یک مُشت حرفهای "خُب. که‌چی؟" گونه!!!

1-وارد مغازه که میشه با لبخند و اکراه از روی صندلی زهوار در رفته که دیگه تار و پودِ روکشش دارن با هم طرح شیطانی برای شلوار زهوار در رفته ترم میکشن، بلند میشم و تا خرتناق مهربونی چاشنیِ نگاهم میکنم و با دست اشاره میزنم بفرمایید و اون هم همونطور که داره کالری میسوزونه که لبخندش رو حفظ کنه دعوتم رو پذیرا میشه و میگه: «کپی رنگی هم داری؟ »

از اینکه بعد از حدود پنج ساعت، اولین مشتریِ مغازه از من چیزی رو میخواد که ندارم و سعی دارم از غشای پلاسمای سلولیِ خودم خارج بشم و با مشت برم تو پَک و پوزش، تقوا پیشه میکنم و لبهام رو مثل پروانه ای که بالهاش رو باز کرده کش میدم و وانمود میکنم دارم لبخند میزنم و میگم: «نه متأسفانه»

و میره.

2- چند دقیقه بعد یکی دیگه: «داداش کپی رنگی داری؟» لبهام رو پروانه ای میکنم و میگم «نه»

3- «سلام پسرم کپی رنگی داری؟» از پروانه دیگه خبری نیست و میگم «نه» 

4- «سلام آقا کپی رنگی کجا میزنن؟» من: « من چه میدونم؟» یه چیزی ترکی گفت و رفت.

5- دختر خانم جوانی که چادرش رو به سختی نگه داشته وارد میشه و میگه: «سلام آقا وقت داری؟» میگم «امرتون؟» کوله پشتی مشکی ای که انگار تمام جهزیه ش  توش قرار داره رو با تلاشی باورنکردنی از لابلای چین های چادرش جدا میکنه و میگه: «میخوام با محصولاتمون آشناتون کنم» میگم «راستش الان شرایط خرید ندارم ولی میتونید بمونید گرم بشید» میگه «نه آخه صبر کنید... »و داره لابلای لحاف تشک و سرویس آشپزخونه ش دنبال یه چیزی میگرده که یهو لبخندی میزنه و میگه «ایناهاش» و شروع میکنه طوطی وار اون چیزی که درموردش حفظ کرده رو برام ادا میکنه. درست مثل اون خانمی که سه روز پیش اومده بود و بیست و هفت هشت دقیقه‌ی تمام درمورد بیمه پاسارگاد حرف زد و اصلا یادم نبود بهش بگم تحت پوششم.

میگم «خانم من ماشین ندارم» میگه «برای روکش مبل هم جواب میده» میگم «ما تو خونمون پشتی داریم رو مبل نمیشینیم» میگه «پس بذارید....» حرفش رو قطع میکنه و تا کمر خم میشه تو انباری ای که با خودش اینور و اونور خِر کش میکنه و اینبار یه چی دیگه در میاره و دوباره دکلمه آغاز میشه.  از اونجایی که از صبح یه قرون هم کاسبی نکردم و اعصاب درستی ندارم، حرفش رو قطع میکنم و میگم «خانم من کلا کتونی پام میکنم واکس به کارم نمیاد آخه» توجهی نمیکنه و تمام سعیش رو میکنه تمرکزش رو به هم نزنم تا توضیحاتش رو کامل کنه. پس منم مینشینم مشغول کارم میشم که یکی میاد جلوی در میایسته و به طوطی نگاه میکنه. همینطوری هی نگاه میکنه. میگم: «خانم به دوستتون بگید بیاد داخل. گناه داره. بگو ایشون هم گرم کنن»

نگاهی به بیرون میندازه و میگه «من تنهام دوستِ من نیست» پس منم با دست اشاره میزنم و دعوتشون میکنم داخل.

مشرف میشن به گرمای مغازه و سلامی میکنن و میگن: «از انتشارات فانوس مزاحم میشم وقت دارید؟....»

مینشینم روی صندلی و رو به مانیتور میگم: «اجازه بدید  کار خانم تموم بشه بعد در خدمتتونم.» رو میکنم به طوطی و میگم «میفرمودید».

الان که تمرکزش به هم ریخته و یادش نمیاد تا کجا رو توضیح داده بوده کمی مکث میکنه و میگه: «دستمال جادویی هم داریم» توجهم بهش جلب میشه. چیزی که در ذهنم ایجاد میشه یه تکه پارچه س که عکس هری پاتری چیزی روش چاپ کردن و اسمش رو گذاشتن دستمال جادویی. یا مثلا الان از مشتش یه پارچه ی سفید میکشه بیرون یا حالا که دولا شده تو قفسه های چیدمان جهیزیه ش تو کوله پشتی، یه خرگوش میاره بیرون که بعد معلوم میشه پارچه ست. اما در اشتباه بودم یه تیکه نمد داد دستم و گفت «بدون هیچ مواد شوینده ای شیشه رو تمیز میکنه» "مِیْد این چین"

گفتم «چند؟» گفت «صد و پنجاه هزار تومن» خنده م گرفت گفتم «خانم اینکه جادوییه؛ اگر معجزه ی الهی هم بود صد و پنجاه نمی ارزیدا» بعد شبیه اونایی که استندآپ میکنن و فکر میکنن یه لقمه (گوله) نمکن و الان همه ریسه میرن از خنده و مجبور میشی با یه سطل آب به هوششون بیاری،  از حرف خودم خنده م میگیره و منتظرم که اونا هم رو زمین غلت بزنن که یه ذره هم نمیخندن. چیزا.

از اینکه چنین حرفی زدم جا خورد. و منم ازش عذرخواهی نکردم ولی گفتم «شرایط خرید چنین کالایی رو ندارم» و رفت. گرم شد و رفت.

6-و اما انتشارات فانوس. دختره طوری که نه لب بالاش به لب پایینیش میخورد و نه لب پایینیش سعی میکرد به لب بالایی برسه، شروع کرد به اجرا.

«سلام میخوام محصولاتمون رو بهتون معرفی کنم» یه کتاب درآورد و میخواست بره رو پخش نوار کاستی که تو مغزش فرو کرده بودن، گفتم: «میشه توضیح ندید و بدید خودم نگاهشون کنم؟» خورد توذوقش.

پونزده شونزده تا کتاب گذاشت رو میزم و هرکدوم رو که بر میداشتم، اتومات شروع میکرد به شرح وقایع کتاب و نویسنده ش. وچی شد که چاپش کردن و چرا مثلا بیست و نه صفحه ست و سی صفحه نیست و از این قبیل. گفتم «خودت خوندیش؟» مکث کرد. گفتم «من خوندمش خوندیش؟»

گفت «نه.»

دادم بهش و بعدی رو نگاه کردم. "راز". گفتم «نمیخوامش» بعدی: "اصول لاغر شدن" دادم بهش. شبیه اساتید دانشگاه که دارن ایده های صد من یه غاز دانشجوهاشون رو به یک نگاه مرور میکنن، به عناوین کتاب نگاه میکردم و میدادم بهش. بنده  خدا تا میومد گرم بگیره، کتاب رو میدادم دستش و بعدی رو شروع میکرد. یهو قِلِقش دست اومد و بازیم گرفت.  تا میومد توضیح بده ، کتاب رو میدادم دستش و بعدی رو بر میداشتم و تا میومد توضیح بده و جمله ش رو شروع میکرد، میدادم دستش.

نمیدونم چندمی بود که دستم رو خوند. فهمید چه بازیِ کثیفی رو شروع کردم. کتاب رو برداشتم توضیحی نداد. پشت جلد رو نگاه کردم. هیچی نگفت. طوری وانمود کردم که کتاب برام جالب به نظر اومده. لام تا کام حرف نزد. داشتم میباختم باید تیر آخر رو میزدم. پس صفحه فهرستاش رو باز کردم. از اونجایی که دیفالتشون بر مبنای توضیح دادن تنظیم شده، یهو شروع کرد به توضیح دادن و گفت «این کتاب درمورد....»

کتاب رو بستم و به صورتش نگاه کردم و لبخندی فاتحانه زدم و کتاب رو دادم دستش.

گفتم «خانم همه اینها رو دارم» گفت «رنگ آمیزی هم دارم.» گفتم «بچه ندارم.»گفت «خواهر زاده یا برادرزاده هاتون» گفتم «ندارم.» یه باشه گفت و همه رو ریخت تو کیفش. دوست داشتم این رد و بدل شدن سوالا و جوابها بیشتر طول بکشه که با یه باشه، سر و تهِش رو هم آورد. موقع رفتن برگشت گفت «پرینتر هم دارین؟» انگار که بهم گفته باشه میخوای مجانی بفرستمت آثار باستانی ایتالیا رو ببینی؟ از اینکه طلسم کاسبیِ کساد امروزم  داره شکسته میشه  در پوست خودم نمیگنجیدم که گفتم «بله» گفت «یه فایل میفرستم براتون لطفا برام بزنین. فقط رنگی باشه.»



۰۰/۱۱/۰۳ موافقین ۸

نظرات  (۱۰)

أی نامرد!

:)))

 

چرا سر به سر آخریه گذاشتی، اینا دارن تجربه میکنن که کار کردن راه و رسم داره، نزن تو ذوقشون... نصیحت پدرانه شون کن

پاسخ:
برادر عزیزم! واقعیتش اینه که خودمم ویزیتوری کردم ولی واقعا بعضی وقتها یه زمانهایی سر میرسن که نباید. همشون هم قابل احترام و لایق احترامن. همونطور که خودم انتظارش رو داشتم که بهم احترام گذاشته بشه. باور کنید از همین انتشارات و از دست همین فروشنده هاشون یه قفسه پر کتاب دارم که اصلا ارزش ورق زدن هم ندارن... انقدر چیزن.
دیروز یه آقایی با یه چوب و روغن سوخته وارد شد گفت سی تومن. گفتم چی؟ گفت لای کرکره هات رو روغن زدم. گفتم کِی زدی؟ گفت الان. گفتم چرا زدی؟ گفت لازم داشت. :))))) خنده م گرفته بود. گفتم اصلا فرض کنیم لازم داشت و فرض کنیم که منم از شما تقاضا کردم بزنی. کِی زدی؟ من که یه ربعه اینجا ایستادم. نزدیک بود دست به یقه بشیم:))) هی میگفت یعنی سی تومن نداری به من بدیD: آخرش یه پنج تومنی گرفت گفت پس اونطرف رو نمیزنم و رفت/. 

خب اشکال کار شما یه پرینتر رنگیه ، وقتی میبینی تقاضا زیاده اصول فروش میگه که اونجا تمرکز کنی 

خیلی وقتا دلم برا این ویزیتورها میسوزه از جوابهایی که میشنون البته بعضیاشون خلاقیتهای دیگه‌ایی به خرج میدن که خوب جواب میده:)

 

پاسخ:
حامد عزیز!
یکی میره شیرینی فروشی میگه کیک 5 طبقه میخوام یارو میگه نداریم. فرداش میره . یارو میگه نداریم. کار هر روزش میشه این که بره بگه کیک پنج طبقه دارین؟ یارو بگه نه نداریم
یه روز شاکی میشه میگه چه شیرینی فروشیه که کیک 5 طبقه نمیتونین بپرین.
یارو به شاگرداش میگه یه پنج طبقه بپزین این بابا میاد بدیم بهش بره.
فرداش یارو میاد میگه کیک 5 طبقه ندارین؟ صاحب مغازه میگه داریم. میگه پس طبقه دومش رو بدید به من. :|
فکر کنم اگر به خاطر تقاضای یه روز مشتریا برم پرینتر رنگی بخرم اینطوری بخوره تو پَرَم. اونوقت کی پاسخگویه؟ :))

سلام 

قبل از اینکه بخونم جا داره بگم 

رسیدن بخیر و خوش اومدین :)

با احترام  تقدیم به شما (کلیک

پاسخ:
سلام :))))
چقدر باحال بود...
ممنونم....
خیلی زیاد
۰۴ بهمن ۰۰ ، ۱۰:۳۷ محسن رحمانی

سلام دادا خوبی؟ عجب تبلیغ تو تبلیغی بودی :دی 

 

پاسخ:
علیک سلام محسن جان آره نکته هاش رو گرفتی پس:))

سلام 

از این طرفا، راه گم کردین :)

امیدوارم دالی نکنید، دوباره برید با برف سال بعد بیاین..

.

ما خونه نشین‌ها از این تبلیغ‌ها از نوع تلفنیش رو داریم! مخصوصا انواع و اقسام خیریه... :/

پاسخ:
علیک سلام :)
دقیقا نمیدونم پنجاه پنجاهه یا گم کردم یا پیداD:
تلفنیاش از همینا که یه صدای ضبط شده ست؟

چرا سر به سر مردم میذارین عاخه :""")

پاسخ:
روزمون بگذره دیگه.... D:

دسته گل محمدی به وبلاگ نویسی خوش آمدی! ( اگه خبرمیدادین بنر میزدیم)

 

:)

 

والا خدا منو ببخشه یبار یکی ازهمین ویزیتورهای انتشاراتی زنگ خونمون زد

 

منم شب نخوابیده بودم یازده صبح بود تازه چشمام گرم شده بود 

 

این خانوم هم مدام میگفت یه لحظه تشریف بیارین دم در اصلا نمیگفت که من ویزیتور هستم 

 

منم خوابالود دوطبقه رو رفتم پایین دم در 

 

هیچی از توضیحاتش نمیفهمیدم مطلقا هیچی خواب بودم اینم هرجمله ای که توضیح میداد یه کتاب مینداخت تو بغلم

 

اخرش دیدم ول کن نیست گفتم خانوم من سواد خوندن نوشتن ندارم کتابارو دادم بهش درو بستم :)

 

 

پاسخ:
خبر ندادم تو خرج نیفتید. البته واران بنر زده:))
روزها که خونه نیستم شاید همسر از این موارد دیده باشه.

من دلم واسه اینا خیییلی می سوزه!

یه بار یکی از همین خانمای کتاب فروش ظهر یه روز گرم تابستون زنگ خونمونو زد. از آیفون دیدم، می دونستم کتاب نمی خوام ولی بهش گفتم صبر کن الان میام دم در. یه لیوان آب هندونه خنک براش بردم که حس بد کتاب نخریدن ازشو بشوره ببره.

کاش اوضاع کار برای همه درست درمون بود.

پاسخ:
خدا خیرتون بده. آره تابستون که باشه تا آخر حرفشون رو گوش میدم بلکه یه کم خنک بشن و بعد برن. خوب عرض کردم که من خودم تجربه این کار رو داشتم. اتفاقا پر رو تر و سمج تر هم بودم D:

نه ضبط شده نیست... 

یه سلام حال احوال می‌کنه و شروع ‌می‌کنه به توضیییییییییح! 

معمولا هم خیریه هستند و برای جمع آوری کمک تماس می‌گیرن! 

نمی‌دونم بر چه اساسی فکر می‌کنند باید بهشون اعتماد کنم! :/

پاسخ:
بر اساس راستی آزمایی. توصیه میکنم در هر شرایطی اعتماد کنی مگر اینکه بهتون ثابت بشه که راست تو کارشون نیست

سلام 

خوش برگشتید 

ویزیتوری هم واقعا یه مهارته. ولی نمیدونم مهارت انقد می‌تونه تاثیر بذاره که جنس به درد نخور رو هم جذاب نشون بده یا نه ...

پاسخ:
سلام
ویزیتوری به سبک ما یعنی همین. جنس به درد نخور رو جذاب نشون دادن. (البته به مدیریت بازرگانی خونده ها بر نخوره)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی