یک مُشت حرفهای "خُب. که‌چی؟" گونه!!!

جفنگ

شنبه, ۲ بهمن ۱۴۰۰، ۰۸:۱۵ ق.ظ
قشنگ یادمه جفت دستاشو ستون کرده بود تو جیبهای جینِ آبیِ پاره پوره و در حالیکه نمیدونستی داره مقاومت میکنه که شلوارش رو سفت نگه داشته باشه که بیشتر از این پایین نره یا اون شلواره که داره تلاشش رو میکنه که بیشتر از این پایین نره، نگاه عاقل اندر سفیه‌ی به من کرد و گفت: دوستیِ زیاد محدودت میکنه. 
همین بعد رفت.
دوست داشتم بلند بلند بگم که بشنوه اما حوصله برگشتن و زرت و زورت کردناش رو نداشتم برای همین تو دلم گفتم : بیشین مینیم باااو من خودم ملتو ارشاد میکنم.
فکر کنم چیزی حدود دو سال و چندی از اون روز میگذره که به این نتیجه رسیدم که دوستی و صمیمتِ زیاد آدم رو محدود میکنه.
چون دیگه باید مراقب باشی که مثلا جمشید درموردت چی فکر نکنه و اون یکی در موردت "چیز" نکنه.
همین مراقبت های بیش از حد باعث شد که دستم دیگه به نوشتن نرفت و از خودم بیرون اومدم و شدم اونی که قاسم و عباس و جواد و شهرام و بهرام و صغری و کبری و فاطی و بتول و زی زی و سیلی و نیلی و ...میخواستن.
دیگه کار رسید به جایی که بابام تو "واستاپ" پی‌ام داد که «قزمیت بابا! از اولش هم میدونستم هیچ "پی‌پی" از تو در نمیاد. نیمدونم به چیِ تو دل خوش بودم که این مدت طولانی کاری به کارت نداشتم. در هر صورت مایه مباهاته که زین پس ....» بقیه پیامش رو نخونده رهاش کردم و اومدم صفحه وبلاگ رو باز کنم که بهش بگم « های دَدی! ....» که دیدم تمام دیتا های  چیز ، نه ببخشید، تمام داده های رایانه ام حذف شده و رمز وبلاگم هم جزوشون قلمداد میشد. بر آن شدم که لینک فراموشی رمز را بزنم که زدم.
حالا باید ایمیلم رو باز میکردم. این بار هم فراموشی رمز ایمیلم را زدم. اما دیگه به این سادگی ها نبود. اوضاع بی‌ریخت شده بود و نمیدونم از کِی و از کجا این وروجکهای همیشه موجود، لاموجود شده بودن و کارم رو سخت کرده بودن. 
حالا سرویس جیمیل بود که دستش رو تو جیبش کرده بود و با اون یکی دستش خلال دندونش رو لای دندوناش میکشید و میپرسید "سن کیمسن"؟ و من میگفتم فلانی و اون مدام سوالات مختلف تکرار میکرد.
پارسال غروب دسته جمعی با کیا رفته بودین زیارت؟هآآآآن؟ یه کم فکر کردم و جواب دادم.
علیرضا پسرداییت که اینجا ایمیلش رو بعنوان پشتیبان ارسال کردی دیشب سر چی با زنش دعواش شد؟هآآآآن؟ زنگ زدم به مامان و شماره داییم رو گرفتم و شماره علیرضا رو از داییم گرفتم و زنگ زدم به موبایلش و موبایلش رفت رو پیغام گیر و بعد از چند ساعت آقا نفس زنان جریان رو برام تعریف کرد و منم نذاشتم بیشتر از اون وارد جزئیات بشه و قطع کردم و  جواب سرویس خان رو دادم.
یه مشت سوالهای چرت و پرت هم پرسید. اسم نَنَت چیه و بابات چند سالشه و هنوز رو خاله ت تعصب داری یا نه و گسیل شبگاهی یعنی چی؟ که برای آخری اومدم تو گوگل سرچ کنم که یهو نوشت برای وارد شدن به  سرویس گوگل آیا میخواهید با فلانی ادامه دهید؟ بله رو زدم و خود به خود وارد گول شدم. سرچیدن رو رها کردم و وارد جیمیلم شدم و رمز وبلاگم رو به روز کردم و اومدم بنویسم که -هرچی به این مغز مرطوبم فشار آوردم -بادم نیومد چی میخواستم بنویسم. 
خلاصه که اینجوری؛ یادم رفت چی میخواستم بنویسم. 
همین/.
نه همین نه.
دارم آماده میشم برای "ششمین سمپوزیوم تازه های نقشه برداری مغز" قراره رو مغزم تفحص کنن و ببینن چطور ممکنه حجم عظیمی از داده ها و رشته های عصبی در مغز انسان انقدر دست نخرده و بکر باقی بمونه. 


۰۰/۱۱/۰۲ موافقین ۱۲
میرزا مهدی

طنز

نویسندگی

نظرات  (۷)

سلام

من نخونده اول ذوقم رو از بابت دوباره روشن شدن چراغ اینجا ابراز کنم تا بعد 

 

پاسخ:
سلام برادر عزیز....
ارادتمندم :)

سلام علیکم و الرحمه الله

میرزا چقدر خوشحال شدم از ستاره روشنتون. خیلی خوش برگشتید. چقدر بیان بی شما سوت و کوره. امیدوارم حالا که رمزارو پیدا کردید هرروز ستاره روشنتون رو ببینیم. 

 

پاسخ:
سلام سلام//....
۰۲ بهمن ۰۰ ، ۱۲:۱۶ تار و پود √

باسلام و احترام... ممنون که در اینجا دست به قلم شدید... متن برا شروع خوبه.

پاسخ:
آخ چیزچیز چیز

سلام

با همه ی این تفاصیل، خوش برگشتید(:

پاسخ:
سلام سپاسگزارم
۰۲ بهمن ۰۰ ، ۱۹:۲۵ تار و پود √

 خودت چیزی

ببین کی اینجاست 😃

 

 

ته دلی میگم که این روشن شدن ستاره را، به عنوان عیدی بیان برای روز عید میلاد، به شمار میارم :)

 

خوش برگشتی رفیق

پاسخ:
سلام خیلی لطف دارید به من :)
عید میلاد بر شما مبارک

مبارکیشو از صبحونه خوردنم دیدم 

به جای صبحونه، اشک گیرم اومده 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی