یک مُشت حرفهای "خُب. که‌چی؟" گونه!!!

خواهر کوچولوی پیرَم

يكشنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۹، ۰۱:۳۰ ب.ظ

(سرم خیلی شلوغ بود و اونروز، نسبت به روزهای قبل بیشتر خسته شده بودم و خدا خدا میکردم زودتر ساعت 9 بشه و مغازه رو ببندم برم. کولر دیگه راضیم نمیکرد و پنکه سقفی هم روشن کرده بودم. از پشت ماسک نفس کشیدن سخت بود و بخارِ نفسم مدام عینکم رو  مات و بلورین میکرد.

قبض آخرین مشتری رو دادم و خداحافظی کرد و رفت. داشتم دستهام رو ضدعفونی میکردم که اومد داخل. بدون سلام علیک، وسیله هایی که خریده بود رو گذاشت روی زمین و گره روسریش رو محکم کرد)

 و گفت: برا دفترچه بیمه عکس میگیری؟

(مگه میشد به اون نگاه مهربون گفت نه؟ ) گفتم بله مادر جان. بفرمایید داخل، آینه هست. حجابتون رو درست کنید و اون زنگ رو بزنید تا من بیام.

(دیدم واساده نگام میکنه.) گفتم: داخل. اون تو. با دست اشاره به آتلیه زدم.

گفت: حرفت تموم شد؟

گفتم بله. 

(یه قیقافه حق به جانب گرفت و انگشت اشاره ش رو به نشونه اخطار بالا آورد و) گفت اول اینکه مادر جان عمّته. دوم اینکه چه حجابی؟ منم و این روسری. باز به گره روسریش ور رفت.

(لبخندی زدم و گفتم بفرمایید داخل تا بیام. حوصله کل‌کل نداشتم. خسته بودم و به شدت گرمم بود)

رفتم داخل.

(فوکولش رو انداخته بود بیرون و قبل از اینکه حرفی بزنم) گفت: خوبم؟ فقط یه چیزی! یه جور عکس نگیری عین پیرزنای 70 ساله بشما...

لبخند زدم گفتم مگه چند سالتونه؟

 گفت چه میدونم ؟ 60 یا یه همچین چیزی.

گفتم خوب من چی کار کنم شبیه هفتاد ساله ها نشی؟

یه عالمه خندید و گفت: «روفوشم کن»

(خوب باید اول قانعش میکردم که روسریش غلطه و موهاش همه ش بیرونه.

چی کار باید میکردم. هرچی میگفتم، قبول نمیکرد و میگفت اونطوری شبیه پیرزنها میشم.)

گفتم صبر کن.

 از مغازه رفتم بیرون و رفتم مغازه بغل دستی که دخترش همیشه کنارش میشینه به کاسبیشون کمک میکنه. صداش زدم و اومد و گفتم روسری این مادر ما رو...

پرید تو حرفمو گفت یه بار دیگه بگی مادر، به مادرت فحش میدما.

دختر پُر روی همسایه بیشخندی زد و با لحن شوخی گفت: چرا به مادرش؟ زن داره خودش.(بعد خیلی مسخره خندید)

پیرزنه هم نگذاشت و نه برداشت یهو بهش گفت: بیشعورِ سوزمونی. (نفهمیدم الان اینو به دختره گفت یا مادر من)

(باید تمومش میکردم. با جدیت گفتم) روسریشونو یه جور درست کن که موهاش دیده نشه.

یه کمی ور رفت و از اونجایی که خودش معنی حجاب رو هنوز درک نکرده بود، نتونست و شرمنده شد و رفت یه کناری ایستاد و کنجکاوی به وسائل آتلیه.

گفتم ماد.... حاج خانم عکستون رو ببرید بیمه قبول نمیکنه بذار من درستش کنم.

گفت به درک بیا درستش کن.

نگاه کردم به دختر همسایه که مثلا بیاد درستش کنه که خانمه گفت:

نمیخواد. خودت درستش کن. اون که عکاس نیست. تو هم جای برادر بزرگتر من.

(تو دلم داشتم میخندیدم. جای بچه ی من هم نه. جای برادر کوچکتر هم نه. منو جای برادر بزرگتر خودش میدونست.

خلاصه دو سه تا عکس ازش گرفتم.

تو یکی پلک زد. یه جا دندونش دیده شد و ...

حالا گیر داده ببینم. گفتم باشه نشونتون میدم. دختر همسایه رفت و من ماندم و یه خواهر کوچولوی پیر که باید مینشست و روفوش (روتوش) کردن رو تماشا میکرد و میگفت چه کنم.)

گودیِ چشمم رو کم کن.

چشم.

دماغم عمل میشه؟

نه

چشمام یه کم کج نیست؟

 طبیعیه خانم. زیاد روتوش کنم گیر میدن مجبور میشی دوباره عکس بگیری.

میخوری؟

جاااااااااان؟

خیار. خیار میخوری؟

نه حاج خانم نَشُسته نمیخورم. خوبه؟ غبغبتون هم برداشتم.

چروک زیر چشمم هم بردار.

نمیشه بردارم میتونم جمعش کنم

بلد نیستی برا چی عکاسی باز کردی؟ (حیرت زده با چشمای باز و حالتی که دارم به سختی لبخندم رو پنهان میکنم نگاش کردم و گفتم)

مادر... ببخشید آبجی :)))) (میخواستم یه چیزی بگم که خندم گرفت)

(یه کم چپ چپ نگام کرد و یه گاز به خیار نَشُسته ش زد.

قشنگ بیست دقیقه وقت منو گرفت و دستور داد تا روتوشش کنم و چطوری روتوشش کنم.)

لبهامو یه کم پلوپِز کن.

پروتز.

همون. بکن.

باشه. اینطوری خوبه؟ اینجاش... آهان. 

نه بیشتر. 

خانم عکستون شبیهتون نمیشه.

گلهای روسریم رو عوض نمیکنی؟

جان؟ (با اخم نگاش کردم)

خیار. میخوری؟

:))) باز خندم گرفت. خوب شد؟ ببین این بودی شدی این....

(چهره قبل از روتوش خودش رو که دید چشماش گرد شد. یه چند ثانیه ای مبهوت نگاه میکرد که یهو غش غش زد زیر خنده.)

 آره خیلی خوب شدم یه دونه هم گنده چاپ کن بزنم تو پوز اون بتولِ سلیطه...(یهو خنده ش رو قطع کرد و گفت)خارشووَرم.

گفتم تموم شد. اجازه میدی بذارم اینستاگرام؟(این یه شوخیِ محض بود) ادامه دادم هردوش رو بذارم و بگم من تا این هم میتونم روتوش کنم

گفت خوب پس منم تگ کن.

باز خندم گرفت. 

کی حاضر میشه؟

صبح.

دیره

(قشنگ ده ثانیه خندیدم. ) گفتم خانم ساعت 9 و نیم شبه. چی چیو دیره؟ صبح زود بیا حاضره.

باشه

قبض براش نوشتم و گفتم قابلی نداره میشه انقدر. 

پول ندارم که.

گفتم خانم باید بیعانه بدید. 

گفت باشه صبر کن میرم برات میارم. 

(رفت. بیست دقیقه ای منتظر موندم و دیدم خبری نشد.)

رفت که رفت.



این عکسها با اجازه خودشون اینجا قرار گرفته.


     قبل از روفوش(روتوش) 



                                                                     بعد از روفوش(روتوش)




۹۹/۰۴/۲۲ موافقین ۹
میرزا مهدی

شغل_من

طنز

نظرات  (۲۴)

۲۲ تیر ۹۹ ، ۱۴:۰۲ «نــٰاطـِقْ وُ خـٰامــوشْ»

😂😂😂😂😂

پاسخ:
D:
۲۲ تیر ۹۹ ، ۱۴:۳۳ جواد انبارداران

:/

حاجی خیلی اعصاب داریا

من بودم که قاطی میکردم

پاسخ:
پیرزنها خیلی عشقن حاجی
۲۲ تیر ۹۹ ، ۱۴:۴۳ آقای مهربان

سلام

کلا اخرای تایم کاری عجایب پیداشون میشه :)


یه بار یه مریض ساعت 4 صبح اومد که برای فقط یه آزمایش بنویسم

گفتم آخه 4 صبح !

گفت اخه دیدم الان خلوته، گفتم الان بیام :)

پاسخ:
سلام
یه بار هم ن گفتم بذار ساعت سه بعد از ظهر اونم تا این تابستون و گرما برم داروخونه که خلوت باشه. جا سوزن انداختن نبود. انگار همه مثل من فکر کرده بودن دکتر!

خاطره‌های عکاسی‌تون رو خیلی دوست می‌دارم.

پاسخ:
در محضر شما سیاه مشق میکنیم
۲۲ تیر ۹۹ ، ۱۴:۵۷ مریم بانو

:))))

 

میرزا خوب شد نگفت چشمامو آبی کن :)

پاسخ:
گفت به جان خودم:)))
۲۲ تیر ۹۹ ، ۱۵:۰۲ مریم بانو

میرزا من با یه نمونشون زندگی میکنم

 

نمیزاره یه سانت ریشه موهاش رنگش بره وتیره بشه همیشه بلوند میکنه

 

رژ میزنه مانتوهای رنگی میپوشه تازگیا گیرداده براش اینستا نصب کنیم 

 

منتهی  یکم شیطنتش زیاده میترسیم معتادش بشه دیگه 

 

شام وناهارم بهمون نده:)))

 

مامان منم همینجوریه میره عکاسی :)))

 

 

پاسخ:
انشالله سایه شون بالاسرتون با عزت .
 خدا حفظشون کنه.
ماهنَن اینجور مامانا... ماه

الان به این سنی میگی پیرزن؟ من موندم تگ رو هم بلد بوده!

بنده خدا خیلی دیرتر از نه بستی و رفتی 

 

یه سؤال، وقتی خسته ای چرا حتمی باید تا نه بیدار بمونی

پاسخ:
من رأس ساعت 8 صبح مغازه رو آب جارو کردم و منتظرم که خدا برکت و نعمتش رو برسونه. ظهر یه نماز میرم و باز مبر میگردم مغازه. و تا نُه مغازم.
چاره ای نیست. تنها کاریه که از دستم بر میاد برای امرار و معاش. باید تا میتونم منتظر باشم که رزقم برسه:)
+پیرِ پیر که نبود ولی خوب در حد برادر بزرگه هم نبودم براش:)))

قدشون نسبتا کوتاه نبود ؟!:)

 

خیلی قیافه شون شبیه یه خانومیه که قبلا دیدم !

 

+

سلام

حاطرات تون تو دفتری جای دیگه هم مکتوب بنویسین !

بعدا شاید شد کتاب !

خدا رو چه دیدی ؟!:)

مثل همیشه خوب بود :)

ممنونم

 

 

 

پاسخ:
سلام...
نه هرگز فکر نکردم به کتاب شدنش.
اگه از روز اول که خاطرات مینوشتم، یه جادیگه هم ثبت میکردم که الان بیشتر از دویست سیصد تا داستان داشتم. 
الان که فکر میکنم با موضوع"شغل من" از وقتی که کارگر بنایی بودم و نگهبان بود و فست فود کار میکردم، یه عالمه خاطره پُست کرده بودم که بخشیش تو بلاگفا به فنا رفت و بخشیش هم با "زرد"
خیلی دوست دارم بدونم این وبلاگ الان در دسترس کیه و با ایمیل کیه؟ که حتی اسم وبلاگ هم گذاشته میرزا... باید یه عده رو بسیج کنم. تمام مطالبش رو تو "اینو ریدر" دارم اما وبلاگم رو از دست دادم:))

یه فراخوان بدین کلی آدم بسیج میشه :)))

 

+

ولی فکر کنین جدی میگم بنویسین تو یه دفتر :)

 

 

 

++

سوال اولمو جواب ندادین ها !!

برای همینه میگن خانم ها میتونن هزار تا کار رو با هم انجام بدن ولی این کار از عهده آقایون برنمیاد :)))

 

پاسخ:
قدشون خیلی کوتاه بود...:)

جدا خیلی کوتاه بود ؟!:)

 

پس خود خودش اگر واقعا میگین خیلی کوتاه بوده :)

 

پاسخ:
واران دست بردار. شما کجا ؟ اینجا کجا؟:)))

ببینین بخدا من دو تا خانم شبیه همینو میشناسم که قیافه شون شبیه این عکسه !

قدشونم خیلی کوتاه است !!

 

ولی خب سن و سالشون رو نمیدونم !!

یکیشون زمانی که راهنمایی /دبیرستان بودم دیدم بعد به مرور باز دیدمشون

ولی خب آشناییم با نفر اول در حد سلام و احوالپرسی بوده تا قبل کرونا !!


 

اما دومی چی ؟!

آره حق دارین بگین من کجا اون کجا ؟!:))

دومی متاهل بود ولی نمیدونم همسرش زنده است یا نه ؟!

هیچوقتم پیگیر نبودم وارد حریم خصوصیش بشم !!

ایشون چند تا بچه داشتند در شهرهای ایران !!

یکیش شمال شما !! مازندران !!

خیلی هم خوش برخورد مهربون و خنده رو بودند!!

کوردی هم قشنگ بلدن :) فارسی هم همینطور

تو سفر به کربلا سال ۹۴ پیاده روی اربعین ایشون رو دیدم !!

تا حدودی همسفر بودیم !

اسم سنگینی داشتند و چون  تو اون شلوغی نمیشد من هی اسمشو صدا بزنم !! بهشون میگفتم عمه زهرا !!

خیلی هم از این اسم خوشش می اومد :)

بعد سفر کربلا دیگه ندیدمش تا دو سال پیش خیلی اتفاقی بازم دیدمش !!

الان بازم حرفتون همون حرفه که دست بردارم ؟!:)

باشه :)

ادامه نمیدم :)


ولی من فکر میکنم یکی از این دو نفر که من میشناسم همونی که الان عکسش اینجاست :)

شایدم خدا بیشتر این آدم های مهربون رو شبیه همین عکس آفریده :)

الله و علم !

۲۲ تیر ۹۹ ، ۲۰:۱۱ شارمین امیریان

پس هنوز که موهاش بیرونه! 😏

 

سلام

پاسخ:
نه اونی که خودش میخواست خیلی بیشتر از این بود.D:

برادر بزرگ تر:)))

تغییر رنگ گلهای روسریش وای:)))

پاسخ:
بساطی داریما:))

سوزمونی یعنی چی میرزا؟:/

خیلی خوب روفوش! کردید انصافا

پاسخ:
در گویش تهرانی: اطواری. قرشمال :))
۲۳ تیر ۹۹ ، ۰۹:۳۰ ** گُلشید **

پلوپِز:))))

 

اینجور پیرزنا خیلی بامزن:)))

الان اینجا بود میگفت پیرزن عمته:)

پاسخ:
:))))
دقیقا.
من اولین بار بود میدیدمش. ولی الان فهمیدم تو محل نقش مادر رو داره برای همه.... همه مامان صداش میزنن. 
۲۳ تیر ۹۹ ، ۱۰:۰۷ رحیم فلاحتی

پدر صلواتی چقدر خیار حواله می کرد . 

میرزا هنرت آفرین داره ! کیوی تحویل گرفتی  هلو زعفرانی تحویل دادی :))

پاسخ:
خرش و خرش خیار میخورد. :)))
+خودم واقعا دوست ندارم. اینطوری انگار داری تو اسناد تاریخی دست میبری.
عکسهای جوونی پدر زنم رو نگاه میکنم(ایشون رو مثال میزنم چون پیرترین آدمیه که الان میشناسم) گوشه ی لبش یه خال داشته.
الان اون خال شده اندازه در نوشابه.
و با مرور عکسها میشه فهمید کدوم خال از کجا و چه سنی اضافه شده. و یا زخم. و یا چروک و یا همه چی.
بینیِ خودِ »ن به شدت و شکل چندش آوری کجه.
کجه. 
ابدا روتوش نیمکنم و صافش نمیکنم.
ولی عکسهای کودکی و نوجوانیم رو که نگاه میکنم خوب معلومه از کجا بینیم انحرافش رو شروع کرده و یا از کی موهای پیشونیم کم شده. 
متاسفانه اغلب مشتری ها هرچی هم بگم، اهمیت نمیدن و دوست دارن، صورتشون مثل پشت قاشق صاف بشه و چپ و راست صورتشون هم قرینه باشه.

یه مطب زیبا سازی و جوان سازی پوست راه بندازید این عکسم بگذارید قبل عمل و بعد عمل:))))))


در آمد خوبی داره هاااااا

پاسخ:
منشی ندارم آخه...:)))

۲۳ تیر ۹۹ ، ۱۰:۵۷ امّــــ شـــهــــر‌آشـــــوبـــــــ

قشنگ نقش ژل بوتاکس رو بازی کردین براش :))

 

منم از دست راننده تاکسی های پیری که بهم میگن مادر بشدت عصبانی میشم :|

و از دست اون مشتریهایی که میومدن مغازه و فکر میکردن من دخترِ داداش کارفرمام بشدت خوشحال میشدم :))) مرده زنگ میزد میگفت به بابات بگو فلان :))

پاسخ:
الان من مادر علی خطابت میکنم ناراحت میشی دخترم!؟
D:

چه خوب روفوش کردید !! نو شده(:

پاسخ:
یاد تبلیغ بَبَک افتادم. میگفت: حالا ماه شدم.
نبودید ببینید وقتی عکسشو تحویل گرفت چه ذوقی کرده بود.

الان فهمیدیم که یکی از دلایل شل حجابی نداشتن برادر بزرگتره که بدن درستش کنه. سلام :)

پاسخ:
سلام مشتی. کجایی؟ دلتنگت شدم واقعا

بیا

من اگه اونجا بودم از ذوقش ذوق می کردم(: احتمالا خودتونم ذوق کردید. تو این اوضاع این ذوق کردنای کوچیک خیلی لذت بخشه..

پاسخ:
من همیشه وقتی عکس رو میدم دست مشتری و داره میره بیرون میگم ببینیدش لااقل. بعد نگاه که میکنه میپرسم راضی هستید؟
اغلبشون ذوق میکنن.
نه اینکه بگم کارم خوبه نه.
ولی انقدر حساسیت نشون میدم تو یه عکس پرسنلی معمولی که بعضی هاشون به ستوه میان

اعتماد به نفستون خوبه که فقط غصه منشی نداشتن میخورید :)))))

 

پاسختون به رحیم فلاحتی جالب و قابل تامل بود..

 

دارم به اونایی فک میکنم که کلا صورت رو میکوبن از اول میسازند :)))

پاسخ:
نه از این جا خودکاری ها که روی میز میذارن هم ندارم.... فقط منشی دغدغه م نیست. :)))

چشم، برای ظهورم دعا کنید.

پاسخ:
الهم عجّل لِفیشْنِکارِکَ الفرج
۲۳ تیر ۹۹ ، ۱۶:۰۸ امّــــ شـــهــــر‌آشـــــوبـــــــ

مادر علی که هستم! مادر پیرمردای کج و کوله نیستم! (منظورم راننده تاکسیان)

پاسخ:
گناه دارن. دل دارن خوب. ببین من داداش بزرگه اون خانمه شدم.... ثواب داره. 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی