یک مُشت حرفهای "خُب. که‌چی؟" گونه!!!

یک مهدی فعله‌گریِ معمولی و از رده خارج

یک مُشت حرفهای "خُب. که‌چی؟" گونه!!!

یک مهدی فعله‌گریِ معمولی و از رده خارج

یک مُشت حرفهای "خُب. که‌چی؟"  گونه!!!
طبقه بندی موضوعی

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «برداشت آزاد» ثبت شده است



سکوتِ محض



مسافرانِ پرواز روی صندلی‌ها نشستند.
دست‌ها، دستبند خورده.
ساک‌های دستی کوچک کنار پاهاشان.
هر کسی در حال و هوای خودش است.

زنان و مردان جوان.
در میانشان پیرمردی دیده می‌شود که سرش را پایین انداخته و بین دو کفشش را نگاه می‌کند.
یکی ته سالن هواپیما سرفه‌های سنگینی می‌کند.
و جز این صدا، صدای دیگری شنیده نمی‌شود…
تا اینکه صدای خش‌خش روشن شدن بلندگوی سالن می‌آید.

خلبان است.
سرفه‌ای می‌کند، قبل از اینکه جمله‌اش را شروع کند، چیزی زیر لب می‌گوید،
و با صدای بلند نفسش را بیرون می‌دهد:

«خانم‌ها و آقایان، به پرواز شماره ۷۴۲ خطوط هوایی از لوئیزیانا به قاهره، سپس دوحه و در نهایت تهران خوش آمدید.
لطفاً کمربندهای ایمنی خود را ببندید.
مدت زمان پرواز تا قاهره، هفت ساعت و بیست دقیقه است.
هوای قاهره نیمه‌ابری گزارش شده، و در فرودگاه، مأموران اداره مهاجرت آماده‌ی استقبال از شما هستند...»

سکوت می‌شود.
صدای به‌هم خوردن زنجیر دستبند زنی جوان سکوت را می‌شکند.
زیر لب می‌گوید:

«انقدر محکم بستند که ردش روی دستم مونده.»

دوباره سکوت.
هیچ‌کس توجهی به زن جوان نمی‌کند.
او هم آرام می‌گیرد.

صدای خلبان دوباره می‌آید، اما این بار کمی با تردید:

«می‌دونم این بازگشت برای شما به معنی بازگشت به خانه نیست...
این پایان آرزوییه که به فرجام نرسید.
(کمی مکث)
به عنوان یک هم‌زبان فقط می‌خواستم بگم، متأسفم که خلبان پرواز شما در چنین سفری هستم...
و باهاتون هم‌دردی می‌کنم.
(رسمی می‌شود)
امیدوارم از سفر لذت ببرید.»

و بلندگو قطع می‌شود.
سکوت برمی‌گردد.


+ (برای همه‌ی آن‌هایی که بازگشت، برایشان به معنی خانه نیست.)

+بر اساس خبر بازگشت گروهی از ایرانیان دیپورت‌شده از آمریکا، مهر ۱۴۰۴

۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۰۴ ، ۱۹:۳۳
مهدی فعله‌ گری

یه خواهر زاده دارم که هشت-نُه سالشه. یه خرگوشی داشت که مُرد. نفهمیدیم چطور. ولی یهو مُرد. یه چند ساعتی کارآگاه بازی درآوردیم و بالاخره فهمیدیم مادرش(خواهرم) یه مشت خرت و پرتی که توش هم نفتالین  و هم سم موش و سوسک و انواع اقسام سموم توش بود رو پرت کرده بود کنار قفسِ این حیوونکی. و اون هم قبل از مسموم شدن، یه سکته زده و  بعد دار  فانی رو وداع گفته.

"یاسمن" از مدرسه برگشت و طبق معمول یه نگاهی به قفس انداخت و دید خرگوشش دراز کش شده و ما هم دست به سینه و متأثر ایستادیم و نگاش میکنیم.  گفت "دایی برگردونش. خوب میشه." گفتم "مُرده دایی." خواهرم یهو پرید وسط حرفم و گفت: "عــه... چی میگی؟ نه نمرده.(یه چشم غُره ای به من رفت و دست دخترشو گرفت و گفت)  بیا بریم تو برات توضیح بدم." و شروع کرد به آسمون ریسمون بافتن و مغلطه کردن و یه چیزای بی ربط گفتن و اراجیف تحویل بچه دادن که : نه. نمرده. خوابیده.  دلش میخواد بره پیش خدا . همه باید یه روزی بریم پیش خدا و فقط ما (بزرگترها) باید خرگوشت رو ببریم یه جایی که تو خبر نداشته باشی کجاست و یه مشت حرفای اینچنینی.(حالا مثلا بچه باور کرد حرفاش رو. خوب که چی؟ تا کِی؟) یهو خواهرزادم داد زد : "اه هَمَش دروغ میگی."

تهش هم رفت تو یه اتاقِ دیگه و زد زیر گریه. این بچه هرگز به مادرش اعتماد نداره چون از سرِ ندانستن، همیشه چیزی که واقعی‌ست رو از بچه ش میگیره و یه مشت دروغ های بی مغز تحویلش میده.

++++

نکات: حقیقت حقیقته و هیچکس هم نباید از اون محروم باشه.خیلی از آدم بزرگا حقیقت رو از کودکان کتمان میکنن . چرا؟ جرم کودک اینه که چون کودکه، پس نباید حقیقت رو بدونه؟ مگه حقیقت فقط مالِ ما آدم بزرگاس؟ یا مگه حقیقت برای آگاهیِ ظریفِ کودکانه مضره؟ 

نه به نظرم نیست. 

حقیقت هیچوقت مضر نیست. حتی برای کودکان.

ببینید ما آدم بزرگا در مقابل دروغ قدرت دفاع داریم، اما بچه ها نه.برای همین باور میکنن. چون به ما اعتماد دارن. نباید به این اعتمادِ بی‌شائبه خیانت کرد. خیانت به اعتمادِ بچه ها، خیانتِ به خود بچه هاست. بالاخره دیر یا زود  این دروغ فاش میشه و وقتی که متوجه دروغ شما و حقیقت بشن، عصیان میکنن. بعد دیگه حرف شما رو باور نمیکنن. به شما بی اعتماد میشن. و این بی اعتمادی بچه ها رو رها نمیکنه و تا بزرگسالی همراهشونه.

بعضی از ماها به همین دلیله که به هیچکس  اعتماد  نداریم. ما در دیگران چهره ی پدر مادرمونو میبینیم و میگیم وقتی نمیشه به اونها اعتماد کنیم برای چی به یه آدمِ غریبه ولو اینکه خیر خواه ما باشه، اعتماد کنیم؟ 

اینجور آدمها حتی به همسرای خودشون هم اعتماد ندارن. این بچه ها یه روزی به حقیقت پی میبرن و شما پدر مادرها رو سرزنش میکنند.

حقیقت هم که میخواید بگید پیچیده ش نکنید .در لفافه هم نگید خوب. همونطوری که هست بگید. ساده و بی پیرایه. و اگر سوالی میپرسه که جوابش رو نمیدونید ، لازم نیست تظاهر کنید و جوابِ مُتِکَلِفانه بدید. اگر جواب رو نمیدونید، بهش بگید نمیدونم و حتما به محض اینکه به جواب رسیدم بهت میگم؛ و اگر تو خودت زودتر فهمیدی به من بگو.  واقعا بچه به این صداقت شما میباله.....(داریم همچین پدر مادرهایی؟) 

هرگز خودتونو به قیمت جهلِ کودکِ خود، ارضا نکنید

حالا لازم هم نیست حقیقت رو بیشتر از نیازش بهش بگید . ولی بگید. و مهمتر اینکه هرگز بهش نگید دونستنش برات زوده و باید بزرگتر بشی. وقتی یه سوالی میپرسه، پس یعنی اون سوال در او ایجاد شده، وقتی سوال ایجاد میشه، پس یعنی براش زود نیست. حالا هر سوالی باشه.

 زمان ِ دونستن، به سن و سال نیست که. من خودم الان حدود چهل سالمه هنوز یه سری سوالا برام ایجاد نمیشن و وقتی یکی میپرسه و من میشنوم پیش خودم میگم عه چرا به عقل خودم نرسید؟! (خوب بیشتر از این به اعتبار خودم گَند نزنم) 

آره عزیزانم !خلاصه اینکه دروغ نگید. آره بابا جان! حقیقت رو تا جایی که نیازه بگید بابا!. فلسفه بافی هم نکنید. بی پیرایه بگید. مستقیم هم برید سر اصل مطلب. ها باریکالله. مغالطه هم نکنید/. خوب برای این جلسه بسه.


آهان این هم برای بعضی از دوستان: استاد (استاد یعنی کسی که به مرحله ی استادی رسیده و مورد تایید اساتید دیگه، بر کُرسی نشسته) به ما کمک میکند تا صخره ای را که جریانِ رودِ استعدادهای ما را سد کرده کنار بزنیم و دوباره جاری بشیم.  اما متأسفانه ما از استاد اجتناب میکنیم. چرا؟ چون به استاد اعتماد نداریم. و این بی اعتمادی ریشه در نوعِ رفتارِ والدینِ ما داره. اگر خرگوشمون میمُرد و همون موقع میگفتن، مُرد!؛ الان ما به اَساتیدِمون اعتماد داشتیم. 

بریم سرزنششون کنیم.


۳۶ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۱ ۱۱ آبان ۹۸ ، ۰۹:۰۸
مهدی فعله‌ گری

گفت: مراقب شیطون باشیا!

گفتم: شیطون که حله. حواسم بهش هست. گولشو نمیخورم. تو مُشتمه.

گفت:به هرحال. باس بهت میگفتم.

با لبخند و تبسمی که رو لبهام بود به مُشتم نگاه کردم دیدم تو مُشتم نیست. نشسته بود رو لبهام



+++

۱۲ نظر موافقین ۱۷ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۸ ، ۱۶:۰۷
مهدی فعله‌ گری