دکتر نود هزاری اینه لااقل بیست دقیقه وقت بذاره نه پنج دقیقه 

بهترین کتابی که تا حالا خوندم کتاب شرح جنود عقل و جهل امام خمینی ره هست واقعا عارف بزرگیه

 

سلام‌‌ها :)

می‌دونستم که طاقتِ دوری ندارید و برمی‌گردید. خوش آمدید. :)

خاطره‌ی عجیبی بود؛ خنده‌دار، تأثیرگذار، تلخ...

 

احتمالا امسال هم پیاده‌روی اربعین منتفی باشه. باید این نرفتن رو جبران کنیم.

شاید نیاز باشه که ایده‌هامون رو از وبلاگ به دنیای واقعی بکشونیم و یه کار دسته‌جمعی بکنیم؛ یه چیزی شبیه‌ پویش.

 

دلیل طلبکاری این مدل افرادو نمی‌فهمم.

مثلا تحصیل کردن، تخصص دارن، ولی خب پولشم می‌گیرن.

دیگه چه طرز برخورده؟! مجبور که نیستند!

 

خدا هیچکس رو گرفتار سرگردونی بین این دکتر و اون دکتر نکنه.

الحمدلله که همگی خوبید.

۱۳ شهریور ۰۰ ، ۱۷:۰۴ امّــــ شـــهــــر‌آشـــــوبـــــــ

سلام

ماهم دیشب یه اسنپ گرفتیم، پنج دقیقه تاخیر کردیم

وقتی سوار شدیم راننده در حال انفجار بود بابت این تاخیر 

بچه سه ساله ای که همراهمون بود هم بشدت گریه میکرد، یه داد مشتی هم نثار بچه کرد (بچه من نبود وگرنه حقشو بابت دادی که زپه کف دستش میذاشتم)

و آخر سر نه تنها پنج تومن اضافه تر گرفت، بلکه کلی هم بد و بیراه نصیبمون کرد.

 

هیچی دیگه فقط میخواستم بگم این راننده اسنپیه، تیکه همون دکتره س، هردوشون نه تنها شعور اجتماعیشون زیر صفره، بلکه شعور کاسبی هم ندارن

 

ان شالله اوضاع بزودیر وبراه بشه

 

یه کیلو آووکادو نذر یه سید کنید حالتون خوب میشه :)

 

وای منفجر شدم از خنده :)))))))))))))))))))))))))))))

تو اتاقی نشستم و می خونم که اگه وسط خنده ها در باز میشد نم یدونم باید چی کار می کردم 

یه اتاق حساس! 

 

 

سلام 

حالتون چطوره الآن؟ خداییشو بگو چقدرش راست بود از نوشته ات؟ 

 

تو دمنوشهات متنوعت حتما دارچین باشه 

آب میوه طبیعی هم که می دونی خودت 

سوپ و اینا هم که می دونی 

گلاب هم بخوری 

حرص هم نخوری 

کدها را هم دوست داشتی رد کن بیاد :) 

خوبی رییس؟ بهتری که اینا را نوشتی دیگه هوم؟ 

من که خوشحالم که شرمنده ی خودت شدی و نوشتی :) 

 

۱۵ شهریور ۰۰ ، ۱۱:۱۱ دچارِ فیش‌نگار

آرزوی بهبودی دارم.

میدونی خیلی وقته اینجا نیومدم ولی یادم بود که نمیخوای دیگه بنویسی.

به هر حال دلم تنگ شده بود.شایدم دیگه نمینویسی واقعا. 

خوش برگشتید. ان‌شاءالله سلامتی کامل شما و همسر.

۲۶ شهریور ۰۰ ، ۲۳:۳۲ کاکتوسِ خسته

ان شاء الله بیماری ازتون دور باشه.

آقا ما بیشتر و بیشتر از شما انتظار داریمااا 

 

 خدا صحت بده و حسن عاقبت.

رفتار شما متین و سنجیده

ولی من بودم درستش میکردم مرتیکه عقده ای رو

میرزا بازم کلی با پستتون خندیدم.

انشالله حالتون خوب شده باشه حال بانو هم. مریضی ازتون دور

سایتون از بلاگستان کم نشه مشت میرزا. ما با خوندن نوشته های شما حالمون خوب میشه ماهارو بی نصیب نذارید.

سلام من خیلی دیر اومدم متاسفم واقعا 

الان حالتون چطوره بهترین؟

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی